symphony of the dead
* سمفونی مردگان - عباس معروفی
سرود امشب هم صدای این عقاب های فرنگی که راست می خوانند: « سام دَنس تو ریمِمبر، سام دَنس تو فُرگِت ... » ... « یو کَن چِک اَوت اِنی تایم یو لایک، بات یو کَن نِو ِر لیو ... »
* سمفونی مردگان - عباس معروفی
سرود امشب هم صدای این عقاب های فرنگی که راست می خوانند: « سام دَنس تو ریمِمبر، سام دَنس تو فُرگِت ... » ... « یو کَن چِک اَوت اِنی تایم یو لایک، بات یو کَن نِو ِر لیو ... »
پسرک مرد.
من هم چنان به هم دمی و سرگرم کردن اطفال بیمار خواهم پرداخت. اما دیگر برای هیچ کس مامی رز نخواهم بود. فقط اسکار بود که مرا مامی رز می دانست.
شمعی بود که امروز صبح خاموش شد. در نیم ساعتی که پدر و مادرش و من رفته بودیم قهوه ای بخوریم. او در غیبت ما مرد و من گمان می کنم که در انتظار همین چند دقیقه بود تا ما را از مشاهده ی مرگ خود معاف دارد. انگاری می خواست ما خشونت ِ کَنده شدن اش را از زندگی نبینیم. در حقیقت او بود که از ما مواظبت می کرد.
دل ام پر از درد است. اسکار در دل من جا داشت و من نمی توانم او را از دل ام بیرون کنم. تازه باید از ریختن اشک خودداری کنم. گریه ام را می گذارم برای امشب و خلوت خودم.
خدایا از تو تشکر می کنم که مرا با او اشنا کردی. او بود که مرا زنی شوخ و بذله گو کرد. به خاطر او بود که قصه های عجیب و غریب می ساختم و حتا کشتی گیر شدم. به یمن وجود او خنده رو و « نشاطْ اشنا » شدم. او به من کمک کرد تا به تو ایمان بیاورم. او مرا از عشق سرشار ساخت. رفتن او وجودم را می سوزاند. مرا به قدری غنی کرده است که تا اخر عمر تنگ دستی نخواهم شناخت.
به امید دیدار
مامی رز ...»*
* جملات داخل گیومه نقل به عینه اند از کتاب مجموعه ی سه داستان « گل های معرفت » ِ « اِریک اِمانوئل اشمیت » ترجمه ی سروش حبیبی، داستان ها شاه کار، ترجمه خوب و افاضات مترجم در پا ورقی ها الحق خواندنی. داستان دوم کتاب، « موسیو ابراهیم و گل های قران » است که پارسال همین حوالی در سالن چهارسوی تی آتر شهر تهران بر روی پرده بود، داستان مرا برد به « من » ِ ان روزهام که چه قدر حالا از هم فاصله گرفته ایم، باید یکی از همین روزها « من » های این چند ساله ی اخیرم را خط خطی کنم که به قول پرویز کلانتری ِنقاش « ادامه ی این خط را بگیر و بیا » و باز به قول اقای شفیعی کدکنی « تا کجا می برد این نقش ِ به دیوار مرا » ؟؟ که نوستالژیا خوراک روح من یکی ست، که جوهر قلم ام هم، که به قول رفیق عزیزی نوستالژیا گوهره ی جوان ِ جهان سومی ست که به دلیل ترس از اینده ی بی سرنوشت، هی گذشته اش را دست مالی می کند و ورز می دهد، شاید راست می گفت، القصه این که کتاب خواندنی ست...
بی تا - بیستم مرداد ماه / ۱۳۸۶
۰
*« ... مصدق با توده ای ها دست به یکی کرده بود شاه را از مملکت بیرون کند. توده ای ها همه چیزشان اشتراکی بود. حتا زن هاشان، حتا تنبان های پاشان، حتا ... پیرمرد ریغو می خواست شاه بشود. شعبون روزنامه را نشان اش داده بود و گفته بود: فقط برو تو بحرش! پیرمرد تریاکی متصل هم زیر پتوست ...»
۰
*« ... شش ماه شد یک سال. کرامت احساس تنهایی می کرد. دیگر هیچ زنی اتش تن اش را تیز نمی کرد. غروب ها خسته و دمغ و تنها به خانه بر می گشت. سر راه دو سه پر کباب و دو سه شاخ ریحان می گرفت. ماست و خیاری درست می کرد و نم نم می خورد. یک مرغ عشق هم خریده بود. اخر شب با چشم گریان پای قفس درد دل می کرد.
تنها بود. از کی باید سراغ می گرفت؟ مردهای میهمانی های اعیانی؟ نه، از جنس ان ها نبود. مردهایی که خودشان را با دستمال های عطری پاک می کردند. میان شان شاعر و نویسنده بود، دکتر و مهندس بود، نقاش و مزقاتچی بود، هنرپیشه و فوتبالیست، خلبان و اوازه خوان، معلم دانشگاه و روزنامه نویس، تاجر و کارخانه دار و افاده شان دنیا را برداشته بود. می توانستند با فرنگی ها به زبان ارمنی حرف بزنند. به دربار و ساواک مربوط بودند و پدر یا پدر جدشان سرهنگ بود. با جوراب های سفید زنانه تنیس بازی می کردند. توی استخر روی تشک بادی، عینک به چشم می خوابیدند ( اگر اشتباه نکند اسم این عینک ها « ری بن » بود و حکمن محصول مشترک شاه عبدالعظیم و المان غربی بودند ). خرچنگ و خاویار می خوردند و بعد از حمام به تن شان کرم می مالیدند. بتّه مرده ها توی حوضچه ی اب سرد سونا فقط ان قدر می ماندند که بشود تا شماره ی سه شمرد. با زن ها جلوی چشم شوهرهاشان روبوسی می کردند، به کوکتل پارتی می رفتند، کاپوچینو و قهوه ی اسپرسو می خوردند، با توتون فرنگی پیپ می کشیدند، پیراهن توری می پوشیدند و مثل زن ها موقع عطسه دست جلوی دهان می گرفتند و به جای دستمال یزدی بزرگی که می شد توش فین شیپوری کشید، دستمال سفید همراه داشتند، ان هم به اندازه ی یک دست، ان هم توی جیب کوچک بالا... از همه شان حال اش به هم می خورد. نرینگی صریح این ملت زیر فشار اداهای زنانه ی مردها، عطرها و پودرهای گران، جواهرات و غذاهای فرنگی، زبان های خارجی و استیک هایی که فقط با کارد و چنگال می شد ان ها را خورد، دامن های کوتاه و شلوارهای چسبان، دانشگاه ها و کتاب فروشی ها و خلاصه زیر فشار اطوار تهرونی ها به سمت زنانگی می رفت. قهوه خانه و زورخانه و شیره کش خانه جای اش را داده بود به کاباره لیدو، پیست دیزین و بولینگ عبدو. بزازی مش حبیب جای اش را داده بود به مغازه ی « شارل جردن ». غیرت جای اش را داده بود به قرتی بازی. الاغ سواری کنار رودخانه و صفای خرمن گاه دِه جای اش را داده بود به دود و دم قارقارک های خیابان های شهر. ان ها، ... ان ها همه گم شده بودند و به جای شان ... »
۰
*« ... شاه انگشت در جیب کوچک کت با کارتل های نفتی و هاور کرافت امریکایی فیلم دروازه ی تمدن بزرگ را می ساخت. فیلم با نمایش نور و صدا در خرابه های تخت جمشید شروع می شد، با سمفونی اندره کاستلو. یکهو تمام قد برابر دوربین می ایستاد. غربی ها را مسخره می کرد، به ان ها می گفت: شما چشم ابی ها... گاه خیرخواهانه از ان ها می خواست خودشان را اصلاح کنند...
هویدا با عصا و پیپ و ارکیده فیلم دیگری می ساخت. کارگران و زنان و دانشجویان هم همین طور. چریک ها فیلم نمی ساختند، اهل تی اتر خیابانی بودند، هفت تیر می بستند، مستشار امریکایی و سرهنگ ساواکی می کشتند. به بانک ها حمله می کردند و در اخر هم دفتر مجله ی « این هفته » را که عکس های بد بد منتشر می کرد، منفجر می کردند... »
---
* جملات داخل گیومه نقل به عینه اند از کتاب « تهران، شهر بی اسمان » نوشته ی « امیر حسن چهل تن»، که راوی ِ بر حقّ ِ قصه ی تصویری ِ تاریخ ملتی ست که با هر انقلاب، شور خالی می کنند و باز خود را تکرار می کنند، این می شود که اخر سر، فصل ها همه تکراری، مجلدات همه تکراری، کتیبه ها همه تکراری که اصلن تاریخ، همه تکراری...
بی تا- ۱۲/ مرداد / ۱۳۸۶
Unforgettable, thats what you are
Unforgettable though near or far
Like a song of love that clings to me
How the thought of you does things to me
Never before has someone been more
Unforgettable in every way
And forever more, thats how youll stay
Thats why, darling, its incredible
That someone so unforgettable
Thinks that I am unforgettable too
یا ان یکی نانسی سیناترا که هم صدا با بابای خوب غول اش « سامثینگ سْتیوپید » را می خواند:
And afterwards we drop into a quiet little place
And have a drink or two
And then I go and spoil it all, by saying something stupid
Like: "I love you"
این جاست که افتاب محو می شود، هوا اما هنوز روشن است و این همه، یعنی می شود مهمان طراوت تابستانه ی « اَوْت دُر » شد، با دوستانی که در حد یک نیش ترمز پای یکی از اب انار فروشی های محمد و فیلم اخر شب فرهنگ، خود ِ خود زندگی اند.
این می شود که شب می شود و دل اهل خانه برای تو تنگ می شود و به سنت همیشگی تابستان های دور بساط هندوانه خوری پهن می شود با این تفاوت که هر ساله یکی به خواص هندوانه اضافه می شود که اگر تا پارسال خون تصفیه می کرد و کلیه ها را بیمه می کرد و امراض قلبی - ریوی به تعویق می انداخت و غیره و ذالک، امسال به قول مادرم اب اش زیر پوست می رود و چین و چروک های پوستی صاف می کند و جذابیت جوانی می افریند و این همه می بافند تا تو فقط یک قاچ شتری بیشتر بخوری..
القصه این که این جا نه فقط برج الاسد ِ سنه ی ۸۶ به افق تهران است، که جهان سوم به افق تهران هم هست که گفته بودم تان « مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند » ..
بی تا- دهم مرداد ماه ۱۳۸۶
تو انگار کن:
موزیک شب ضرباهنگ تاریخی گاد فادِر است،
سفره ی شب هم قهوه ی فرانسوی با بیسکویت کارامل.
( نه که شیک شده باشم، نه، که از فردا شب همان بساط شش و هشت و شربت البالو را سوار خواهم کرد. )
بی تا - ششم مرداد ماه ۱۳۸۶