تبليغاتX
پنجره

پنجره

مالک روحم نه مملوک تنم

 

انترن ِ روماتولوژی هستم این روزها و مدل ِ درمانگاه های صبح ِ بیمارستان ِ فیروزگر این طوری ست که هر یک روزش به یک مرض اختصاص دارد، مثلن: شنبه: لوپوس، یک شنبه: بهجت، ... ، پنج شنبه: اسکلرودرمی.

این تناظر ِ یک به یک، ناخودآگاه سبب ایجاد ِ گروه های « بَک آپ » توی اتاق انتظار بیماران می شود. گروه های « بک آپ » به گروه هایی اطلاق می شود که اعضای شان در یک خصوصیت مشترک اند و گرد ِ هم آمده اند تا در این اشتراک هم یکدیگر را یاری کنند و هم احساس تنهایی نکنند. به عبارتی دور هم جمع شده اند بل باورشان بشود که « وی آر نات اِلون این بی اینگ لُنلی » ... 

مثال: خودتان را تصور کنید که در آستانه ی یک امتحان سرنوشت ساز قرار دارید، صبح به نیّت ِ درس خواندن از خواب برمی خیزید و می بینید که مادرتان دارد ناخن هاش را سوهان می کشد، بابای تان دارد برای خودش سی صد سی سی شیر قهوه می جوشاند، خواهرتان دارد خودش را برای قرار حمام آفتاب ظهر آماده می کند، قریب به یقین احساس بدبختی خواهید کرد، چه که در قورت دادن آن حجم ِ فرساینده تنهای تنهایید. پس شل شده و در آن محیط ِ خانوادگی با چهار ساعت درس خواندن در شبانه روز احساس ِ « هیرو » بودن بهتان دست می دهد، لیک دفتر و دستک تان را جمع کرده و به کتابخانه ی بیمارستان بروید. ساعت ِ نه وارد می شوید و می بینید صندلی ها از دم اشغال اند. گوشه ای برای خودتان خواهید یافت و « سِتِل داون » که شدید به دیدن ِ آدم های اطراف تان که ده - دوازده ساعت بی تکان درس می خوانند شما هم « موتیویت » شده و خواهید خواند، ضمن ِ این که آن میانه قطعن آدم هایی را کشف می کنید که همْ مسیر شمایند و می توانید هم با ایشان درد دل کنید و هم از تجربیات شان بهره مند شوید. مثلن هر وقت از دیر فهمیدن ِ درسی دل تان گرفت و احساس خنگی کردید به دیدن ِ دیرْفهم بودن ِ همان درس برای همْ مسیرهای تان به آرامش برسید.

« بَک آن ترَک » : حالا این گروه های « بَک آپ » را تعمیم بدهید به خانم های حامله، مبتلایان به بیماری های خاص و الخ.

صفر - بیماری های خودایمن - اتوایمیون - بیماری های تلخْ دردناکی هستند چه که مریض را از درون و بیرون بالکل از شکل می اندازند.

یک - جزوه ی مقدمه ی بیماری های اتوایمیون ِ پاتولوژی را خودم نوشتم. در این بیماری ها بدن خل شده، آنتی ژن های خودی را - آنتی ژن های متعلق به اعضا و جوارح ِ خود ِ فرد را - غریب انگاشته و به جنگ ِ آن ها می رود. یعنی عامل خارجی نیست که تن ِ بیمار را نابود می کند که خود تن به جنگ با خودش برمی خیزد. چهار سال و اندی پیش توی همان جزوه هم نوشتم که « من از بیگانگان هرگز ننالم ... که با من هر چه کرد آن آشنا کرد »

دو - باورمان که نمی شود، نشسته ایم توی برج های عاج خودمان و خبرمان نیست که یک روز درمانگاه ِ بهجت - که گفتنی تکست : « ایز اِ ر ِر دیزیز، مُستلی دیتِکتِد این مدیترینین کانتریز » - سیزده مریض بهجتی یعنی چه. یعنی rare؟ - خود ِ دکتر بهجت ِ معرفی کننده ی مرض به تاریخ علم، تُرک بوده ست و مدیترانه نشین -. ما هم از حول و حوش ِ مدیترانه نشینی درد و مرض های اش را به ارث برده ایم و بس.

سه - امروز ِ پنج شنبه روز درمانگاه ِ اسکلرودرمی بود. اسکلرودرمی بیماری بافت هم بند است، بافت هم بند ِ مبتلایان حالا خواه در پوست، خواه در ریه، خواه در کلیه، لاستیک می شود و قدرت ارتجاعی ش را از دست می دهد و مشکلات می آفریند. منی که بی حد شکننده شده ام این روزها به دیدن صورت ِ ماسکه ی این مریض ها که نه خندیدن بلد بود، نه اخم کردن و نه درست حرف زدن - چه که لب های شان از یک حدی بازتر نمی شود -، به دیدن دست های چنگکی شان و انگشت هایی که خودبه خود تا حوالی ِ بند یکم خورده شده بودند، به لمس پوست چرمی شان، فکری می شوم که نکند « There really exists sth called fate »؟ اوکی نمی شود بالکل منکر شد، لیک این قسمت بر کدامین اساس رقم می خورد؟ « لا یُکَلّفُ الله نفساً اِلّا وُسعَها »؟؟ « هر که درین بزم مقرب تر است ... جام ِ بلا بیشترش می دهند »؟؟ « خدا کشتی آن جا که خواهد بَرَد ... اگر ناخدا جامه بر تن دَرَد »؟؟ « ایتس آل اِباوت رَندومنِس »؟؟  آن وقت « دِتِرمینیسم » را چه می شود؟؟..

چهار - امّا یادمان باشد آدم زاد بیشتر از آن که « واقعیت »اش را زندگی کند، « نگاه »اش را زندگی می کند. مثل آن مرد ِ مبتلای ۴۵ ساله ای که آمده دارد من را دلداری می دهد که اسکلرودرمی ها را باید تربیت کرد برای پوکر، چه که احدی حریف شان نیست آن قدر که نمی شود لام تا کام از روی صورت های ماسکه شان، دست شان را خواند...

پنج - من که نه، ولی لابد « سُبحانک ما عرفناک »...

بی تا - ۱۱ تیر ۸۸

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:22  توسط بی تا  | 

من تو را در جذبه ی محراب دیدن دوست دارم

 

هر بار کسی از رابطه ی « لانگ دیستِنس » چیزی، چیزکی می نویسد شش دانگ ِ تن ِ من می لرزد، انگار که گاز ِ اشک آور پُمپ کرده باشند توی روم، انگار که با چنگک افتاده باشند به جان ِ جیروس های مغزی م و همه ی یادها و منظره ها را زنده زنده نبش قبر کنند، انگار که همه ی انگشت های اشاره ی خلقت به سمت ِ من « هو بیبی » بخوانند که اگر یکی اِسکار از گذار ِ بی گدار ِ ایّام روی دل ِ من هنوز سنگینی کند از همین کانال آب می خورد، از همین داغ نان می خورد، از همین ننگ جان می گیرد. وانگهی دل ام می خواهد فریاد بشوم که نکنید، نکنید آقا، شما را به جان های مادرهای تان قسم نکنید، شما را به ارواح ِ اموات تان قسم نکنید، با خودتان این کار را نکنید، چرای اش را هم نپرسید باشد که رستگار شوید...

آن قدر که همه ی آن « ای مِیل »ها، همه ی آن اسکایپ ها، همه ی آن « پیپر لِتِر »ها، همه ی آن دسته گل های « جیم جارموش »ی، همه ی آن تلفن ها، همه ی آن « شِر » کردن ها، همه ی آن از علم و اندیشه و فلسفه و فرهنگ و هنر و تن بافتن ها، همه ی آن ننه، بابای یارو را دیدن ها یک جایی آن میانه ی رابطه خالی می شود، لوس می شود، لوث می شود، چندش می شود، « نه مُدِل » ِ من می شود و آن میانه جایی نیست جز نقطه ی ظهور و بروز ِ آن « سو وات » ِ فلسفی، « وات دِ هِل اَم آی لوکینگ فُر؟ » ِ معنایی، « من ملک بودم و فردوس برین جای ام بود .... آدم آورد درین دیر خراب آبادم »ِ غِنایی.. حالا نه که این ها توی رابطه ی « اَکچوآل » کانه کک توی پاچه ی آدم نیفتند، که می افتند، که آدم ِ نه خیلی سالمی چون من با این کک ها همزیستی مسالمت آمیز دارد ذاتن، لیک این جاست که آدم معنای حضور را می فهمد، معنای نگاه را هم، معنای تن را هم، این جاست که « body language speaks louder than language »، این جاست که « شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم » ..

یکی جمله هست با تقریب بدین مضمون که : « نبینید کی دارد چی می گوید، ببینید چی دارد گفته می شود » و من اتفاقن می خواهم در این یک مورد ِ خاص تاکید کنم که ببینید کی دارد چی می گوید.. این ذلت را آدمی دارد نهی می کند ذاتن مجرد که رکورد ِ عمر ِ روابط ِ « اَکچوآل »اش هرگز از شانزده هفته ی شرعی فراتر نرفته که به حرمت دین مبین اسلام راست قبل از آن که روحی توی رابطه دمیده شود، میزوپروستول تزریق شده ست. این ذلت را آدمی دارد نهی می کند که عاشق ِ حرمت کلمه است، از بزرگ ترین ِ تفریحات ِ زندگی ش نامه نگاری ست به صرف حال پرسی، به صرف ِ نَقل ِ وقایع ِ اتفاقیه، به صرف غبار روبی از صحن ِ روابط ِ به فنا رفته ی تاریخی، به صرف ِ اتمام حجت، به صرف بیعت، به صرف لذت. این ذلت را آدمی دارد نهی می کند که شوهر ِ ادبی ش خدا آمرزیده نادر ابراهیمی است. این ذلت را آدمی دارد نهی می کند که فوبیای تن ِ آدم ها را دارد. این ذلّت را آدمی دارد نهی می کند که « فیت » ِ روابط ِ « لانگ دیستِنس » است و این همه کم ترین ِ معنای اش اینست که تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... 

آن چه خواندم، همه شرط ِ بلاغ بود. کمی دورتر، بزرگ تر که شدم، فراموشکارتر که شدم، پایانه های درد به کهولت مبتلا که شدند شاید روزی از روزها لُخت ِ قصّه را خط خطی کنم.

---

پانگاشت یکم: یکی از اولین روزهای مرداد پایان نامه ام را دفاع خواهم کرد.

پانگاشت دوم: هشتم مرداد روز جشن فارغ التحصیلی مان است - البته که رسمن تا سی و یکم شهریور انترن ِ وظیفه باقی می مانیم -. حواشی ش را مفصل خواهم نوشت.. 

پانگاشت سوم: هُپفولی « بل احیاء عند ربّهم یرزقون » (= ان شاءالله که شهدا « زنده اند و نزد پروردگارشان مرزوق » ) که الباقی سیاست است و سیاست کثافت است...

بی تا - ۹/۴/۸۸

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 22:17  توسط بی تا  | 

این روح مجروح قبیله ی ماست

 

روزی، روزگاری « نفَس »ی در من بود که تاب می آورد همه ی بغض ها را، همه ی غمْ بادها را، همه ی خفقان ها را، همه ی فیلتر ها را، همه ی توقیف ها را، همه ی سَقَط کردن ها را، همه ی نمودن ها و ربودن ها را، همه ی « فِیلی اِر » ها را، همه ی فقدان ها را، همه ی دوری ها را، همه ی « بریک آپ » ها را، همه ی کُدهای نود و نه را، همه ی پروسیجرهای « اینو ِیسیو » را، همه ی شب بیداری ها را، همه ی « نََََع» های کشدار را، همه ی فریادها را و همه ی سربالایی ها را...

روزی، روزگاری « شور »ی در من بود که انترنی می کرد، گاهی نقش می آفرید، هر از وهله ای « فلایت » می کرد، تک و توک مهر می ورزید، دروغ می گفت، اُسکُل می کرد، با سرعت ۱۲۰ با ادبیّات چارواداری - چهارپاداری - در متن ِ صدای « یه مرد بود، یه مرد » ِ فرهاد رانندگی می کرد، دفتر یکم ِ شعرهای شاملو می خواند، وسط های خواندن ِ « خلوت » ِ پُل کُنستان بود، « ای میل » ها را آنن « ریپلای » می کرد، یک در میان منظره های دنیاش را خط خطی می کرد، شنا می کرد، خیال می بافت، شل می شد، سفت می شد و به هر حال بزرگ می شد...

تازگی ها نه نفسی مانده و نه شوری، گفتنی اخوان:

« و ما چیزی نمی گفتیم.

   و ما تا مدّتی چیزی نمی گفتیم.

   پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

   گروهی شک و پرسش ایستاده بود.

   و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.

   و حتّا در نگه مان نیز خاموشی.

   و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود... »

بی تا - هفتم تیر ماه هشتاد و هشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:27  توسط بی تا  | 

زمانی بر زمین

 

« نمودند و ربودند،

   دیگر هیچ یادم نیست .. »

اخوان

---

بی تا - تیر ۸۸

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 18:33  توسط بی تا  | 

یادش به خیر پاییز

 

 « خاموش

    خود

    من ام.

    مطلب از این قرار است:

   چیزی فسرده ست و نمی سوزد

   امسال

   در سینه

   در تن ام.. »

 شاملو

---

بی تا - خرداد ۸۸

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:21  توسط بی تا  | 

خودمونی

 

« و آن جرقّه ی کم عمر،

   شعله ای شود رقصان،

   در خلال بس دفتر.

   تا که بیندش رخسار؟

   تا چه باشدش مقدار؟

   تا چه آیدش بر سر؟ .. »

مهدی اخوان

---

پانگاشت یکم: از رییس جمهور آینده، به ترتیب: آبرو می خواهم، نان، وانگهی آزادی. بی پس و پیش. بی کم و زیاد.

پانگاشت دوم: من جدّن خسته ام از این همه بی آبرویی. از این حجم دیلوژن. از این هوا حقارت. از این مقدار شارلاتانیسم. از هاله های نورانی. از این شمار تکذیب بین المللی. از این زیادی ِ بی محلی ِ بین المللی. از این میمیک های پرروی رقصنده ی صورت که هیچ کس و هیچ چیز به تخم اش نیست. کجای تاریخ، دانشگاه آکسفورد بیانیه ی رسمی داد که وزیر فلان حکومت روی دانشگاه ما را ندیده ست؟ وانگهی وزیر بی که از رو برود هنوز که هنوز است توی دانشگاه آزاد برای دانشجوهاش از خاطرات آکسفوردش نقّالی می کند.. کجای دنیا بیست و چهار ساعت از مصاحبه ی تلویزیونی ِ توی رییس جمهور  نگذشته، تکذیبیه صادر می شود که دولت ما از فلانی معذرت خواهی نکرد، چه که ملوان های مان مرزهای آبی را درننوردیده بودند و این همه چرت و پَرند است؟ تا کدام لایه ی مغز استخوان ِ آدم بسوزد وقتی رییس جمهورش ایستاده و خیر سرش در باب حقوق بشر نطق می کند، همه گویی یک « فلَش لایت » برای خودش گوشه ی سالن با آن شور و شعف بالا و پایین می پرد، بی تبادل یک نیم نگاه حتّا از کنارش بگذرند، وانگهی توی همین وانفسا دوربین های بین الملل روی وزیر امور خارجه ت « زوم این » شوند و نشان دهند که با چنان شوری برای شیرین زبانی رییس اش دست می زند که گویی سیزده به در است، تو را پشت وانت نشانده اند، لعبتی از اقوام را هم وسط ِ وانت به ر ِنگ ِ « سیزده به دره امسال ، وقت شوهره امسال » به هنرنمایی واداشته اند و تو خودجوش، با صدای کف ات چونان بر طبل بی آبرویی ما محکم بکوبی که یک روز ِ تمام سی اِن اِن پیش تر از رسوایی ِ آقای رییس جمهور، صحنه ی کف زدن تو را به دنیا عرضه کند. این همه یک ملت را به سخره گرفتن و کوچک کردن و ککِ آدم نگزیدن؟ بگذریم از رقص چاقوی به یاد ماندنی ِ کیک زرد هسته ای در جشن هسته ای توسط ِ اَکراد ِ غیور به چین و شکن های کردی، واکسن های ایدز و کشت ِ سلول های عصبی ِ شوان و پرتاب موشک هایی که توی فضا از من و ما گم تر شدند. بگذریم از فحش و فضیحت هایی از این دست که « زنا بزان و خیرشو ببینن ». بگذریم به سنت ِ دیرینه ی « انگار نه انگار ». بگذریم و می گذریم که رسوایی های خانگی را می شود « سیمپلی سیمپل » زیر سبیلی رد کرد. من امّا می خواهم آبروی رفته به جوی باز گردد، پیش تر از نان، پیش تر از ایده ی ملوک الطوایفی ِ هر ایرانی هفتاد هزار تومان. پیش تر از آزادی، پیش تر از حل مسئله ی حجاب اجباری. پیش تر از فسخ قرارداد تعدد زوجات و پیش تر از خیلی حرف های قشنگ دیگر. « عِرضُ المومن کَدَمِه » (= آبروی مومن به خون اش می ماند ) ... جمع کنید این خین و خین ریزی را...

پانگاشت سوم: این روزهای تاریخ ایران را با صدای « هیس » تماشا کنیم. این مناظره های بی سابقه ی میخکوب کننده را، این مونولوگ های تلویزیونی ِ کاندیداها را، این ناگفته های سی ساله را، این مهربانی نیروی انتظامی با شادمانی مردم ِ شب های مناظره را آن هم در ایام ِ رحلت ِ امام.. کم پیش می آید اگر دیگر بیاید. فقط تماشا کنیم با صدای « هیس » ...

پانگاشت چهارم: آقای موسوی به تایید دوست و دشمن، خودی و غیر خودی، عجیب نجیب اند. قبول دارم، حرف زدن نمی توانند که آن هم من فکر می کنم از ترک بودن شان می آید. یحتمل ترکی فکر می کند، فارسی پاسخ می دهد و این dissociation، کلام اش را منگ می کند. کمی این و کمی هم اعتقاد به « هر راست نشاید گفت » که صلح و دوستی از حقیقت برتر است. در عین حال بی شیله پیله است و پراگماتیست به معنی کلمه. شعار ِ آرمانی نمی دهد، ملت ایران را به حقیقت شناخته ست، خطاب به آن ها حرف می زند و برای آن ها برنامه می ریزد با گه گدارْ نیمْ نگاهی به اقلیت های هر دو سوی طیف ِ افراط و تفریط. لزومی ندارد اصول ِ مرام ِ روشنفکری را تراکت کند بریزد توی پارکینگ خانه های من و ما که خودش آن مرام ها را خیلی پیش تر از من و ما زندگی کرده است. مردی متولد به سنه ی بیست شمسی، می رود دانشگاه ملی زمان خودش، شیک ترین رشته ی وقت را می خواند، زنی را برای همسری بر می گزیند که مجسّمه ی مادر ِ میدان محسنی کار دست های اوست. این زن به هر دلیل و به هر سمت و سو و به هر مصلحت و بر پایه ی هر حقیقتی که به ما خیلی مربوط نیست به لحاظ اعتقادی پوست می اندازد و دچار دگردیسی می شود. سال ها بعد از ازدواج با موسوی، بار دیگر تحصیلات دانشگاهی را از سر می گیرد و رییس یک دانشکده ی دخترانه می شود. درست در اواخر دهه ی شصت و اوایل دهه ی هفتاد که ۵/۴ از حجم مجله ی زن روز برگه های الگوی خیاطی بود و زنی که بشود پرزانت کرد بی که به مرگ مجله منتهی شود، نبود، - چه که دخترهای آقای رفسنجانی هنوز آن طور که باید قد نکشیده بودند، که خانم عشرت شایق هنوز از طرفداران ِ در گهواره ی آقای خمینی بود، که مرضیه ی وحیدی دستجردی هنوز رزیدنت زنان که چه عرض کنم، انترن زنان هم یحتمل نشده بود، که خانم غلامحسین الهام هنوز متولد نشده بود، که خانم ها عبادی، کار و لاهیجی به متر ِ چرتکه های وقت، از عناصر معلوم الحال به حساب می آمدند، که سیمین غانم ممنوع الچهره بود، که نیکی کریمی هنوز عروس را بازی نکرده بود، که مرحومه بتول خمینی حاضر به مصاحبه نمی شد - درست در همان اوان خواندنی ترین زن ِ وقت می شود. آدمی که با یک همچون زنی همْ سری می کند، لزومی ندارد از اعتقادات اش در مورد حقوق و آزادی زن ترانه دکلمه کند. آدمی که رییس فرهنگستان هنر است لزومی ندارد هی سر هنر توی کلمه هاش تاج بگذارد و آدمی که در اوج بی زبانی توی همان مناظره ی تلویزیونی ش از حق و حقوق ِ به فنا رفته ی نشر و ناشر می گوید، لزومی ندارد هی دم از آزادی مطبوعات و احزاب بزند که من اتفاقن مرید ِ این کم گویی ها هستم. این کم گویی ها و لاف نزدن ها، آدم ها را برای من باورپذیرتر می کند تا آقای کروبی که در فیلم انتخاباتی شان در اقدامی متهورانه از ناصوابی تعدد زوجات و حجاب اجباری می گویند، وانگهی narrator ِ فیلم شان، در واپسین جُمل ِ فیلم ناگه کاسه ی صبرش لبریز می شود و سر می ریزد که : « آیا هنوز هم در رای دادن به مهدی کروبی شک دارید؟ دیگر دارید من را عصبانی می کنید... ».. من تا پنج دقیقه بعد از شنیدن این جمله دچار drooling بودم چه که آب دهان ام را نمی توانستم قورت دهم. خانم جان حرف ِ اوّل و آخر ِ آدم های فیلم ِ شما « تولرانس » بود، تحمل مخالف، صدای احزاب و افراد، همزیستی مسالمت آمیز داف و چادری... بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصّه ی ما ... ؟؟.. بماند که مجید ِ مجیدی ِ خیلی عزیز، فیلم ِ تبلیغاتی ِ ریاست جمهوری ِ آقای موسوی را هم یحتمل با « بچه های آسمان »، « رنگ ِ خدا » و « باران » اش اشتباه گرفته بود، اِلِمان ها، هویت ِ هنری خود ِ مجیدی بود، بارانی که به شیشه ی جلوی ماشین می خورد، آقای کاندیدای ریاست جمهوری که با چونان لطافتی با برگ های چای بازی می کرد، یک جاهایی لوطی می شد و روی خاک ِ باران خورده چهارزانو می نشست و الخ...

پانگاشت پنجم: من به فردیّت ِ آقای کروبی احترام بسیار می گذارم. طرفداران شان را هم از برم، دوستان ِ خیلی عزیزی که عینیت ِ « اسنوبیسم » اند. یعنی باشعور، صاحب حافظه ی تاریخی، صاحب سبک و استایل، مبتلا به غرور و تعصب که نمی خواهند شبیه توده فکر کنند و تصمیم بگیرند، بَل مباد از خاص بودن شان کاسته شود. هرگز فراموش نمی کنیم که آقای کروبی شجاع ترین در دفاع از زندانیان سیاسی بود - صداش توی گوش همه ی ماست وقتی در وصف حکم آقاجری خواند: « لغو کنین این حکم ننگین رو » -، موسس یک حزب ِ خوش آینده و هوادار ِ دوستان و همکاران اش. ولی اندازه ی رییس جمهور نیست. چرای اش را نمی دانم اما به چشم ام اندازه نمی آید. جایی خواندم ( واقعن یادم نمی آید کجا که لینک بدهم) که آدم هایی هم که دورش جمع شده اند نه از حبّ ِ علی که از بغض ِ معاویه است. کرباسچی به حق انتظار داشت آقای رفسنجانی که سرداری ِ سازنده گی ش را حداقل چهار دانگ مرهون ایشان بود، ازش دفاع بکند که نکرد. مهاجرانی وقتی در اوج بحران مالی به لندن شتافت انتظار ِ حمایت داشت که نشد، ابطحی انتظار رییس ِ دفتری ِ دور ِ دوم ِ دولت ِ خاتمی را داشت که نشد و بلا بلا بلا. من شک ندارم هر آن کو که کاندیدای منتخب اش آقای کروبی ست، باز نه از حبّ ِ علی که از بغض معاویه است و صد البته که همه حق دارند. امّا یادمان نرود ما چهار سال عزت مان را، آزادگی مان را، شعر و شعور و فرهنگ مان را به تاریخ باخته ایم. پیروزی فقط و فقط عدم ِ تداوم ِ دولت فعلی ست، هر که خواهد گو بیاید، هر که خواهد گو رود..

پانگاشت ششم: انترن داخلی ام، داخلی ِ دو. از یکم تا بیست و یکم ِ خرداد بخش غددم و در ِ هر یک اتاق را که باز می کنم سرنشین های هر سه تخت می خواهند به احمدی نژاد رای بدهند.

۱- مادر رای می دین؟

-- حتمن مادر. به پهلوون احمدی نژاد...

- اییییییییییی.......یییی. چرا احمدی نژاد حالا؟

-- تنها کسی که ما بدبخت، بیچاره ها رو دید همین بود. سهام عدالت داد، خواهرم تو روستا کلی زمین خرید...

الله اکبر که این « سهام ِ عدالت » با مخ ِ ما ملت چه که نکرد.

۲- مادر جون شما چی؟ رای می دین؟

-- آره، به احمدی نژاد، اول وقت هشت صبح...

- نه تو رو خدا.

-- به کی پس رای بدم؟

- من نمی خوام دخالت کنم(!)، ولی به موسوی رای بدین.

-- موسبی؟

- بله مادر، میر حسین موسوی.

-- خوب باشه، من که سبات ( سواد ) درست حسابی ندارم، همین فقط احمدی نژاد رو می شناختم، حالا می گی موسوی، به موسوی رای می دم.

- یادتون می مونه؟

روی یکی از ورق باطله های دفترچه ی بیمه ی روستایی ش درشت می نویسم: « میر حسین موسوی »

۳- شما به کی رای می دین مادر جون؟

-- احمدی نژاد. من اسم دومادم « امیر حسین » بود، اینقد دخترم و زد که شَل شد.

- میرحسین چه ربطی به امیرحسین داره؟ میر حسین یعنی سید حسین...

نان و پنیر و گوجه و خیارش را می خورد.

نسال الله لنا التوفیق...

بی تا - ۱۵/۳/۸۸

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:30  توسط بی تا  | 

لیک بی مرگ ست دقیانوس

 

که مگر می شود مبتلا نشد؟ که مگر می شود « ممّد نبودی ببینی » ِ صبح ِ سوم ِ خرداد ِ رادیو جوان را شنید و تکان نخورد و مبتلا نشد؟ که مگر می شود « در روح و جان ِ من ، می مانی ای وطن ، به زیر پا فتد آن دلی ، که بهر تو نلرزد » ِ محمّد نوری را، آن هم صاف بعد از اعلان ِ ساعات ِ پخش ِ برنامه های تبلیغاتی ِ رادیو - تلویزیونی ِ نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری، از خبر رادیو پیام شنید و نلرزید و مبتلا نشد؟ که مگر می شود این سبز شدن ها را توی شال ها و روسری ها و روبان های آستین و آیینه ی بغل ِ ماشین ِ آدم ها دید و مبتلا نشد؟ که مگر می شود این پارچه ی تمام قد ِ مهدی ِ کروبی را کنار آقای کرباسچی حوالی ِ پل پارک وی دید و مبتلای تابستان ِ ۷۷ نشد؟ که مگر می شود این عکس های رنگی ِ فیس بوک ِ آدم ها، این ویدئوی ۱۲۷ و این همه لینک ِ « شِر »ی را دید و مبتلا نشد؟ که مگر می شود تاکسی های خطّی ِ هفت تیر را به مقصد ِ مِلک ِ وقفی ِ « گشتاسب ِ فیروزگر » سوار شد و راننده ها را و ملت را شنید و مبتلا نشد؟ که مگر می شود مسعود بهنود ِ بی بی سی ِ فارسی را شب ها دید و مبتلا نشد؟ که مگر می شود دعوای دولت آبادی و سروش را خواند و گرد و خاکی نشد؟ که مگر می شود آن مریض ِ پای دیابتی را که فردای آمپوتاسیون ِ پای اش از زانو به پایین، از ته دل می پرسد: « بابا، به کی می خوای رای بدی؟ » - آن هم راست وقتی برای اول بار بعد از قطع عضو رفته ای پانسمان ِ پای اش را باز کنی و با شمایل ِ اندام ِ جدید مواجه اش کنی - شنید و مبتلا نشد؟ که مگر می شود آن دانشجوی پزشکی متولد مهرماه ۶۷ که اول بارش است که برای درس های سیمیولوژی پاش به بیمارستان باز شده ست و دارد برای همکلاسی هاش از زندان های شهریور ۶۷ پرده برداری می کند - بَل برای کاندید منتخب اش، دهن به دهن رای جمع کند - را گوش کرد و مبتلا نشد؟ که هر چه قدر هم توبه کرده باشی، هر چه قدر هم سال گشته گی سنگ ات کرده باشد، هر چه قدر هم از خود و خدا و حکومت و ملت قهر کرده باشی، هر چه قدر هم بی رگ شده باشی، باز مبتلا می شوی، مکث می کنی و مبتلا می شوی، مبتلا می شوی و این ابتلاهای ۴ سالانه را تا ته سر می کشی، نفس می کشی و زندگی می کنی که گفتنی اخوان:

« حسرت ام بسیار و می گویم ببازم کاش

   شرط هایی را که بستم باز با هرگز »...

بی تا - خرداد ماه ۸۸

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:19  توسط بی تا  | 

Mamma, just killed a man

 

اکبرآبادی که بودیم، روی دیوار ِ بغل ِ یکی از تخت های پاویون یکی جمله بود که « چون می گذرد باکی نیست »... این یک جمله ممکن است آنن به کلیشه بماند، ممکن است آنن جواد به نظر برسد، امّا توی شب های کشیک ِ اکبرآبادی پر بود از عمق و آرام. همین است که جمله ها را، شعرها و نامه ها را - تو بگو کلمه را - باید توی ظرف های زمانی و مکانی ِ خودشان سر کشید، ارنه « قصّه به هر که می برم فایده ای نمی دهد »...

پانگاشت یکم: بیمار، دختر نوزده ساله با سابقه ی پنج ساله ی نازایی. وانگهی آمده اند توی رحم ِ این دختر نوزده ساله با سابقه ی پنج ساله ی نازایی به مدد اِی آر تی ( Assisted Reproductive Techniques ) هشت تا جنین کاشته اند، بَل یکی، دو تای شان به دنیا برسند، همان هشت هفته گی ِ حاملگی توی قلب دو تا از جنین ها کلرید پتاسیم تزریق کرده اند باشد که جا برای باقی ِ « سیبلینگ » ها فراهم آید، دو تای دیگر را هم قدَر به درَک واصل کرده، چهارتای مانده را هم مادر سی و دو هفته آب و دان داده و به تاریخ بشریت عرضه کرده ست. می روم توی اتاق اش که می بینم فوج فوج ملاقات کننده - هم از قوم خودش، هم از قوم شوهرش - گرد آمده اند.

مادربزرگ ِ مادری ِ چهارقلوها: خانوم دکتر، قدرت ِ خدا را می بینی؟

- مبارک باشه. ایشالّا قدمشون خیر باشه.

-- خدا پنج سال بهشان نداد و نداد تا چهار تا با هم داد.

- بله، متوجّهم.

-- این قدر زخم زبان شنیدیم، دخترای هم سنش تو فامیل نومزد هم حتا نداشتن، اون وخ این حیوونی رو خون به دل می کردن سر نازایی ش.

صفر - خوشحالم، خوشحالم که ART ، قدرت خدا ترجمه می شود و به بزرگی خدای آدم ها اضافه می کند. خوشحالم خدای آدم ها این قدر کریمانه منتَقِم است که چهار تا آدم می کارد توی دامن ِ دختر نوزده ساله و بدین سان پوز ِ دخترهای « بی نومزد » ِ فامیل شان را که زخم ِ زبان اش کرده بودند، به خاک می مالاند. سرودنی شیخ ِ سخن: « گر تو برانی، به که روی آوریم؟؟ »

یک - از مخ ِ آدم های مان فرصت بالندگی را دریغ می کنیم، لااقل به دم و دستگاه ِ تناسلی ِ ایشان، به تشکیلات ِ زایای ایشان فرصت ِ کامل شدن بدهیم. چه طور روی مان بشود روی دختر نوزده ساله مارک ِ پنج سال نازایی بچسبانیم؟؟ پریود شدن «  اِلارم » ِ سرخ ِ مادر شدن نیست. به آدم ها فرصت بدهیم دنیای خونین ماهانه شان را چند صباحی زندگی کنند، وانگهی سودا ز عشق خیزانند.

دو - اولین پریود، صحنه ای عجیب به یاد ماندنی ست. کودکانه می روی توی توالت، زنانه باز می گردی. مال ِ خودم را خاطرم هست با جزئیّات. مرداد ِ ۷۶ بود. ظِلّ ِ آفتاب ظهر. من و پسر همسایه که یک سال از من بزرگ تر بود توی حیاط ِ خانه ی کوچه ی لیدا دوچرخه سواری می کردیم. دوچرخه ی من از نیکتای خواهر به ارث رسیده بود. قرمز بود و خوش رکاب. - مامان و بابام را نمی بخشم، چه که همه ی کالسکه ها و دوچرخه های زندگی م دست دوم بودند -. جیشم گرفت، سعید ِ پسر ِ همسایه را سپردم که آب ِ قمقمه م تمام شده، یک سر می روم بالا، یخ بریزم توش، بر می گردم. مدل ِ جیش کردن های مان فرق داشت و هر دوی مان این را از خیلی بچگی تر فهمیده بودیم، سعید جیش ِ جهشی می کرد، توی حیاط پشتی، روی سر و کول ِ رهگذرها. یعنی به قول خودش جیش اش را نگه می داشت، تا از پشت نرده ها، جنبنده ای پدیدار می گشت، وانگهی مسیر ِ بردار ِ ادرارش را هم سو و هم راستا با حرکت ِ راهگذر می جنباند و خیس اش می کرد. راهگذر هم آب نطلبیده را - آن هم در هُرم ِ آفتاب های تابستان - مراد تلقی می کرد و خشنود می شد. بالا رفتن ِ من همان و ننگ ِ آن لکّه های اول باره همان. باید بر می گشتم پایین و دوچرخه م را جمع می کردم. چه همه سخت بود. چه همه فکر بود که وول می خورد. من در ۱۴ سالگی زن شده بودم و سعید در پانزده سالگی هنوز پسر بود. آن پوشک قاعدتن با زین ِ دوچرخه در تناقض بود و این که گفتنی ها کم نیست... مال ِ نیکی را هم یادم هست. تیر ماه ۷۲ بود. من و نیکی و مامان ام رفته بودیم سینما فرهنگ، « هنرپیشه » ی مخملباف، اکبر عبدی بود، فاطمه ی معتمدآریا و ماهایا پطروسیان. « زن ِ ایرانی » ِ اکبر عبدی که او هم حامله نمی شد، حالا باید برای اش مادری می کرد تخم و رحم اجاره می کرد، غافل از این که مشکل ِ نازایی ِ ایشان اساسن از male factor آب می خورده است. ( تاریخ، سینمای دهه ی هفتاد را دیگر به خواب ببیند ). شب که برگشتیم خانه، اِندومتر ِ خواهرم ریزش کرده بود و من تا یک هفته از توالت رفتن اجتناب می کردم بَل مباد ببینم مرض ِ آبجی، واگیردار بوده و کار از کار گذشته و سرایت کرده ست...

پانگاشت دوم: توی انترنی « تیپ » (=انعام ) نگرفته بودم که گرفتم. در صدد بودیم یکی را سه ی صبح توی بیمارستان رسول فلایت کنیم که ناگه میانه ی همان بی صفتی ها، بچّه توی همان اتاق اورژانس آب اش را آبشار چَک زد توی روم و پرید توی بغل ام ( تمام سعی ام را جیغ کرده بودم که مادر و شوهر ِ زائو را متقاعد کنم که تجربه(!)ی من فریاد می زند این درد، درد ِ زایمان نیست و درد ِ سنگ کلیه ست که من آن همه زایانده ام که شکل ِ درد ِ زایمان را بلد شده باشم، ما این جا بخش اورولوژی نداریم و شما بکوچید به یک بیمارستان مجهز به سانتر ِ اورولوژی )... مادر و نوزاد را سر و سامان دادیم، یکی را فرستادیم بخش زنان، آن دیگری را بخش نوزادان. آمدم سر ِ صبر نوت بگذارم که مادربزرگ ِ بچه با نهایت معصومیت ازم پرسید: « سنگ کلیه ی بچّه م چی؟ »، من هم خیال اش را تخت کردم که دخترش سنگ و بچه را هر دو با هم دفع کرده و جای هیچ نگرانی نیست. وانگهی دیدم یک دو هزار تومانی را لوله کرده و دارد می چپاند توی جیب ِ مانتوم، از من همه انکار و از ایشان همه اصرار... که به تماشا سوگند، قرار می بود این تن پوش سفید ِ من با تن پوش ِ سفید ِ آرایشگرها متفاوت باشد، که بنا می بود سفیدی ِ شرافت پیشه ام باشد و این همه به گه کشیده شد... که من نه صورتی بند انداخته ام، نه ابرویی قِیطان بافته ام و نه مویی سشوار کشیده ام که جیب ام مستحق ِ اسکناس ِ لولیده باشد، رژه می رود که من خل ِ این غزل سعدی هستم: « نه همین لباس زیباست نشان ِ آدمیّت ... اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی ... وگرنه مرغ باشد که همی سخن بگوید به زبان آدمیت ... خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت ... بنگر که تا چه حد است مکان ِ آدمیّت ... رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند ... حَیَوان خبر ندارد ز جهان ِ آدمیّت ... تن ِ آدمی شریف است به جان ِ آدمیّت ... »

بی تا - ۲۹ اردی بهشت ۸۸

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 3:16  توسط بی تا  | 

من نشسته م بر سریر ساحل این رود بی رفتار

 

گوید « امّا خواهرت، طفل ات، زن ات ...؟»

من نهم دندان غفلت بر جگر.

چشم هم این جا دم از کوری زند،

گوش کز حرف نخستین بود کر.

 

گاه ِ رفتن گویدم - نومیدوار

و آخرین حرف اش - که: « این جهل است و لج،

قلعه ها شد فتح، سقف آمد فرود... »

و آخرین حرف ام ستون است و فرج.

 « مهدی اخوان - کاوه یا اسکندر؟ »

---

پانگاشت یکم: من همه ی اردی بهشت انترن زنان بیمارستان رسول ام. اُسطُقس ِ پروتکل ِ شب های کشیک ِ بیمارستان رسول، بر پایه ی « فلایت » استوار است، یعنی رزیدنت سال سه به سال دو هشدار می دهد که مریض را به هر لطایف الحیَلی که هست بپرانَد، رزیدنت سال دو به سال یک و سال یک هم طبعن به انترن به عنوان خط مقدم ِ ویزیت کننده ی بیمار. دلیل هم از روز روشن تر است، صبح ها به قدر کافی مریض از درمانگاه با نظارت استاد بستری می شود که تخت ها آن قدر که باید پر باشند...

صفر- بیمار آمده، پانزده هفته، سقط واضح، جوری که خورده تکّه های جنین در لباس زیر مادر وول می خورد.

انترن به بیمار: نه گلم، نیاز به بستری نداری، بیخود کسل می شی، اینا لخته ست تو شورتت.

مریض: چی کار کنم حالا؟

انترن: هیچی، برو راحت یه پَد بذار، بگیر بخواب تا خود صبح، بلند می شی می بینی دفع شده، خودتم اصلن ناراحت نکن.. خواست خدا بوده. فقط یه هفته بعدش که پاک شدی حتمن بیا یه سونوگرافی بکن. خوب؟

یک- بیمار سی و شش هفته باردار، سر ِ جنین بین کشاله های ران مادر:

انترن: شما بزای؟ نه قشنگم، امکان نداره زودتر از یه هفته دیگه بزای، برو خونه قشنگ استراحت کن، به پهلوی چپ بخواب، مایعات شیرین بخور، خودتم نگران نکن..

دو- بیمار لنفوم هوجکین با بارداری ناخواسته:

انترن: عزیز دلم، ما اینجا یه مشت دانشجوییم، سانتر « هماتو و انکو »مون هم نابوده، دکتر شیمی درمانی ت کیه؟

بیمار: فلانی، بیمارستان طالقانی...

انترن: اِ؟ می دونی که دکتر ِ بیمارستان پارس هم هست، اتفاقن استاد زنان ما هم همون بیمارستانه. یه راس برو اونجا، هم واسه بیماری ت، هم سقط. وگرنه ما که از خدامونه شما اینجا بستری شین و یه پولی هم به جیب ما بره...

بیمار: خیلی محبت کردین، خواهری کردین خانم.

فردای اش، دکتر مهدی زاده توی مورنینگ خون به پا کرد. گفت این قدر وقیح شده اید که انترن مان شبانگاهان مریض برای من ِ اتند فلایت کرده پارس؟ و گفت و گفت و گفت... به دنبال ِ این قضیه، حد و حدود فلایت باریک تر شدند و اجماع بر این شد که بیمارانی که از مطب اساتید با نامه ی بستری به بیمارستان مراجعه می کنند و مبتلایان به « پره اکلامپسی » تحت هیچ شرایطی فلایت نشوند. یادمان بماند با پدرْ جدّمان هم شوخی کردیم، با مریض پره اکلامپسی جدی باشیم، پره اکلامپسی یعنی تشنج، یعنی ادم ِ مغزی، یعنی مرگ، یعنی دیه ی کامل مادر و جنین...

که به یک جایی می رسی که می بینی تو هیچ کاره ای. هیچ انگاره ای... هیچ. و این هیچ را « سِروایو » کردن، گاو نر می خواهد و مرد کهن.. این هیچ را زندگی کردن، هنر می خواهد...

پانگاشت دوم: دارم مریض ِ صرعی اینداکشِن می کنم، بیست و دو هفته، سقط... جنین را دفع می کند.

بیمار: می تونم پا شم ببینمش؟

-- نه بگیر بخواب جفتت هنوز مونده...

- دختره یا پسر؟

( غم ِ عالم روی دل من سنگینی می کند که حالا چه جوری این تکه گوشت را از بند ناف جدا کنم، بیندازم توی شیشه ی پاتولوژی. )

-- وایسا ببینم.

جنین « اسپینا بیفیدا »ی واضح دارد.

-- والپروات می خوردی؟

- نه، کاربامازپین.

-- اسید فولیک هم حتمن نخوردی، نه؟

- چرا از وقتی فهمیدم حامله م خوردم.

-- فایده نداره، باید از سه - چهار ماه قبل ِ بارداری ت می خوردی.

- ببینمش؟

-- پاشو ببینش.

- سلام مامانی، سلام خوشگلم ( با بغض ). چرا نموندی آخه؟ ...چقد شبیه « سرندی پیتی »ه.

و لابد باید مادر باشی که آن جک و جانور ناقص ِ اسپینا بیفیدایی را « سرندی پیتی » ببینی، که البته یک شباهت هایی هست بین آن دندانه های سبزْ آبی ِ روییده از خلف ِ سر و دم و کمر ِ صورتی ِ سرندی پیتی و جنین ِ مبتلا به اسپینابیفیدا.

پانگاشت سوم: یکی از اُردِرهای رزیدنتی که postop (=بعدازعمل) برای بیماران سزارینی می گذارند این است: « کنترل ِ gas passing هر شش ساعت توسط انترن محترم کشیک به مدت بیست و چهار ساعت » و انترن باید در نوت های « پُستآپ »اش این موضوع را خاطر نشان کرده باشد. به دیدن اول باره ی اُردر ِ فوق، خودآگاه یا ناخودآگاه یاد یکی از کوئیزهای « فیس بوک » افتادم با عنوان ِ « شما چند درصد گوزو هستید؟ » که با استقبال گسترده ی ملت مواجه شده بود. جالب این که تمامی کوئیز دهنده گان بلااستثنا « صفر » درصد گوزو بودند چه که به تعبیر ِ توضیحات ذیل کوئیز، فقط در توالت صدادار می گوزند، موقع گوزیدن در ملا عام تغییری در چهره شان حاصل نمی شود و چه و چه... اوکِی، تا این جاش را هضم اگرچه نمی کنم اما سعی می کنم بفهمم، جالب تر امّا، شَست هایی بودند که زیر کوئیز برای کوئیز دهنده هوا شده بود که مثلن « ناین پیپل لایک دیس ».. جدن سوال می کنم، شست ها به کدامین مناسبت هوا شده بودند؟ به افتخار جسارت کوئیز دهنده؟ با نمکی ش؟ خوش سلیقه گی ش در انتخاب کوئیز؟ صداقت اش؟ ندار بودن اش با من و ما؟ بامزه گی ِ طراح کوئیز؟ مخ بودن اش؟ یا چی؟

بی تا - ۱۸ اردی بهشت ِ ۸۸

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:7  توسط بی تا  | 

ما بی شماریم

 

« ... آن ها را دیده ام در آن جمعه های خسته و کشدار. آن ها که مردمانند. مردمانی ساده، بی سهمی از قدرت، شناسنامه های شان در دست .... که برای تغییرهای کوچک قدم های شان را از بین سربازها بر می داشتند تا برسند به صندوق ها. من آن ها را دیده ام و دستان ِ من به صورت های شان بدهکار است. به صورت هایی که راه های سخت و طولانی را در این آشفته بازار به خشونت و خشم ترجیح داده اند، قهر نکرده اند و ایستاده اند به پس گرفتن سهم شان از انتخاب و چه ایستادن دشواری. تا « جمعه »ی بعدی که دوباره سهم اندک مان از دموکراسی را تجربه می کنیم، بدهکاری ام را این جا جبران می کنم، بدهکاری ام به صورت ِ شهروندانی امیدوار به فرداهای در پیش ... »

 

گلرخ نفیسی به آدرس ِ هم دیدنی و هم خواندنی ِ http://vote88.blogspot.com/

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:19  توسط بی تا  |