تبليغاتX
پنجره

پنجره

حنجره ای پرخنجر در خاطره ی من است

 

از هر نقل و قصّه و داستانی خالی شده ام که زندگی به یک راهْ باریکه هایی می رسد که گریزی ازشان نیست، مثل ِ حالای زندگی ِ من، مثل ِ اینجای زندگی من که اگر بخواهم آرزوهام را زندگی کنم می طلبد بنشینم تا خود فروردین تراکتوروار درس بخوانم و وقتی بزرگ ترین « گِین » ِ روزت آنزیم های « هگزوز مونوفسفات شانت » و Gi ، Gs ، Gq کاپل بودن ِ گیرنده های کولینرژیک و آدرنرژیک و آنتی بیوتیک های هر روز بیشتر از دیروز ِ نسل های سفالوسپورین ها باشد، لاشک خالی می شوی، از همه شور و شعر و آوازی خالی می شوی.. به هر حال با سوادی حوالی ِ صفر ِ مطلق ِ کِلوین، امّا امیدوار، این فصل های حرام را سر می کنم. دل ام به این خوشست که پیش هر فالگیر(!)ی که رفتم، قرآن را که باز کرد سوره ی نوح آمد، ته ِ فنجان ِ قهوه ام را که نگاه کرد یک لایه ی قطور ماسیده دید، کف دست ام را که با ذره بین بالا پایین کرد، به یک خط مورب سرتاسری ِ بی برش برخورد، فال ورق ام را که گرفت، دَه ِ خشت آمد و این همه یعنی من یکی از معمّرین ِ ایّام ام و عین همه ی مقامات ِ تقوا و پرهیز ِ این سالیان را روزی، روزگاری جبران خواهم کرد... یکی از همین روزها، به نوشتن بر می گردم که برای من، نوشتن به قول شاملو:

« چاه ِ شغاد را ماننده

  حنجره ای پر خنجر در خاطره ی من است:

  چون اندیشه به گوراب ِ تلخ ِ یادی در افتد

  فریاد

  شرحه شرحه بر می آید. »

--

بی تا - مهر ماه ۸۸

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:39  توسط بی تا  | 

بوطیقا

 

دست یاری به علف دادیم و

ذرّت شد

دست یاری به آتش دادیم و

موشک شد

 

مردّد و

محتاط

دست یاری می دهیم

به آدم ها

بعضی آدم ها.

---

میروسلاو هولوب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:54  توسط بی تا  | 

you are the reason I'll stay in the fight

 

"I must study politics and war that my sons may have liberty to study mathematics and philosophy. My sons ought to study mathematics and philosophy, geography, natural history, naval architecture, navigation, commerce and agriculture in order to give their children a right to study painting, poetry, music, architecture, statuary, tapestry, and porcelain."

 

John Adams

 

---

 

این جمله ی تاریخی را « جان اَدِمز »، که در لباس دومین رییس جمهور ایالات متحده در سال های ۱۸۰۱-۱۷۹۷ بر آن کشور ریاست می کرد، می گوید. می گوید: من - من ِ نسل ِ اولی - باید سیاست و جنگ بخوانم تا فرزندان ِ نسل ِ دومی ِ من، آزادی ِ خواندن ریاضیات و فلسفه - تو بگو رشته های کلاسیک ِ « یونیورسال » - را داشته باشند، تا نوادگان نسل ِ سومی ِ من، « حقّ » ِ خواندن هنر - بومی یا جهانی - را داشته باشند. با علم به این که « حق » همانا پذیرش حقانیت است و پذیرش حقانیت از بلوغ شعور ِ آدم زاد نشات می گیرد.

 

یعنی سیر طبیعی تاریخ علم از جنگ و سیاست به فلسفه و ریاضیات قد می کشد و در هنر و علوم انسانی ِ « بومی » ( جامعه شناختی ِ قومی - ایران شناسی و صفت شناسی ِ محلی ) متبلور می شود. یعنی ذهن ِ آدمی در امنیتی که جنگ ها و سیاست ها با خودشان می آورند، به علومی پناه می برد که رفاه اش را تامین و هنجارهای کرداری ش را تعریف می کنند ( درست مثل فلسفه و ریاضیات ) و در اوج سیری ِ امنیتی - اقتصادی - بهداشتی، « روح » پنهان اش را پیدا می کند.

 

حالا من دارم فکر می کنم، ما کجای این تناوب جا خوش کرده ایم؟ ما، ما ملت کورش والا که از پس ساختن تخت جمشید به جنگ با اعراب رفته ایم و جنگْ زده، علم ِ سوخته مان را از نو توی طبقات کتابخانه ها چیده ایم و این بار با رسوخ اسلام، روح اسلامی را در مسجدهای فیروزه ای ِ شاهکار میدان نقش جهان اصفهان از خودمان متبلور کرده ایم و کمی بعدتر به جنگ با روس ها از شمال و انگلیسی ها از جنوب رفته ایم و به اسم دستاورد ِ جنگی، در مقام مدرنیزاسیون، آدم های مان را برای یادگیری فن و صنعت به اروپا فرستاده ایم و آن آدم ها، آمده اند و آباد کرده اند و ما باز در اوج سیری ِ اقتصادی، به دلیل نارضایتی اعتقادی، قیام کرده ایم و انقلاب کرده ایم و باز هشت سال جنگیده ایم و در حالی که می جنگیدیم، به اسم انقلاب فرهنگی، علم مان را معلق کرده ایم و خسته اما با لبخند در دوران سازندگی، باز به آبادانی روی آورده ایم و در برهه ای کوتاه مکاتب ِ فکری نوین رو کرده ایم و باز هنوز داریم می جنگیم... ما ملت، کجای این تناوب جا خوش کرده ایم؟ بله، ملتی که سیاست اش، عین دیانت اش باشد، جنگ اش هم لابد، عین هنرش است، علم ِ هسته ای ش، عین جنگ اش، هنرش عین علم اش، جنگ اش عین سیاست اش و سیاست اش، عین دیانت اش. جدن می پرسم، ما ملت کجای این تناوب جا خوش کرده ایم؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 3:59  توسط بی تا  | 

پدرت آن بالا خوابیده ست*

 

از مصوبات امروز مجلسیان مرتبط با وضع قوانین حضانت کودکان ِ بی سرپرست ِ متعلقه ی بهزیستی:

« دختران و زنان بدون شوهر در صورتی که حداقل سی سال سن داشته باشند، منحصراً حق سرپرستی اناث را خواهند داشت. » ( منوط و مشروط به اثبات تمکّن مالی از جانب دختر و زن بدون شوهر )

---

در جامعه ای که محور ِ مدنیّت اش اسلام ِ نازل شده از آسمان است، در جامعه ای که زنان نماینده ی پارلمان اش - صورتن و سیرتن - مردتر از مردان ِ نماینده اش هستند، تصویب مصوّبه ی فوق، هویّت قائل شدن است برای آدمیّت ِ یک زن منهای سایه ی یک مرد، هویت قائل شدن است برای آدمیّت ِ یک زن زیر آفتاب ِ عالمْ تاب، حق قائل شدن است - به معنای پذیرش حقانیت - ِ استقلال حقیقی و حقوقی یک زن، حق قائل شدن است برای بی شوهر بودن اش - از سر جبر یا اختیار -، بدون زیر سوال بردن عفت اش و بی که نگران ِ به هرز رفتن ِ نهاد خانواده باشیم، حق قائل شدن است برای درآمدزایی ِ یک زن و همه ی لازمه های اش از جمله تحصیل و اشتغال، حق قائل شدن است برای آزادی ِ انتخاب یک زن، و از همه بالاتر حق قائل شدن است برای زنانگی ِ یک زن... در جامعه ای که محور ِ مدنیت اش اسلام ِ نازل شده از آسمان است، در جامعه ای که زنان نماینده ی پارلمان اش - صورتن و سیرتن - مردتر از مردان ِ نماینده اش هستند، تصویب مصوبه ی فوق - ولو در صورت رجعت از جانب شورای نگهبان هم - یک ترقی ِ خجسته است به معنای کلمه، حتّا اگر آن « منحصراً » ِ میانه ی مصوّبه، با متنیّت ِ لیبرال ِ مصوّبه در تضاد باشد..

* اخوان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:53  توسط بی تا  | 

نمی دانم، ولی این ابر بارانی ست، می دانم

 

« و بسیار دارها بفرمود زدن و بزرگان دیلم را بر درخت کشید و بهری را در پوست ِ گاو دوخت و به غزنین فرستاد و پنجاه خروار دفتر باطنیان و فلاسفه از سراهای ایشان بیرون آورد و زیر ِ درخت های آویختگان بفرمود سوختن .... »

مجمع التواریخ و القصص

---

وزارت ِ بی صاحب ِ آموزش و پرورش مرحمت فرموده، طی یک اقدام انقلابی، فصل تاریخ پادشاهان را بالکل، عنایت بفرمایید « بالکل » از کتب تاریخ حذف کرده و جاش تاریخ دانشمندان و اندیشمندان و شعرا را لابلای صفحات چپانیده است و در مقام چراجویی، استدلال کرده که همان قدر که سیاست فصلی از تاریخ است، فرهنگ نیز هم، علم نیز هم و هنر نیز هم.. مصلحتن، غافل از این که سیاست، مادر ِ مادرسگ ِ تاریخ است، سیاست، مادر ِ مادرفلان ِ تاریخ است...

من نمی گویم اگر کسی اولجایتو و بقایای ایلخانان را نخوانَد، از زندگی عقب می ماند، اما صفویه تا سر تاریخ انقلاب را باید بخوانند، باید شه به شه، واقعه به واقعه، مو به مو را از بر کنند.. هیچ اش هم توی حافظه ی « اَکتیو »شان نمانَد، باید این نقالی ها را حداقل یک بار برای همیشه بشنوند، باید اقدامات شاه عباس صفوی را توی پلی کپی های امتحانی شان خط خطی کنند، باید بی عرضگی شاه سلطان حسین صفوی را حس کنند، باید کشورگشایی های نادر را بخوانند، باید « جِنتیلیتی » ِ کریم خان زند را لمس کنند، باید روزی که به سلسله ی قاجاریه ی کتاب شان رسیدند، به قیافه ی چروک ِ آقامحمدخان قاجار خنده کنند و سر آقا یا آغا بودن اش، مدل ِ دخترْ مدرسه ای ها غش و ضعف کنند. ( تشخیص ِ آقا محمدخان قاجار، panhypopituitarism است، کاملن جدی می گویم و تا هفتاد - هشتاد درصد هم مطمئنم، فقدان ِ FSH و LH ریش ِ تُنُک و نارسایی اندام های زایا و رویا را در او توجیه کرده و فقدان هورمون رشد، چین و چروک های دور لب و پیشانی را. مریض اش را داشته ایم، تو گویی آقا محمد خان میتوز کرده باشد. آمده بود درصد جانبازی بگیرد، اصرار داشت علّت العلل ِ نامردی ش از جنگ است و استاد ما زیر بار نمی رفت، همه ی اهالی ِ راند، مامور خواندن ِ cause های مرض شدند که یکی از استاژرهای مان vocal trauma را از « آپ تو دِیت » به عنوان یکی از دلایل نادر استخراج نمود و همه گفتند: خودش است و مریض هم راضی با گواهی ِ نود و هفت درصد جانبازی - از مردی افتادن معادل نود و پنج درصد جانبازی ست - خوش و خرم بیمارستان را ترک کرد و برای دریافت وام مسکن بعد از همه ی این سال ها، راهی ِ کمیته ی امداد شد... « گود اُلد دِیز ... » )

یاد باد، آن جا که خسروی شکیبایی ِ هامون، اطلس تاریخی - جغرافیایی علی عابدینی را ورق می زد و  از ایران ِ سایز ِ ببر و پلنگ به گربه نزدیک و نزدیک تر می شد، وانگهی با صدایی که فقط از خودش بر می آمد، سوگوارانه پرْ سوال خواند: « این گربه هه چرا هی داره کوچیک می شه؟؟ » ( نقل به مضمون که عین عبارت خاطرم نیست )

رودکی و ناصرخسرو و سعدی و حافظ را می شد همان ده - دوازده خط بالای شعرهای شان توی کتاب ادبیات خواند، لزومی نداشت هر کدام از نو یک درس بشوند، بیایند وسط کتاب تاریخ. این بچه ها دارند یک تجربه ی خواندنی و از بر کردنی مهم را این وسط میس می کنند، ولو این که بزرگ ترین عبرت تاریخ این باشد که هیچ کس از آن عبرت نمی گیرد... حکومت پر واضح ترسیده، پس از مکاشفات بسیار، به این نتیجه رسیده که نسلی که از کودکی ش با خشونت ِ بیست هزار جفت چشم ِ از حدقه در آمده ی اهالی کرمان به ید بیضای ایادی ِ آقامحمدخان قاجار آشنا شد، ماحصل اش شد یک مشت آشوبگر و اغتشاشگر. حالا می خواهد این نسل ِ نوین از اساس خشونت را نشنود و نخواند بل به لطافت نزدیک تر شود که این آرزوی من هم هست، اما نه از صراط ِ ترکستان.

حالا، وسط هزار و یک بدبختی و گرفتاری رنگارنگ، باید برای نسل های مدرسه ای هم غصه بخورم.. مهم نبود، هر چه قدر هم موقع خواندن و از بر کردن ِ آن صفحات به روح پدر شاهان صلوات می فرستادند، فردای روزگار وجدان شان راضی می بود که حداقل یک بار تاریخ آبا و اجدادشان را روخوانی کرده اند، توفیق اجباری بود الحق، که قرار نیست همه ی زندگی به آدم خوش بگذرد... چه می دانم، چه بدانم، عاقبت شان به خیر باشد..

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:6  توسط بی تا  | 

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

 

« فُزْتُ وَ رَبِّ الکعبة »

   سوگند به پروردگار کعبه که رستگار شدم..

---

کشیک ِ آخر انترنی

بی تا - ۲۹/۶/۸۸ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:9  توسط بی تا  | 

خوان هشتم و آدمک

 

« با چشمان ِ گشوده ی پدران ِ مرده شان

   به دنیاهای دیگر چشم دوختند:

 

   کودکان، گشوده چشم

   خود، پریسکوپ های مردگان شدند.. »

آندری وُزنِسِنسکی

---

اولین تغییر مقطع زندگی من - مثل همه، مثل خیلی ها - از پنجم دبستان به اول راهنمایی رخ داد. آن روزها ورود به مدارس، شامل یکی امتحان ورودی بود و یکی مصاحبه؛ یعنی از فیلتر امتحان ورودی که رد می شدی، دعوت می شدی به مصاحبه. وانگهی، مامان و بابای من با همفکری هم، تمامی سوالاتی که ممکن بود از یک بچه ی یازده ساله در یک مصاحبه ی ورودی بپرسند را استخراج می کردند و جواب آن ها را به خورد من می دادند و من هم عین آن جواب ها را به مصاحبه گر پس می دادم، بل که قبول آیم و در نظر افتم... توی آن سلسله سوال و جواب ها، همه ی کس و کار من نماز می خواندند، همه ی کس و کار من روزه می گرفتند، مامان و بابام توی نوبت حج تمتع بودند، مامان ام رو می گرفت و خود ِ یازده ساله و خواهر ِ چهارده ساله ی وقتم کاملن محجبه بودیم. نمازهای جمعه شرکت نمی کردیم - این جا « فیلد آو کانفلیکت » ِ مامان و بابای من بود، چه که مامان ام می گفت بگو شرکت می کنیم و بابام می گفت بیشتر از این خودمان را مسخره نکنیم که گندش در بیاید -، اما نمازهای عید فطر و راهپیمایی های روز قدس شرکت می کردیم. دستگاه ویدئو داشتیم و باهاش کارتون و برنامه های آموزشی می دیدیم، اما ماهواره نداشتیم - و مگر من یازده ساله ی آن روزها از ماهواره چه می دیدم؟ فوق ِ فوق اش، « سیمپسون »ها را تماشا می کردم، یک مسابقه ی crystal maze را، یک the bold & the beautiful ِ سکسی را و یک Santa Barbara را که هیچ وقت هم تا ته اش حوصله ام قد نمی داد -، و جفنگیاتی از این دست...

به فاصله ی پانزده سال از آن روزگاران، من به شمار کثیری از آن مفروضات جامه ی عمل پوشانیده ام. چه که هم حالا در نماز جمعه شرکت کرده ام، هم در راهپیمایی روز قدس و هم اگر واجب کفایی باشد، نماز عید فطر را هم به جماعت خواهم خواند.

به نظر من لحظه ای ترین، بی دوام ترین و در عمق ِ معنا احمق ترین نوع ِ خوشبختی، بشکن بالا انداختن است و ما خوشبختیم که خوشبختی با خَطرات و خاطرات سوزاننده ی خنجری لزومن در تعارض نیست. اوکِی، شاد نیستیم اما خوشبختیم، خوشبختیم که داریم این روزهای تلخ تاریخ مان را زندگی می کنیم، خوشبختیم که داریم سنگینی ِ نفس کُش ِ این روزهای بی شرافت را نفس می کشیم، خوشبختیم که سیاهپوش ِ ظلم ِ رفته بر تن و روان ِ شجاع ترین و زیباترین ِ جوان های مان هستیم، خوشبختیم که هنوز آن قدر معرفت داریم که حافظه داشته باشیم... هشتاد سال عمر ما برای تاریخ به کسری از ثانیه می ماند و ما داریم تاریخ را می نویسیم، قبل از آن که این بار تاریخ ما را بنویسد. خوشبختیم که این قدر بیدار و بزرگ شده ایم که داریم - ولو با تاخیر از تاریخ های جهانی - «چَپتِر » ِ رنسانس ِ تاریخ مان را می نویسیم و مثل همه ی رنسانس ها، هزینه پرداخت می کنیم. ما داریم یکی از آگاه ترین، باشعورترین و درخشان ترین برهه های تاریخ مان را زندگی می کنیم. بله، ما سوگواریم، دلْ خونیم، هر روز مبهوت تر از دیروزیم اما باورمان بشود و می شود که به همان اندازه خوشبختیم...

بی تا - ۲۷ شهریور ماه ۸۸

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 15:26  توسط بی تا  | 

تفنگ ات را زمین بگذار

 

بشنو 

 

تفنگ ات را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار ِ این خونبار ِ ناهنجار

تفنگ ِ دست ِ تو یعنی زبان ِ آتش و آهن

من امّا پیش ِ این اهریمنی ابزار ِ بنیانْ کن

ندارم جز زبان ِ دل - دلی لبریز ِ مِهر ِ تو -

تو ای با دوستی دشمن

زبان ِ آتش و آهن

زبان ِ خشم و خونریزی ست

زبان ِ قهر ِ چنگیزی ست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ ِ آدمیّت راه در قلب تو بگشاید

برادر گر که می خوانی مرا، بیا بنشین برادروار

تفنگ ات را زمین بگذار

تفنگ ات را زمین بگذار تا از جسم ِ تو

این دیو ِ انسانْ کُش برون آید

تو از آیین ِ انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلتانی (بغلطانی)؟

گرفتم در همه احوال، حق گویی و حق جویی

و حق با توست،

ولی حق را - برادر جان -

به زور ِ این زبانْ نافهم ِ آتشبار

نباید جُست

اگر این بار شد وجدان ِ خوابْ آلوده ات بیدار

تفنگ ات را زمین بگذار...

---

فریدون مشیری با صدای محمّدرضا شجریان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:49  توسط بی تا  | 

قلی و بابا علی رو یه الاغ سوارن*

 

در میان جادّه سنگی بود

سنگی بود در میان جادّه

سنگی بود

در میان جادّه سنگی بود

 

نباید بَرَم از یاد اتفاقی را

که در حیات ِ چشمان ِ چنین خسته ام افتاد

 

نباید برم از یاد که در میان جاده

سنگی بود

سنگی بود در میان جادّه

در میان جادّه سنگی بود

کارلوس دروموند دِ آندراده

---

کلاهبرداری کرده ام، یک کلاه به چه گشادی. دست و فکرم خلوت که می شود می بینم ناخودآگاه - بی کوچکترین اعتقادی - دارم بخشی از دیباچه ی گلستان را در مقام آرامْ بخشی « و ِرد »وار می خوانم، بل به خیر بگذرد و غائله ختم به خیر شود. و یادش به خیر، من هفده سالگی که دیباچه را می خواندم، هنوز این همه رادیکال نشده بودم، من آن روزها خدا داشتم، یک خدا به چه بزرگی، یک خدا به چه پررنگی، یک خدا به چه نزدیکی و این دیباچه خُلم می کرد، حالا نوستالژی ِ دیباچه، نوستالژی ِ آن دختری که از من این همه دور افتاده خُلم می کند، یاد باد:

« هرگاه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روزگار، دست ِ انابت به امید اجابت به درگاه حقّ جلَّ و علا بردارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند، بازش بخواند، باز اِعراض کند، دیگر بارش به تضرع و زاری بخواند، حق سبحانه و تعالی فرماید:

یا ملائکتی، قد اِستَحْیَیتُ من عبدی و لَیسَ له غیر ربّی، فقد غَفَرْتُ له

دعوت اش را اجابت کردم و حاجت اش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

کرم بین و لطف خداوندگار                  گنه بنده کرده است و او شرمسار »

من آن روزها خدا داشتم و همه چیز داشتم. نه مثل رمضان امسال که متوجه شدم به جایی رسیده ام که « ربنّا »ی شجریان که سهل است، « ربّنا »ی ذبیحی هم حتّا دیگر مرا تکان نمی دهد. بله، که زندگی، خود ِ خود ِ زندگی « دست ام بگرفت و پا به پا برد ..... تا شیوه ی راه رفتن آموخت ».. خدام که مُرد، خودم هم فصلی یک بار مُردم، پوست نینداختم، بَل مُردم. از این فصل به فصل بعدی، من را بردند، یک من ِ هارتر و خودخواه تر آوردند، جایم نشاندند. یاد باد، یک معلم ریاضی سال آخر برام گرفته بودند - « جواد ِ فاضل » نامی - که معلم ریاضی کنکور نیکتا بود و چون در مورد نیکی به شدت جواب داده بود، به این نتیجه رسیدند که در مورد ِ من هم جواب می دهد، لیک من هوش ِ ریاضی م مغلوبه ترین ِ هوش هام است. نشان به آن نشان که من abstract thinking بلد نیستم. هوش ِ ریاضی یعنی خیام، یعنی در چهار نیم خط بر وزن « لا حَولَ و لا قُوَّةَ اِلاّ بِالله » یک بحران فلسفی را چونان قلمی کنی که دامن ِ ملت از دست برود، از من اگر می پرسید حافظ هم هوش ریاضی نداشته، اصلن هم نداشته، یک دیوان غزل غَنایی - یا گفتنی خودش: چل سال بیش رفت که من لاف می زنم - سروده که یاد تاریخ ادب بماند که حضرت والای اش درد عشقی کشیده است که مپرس. همین. اول و آخر همین. باور کنیم همین. - البتّه آن قدر که حافظ هویت من است، خیام نیست که حافظ، حافظه ی من است -، این مقایسه کن با این یکی رباعی:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند ِ سر ِ زلف ِ نگاری بوده است

این دسته که بر گردن ِ او می بینی

دستی ست که بر گردن ِ یاری بوده است 

می بینی؟ کلمه های خیام غرور دارند. همان حرف را می زنند، امّا عمیق تر. همان حس را منتقل می کنند، بی که ترحم برانگیزانند. حافظ امّا دوست دارد جلب ترحم کند، آدم هایی که دوست دارند جلب ترحم کنند، بدبخت اند. خیلی بدخت اند. خیلی خیلی بدبخت اند. خیام اگر زنده بود، قد بلند بود، مشکی بود، از آن دسته نیشابوری هایی نبود که چشم هاشان شبیه افاغنه بادامی ست و ترجیحن عینکی بود، من قطعن زنش می شدم. منتها درد ِ قصّه این جاست که این کَتِگوری آدم، به من « اَفینیتی » ندارند و « کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن »؟ امّا می مردم زن حافظ نمی شدم که تحمل مرد عاشق پیشه ندارم، « دیسگاستینگ » که مَرد باید مَرد باشد، بمیری بل یک بار از دهانش « دوست ات دارم » بشنوی، نشنیدی چه بهتر... بگذریم و می گذریم، از مقایسه ی هوش ریاضی جنابان حافظ و خیام - به ترتیب حروف الفبایی - عبور کرده، از هوش ریاضی ِ ندار ِ من هم گذر کرده، می رسیم به مهندس جواد فاضل، معلم ریاضی پیش دانشگاهی ِ من. کلمه ای از درس هاش یادم نمانده: نه از آن جزوه های مثلثات اش، نه از مشتق و انتگرال اش، نه از هیچ اش. امّا یک مَثَلی داشت که با فرکانس چهار جلسه یک بار - دقیقن جلساتی که باید هزینه ی زحمات اش را می پرداختیم - ته ِ جزوه ی درس همان جلسه می نوشت - صحّت و سُقم اش با خودش -:

« آلمان ها معتقدند: اول خودم . دوم خودم . سوم خودم . چهارم خودم. پنجم خودم. ششم باز خودم. هفتم خودم. هشتم خودم ...................................................................... باز خودم ................................................... خودم ...................................... خودم ..............................................................خودم ..................................... خودم .......................................خودم ............................................ گاو ......... بقیه ی مردم »

حکایت من شده است، که هی هر فصل دارم « خودم » تر می شوم. تا ۲۴ سالگی حداقل هنوز دوست داشتم مادر بشوم، حالا کمتر، خیلی کمتر. من باید خودم بروم دنیا را بخوانم، بخورم، بپوشم، بچرخم و زندگی کنم. تا من دنیا را بخوانم، بخورم، بپوشم، بچرخم و زندگی کنم، کم ِ کم از ۳۵ سالگی که همی advanced maternal age خوانندش گذر کرده ام و تخمک هام، طراوت ِ تخمک های بیست سالگی م را نخواهند داشت، یک مشت کروموزوم به هم چسبیده در هر کدام شان خانه کرده که ماحصل اش هیچ نیست جز انواع تریزومی ها : ۱۳و ۱۸و ۲۱ - یادمان بماند سندرم ِ ترنر با سن مادر ارتباط معنایی ندارد - و تو این مقایسه کن با اسپرم های مردی که از من اگر می پرسی از سی و پنج سالگی تازه می روند به سمت بالغ شدن. « ایتس نات فِر » ، واقعن « ایتس نات فِر »، « فِر پلِی » مال ِ چمن های زمین فوتبال است که دیزاین ِ این دنیا، یک دیزاین ِ کاملن مردانه است و زن اگر باشی باید که جنگنده باشی.

القصّه این که دارم در یکی از گه مرغی ترین برهه های زندگی م دست و پا می زنم، به کلاه برداری ِ تا اینجای داستان اضافه کن: یک سلسله assignment ِ کاری که « دِدلاین » شان دارد سر می رسد و من هنوز دارم دور خودم می چرخم. یک بحرانی که من اسم اش را گذاشته ام: perigraduation crisis ، ندیدن ِ دو ساله ی خواهرم که هی دارد از من کم می کند، این تئاتر ِ رای اعتماد ِ بهارستان که انگار نه انگار، یعنی « انگار نه انگار » که از خون جوانان وطن لاله دمیده و با جدیت ِ هر چه تمام تر در جریان است. به قول کرمانی ها « کی سوخته؟ مِلو سوخته »** ، یک مسئله ی خانوادگی ، « اَند لَست بات نات لیست » یک بحران احساسی - عاطفی برای خودم. امّا یادم بماند، یادت بماند: « زندگی، جنگ و دیگر هیچ » که اگر مرد جنگی، مرد تحمل باش...

---

* جدن من هیچ وقت نفهمیدم: قلی و بابا علی « رو یه » الاغ سوارن یا قلی و بابا علی « روی » الاغ سوارن ؟؟  

** روزی، روزگاری یک انباری در کرمان بوده که سرایدارش محمد علی - مِلو***- نامی بوده است. انبار آتش می گیرد. همه از انباردار تا اهالی محل تا مِلوی سرایدار توی سر و کله شان می زنند، این وسط مِلو را جو می گیرد تا شعله های آتش را با پتو و بیل و چماق و آفتابه و هر چه دم دست اش بوده خاموش کند. ملو جان اش را در این راه می بازد و انبارداران همان مدل ِ انگار نه انگار  انبار ِ آتش گرفته را از نو ساخته و از نو سرایدار استخدام می کنند، بل به مِلک دل ببندد و مواقع ضروری جانفشانی کند. اوّل تا آخر ماجرا آب از آب تکان نخورده، جز این که کی سوخته؟ مِلو سوخته...

*** کرمانی ها علاقه ی وافری دارند که اسامی ِ خاص را ختم به « واو » کنند. مثلن به نیکتا می گویند: نیکو. به بی تا می گویند: بیتو. ( برای شان به لحاظ منطقی کوچک ترین اهمیتی ندارد که بی تا و بیتو هر دو چهار حرفی اند ). البته من به بیتو راضی ام، چون بعضی خاندان های شان، اسم را ختم به « لو » می کنند: نیکُلو ، بیتِلو.

محمد علی --> مَمّد علی --> مَمْدْ عَلو --> مَمِلو --> مِلو

---

کور خوانده اید اگر خیال می کنید این نوشته ی خُل خُلی را به اسم خودم امضا می کنم که:

من نه منم، که من منم.

۱۱ شهریور ۸۸

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:53  توسط بی تا  | 

گِریخُم نَهُندِن*

 

من همه ی شهریور انترن ِ اورژانس ام و کشیک های ما به این صورت است که دو روز ِ متوالی از هفت و نیم صبح تا هفت و نیم ِ شب کشیکی، دو روز بعدی ش از هفت و نیم ِ شب تا هفت و نیم ِ صبح کشیکی و دو روز بعدی ش، « آف » هستی. در هر شیفت پنج تا انترن هستیم که یکی مریض های ترومایی را سرویس می دهد، یکی مریض های داخلی را، یکی دیگر مریض های جراحی را، یکی روی هم انترن ِ CPR و ICU ِ اورژانس است و یکی ِ مانده هم در قسمتی به اسم ِ fast می نشیند و صف ِ مریض های سرپایی را « مَنِج » می کند.

طب اورژانس، طبّ ِ نوپا امّا بسیار « ایفِکتیو »ی ست، منتها، من اصلن آدم اورژانس نیستم. طبّ اورژانس، یک آدم تنومند ِ مدیریت ِ بحرانْ بلد ِ خستگی ناپذیر ِ ذاتنْ فرز می خواهد و من همیشه « فِسْ » ترین - کمتر به معنای دست و پا چلفتی البته - آدم هر جمع بوده ام. ( دبستان که بودم، تنها بچّه ای که دائم از دیکته ی کلاس عقب می ماند خودم بودم، آن روزها احساس وظیفه می کردم نقطه ها را تک تک بگذارم، یعنی برای گذاشتن نقطه های « شستشو »، هشت بار مدادم را از روی کاغذ بلند می کردم، معلم ِ کلاس چهارم به مامان ام سپرد که من مایه ی اعصاب خوردی ِ کلاس شده ام و مامان ام به من یاد داد که نقطه های حروف ِ سه نقطه ای را شبیه بادکنک بکشم و حروف دو نقطه ای را مثل خط صاف، بل دست ام تند بشود که نشد، چه که کشیدن بادکنک ِ زیر ِ « پ » یا روی « ش » همان قدر از من وقت می گرفت که سه بار بلند کردن ِ دست ام از روی کاغذ. )

در اورژانس ِ ما، مریض ها از دم سوند فولی می خواهند. - حتی مریضی که عین بنز ادرار می کند، چرایی ش هم لزوم ِ کنترل intake و output است در مریض ِ ankle sprain مثلن -.

مریض ها از دم اِن جی تیوب ( Nasogastric Tube ) می خواهند. - حتا مریض ankle sprain، چون اورژانس یعنی استرس و ایشان ممکن است در اثر یک stress ulcer خونریزی معده هم زده باشند -.

مریض ها از دم ABG می خواهند، چون همه اختلال اسید و باز دارند مگر این که خلاف اش ثابت شود. همه تروپونین ِ خون وریدی باید ازشان چک بشود - این جا خونگیری وریدی با انترن است -، چون باز همه جایی از طیف ِ اِی سی اِس ( Acute Coronary Syndrome ) جا خوش کرده اند مگر آن که خلافش ثابت شود. این همه یعنی همیشه یک منطق ِ « من در آوردی » پشت پرده ی اُردرهای رزیدنت های مان هست. یکی از کشیک ها انترن CPR بودم، مریض ِ مالتیپل تروما با GCS ِ حدود ۸-۷ را به من می گویند توش رکتال کن، ببینی پروستات اش کنده نشده باشد - حالا چه قدر معاینه ی من reliable می تواند باشد بماند -. من هم رفتم توی اتاق CPR ، بدون این که دست به مریض ِ آتلْ پیچ شده بزنم تا ۹۰ شمردم، آمدم بیرون و گفتم: توش کردم، کنده نشده بود...

امّا عیب ِ می جمله بگفتی، هنرش نیز بگوی : شرح حال انترن اورژانس اندازه ی یک کف دست است، « پرابلم لیست » می نویسی و بس. یعنی دیگر لزومی ندارد برای مریض ِ ankle sprain ِ قصه ی این پست ما، عین ماشین بنویسی: ملتحمه pale نیست، اسکلرا ایکتریک نیست، تراشه در خط وسط است، تیروئید نرمال سایز است. ( یک استاد غدد توی فیروزگر داشتیم توی یکی از مورنینگ ها هشدار داد از این به بعد، انترنی در شرح حال اش بخواند تیروئید نرمالْ سایز است، من بلند می شوم می زنم تو دهن اش. از فرداش هر کس آمد شرح حال خواند، نوشته بود: تیروئید حدود ۳۰ گرم  (سایز نرمال تیروئید ۲۵-۲۰ گرم است اما ۳۰ گرم ِ دو پهلو هم می تواند عادی باشد) ، ندولاریته لمس نشد. یعنی کسی از حرف استاد برداشت نکرد که باید تیروئید را معاینه کرد که همه آمدند، کلیشه ی قبلی را paraphrase کرده از نو بلغور کردند، استاد هم لابد به جذبه اش بالید و قصه ی ما به سر رسید. )

منتها آن قدر رهایی ِ ساعت ِ هفت و نیم ِ پایان ِ شیفت به جان ِ خسته ی آدم می چسبد که هیچ چیز ِ دیگر نمی چسبد. یک « کیت کَت » از بوفه می خری، می خزی توی ماشین، « ترانه های جنوب » ِ سهیل نفیسی را بلند می کنی و گاز می دهی:

 *« گِریخُم نَهُندِن، گِریخُم نَهُندِن ( گریه ام می آید )

      کسی نی که از م ِ بپرسه چتِن تُ ( کسی نیست که از من بپرسه چته تو )

      چه بودِن که لاغر تِ بودی ( چیه که تو لاغری )

      همیشه سرت بی چه زیر ِن ( همیشه سرت واسه چی پایینه )

      چشت بی چه سُرخِن ( چشات برای چی سرخن )

      .

      .

      گِریخُم نَهُندِن، گِریخُم نَهُندِن.. »

سهیل نفیسی از « فیوریت »های من نیست، اما انتخاب شعرها و لالایی ِ گیتارش را همیشه تحسین کرده ام.

بی تا - ۵/۶/۸۸

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:25  توسط بی تا  |