مالک روحم نه مملوک تنم
انترن ِ روماتولوژی هستم این روزها و مدل ِ درمانگاه های صبح ِ بیمارستان ِ فیروزگر این طوری ست که هر یک روزش به یک مرض اختصاص دارد، مثلن: شنبه: لوپوس، یک شنبه: بهجت، ... ، پنج شنبه: اسکلرودرمی.
این تناظر ِ یک به یک، ناخودآگاه سبب ایجاد ِ گروه های « بَک آپ » توی اتاق انتظار بیماران می شود. گروه های « بک آپ » به گروه هایی اطلاق می شود که اعضای شان در یک خصوصیت مشترک اند و گرد ِ هم آمده اند تا در این اشتراک هم یکدیگر را یاری کنند و هم احساس تنهایی نکنند. به عبارتی دور هم جمع شده اند بل باورشان بشود که « وی آر نات اِلون این بی اینگ لُنلی » ...
مثال: خودتان را تصور کنید که در آستانه ی یک امتحان سرنوشت ساز قرار دارید، صبح به نیّت ِ درس خواندن از خواب برمی خیزید و می بینید که مادرتان دارد ناخن هاش را سوهان می کشد، بابای تان دارد برای خودش سی صد سی سی شیر قهوه می جوشاند، خواهرتان دارد خودش را برای قرار حمام آفتاب ظهر آماده می کند، قریب به یقین احساس بدبختی خواهید کرد، چه که در قورت دادن آن حجم ِ فرساینده تنهای تنهایید. پس شل شده و در آن محیط ِ خانوادگی با چهار ساعت درس خواندن در شبانه روز احساس ِ « هیرو » بودن بهتان دست می دهد، لیک دفتر و دستک تان را جمع کرده و به کتابخانه ی بیمارستان بروید. ساعت ِ نه وارد می شوید و می بینید صندلی ها از دم اشغال اند. گوشه ای برای خودتان خواهید یافت و « سِتِل داون » که شدید به دیدن ِ آدم های اطراف تان که ده - دوازده ساعت بی تکان درس می خوانند شما هم « موتیویت » شده و خواهید خواند، ضمن ِ این که آن میانه قطعن آدم هایی را کشف می کنید که همْ مسیر شمایند و می توانید هم با ایشان درد دل کنید و هم از تجربیات شان بهره مند شوید. مثلن هر وقت از دیر فهمیدن ِ درسی دل تان گرفت و احساس خنگی کردید به دیدن ِ دیرْفهم بودن ِ همان درس برای همْ مسیرهای تان به آرامش برسید.
« بَک آن ترَک » : حالا این گروه های « بَک آپ » را تعمیم بدهید به خانم های حامله، مبتلایان به بیماری های خاص و الخ.
صفر - بیماری های خودایمن - اتوایمیون - بیماری های تلخْ دردناکی هستند چه که مریض را از درون و بیرون بالکل از شکل می اندازند.
یک - جزوه ی مقدمه ی بیماری های اتوایمیون ِ پاتولوژی را خودم نوشتم. در این بیماری ها بدن خل شده، آنتی ژن های خودی را - آنتی ژن های متعلق به اعضا و جوارح ِ خود ِ فرد را - غریب انگاشته و به جنگ ِ آن ها می رود. یعنی عامل خارجی نیست که تن ِ بیمار را نابود می کند که خود تن به جنگ با خودش برمی خیزد. چهار سال و اندی پیش توی همان جزوه هم نوشتم که « من از بیگانگان هرگز ننالم ... که با من هر چه کرد آن آشنا کرد »
دو - باورمان که نمی شود، نشسته ایم توی برج های عاج خودمان و خبرمان نیست که یک روز درمانگاه ِ بهجت - که گفتنی تکست : « ایز اِ ر ِر دیزیز، مُستلی دیتِکتِد این مدیترینین کانتریز » - سیزده مریض بهجتی یعنی چه. یعنی rare؟ - خود ِ دکتر بهجت ِ معرفی کننده ی مرض به تاریخ علم، تُرک بوده ست و مدیترانه نشین -. ما هم از حول و حوش ِ مدیترانه نشینی درد و مرض های اش را به ارث برده ایم و بس.
سه - امروز ِ پنج شنبه روز درمانگاه ِ اسکلرودرمی بود. اسکلرودرمی بیماری بافت هم بند است، بافت هم بند ِ مبتلایان حالا خواه در پوست، خواه در ریه، خواه در کلیه، لاستیک می شود و قدرت ارتجاعی ش را از دست می دهد و مشکلات می آفریند. منی که بی حد شکننده شده ام این روزها به دیدن صورت ِ ماسکه ی این مریض ها که نه خندیدن بلد بود، نه اخم کردن و نه درست حرف زدن - چه که لب های شان از یک حدی بازتر نمی شود -، به دیدن دست های چنگکی شان و انگشت هایی که خودبه خود تا حوالی ِ بند یکم خورده شده بودند، به لمس پوست چرمی شان، فکری می شوم که نکند « There really exists sth called fate »؟ اوکی نمی شود بالکل منکر شد، لیک این قسمت بر کدامین اساس رقم می خورد؟ « لا یُکَلّفُ الله نفساً اِلّا وُسعَها »؟؟ « هر که درین بزم مقرب تر است ... جام ِ بلا بیشترش می دهند »؟؟ « خدا کشتی آن جا که خواهد بَرَد ... اگر ناخدا جامه بر تن دَرَد »؟؟ « ایتس آل اِباوت رَندومنِس »؟؟ آن وقت « دِتِرمینیسم » را چه می شود؟؟..
چهار - امّا یادمان باشد آدم زاد بیشتر از آن که « واقعیت »اش را زندگی کند، « نگاه »اش را زندگی می کند. مثل آن مرد ِ مبتلای ۴۵ ساله ای که آمده دارد من را دلداری می دهد که اسکلرودرمی ها را باید تربیت کرد برای پوکر، چه که احدی حریف شان نیست آن قدر که نمی شود لام تا کام از روی صورت های ماسکه شان، دست شان را خواند...
پنج - من که نه، ولی لابد « سُبحانک ما عرفناک »...
بی تا - ۱۱ تیر ۸۸

