پنجره

پنج - از پاریز تا پاریس

When a man is in love
how can he use old words?
Should a woman
desiring her lover
lie down with
grammarians and linguists?

I said nothing
to the woman I loved
but gathered
love's adjectives into a suitcase
and fled from all languages.

Nizar Qabbani

---
من با ۴۶ کیلوگرم چمدان شهر ۲۷ ساله‌ام را ترک کردم. امروز اگر از من بپرسند چه‌طور؟ می‌گویم بی‌درد بود، آن شهر برای آرزوهای وقت من کوچک بود. هم بی‌درد بود، هم بی‌حس بود. مطمین بودم که شهر تو تا گم نشود پیدا نشود. تهران، شهر من هم بود و هم نبود. امروز، شهر دو ساله را با کامیون ترک می‌کنم. باز بی‌درد است، اما بی‌حس نیست. نصف لباس‌ها را ریختم دور، همه‌ی کاغذها را هم ریختم دور، نصف بقیه‌ی لباس‌ها، دست‌خط‌ ِ آدم‌های این دو سال، کتاب‌ها و تیر و تخته‌ها را سپردم به بار.

بابای من هر یک خاطره‌اش را کم ِ کم پانزده بار برای ما تعریف کرده بود، آن روزها حوصله‌ی من را سر می‌برد. اما حالا می‌فهمم، آجر به آجر به آجر به آجر ِ زندگی را که خود ِ خودت روی هم چیده باشی، نقل ِ یاد ِ آجر به آجر به آجر به آجر زندگی، خستگی از تن‌ات در می‌کند. -- کوچ، فاصله‌ی کوتاهی نیست؛ مدرسه‌ای‌ست که به مکتب نرفته و خط ننوشته شروع می‌کنی و تا ابدالدهر ِ زندگی شاگرد ِ مدرسه‌اش می‌مانی. کوچ فاصله‌ی دو تا زبان است با همه‌ی ظرافت‌های‌شان. آدمی که زبان مادری‌ش را با عضلات حلقی و ته حلقی (فارنژیال و رتروفارنژیال) تلفظ کرده و حالا زبان خانه‌ی نو را باید با عضلات لبی و حداکثر، کامی (لبایل و پَلِتال)  تلفظ کند. غلظتی که به مرور زمان کم می‌شود، اما رزم‌آهنگ‌اش با آدم می‌ماند که ژنوم ِ زبان ِما از یگانه‌ منطقه‌ی «تشدید» دار ِ جهان برخاسته‌ست . کوچ فاصله‌ی شماره‌ی نظام پزشکی‌ست تا شماره‌ی NPI . فاصله‌ی «سووچوور» گفتن و سوچِر شنیدن . فاصله‌ی بنیاد امور جانبازان و ایثارگران تا veterans health care administration . فاصله‌ی برگ زرد ِ شرح ِ حال و برگ آبی نوت روزانه تا electronic patient record. فاصله‌ی دو جلد ده کیلویی ِ هَریسون از برکردن به آغاز ِ سال ۴ ِ یک دوره‌ی هفت و نیم ساله تا «آپ تو دیت» ِ رایگان هدیه کردن به آغاز ِ سال ِ سوم ِ یک دوره‌ی چهار ساله. فاصله‌ی حفظ کردن و بلغور کردن تا تحلیل کردن و خلق کردن. فاصله‌ی کلاچ‌‌ تا خو کردن به بی‌کلاچی. فاصله‌ی شهرکتاب تا «بارنز اَند نوبل». فاصله‌ی سینما فرهنگ تا bow tie cinemas . فاصله‌ی تالار اصلی تی‌آتر شهر تا yale repertory theater . فاصله‌ی سالن چهارسوی تی‌آتر شهر تا کاباره‌ی تی‌آتر دانشجویی . فاصله‌ی چلوکباب ِ نذری تا potluck grilling . فاصله‌ی شیربرنج تا «کیر» . فاصله‌ی بستنی زعفرانی تا froyo (ماست یخ زده) . فاصله‌ی جغرافیایی که نفس کشیدن را هم سیاسی می‌کند تا جغرافیایی که سیاست را هم غیر سیاسی می‌کند . فاصله‌ی زرتشت و محمد تا موسا و عیسا . فاصله‌ی جواد لاریجانی تا میت رامنی . فاصله‌ی «عادت می‌کنیم» ِ زویای پیرزاد تا «نه، عادت نمی‌کنیم» (homeland and other stories) ِ باربارا کینگ‌سالوِر . کوچ، یاد گرفتنی‌ست. کوچ تک به تک ِ این فاصله‌ها هست و خود ِ مبدا و مقصد نیست. کوچ سفر است، سلوک است، بی‌مکانی‌ست. مدرسه‌ای‌ست که به مکتب نرفته و خط ننوشته، شاگردش شده‌ای و باقی ِ عمر شاگردش می‌مانی. کوچ از تهران به نیوهیون به بوستون نیست. از «تو» به «تو» به «تو»ست. شهر به شهر به شهر عوض نمی‌کنی. تو به تو به تو عوض می‌کنی. آدم ِ یک به یک ِ آن شهرها بوده‌ای و حالا دیگر نیستی، که نمی‌توانی باشی. اخوان حرف حساب زیاد داشت: قدم در راه ِ «بی‌برگشت» بگذاریم...

داشتم برای دوستی می‌گفتم که نوشتن برای من عادت عزیزی بود، با خودم وعده کردم به سبک ِ سال‌های نه خیلی دور، روزانه بنویسم، but it proved to be a failed effort . می‌گفت بی‌تا تو در «دینایال»ی، آدم ِ دیگری از خودت رویانده‌ای/از تو آدم ِ دیگری روییده (you've grown into a new self)  ، معلوم است که نمی‌توانی سبک قدیم با خودت وعده کنی. به زنی که زاییده می‌ماند. شکل سابق‌اش نمی‌شود. قصه فراتر از بازگشت به شاخص توده‌ی بدنی (BMI) ِ قبل از زایمان است. قصه، قصه‌ی واژنی‌ست که پاره شده است یا رحم و پوست ِ روی رحمی که بخیه خورده‌اند. مادر اما با همه‌ی محبت به زاییده‌اش، هنوز هم خدا را می‌خواهد و هم خرما را. face the change...

واقعیت کوچ به کلمه در نمی‌آید، یکی از آن مفاهیمی‌ست که باید در سکوت توی چمدان‌اش کنی و با خودت حمل‌اش کنی. به قول نزار قبانی:

I said nothing
to the woman I loved
but gathered
love's adjectives into a suitcase
and fled from all languages.


--
ب ف - ۲ جون ۱۲

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 0:59  توسط بی تا  | 

چهار- take this waltz


take this waltz را دیدم. یک فیلم کانادایی که در مونترال می‌گذرد، آدم‌ها لباس‌های رنگی می‌پوشند و با صدای ملایم با هم حرف می‌زنند - کاملن خلاف ِ فیلم‌های نیویورکی که همه تیره‌اند و passive aggresive . روایت بی‌نهایت ساده و به همان اندازه ظریف است. قصه، قصه‌ی دختری‌ست که ۲۳ ساله‌گی شوهر کرده است، در ۲۸ ساله‌گی با شوهرش در اوج ِ در صلح بودن بی‌اشتراک شده است. دل‌زده‌گی ِ دهه‌ی سوم - هر کس می‌گوید نه، توی روی‌اش بگویید: denial is not a river in Egypt, it's a freaking ocean. دختر ِ قصه مرد ِ نقاشی را می‌بیند، شرافتمندانه دل می‌بندد و با توافق هم‌سرش عادت‌های زندگی ِ سابق‌اش را با مرد جدید پی می‌ریزد.

فیلم چندین نقطه‌ی اوج ِ نفس بُر دارد و بر محور چهار شخصیت می‌چرخد: دختر - شوهر - معشوق ِ دختر - دوست ِ الکلی ِ دختر:

یک - زن‌های گروه‌های سنی مختلف دارند لخت و عور با هم در استخر دوش می‌گیرند. بحث ِ حمام ِ زنانه‌ی استخر، «نویی و کهنه‌گی» ست. جوان‌ترها از ته ِ دل می‌گویند: نویی، زندگی‌ست، هیجان است. زن‌های پیرتر با یک لحن خسته می‌گویند: نوها هم یک روز کهنه می‌شوند.

دو - دختر و معشوق جلوی هم نشسته‌اند تا مارتینی بخورند، هر دو هوشیار، هنوز به لیوان‌های مارتینی دست نزده‌اند. معشوق برای دختر لفظن توضیح می‌دهد که چه‌طور دل‌اش می‌خواهد با دختر بخوابد. از بوسه‌ی فرق سر دختر شروع می‌کند و به دخول می‌رسد. مونولوگ از هزار و یک تصویر، به ارگاسم رساننده‌تر است.

سه - دختر و شوهر می‌روند رستوران که پنجمین سال‌گرد ازدواج‌شان را جشن بگیرند. مدل ِ گشنه‌ها فقط جلوی هم نشسته‌اند و به سرعت برق می‌خورند. دختر مکث می‌کند، به دور و برش نگاه می‌کند و به شوهر می‌گوید: «یک چیزی بگو، همه دارند با هم حرف می‌زنند.» شوهر بی‌تفاوت می‌گوید: «ما داریم با هم زندگی می‌کنیم، هم را به قدر کافی می‌شناسیم، حرف جدیدی برای گفتن نداریم. آمده‌ایم رستوران که بخوریم. ولی آی لاو یو » و به خوردن ادامه می‌دهد. دختر وا می‌رود.

چهار - دختر و معشوق سوار بر چرخ ِ فلک، دور از نگاه‌های مردم، می‌چرخند و به بیننده حس رهایی می‌‌دهند.

پنج - اوج، اوج، اوج ِ فیلم، دختر شوهر را ترک می‌کند. با صدای take this waltz ِ لیونارد کوهِن و در یک فضای سوریال (کی‌بورد ِ من همزه ندارد) ، برای اولین بار با معشوق سکس می‌کند. اوج‌تر ِ این سکانس، جایی‌ست که دختر و معشوق ثابت ِ صحنه‌اند، ولی اول یک زن ِ دیگر، وارد ِ صحنه می‌شود و سه‌تایی سکس می‌کنند، بعد مرد دیگری وارد صحنه می‌شود و سه تایی سکس می‌کنند. بی‌تعلقی ِ بدن و جان ِ آدمی‌زاد به همه و هیچ کس. لیونارد کوهِن هنوز می‌خواند:

Now in Vienna there's ten pretty women

There's a shoulder where Death comes to cry

There's a lobby with nine hundred windows

There's a tree where the dives go to die

There's a piece that was torn from the morning

And it hangs in the Gallery of Frost

Ay, Ay, Ay ,Ay

آی ، آی ، آی ، آی

شش - دوست ِ الکلی دختر در جواب ِ نگاه ِ ترحم بر انگیز او به خودش به هنگام ِ مستی می‌گوید: ما هیچ فرقی با هم نداریم. به جای من به خودت نگاه کن. یک gap ی توی ذات ِ زندگی هست که نمی‌دانیم چیست، من با الکل پرش می‌کنم، تو با مرد.

هفت - اواخر ِ فیلم دختر دارد خودش را، عادت‌های‌اش را و زندگی‌اش را با مرد دیگری -معشوق- تکرار می‌کند.

هشت - سکانس ِ آخر: دختر «تنها» سوار بر چرخ ِ فلک حس ِ رهایی را به بیننده منتقل می‌کند.

فیلم بی‌نهایت ظریف و confrontational است. یک جاهایی‌ش قطعن با خودت مواجه می‌شوی. مواجهه، درد ِ لازمی‌ست. take this waltz...


http://www.youtube.com/watch?v=7jdlgPyBOck&feature=related

---

ب ف - ۲۶ مه ۱۲


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 10:18  توسط بی تا  | 

سه- Monsieur Lazhar


یک هفته‌ی دیگر کار می‌کنم، وانگهی خلاص. امروز صبح اسلایدها را سر و سامان دادم و نشستم به گذراندن online trainings. کاغذکاری توی سیستم امریکا از ایران مفصل‌تر است. آن‌جا یک میز مُهر می‌کرد، میز کناری امضا می‌کرد، میز دوتاکناری شماره‌ی نامه را ثبت می‌کرد -اشتغال‌زایی ِ اسلامی. این‌جا با سه نوع حکومت طرفی: حکومت شهری -لوکال-، حکومت استانی -state-، و حکومت مرکزی -فدرال. هر کدام هم قاعده و ناز خودشان را دارند. به هر حال من شش تا ترینینگ را کامل کردم: یکی آتش‌سوزی بشود چه عکس‌العملی نشان می‌دهید؟ از جای‌ام برمی‌خیزم و فرار می‌کنم --> شما قبول شدید، مدرک‌تان را دانلود کنید. بعد این مدرک را با ایمیل می‌فرستادم به منشی دپارتمان داخلی. او هم بلافاصله جواب می‌داد: بی‌تا، می‌نویسم که خاطر نشان کنم مدرک ترینینگ شماره‌ی یک را گرفتم. احساس مسیولیت تو در جدی گرفتن ددلاین‌ها ستودنی است. (your responsibility in meeting the deadlines is appreciable). من در شرایطی که یک ماه وقت داشتم، تصمیم گرفتم امروز ۱۵ ماه مه که آخرین روز است، به ترینینگ‌ها تن در دهم. -- ترینینگ بعدی رنگ کدهای بیمارستان. کد سبز: خشونت. کد آبی: ایست قلبی. کد صورتی: نوزاد دزدی (baby abduction). باز شما قبول شدید، مدرک‌تان را دانلود کنید... همه‌ی این کارها را می‌کنی که از نو شماره‌ی نظام پزشکی بگیری. مهاجرت نوعی جنگ زده‌گی است. دست ِ خالی می‌شوی. همه‌ی کارت‌هایی را که یک عمر جمع کرده بودی، باید از نو جمع کنی. از نو دکتر می‌شوی، از نو راننده می‌شوی. گواهی‌نامه به اندازه‌ی بار اول خوش‌حالت می‌کند. شماره‌ی نظام پزشکی به اندازه‌ی بار اول به زندگی‌ت هویت می‌دهد. از نو خودت می‌شوی، اما دیگر خودت نیستی که you've been far ahead of yourself...

امروز این‌جا از آسمان رود می‌بارید. بزرگ‌ترین انقلاب فرهنگی ِ زندگی من توی امریکا، آشنایی با صنعت سینما و فرهنگ فیلم دیدن بود. Movies distract you, teach you, fill you, and soothe you. من روزهایی که فیلم می‌بینم، احساس می‌کنم دارم خوب زندگی می‌کنم. امروز Monsieur Lazhar را دیدم. فیلم فرانسوی است با ساب تایتِل ِ انگلیسی. یک معلم مهاجر الجزیره‌ای راهی مونترال می‌شود و معلم کلاسی در دبستان می‌شود که معلم قبلی‌شان خودکشی کرده است. معلمی به غایت خوش نیت که به دلیل عدم آشنایی با ظرایف فرهنگی ، دم به دم مصیبت بار می‌آورد. فیلم خیلی اروپایی‌ست، به شدت کاراکتر-محور. یعنی دوربین، آقای لَزَر و قصه‌ای که بازتعریف نمی‌شود - یعنی این‌طور نیست که اگر من، حسن و حسین عین نقش را بازی کنیم، قصه یک نوع روایت شود- ، بل‌که خلق می‌شود - یعنی هر کس غیر از موسیو لزر قصه را بازی می‌کرد، قصه جور دیگری تعریف می‌شد. این فیلم آرام و به شدت عمیق است.

پ ن: یک فیلم دیگری هم هست Amreeka، قصه‌ی یک زن مسیحی فلسطینی که شوهرش ترک‌اش می‌کند، در لاتاری گرین کارد امریکا برنده می‌شود و با پسر نوجوان‌اش می‌آیند شیکاگو پیش خانواده‌ی خواهرش. قصه، قصه‌ی باعرضه‌گی و قدکشیدن مادر و پسر مهاجر است. با ظرایف به شدت خاورمیانه‌ای و تبعیضاتی بعضن دردناک. باید دیده شود.

--

ب ف - ۱۵ مه ۱۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 3:24  توسط بی تا  | 

دو- Temple Grandin


«تمپل گرَندین» فیلمی‌ست که روایت زندگی ِ تمپل گرندین است. دختری که در سن چهار ساله‌گی هنوز حرف نمی‌زند و رابطه‌ی عاطفی ـ بدنی برقرار نمی‌کند و تشخیص ِ autism می‌خورد (به سال ۱۹۵۱). با حمایت‌های مادرش به حرف می‌آید و در دبیرستان، معلم زیست‌اش به نگاه مغز تمپل به جهان پی می‌برد. تمپل یک visual thinker (متفکر بصری؟؟) ست. جبر نمی‌فهمد، زبان فرانسه یاد نمی‌گیرد. اما از اجرام و احجام توی ذهن‌اش عکس می‌گیرد و در مناسبات اجتماعی همین اجرام و احجام را پردازش می‌کند. فیلم‌برداری فیلم از نگاه هندسی ِ تمپل به جهان از خود قصه‌ی تمپل دیدنی‌تر است. تمپل با حیوانات رابطه‌ی عاطفی بهتری برقرار می‌کند تا آدم‌ها. در دبیرستان، اسبی که همه‌ی دانش‌آموزان از نزدیک شدن به آن منع شده بودند، را رام می‌کند و با همان اسب سوارکار می‌شود. در فاصله‌ی دبیرستان تا دانشگاه به مزرعه‌ی خاله‌‌اش می‌رود و می‌بیند گاوهایی که زیاد «مُ مُ» می‌کنند را در یک جعبه‌ی خیلی تنگ ِ چوبی قرار می‌دهند و گاو آرام می‌گیرد. از این‌جا به بعد تمپل از مانند ِ این جعبه برای کنترل خشم استفاده می‌کند. جعبه‌ای که به جای انسان، در فوران ِ نیاز عاطفی تمپل را بغل می‌کند (hug box). تمپل به دانشگاه می‌رود. هیچ دختری به خاطر این جعبه و خُلیت‌های ظاهری‌ش با تمپل هم‌اتاقی نمی‌شود. تا یک دختر نابینا که جهان را محض با صداها می‌بیند، با تمپل که جهان را محض با تصاویر می‌بیند هم‌فهمی می‌کند و تنها دوست زندگی او می‌شود. تمپل در رشته‌ی روان‌شناسی لیسانس می‌گیرد، و در رشته‌ی علوم حیوانات دکترا می‌گیرد. تمپل، حالا طراح سیستم سلاخ‌خانه‌های بدون درد امریکا و استاد دانشگاه ایالتی کلرادو است.

من قوین اعتقاد دارم که آدم‌های مبتلا به autism، مغزشان هزار و یک فانکشن ندارد، اما یک فانکشن ِ خفته دارد که اگر خیلی خوشبخت باشند که کشف بشود، جهان ِ آدم‌ها را دکرگون می‌کنند و گرنه یک تکه گوشت باقی می‌مانند.

رقیق‌تر ِ طیف، Asperger's syndrome به نظر من یک تشخیص به شدت امریکایی است. هر کس توی مرزهای mainstream ِ روابط ِ اجتماعی ِ امریکایی نگنجد، «های، نایس تو میت یو» توی روی آدم‌ها نگوید، مارک ِ تشخیص می‌خورد. گواه این قصه هم، آمار رسمی مملکت که یک سوم آدم‌هایی که توی گوگل و یاهو کار می‌کنند، اَسپرگر دارند...

پ ن: اگر به طیف pervasive developmental disorderها علاقه‌مندید، کارتون ِ Mary and Max را حتمن ببینید. مَکس یک مرد نیویورکی ِ چهل و خورده‌ای ساله‌ی مبتلا به سندرم اسپرگر با مری ِ هشت ساله‌ی استرالیایی نامه‌هایی را رد و بدل می‌کنند که متن این نامه‌ها بی‌تعارف می‌نویسم از متن ِ دیالوگ‌های «دل‌شدگان» ِ علی ِ حاتمی هم عمیق‌تر است. مکس نامه‌ها را می‌نویسد و ته‌ِ نامه‌ها وسیع‌تر از وسعت ِ متن ِ نامه، پانگاشت می‌نویسد:

ps: postscript

pps: post-postscript

ppps: post-post-postscript

این کارتون به قول امریکایی‌ها خیلی خیلی smart است. مری بزرگ می‌شود، تز دکترای‌اش را راجع به سندرم اسپرگر و مبتلایان بدان می‌نویسد و روزی که پول‌های‌اش را جمع کرده و به نیویورک سفر می‌کند، مکس مرده است.

پ پ ن: باز اگر به طیف pervasive developmental disorderها علاقه‌مندید، مستند ِ  loving lampposts هم دیدنی‌ست. بچه‌ی کارگردان که به تیرهای چراغ برق (؟) علاقه‌ی عاشقانه‌ای دارد و مبتلا به آتیسم است، انگیزه‌ی پدرش برای ساختن این مستند بوده.

http://www.snagfilms.com/films/title/loving_lampposts

--

ب ف - ۱۲ مه ۱۲


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:14  توسط بی تا  | 

یک- پسر خوبم ماهان پاشو، برو آن کوچه‌ی پایینی، خانه‌ای هست که سکو دارد.


فیلم «جولی و جولیا» را دیده‌اید؟ از نظر رییس امریکایی من «ایتس سُ  گِرلیش» یا که دخترانه است. امروز بیش‌تر از هر روز معتقدم که جهان بیش‌تر از همیشه به نگاه ِ زنانه، به تفکر زنانه، به احساس ِ زنانه، به کار ِ دست ِ زنانه، به هنر ِ زنانه -ترکیبی از نگاه، تفکر، احساس  و کار ِ دست زنانه- محتاج است. جولی پاول، یک زن جوان ِ نویسنده‌ی نیویورکی‌ست که شیفته‌ و شیدای جولیا چایلد، یکی از مشاهیر آشپزی فرانسوی در دهه‌ی پنجاه میلادی می‌شود. این ارادت او را وا می‌دارد که در ۳۶۵ روز، عین همه‌ی ۵۲۴ رِسِپی غذایی ِ جولیا را احیا کرده و در وبلاگ‌اش قصه کند. این تعهد -تعهد به بازپزی ِ ۵۲۴ رِسِپی در ۳۶۵ روز و قصه کردن ِ راه در بلاگ‌اش- با بالا و پایین‌های بسیار همراه است که این بالا و پایین‌ها تِم اصلی فیلم هستند. اگر شمای نوعی به حضور عنصر زنانه در جهان معتقد نیستید، بدانید و آگاه باشید که جوانی‌های جولیا چایلد را مریل استریپ بازی می‌کند و مریل استریپ در «عملیات کرکوک» ِ جمال شورجه هم بازی اگر می‌کرد، آن فیلم را دیدنی‌ها می‌کرد.

من در جست و جوی «هابی»های از دست رفته، می‌خواهم یک ماه بنویسم. عین ِ هر روز. شک ندارم یک روزهایی قافیه تنگ می‌آید، یک روزهایی قافیه هم تنگ نیاید، شاعر به جفنگ می‌آید و الخ. می‌خواهم رابطه‌ام با زبان را از نو تعریف کنم. یک کتابی هست که من توی یکی از سی پست ِ آینده راجع بهش می‌نویسم: the lost and forgotten languages of Shanghai. یکی از ناقدین کتاب در وصف کتاب می‌نویسد:

This is an intelligent and thoughtful exploration of the terrifying isolation that can come from loss of language. The novel skillfully examines the complex relationship between language and identity, seeing beyond the words themselves to the way in which they mold our thoughts and shape our personalities...

من فکر می‌کنم قوی‌ترین عنصر هویت «زبان» است. روزی که به زبان غیرمادری توانستی بزنی طرف مقابل را در بحث له کنی، دیگر بیگانه نیستی. به همین اندازه، روزی که احساس کنی مهارت‌های زبان مادری دارد در تو گم می‌شود، بیگانه می‌شوی. یکی از شاهکارترین قسمت‌های تماشای بی بی سی، مصاحبه‌ی مریم عرفان بود با مهشید امیرشاهی ِ نویسنده که سر به دشت می‌گذارد تا بتواند از نو فارسی بنویسد.

خوب، از یک تا سی. از امروز تا روزی که از این شهر می‌روم... ارکیده یکی شعر داشت « و خانه، این عجیب‌ترین کلمه‌ی جهان » . خانه حالا برای من کلمه‌ی عجیبی نیست. تعهد، عجیب‌ترین کلمه است. تعهد به یک  چک لیست، به یک راه، به یک آرمان، به یک شغل، به یک موجود سوم، به یک رفاقت، به یک رابطه -من چون در دو زمینه‌ی آخر به کرات در زندگی‌م ریده‌ام، ترجیح می‌دهم سخن‌رانی نکنم. پدربزرگ ماهان توی یکی از شعرهای شاملو، ماهان را می‌فرستد با مختوم‌قلی حرف بزند: آه، مختوم قلی . من گهگاه . سردستی . به لغت‌نامه . نگاهی می‌اندازم . چه معادل‌ها دارد پیروزی! (محشر!) . چه معادل‌ها دارد شادی . چه معادل‌ها انسان . چه معادل‌ها آزادی . مترادف‌هاشان . چه طنین پر و پیمانی دارد . وای، مختوم‌ قلی . شعر سرودن با آن‌ها . چه شکوه و هیجانی دارد .  ... ... ... پدران، ای پدران . نگرانی‌تان از چیست . ما خطاهامان را معترفیم . و به جبران خطاهامان می‌کوشیم . این شعر شاهکار است.

ب ف - ۹ مه ۱۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 21:0  توسط بی تا  | 

Somewhere over the Rainbow

یک نامه می‌نویسم خیلی لخت. به سبک مرحله‌ی «کاتارال» ِ مرض سیاه سرفه، که مریض به صورت قطاری سرفه می‌کند و هیچ کنترلی روی سرفه‌های‌اش ندارد.

یک اصطلاح امریکایی/انگلیسی هست: grow out. یعنی آن‌قدر بزرگ شده‌ای که یک لباسی/کفشی/سایزی/عادتی/روشی/منشی که زمانی قالب قواره‌ی تو بود، حالا دیگر نیست.

( مثال:

Early Zionists' mission was to help Jews grow out of the ghetto mentality.

یعنی هدف صهیونیست‌های اولیه‌ی تاریخ این بود که به کلیمیان جهان کمک کنند از طرز تفکر داهاتی‌شان رهایی یابند.

آدم‌های مختلف، fetishهای مختلف دارند، یکی را باسن بزرگ سر شوق می‌آورد، دیگری را کفش پاشنه‌ بلند یک زن، من را jewishness. از این‌رو از مثال بالا استفاده کردم تا خودم را سر شوق آورم. )

تازگی‌ها حرف خوشگل زدن و ملزومات‌اش (گفتنی شاعر - به قولی - کی بود سرود؟؟ - اخوان - شاملو - خیام - نظامی ِ گنجه) من را خسته می‌کند. هر کسی باید خلط خودش را سرفه کند بیرون، نه که خلط دیگری را قرقره کند. گفتنی شاعر: «سخن ِ نو آر، که نو را حلاوتی دگر است»۱. لب کلام این‌که: I've grown out of my literary style

دو سال شد. از روزی که من سوار هواپیما شدم، در هیوستون فرود آمدم، خواهرم دست‌ام بگرفت و تا یک ماه پا به پا برد۲ تا آمدم نیوهیون: ییل، آدم‌های‌اش، «آمبیانس»اش، یادهای‌اش. تابستان اول، ترم اول. پاییز اول، ترم دوم. زمستان اول، ترم سوم. بهار اول، در به در، در جست و جوی یک گروه تحقیقاتی تا برای یک سال دیگر در امن و امان باشم، تابستان دوم از نو اپلیکِشن پر کردن، پاییز دوم چهارمین و آخرین امتحان بورد در فاصله‌ی یک سال و نیم، پاییز دوم فصل ِ «اینترویو»ها. باید می‌رفتی، مدل خاتمی ِ بار ِ اول در سازمان ملل متحد، جلوی program direcorها با صلابت فریاد می‌زدی: «من از ایران ِ سرفراز آمده‌ام...»، باوراندن یک باور ِ بی‌باور خیلی سخت‌تر است تا باوراندن ِ یک باور ِ پر باور. زمستان شد، ۱۶ ماه مارس، ساعت ۱ بعد از ظهر به وقت مشرق امریکا، من خوش‌ترین ای‌میل زندگی‌م را گرفتم: «تبریک می‌گوییم، شما در رشته‌‌ی داخلی دانشگاه بوستون «مَچ» شده‌اید.» بی‌تعارف می‌نویسم: آدم یک عمر از بیست ساله‌گی شاید، یک آینده‌‌ی دوری را نقاشی می‌کند، هفت، هشت، ده سال توی ذهن‌اش باهاش ور می‌رود، یک روزی به قول ارکیده، چشم‌های‌اش را باز می‌کند، می‌بیند که کنار آینده‌ی دور ِ آن روزها نشسته و باورش نمی‌شود. من اما بعد از هفت فصل، از سر جای‌ام بلند شدم، دوش آب گرم گرفتم، صورت‌ام را با صابون شیر عسل شستم، موهای‌ام را صاف کردم، ناخن‌های‌ام را لاک زدم، به قول عقیلی بهترین ِ جامه‌های‌ام را پوشیدم و شب رفتم با آدم‌هایی که هفت فصل ِ پیش توی زندگی ِ من نبودند، درینک خوردم و زندگی نو شد، واقعن نو شد...

من مدرسه‌ی ابوریحان که می‌رفتم، مُد بود که آدم‌ها -از جمله خود من- «هیچی» درس نخوانده باشند و بیست بگیرند. همه باهوش بودند. دیشب‌اش پارتی کرده بودند و گور پدری نثار امام امت کرده بودند، فردای‌اش وصیت‌نامه‌ی حضرت‌اش را از احمد خمینی و تخم و ترکه‌های حضرت‌اش از برتر بودند. همه باهوش بودیم. فیزیک را همان‌قدر یک‌باره سر کلاس جذب می‌کردیم که حدیث ِ ثقلین ِ معارف اسلامی را: «اِنی تارِکً فیکم الثقلین: کتاب الله و عترتی اهل بیتی...»؛ شرح قصه‌ی خرخونی لوس بود، بی‌مزه بود، egotisticalتر بود از ادعای باهوشی. این عادت را هم grow out کرده‌ام. یک وقت‌هایی آدم باید به وجودی که جر خورده است، «کردیت» بدهد. cross-sectionally (مقطع عرضی-نگر) همه چیز سیاه است، همیشه یک امتحانی، موضوعی، مرضی، مصیبتی، درگیری‌ای هست که اختاپوس‌وار با پاهای‌اش روح و روان و زندگی ِ آدم را از هشت جهت بفشارد، ولی retrospectively (گذشته-نگر) یعنی مکث اگر کنی و نگاه کنی، زندگی می‌شود صدای گوینده‌ی تیراژ اول سریال هانیکو، می‌شود منشوری در حرکت دوار روزگار، می‌شود منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگ‌های بدیع و دل‌فریب‌اش، آن را دوست‌داشتنی، خیال‌انگیز و پر شور ساخته است...

retrospectively که نگاه می‌کنم، نمی‌دانم چه‌قدر این راه را من ِ من آمدم، چه‌قدر دیگرش را روزگار آورد و دست‌هایی که بالاتر از دست ما بود. به قول شاعر شعر ما: بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم ... که من ِ دل‌شده این ره نه به خود می‌پویم۳... من دو سال و نیم ِ پیش به فاصله‌ی امروز، روزی که نامه‌ی پذیرش را گرفتم، زنگ زدم نیکتای خواهر که ییل توی کدام ایالت است؟ عجله داشت، گفت «کِنِتیکِت» و گوشی را قطع کرد. من آن روز کنتیکت را را بر وزن کنتاکی، توی گوگل دیکته کردم: Kenetiket که لابد آمد «دید یو مین»: Connecticut؛ آن وقت داشتم همین هفته‌ی پیش به دوستی که قصد داشت برای بار اول برود نورواک (یکی از شهرهای کِنِتیکِت)، «اَدوایس» می‌دادم که کدام ساحل بهتر است، کدام قهوه‌خانه‌‌ی داون تاون بهتر است و الخ... همین حرف‌ها ترس من را از کوچیدن به بوستون کم می‌کند، از تهران به نیوهیون شد، پس از نیوهیون به بوستون هم لابد می‌شود. منتها یک فرق اساسی هست؛ در درس‌های زیست‌شناسی گیاهی ِ سال سوم دبیرستان، نویسنده تفاوت قایل بود بین رشد و نمو. رشد، افزایش تعداد سلول‌ها بود. وانگهی نمو، افزایش اندازه و بلوغ ِ همان سلول بود. من، بیست و هفت ساله رشد کرده از تهران آمدم نیوهیون، حالا بیست و نه ساله، نمو کرده از نیوهیون می‌روم بوستون. حالا از همیشه بیش‌تر دل‌ام می‌خواهد جهان را بتکانم، آن make a difference شهوت ِ فکری ِ سال‌های نوجوانی و اوان ِ جوانی ِ آدم نیست، تمنایی‌ست که با آدم می‌ماند، با آدم قد می‌کشد، با آدم شکل عوض می‌کند، با آدم راه کج می‌کند، با آدم چمدان بلند می‌کند، با آدم سوار هواپیما می‌شود، با آدم گذشته‌ها را جا می‌گذارد، و با آدم زندگی را زندگی می‌کند. دل ِ من برای آن روپوش سفید تنگ است. شک ندارم که ماه جون می‌اید، من سه-چهار ماه اول «اُوِروِلم» می‌شوم، هر روز دارم می‌جنگم که خودم را ثابت کنم، خسته می‌شوم، داغ می‌کنم، گریه می‌کنم، اما سال‌گشته‌گی یک خوبی دارد، هم خودت را بلدتر می‌شوی، هم طبیعت تغییر را، هم قلق ِ زندگی را. دل‌ام اما برای آن روپوش سفیدی که هم توش ملکه هستی، هم نوکر ملت به معنی ِ کلمه تنگ است.

نقل قول‌های این نامه را شماره زدم، تا به رخ خود بنمایم که چه‌قدر پارادوکس توی وجود من ریشه دوانیده؛ حالا نوبت به خانم وولف می‌رسد. خانوم وولف یکی بیت دارد که اوج آزادگی‌ش را فریاد می‌زند. هیچ چیز به اندازه‌ی زن آزاده من را به تحسین وا نمی‌دارد، زنی که به موقع زیر کون ِ آدم‌ها، جغرافیاها و حادثه‌های زندگی زدن را بلد است:

As a woman I have no country, as a woman I want no country, as a woman my country is the whole world.

ب ف -- نیوهیون، آوریل ۲۰۱۲



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:1  توسط بی تا  | 

shooting an elephant


من یک زن ِ بیست و هشت و نیم‌ ساله، صاحب یک گذشته‌ی مشروطه‌زده‌ی کودتازده‌ی انقلاب‌زده‌ی جنگ‌زده‌ی سازندگی‌زده‌ی اصلاحات‌زده‌ی جنبش‌زده‌:

- من چنین‌ام. احمق‌ام شاید!

که می‌داند

که من باید

سنگ‌های زندان‌ام را به دوش کشم

و من سنگ‌های گران قوافی را به دوش می‌برم

.

.

و آینده‌ام را چون گذشته می‌روم سنگ بردوش:

سنگِ الفاظ

سنگِ قوافی،

تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم...-

نشسته‌ام جلوی یک «آندِرگرَد» ِ هجده و نیم‌ساله، از اهالیِ کلیمی ِ کرانه‌ی شرقی ِ امریکا که شش ماهی‌ست «کالج» می‌رود و دارد برای من از این شش ماه می‌گوید. از خواندنی‌های این شش ماه. از این‌که اولین essayي که باید می‌خوانده و راجع بهش نظر می‌داده shooting an elephant ِ جورج اورول بوده.

- I am sure you've read that, Bita.

-- Not this one. I've read the "animal farm" and "1984", but not this one.

مثل سگ -یا به قول ِ این‌جایی‌ها مثل خوک- دروغ می‌گویم. من دست به این دو تا کتاب نزده‌ام. اما صحنه ویرانگر است. من یاد روز اول دانشگاه خودم می‌افتم. هجده و نیم‌سالگی ِ خودم که از پس ِ یک هفده ساله‌گی مچاله‌ی از این کلاس ِ کنکور به آن کلاس ِ کنکور رفته، برای اولین بار نشسته بودم پشت ِ نیمکت‌های دانشکده‌ی پزشکی، درس آناتومی ِ اندام. ابوالفضل فراهانی، استاد ِ درس آمد. سلام کرد، خودش را معرفی کرد: دکتر فراهانی هستم. بعد گفت جلسه‌ی اول ما باید با یک سری اصطلاحات ِ آناتومیک آشنا بشویم. دفترهای ما نو بود. استاد شروع کرد به دیکته کردن: 

-مقطع ِ ...

-- چی استاد؟

با گچ روی تخته نوشت: ساژیتال.

ادامه داد: هرگاه صفحه‌ای عمودی از جلو به عقب عبور کرده و بدن را به دو نیمه‌ی چپ و راست تقسیم کند، مقطع حاصله ساژیتال نامیده می‌شود.

بعدی: مقطع ِ ...

باز ما: چی استاد؟

استاد باز خوشحال از کف ِ بریده‌ی هفتاد دانشجو، خرامان می‌رود سمت تخته و با گچ می‌نویسد: هریزنتال.

...

این فاصله‌ی هجده و نیم ساله‌گی من است و هجده‌ و نیم‌ سالگی ِ رفیق ِ امریکایی ِ من. من با دو هزار سال قدمت ِ ملی، رفیق ِ من با دویست سال قدمت ِ ملی.

---

من یک صفت/خاصیت/رذالت (؟) ِ عجیبی دارم که عبور می‌کنم. attachment disorder دارم. متصل نمی‌مانم. آدمی به آلت ِتناسلی من، شعور من، صداقت من، آیین ِ من، زندگی ِ من توهین کند (everything is relative ؛ همه‌ی ما کم یا زیاد درجاتی از آلت تناسلی، شعور، صداقت، آیین و زندگی داریم) رد می‌شوم. جیغ نمی‌زنم، «چرا؟ چرا؟» نمی‌کنم، ایستاده‌گی برای رتق و فتق مسيله نمی‌کنم، روزگار را به کام ِ طرف تلخ نمی‌کنم. در سکوت رد می‌شوم و برنمی‌گردم. حالا ایران ِ سرنگون برای من، حُکمن یکی «ex» است که به «جوانی‌»م توهین کرده‌ست. علی بنوعزیزی در گفت و گو با شاهرخ مسکوب پرسیده بود: احساس شما به ایران چیست؟ گفت هیچ احساسی ندارم. باز پرسید احساس شما به زبان فارسی چیست؟ جواب داد: ما با هم قهریم. دکتر بنوعزیزی نتیجه می‌گیرد پس به هر دو بی‌احساسید؟ آقای مسکوب صدای‌اش را بلند می‌کند: آن‌قدر به فارسی حس دارم که باهاش قهر کرده‌ام، بی‌حس اگر بودم که قهر نمی‌کردم...  

یک کتاب خواندم که خیلی خوب بود: Shantaram یعنی مرد صلح. قصه‌ی یک قاچاقچی ِ از زندانْ متواری ِ استرالیایی‌ست که با پاسپورت ِ زلاند ِ نویی (نیوزیلند) می‌رود بمبای هند و از خودش از نو فریدونی می‌سازد، روایت سلوک ِ ذات ِ یک آدم است:

It took me a long time and most of the world to learn what I know about love and fate and the choices we make, but the heart of it came to me in an instant , while I was chained to a wall and being tortured. I realized, somehow, through the screaming in my mind, that even in that shackled, bloody helplessness, I was still free: free to hate the men who were torturing me, or to forgive them. It doesn't sound like much, I know. But in the flinch and bite of the chain, when it's all you've got, that freedom is a universe of possibility. And the choice you make, between hating and forgiving, can become the story of your life.


حکایت ماست؛ تنها/همه‌(؟)ی آزادی که برای ما اهالی ِ شعبه‌ی کره‌ی شمالی در موقعیت ژيوپلیتیک خاورمیانه مانده، انتخاب حس ماست نسبت به سرزمین سرنگون‌مان. من نمی‌بخشم، ولی «همیشه کم می‌آرمت ... نمیشه که نبارمت...»۱

ب‌ف

---

۱. http://www.4shared.com/video/rE5kWFz0/mehrnoosh-kam-miaramet.html

۲. http://www.online-literature.com/orwell/887/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 0:1  توسط بی تا  | 

Motto

 

If adventures will not befall a young lady in her own village, she must seek them abroad.

Jane Austen

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 18:14  توسط بی تا  | 

و من در سکوت او را کشتم


صحنه را دیدم - بر وزن آیت‌الله خامنه‌ای روزی که رضازاده، ابوالفضل‌گویان خیبر هوا کرد -. من برخلاف دیاسپورای ایرانی که «لّه لَه» می‌زند تا حساب ِ خود ِ ایرانی‌ش را از اشغال‌گران ِ ایرانی سوا کند، هم‌چین لَه لّهی نمی‌زنم، که آن‌ها مای‌اند، مای ایرانی، و ما آن‌هاییم، آن‌های ایرانی. واقعیت ِ ایرانی به آن‌ها نزدیک‌تر است تا به ما؛ آن‌ها را دیده‌ایم، روزی که توپ سال ِ تحویل را زدند و نویی ِ سال  ما به چهره‌شان تحویل شد. رهبر ما با خدم و حشم ِ بیت‌اش که پاستور تهران را گوش تا گوش اشغال کرده‌اند، ایرانی‌اند. رییس جمهور ما با تیم فوتبال‌اش در گوشه گوشه‌ی شهر ایرانی است. رییس مجلس ِ ما با آل ِ هزار تن‌اش عین ایرانی‌ست. مجلس ِ ما که خودش را می‌رساند جلو تا جیغ بزند جلوی دوربین‌های خبرگزاری که فلانی و بهمانی «اعدام» باید گردند، ایرانی‌ست. قوه‌ی قضاییه‌ی ما که با کس ِ دگرش نیست برگ ِ گفت و شنود، ایرانی‌ست. مریض‌های دوره‌ی انترنی که بالای پنج بار می‌زاییدند و ما دل‌سوزانه خنده‌ی از ته ِ دل حواله‌ی ریش‌شان می‌کردیم، واقعیت ایرانی‌اند. آدم‌هایی که توی دوران طرح و سربازی، دوستان دیده‌اند و نقل کرده‌اند، عین ایرانی‌اند. حساب‌مان را سوا نکنیم. آن‌ها، مای‌اند، مای ایرانی و ما آن‌هاییم، آن‌های ایرانی. ذات ِ آدم است که روزی که بر خر مراد سوار شد، هم‌پلکی‌هاش را تکثیر می‌کند، نخبه بر سر کار اگر آمد، جامعه نخبه‌گرا می‌شود، گاو اگر بر سر کار آمد، یمین و یسار ِ مملکت، فرآورده‌های لبنی می‌شود. این سوپ را ما سی و سه سال است هم زده‌ایم. این آدم‌ها عین ایرانی‌اند، نه این بار و نه هیچ یک از دیگربارها، از عراق و لبنان و فلسطین نیامده‌اند. جواب من به نگاه‌های پر از سوال دوست‌های این‌جام، دیگر فلسفی نیست، «شورت اَند تو دِ پوینت»:

I am so sorry...

ما فرار کردیم؛ خودم را بگویم: من فرار کردم. شدیم: دیاسپورای ایرانی -پرگار ِ بی بی سی این هفته از دیاسپورای ایرانی ژست زدایی می‌کند-؛ پخش و پلاهای ایرانی. من از خیلی جهات خوش‌حال‌تر نمی‌شود گفت، اما آرام‌ترم. غریب‌ام اما احساس غربت نمی‌کنم. توی تهران، پر از آشنا بودی و پر از احساس غربت، یک‌زبان بودیم، ولی زبان ِ فکر ِ هم را نمی‌فهمیدیم. یک تلخی‌ای اما همیشه در جان ِ من هست؛ بین ِ آن هفتاد میلیون نفر، هفت میلیون آدم بودند که سودا داشتند، آن خاک و آن خطه پر از جواهر بود، هفت میلیون جواهرشناس داشت. نه که از سر سندرم pahlakhamaneshi بنویسم، که اعتقاد دارم که ما ادبیات داشتیم، ادبیات ِ فارسی؛ خط داشتیم، نستعلیق، شکسته نستعلیق، کوفی، نسخ؛ معماری داشتیم؛ هنر ِ دستی داشتیم -کبابی‌های ما حتا آینه‌کاری داشت -، فرش‌های ما زندگی‌-زجرنامه‌های بافندگان‌شان بود، - روزی که گبه‌ی واقعی ِ «گبه»ی مخملباف را توی ویترین موزه‌ی سینما دیدم، باورم نمی‌شد واقعیت‌اش به اندازه‌ی چند تا کف دست باشد، شکوه ِ داستان‌اش خیلی بزرگ‌تر می‌نمودش -، سفال و آبگینه داشتیم؛ سینما داشتیم، سینمای دهه‌ی هفتاد؛ موسیقی داشتیم، آلت ِ موسیقی داشتیم: دف، تنبور، تار و سه تار؛ غذا داشتیم: ته دیگ امضای ما بود، خورشت و ماست و خیار مال ِ ما بودند؛ مینیاتور نقاشی ما بود؛ زورخانه «جیم» ِ سنتی ما بود. این‌ها مردند. دیشب شاملو می‌خواندم:

و من در سکوت
او را کُشتم.
آبش نداده، دعایی نخوانده
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کُشتم
            ــ خودم را ــ
و در آهنگِ فراموش شده‌اش
کفنش کردم،
در زیرزمینِ خاطره‌ام
دفنش کردم.

 

 او مُرد
      مُرد
         مُرد...

دنیا، امضاهای ما را ندید، دنیا خود ِ ما را دید، خود ِ خشمگین و ریشوی ما را که از دیوارها بالا می‌رود و پرچم ملی ِ دنیا را آتش می‌زند و پرچم حسین جای‌اش می‌نشاند. و شیکی‌های دنیا را می‌شکند و جیغ می‌زند و مرگ ِ همه را می‌خواند. آن‌ها مای‌اند. مای ایرانی. حساب ِ ما از هم جدا نیست. آن‌ها ما را خورده‌اند، قورت داده‌اند. ما هم مدل ِ پدر ژپتو توی دل نهنگ، زندگی‌مان را می‌کنیم، گلابی‌مان را می‌خوریم و به پینوکیو یادآوری می‌کنیم که پوست‌ و چوب گلابی را دور نریزد، شاید یک روز به کار بیاید...


ب‌ف

سه‌ی دسامبر ِ یازده

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 21:36  توسط بی تا  | 

و به آهنگی می‌خواند که دیگر هیچ‌گاه به خاطره‌ام بازنیامد


 در رؤیای خود بود...

به من گفت او: «لرزشی باشیم در پرچم،
                     پرچمِ نظامی‌های ارومیه!»
بدو گفتم من: «نه!
                      خنجری باشیم
                      بر حنجره‌شان!»
به من گفت او: «باید
                        به دارِشان آویزیم!»
بدو گفتم من: «بگذار
                         از دار
                              به زیرِمان آرند!»

 

به من گفت او: « لبی باید بوسید.»
بدو گفتم من: « لبِ مارِ شکست را، رسوایی را!»...

 

لرزید و از رؤیایش به درآمد.
من خندیدم
او رنجید
و پُشتش را به من کرد...

 

فرانکو را نشانش دادم
و تابوتِ لورکا را
و خونِ تنتورِ او را بر زخمِ میدانِ گاوبازی.
و او به رؤیای خود شده بود
و به آهنگی می‌خواند که دیگر هیچ‌گاه
به خاطره‌ام بازنیامد.
آن وقت، ناگهان خاموش ماند
چرا که از بیگانگی‌ِ صدای خود
که طنینش به صدای زنجیرِ بردگان می‌مانِست
به شک افتاده بود.
و من در سکوت
او را کُشتم.
آبش نداده، دعایی نخوانده
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کُشتم
            ــ خودم را ــ
و در آهنگِ فراموش شده‌اش
کفنش کردم،
در زیرزمینِ خاطره‌ام
دفنش کردم.

 

 او مُرد
      مُرد
         مُرد...


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:8  توسط بی تا  |