در میان جادّه سنگی بود
سنگی بود در میان جادّه
سنگی بود
در میان جادّه سنگی بود
نباید بَرَم از یاد اتفاقی را
که در حیات ِ چشمان ِ چنین خسته ام افتاد
نباید برم از یاد که در میان جاده
سنگی بود
سنگی بود در میان جادّه
در میان جادّه سنگی بود
کارلوس دروموند دِ آندراده
---
کلاهبرداری کرده ام، یک کلاه به چه گشادی. دست و فکرم خلوت که می شود می بینم ناخودآگاه - بی کوچکترین اعتقادی - دارم بخشی از دیباچه ی گلستان را در مقام آرامْ بخشی « و ِرد »وار می خوانم، بل به خیر بگذرد و غائله ختم به خیر شود. و یادش به خیر، من هفده سالگی که دیباچه را می خواندم، هنوز این همه رادیکال نشده بودم، من آن روزها خدا داشتم، یک خدا به چه بزرگی، یک خدا به چه پررنگی، یک خدا به چه نزدیکی و این دیباچه خُلم می کرد، حالا نوستالژی ِ دیباچه، نوستالژی ِ آن دختری که از من این همه دور افتاده خُلم می کند، یاد باد:
« هرگاه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روزگار، دست ِ انابت به امید اجابت به درگاه حقّ جلَّ و علا بردارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند، بازش بخواند، باز اِعراض کند، دیگر بارش به تضرع و زاری بخواند، حق سبحانه و تعالی فرماید:
یا ملائکتی، قد اِستَحْیَیتُ من عبدی و لَیسَ له غیر ربّی، فقد غَفَرْتُ له
دعوت اش را اجابت کردم و حاجت اش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.
کرم بین و لطف خداوندگار گنه بنده کرده است و او شرمسار »
من آن روزها خدا داشتم و همه چیز داشتم. نه مثل رمضان امسال که متوجه شدم به جایی رسیده ام که « ربنّا »ی شجریان که سهل است، « ربّنا »ی ذبیحی هم حتّا دیگر مرا تکان نمی دهد. بله، که زندگی، خود ِ خود ِ زندگی « دست ام بگرفت و پا به پا برد ..... تا شیوه ی راه رفتن آموخت ».. خدام که مُرد، خودم هم فصلی یک بار مُردم، پوست نینداختم، بَل مُردم. از این فصل به فصل بعدی، من را بردند، یک من ِ هارتر و خودخواه تر آوردند، جایم نشاندند. یاد باد، یک معلم ریاضی سال آخر برام گرفته بودند - « جواد ِ فاضل » نامی - که معلم ریاضی کنکور نیکتا بود و چون در مورد نیکی به شدت جواب داده بود، به این نتیجه رسیدند که در مورد ِ من هم جواب می دهد، لیک من هوش ِ ریاضی م مغلوبه ترین ِ هوش هام است. نشان به آن نشان که من abstract thinking بلد نیستم. هوش ِ ریاضی یعنی خیام، یعنی در چهار نیم خط بر وزن « لا حَولَ و لا قُوَّةَ اِلاّ بِالله » یک بحران فلسفی را چونان قلمی کنی که دامن ِ ملت از دست برود، از من اگر می پرسید حافظ هم هوش ریاضی نداشته، اصلن هم نداشته، یک دیوان غزل غَنایی - یا گفتنی خودش: چل سال بیش رفت که من لاف می زنم - سروده که یاد تاریخ ادب بماند که حضرت والای اش درد عشقی کشیده است که مپرس. همین. اول و آخر همین. باور کنیم همین. - البتّه آن قدر که حافظ هویت من است، خیام نیست که حافظ، حافظه ی من است -، این مقایسه کن با این یکی رباعی:
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند ِ سر ِ زلف ِ نگاری بوده است
این دسته که بر گردن ِ او می بینی
دستی ست که بر گردن ِ یاری بوده است
می بینی؟ کلمه های خیام غرور دارند. همان حرف را می زنند، امّا عمیق تر. همان حس را منتقل می کنند، بی که ترحم برانگیزانند. حافظ امّا دوست دارد جلب ترحم کند، آدم هایی که دوست دارند جلب ترحم کنند، بدبخت اند. خیلی بدخت اند. خیلی خیلی بدبخت اند. خیام اگر زنده بود، قد بلند بود، مشکی بود، از آن دسته نیشابوری هایی نبود که چشم هاشان شبیه افاغنه بادامی ست و ترجیحن عینکی بود، من قطعن زنش می شدم. منتها درد ِ قصّه این جاست که این کَتِگوری آدم، به من « اَفینیتی » ندارند و « کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن »؟ امّا می مردم زن حافظ نمی شدم که تحمل مرد عاشق پیشه ندارم، « دیسگاستینگ » که مَرد باید مَرد باشد، بمیری بل یک بار از دهانش « دوست ات دارم » بشنوی، نشنیدی چه بهتر... بگذریم و می گذریم، از مقایسه ی هوش ریاضی جنابان حافظ و خیام - به ترتیب حروف الفبایی - عبور کرده، از هوش ریاضی ِ ندار ِ من هم گذر کرده، می رسیم به مهندس جواد فاضل، معلم ریاضی پیش دانشگاهی ِ من. کلمه ای از درس هاش یادم نمانده: نه از آن جزوه های مثلثات اش، نه از مشتق و انتگرال اش، نه از هیچ اش. امّا یک مَثَلی داشت که با فرکانس چهار جلسه یک بار - دقیقن جلساتی که باید هزینه ی زحمات اش را می پرداختیم - ته ِ جزوه ی درس همان جلسه می نوشت - صحّت و سُقم اش با خودش -:
« آلمان ها معتقدند: اول خودم . دوم خودم . سوم خودم . چهارم خودم. پنجم خودم. ششم باز خودم. هفتم خودم. هشتم خودم ...................................................................... باز خودم ................................................... خودم ...................................... خودم ..............................................................خودم ..................................... خودم .......................................خودم ............................................ گاو ......... بقیه ی مردم »
حکایت من شده است، که هی هر فصل دارم « خودم » تر می شوم. تا ۲۴ سالگی حداقل هنوز دوست داشتم مادر بشوم، حالا کمتر، خیلی کمتر. من باید خودم بروم دنیا را بخوانم، بخورم، بپوشم، بچرخم و زندگی کنم. تا من دنیا را بخوانم، بخورم، بپوشم، بچرخم و زندگی کنم، کم ِ کم از ۳۵ سالگی که همی advanced maternal age خوانندش گذر کرده ام و تخمک هام، طراوت ِ تخمک های بیست سالگی م را نخواهند داشت، یک مشت کروموزوم به هم چسبیده در هر کدام شان خانه کرده که ماحصل اش هیچ نیست جز انواع تریزومی ها : ۱۳و ۱۸و ۲۱ - یادمان بماند سندرم ِ ترنر با سن مادر ارتباط معنایی ندارد - و تو این مقایسه کن با اسپرم های مردی که از من اگر می پرسی از سی و پنج سالگی تازه می روند به سمت بالغ شدن. « ایتس نات فِر » ، واقعن « ایتس نات فِر »، « فِر پلِی » مال ِ چمن های زمین فوتبال است که دیزاین ِ این دنیا، یک دیزاین ِ کاملن مردانه است و زن اگر باشی باید که جنگنده باشی.
القصّه این که دارم در یکی از گه مرغی ترین برهه های زندگی م دست و پا می زنم، به کلاه برداری ِ تا اینجای داستان اضافه کن: یک سلسله assignment ِ کاری که « دِدلاین » شان دارد سر می رسد و من هنوز دارم دور خودم می چرخم. یک بحرانی که من اسم اش را گذاشته ام: perigraduation crisis ، ندیدن ِ دو ساله ی خواهرم که هی دارد از من کم می کند، این تئاتر ِ رای اعتماد ِ بهارستان که انگار نه انگار، یعنی « انگار نه انگار » که از خون جوانان وطن لاله دمیده و با جدیت ِ هر چه تمام تر در جریان است. به قول کرمانی ها « کی سوخته؟ مِلو سوخته »** ، یک مسئله ی خانوادگی ، « اَند لَست بات نات لیست » یک بحران احساسی - عاطفی برای خودم. امّا یادم بماند، یادت بماند: « زندگی، جنگ و دیگر هیچ » که اگر مرد جنگی، مرد تحمل باش...
---
* جدن من هیچ وقت نفهمیدم: قلی و بابا علی « رو یه » الاغ سوارن یا قلی و بابا علی « روی » الاغ سوارن ؟؟
** روزی، روزگاری یک انباری در کرمان بوده که سرایدارش محمد علی - مِلو***- نامی بوده است. انبار آتش می گیرد. همه از انباردار تا اهالی محل تا مِلوی سرایدار توی سر و کله شان می زنند، این وسط مِلو را جو می گیرد تا شعله های آتش را با پتو و بیل و چماق و آفتابه و هر چه دم دست اش بوده خاموش کند. ملو جان اش را در این راه می بازد و انبارداران همان مدل ِ انگار نه انگار انبار ِ آتش گرفته را از نو ساخته و از نو سرایدار استخدام می کنند، بل به مِلک دل ببندد و مواقع ضروری جانفشانی کند. اوّل تا آخر ماجرا آب از آب تکان نخورده، جز این که کی سوخته؟ مِلو سوخته...
*** کرمانی ها علاقه ی وافری دارند که اسامی ِ خاص را ختم به « واو » کنند. مثلن به نیکتا می گویند: نیکو. به بی تا می گویند: بیتو. ( برای شان به لحاظ منطقی کوچک ترین اهمیتی ندارد که بی تا و بیتو هر دو چهار حرفی اند ). البته من به بیتو راضی ام، چون بعضی خاندان های شان، اسم را ختم به « لو » می کنند: نیکُلو ، بیتِلو.
محمد علی --> مَمّد علی --> مَمْدْ عَلو --> مَمِلو --> مِلو
---
کور خوانده اید اگر خیال می کنید این نوشته ی خُل خُلی را به اسم خودم امضا می کنم که:
من نه منم، که من منم.
۱۱ شهریور ۸۸