تبليغاتX
پنجره

پنجره

جبر جغرافیایی

 

اجابت یک دعوت

دارم از منتهای تصویرها و بوها و صداها می نویسم، از منتهای اصالت انکار ناپذیر یک حس بی نام ِ پر نشان، از منتهای خاطرات و خطرات.

دارم از منتهای تصویرها می نویسم، از تصویر تابلوی ابی کوچه ی لیدا، از تصویر تابلوی سبز رنگ دبستان رازی، از تصویر تابلوی « پیتزا شهرام» مقابل مدرسه در روزهای پنجم دبستان که ایام اوج باحالی م بود، از تصویر سربالایی توانیر به سمت حیاط دوطبقه ی مدرسه ی مهدوی، از تصویر ان همه یونولیت، فوم، کاغذرنگی، پولک، کاموا، اب رنگ و گواش نرسیده به نمایش گاه های سیزده ابان مدرسه روی ایوان جلوی دفتر مدرسه، از تصویر ِ بن بست حسینی ِ مختوم به دبیرستان ابوریحان و ان یک درخت ِ انجیری که تمام حیاط مدرسه را اشغال کرده بود، از تصویر تردد ِ همیشه انبوه ِ صبح گاه و عصرگاه خودروهای مسیر غرب به شرق بزرگ راه همت به قول رادیو پیام در فواصل پل شهرک قدس و دانش کده ی علوم پزشکی، از تصویر حیاط پر توت بیمارستان رسول، از تصویر خرابه های کوچه باغ های منتهی به بیمارستان فیروزگر، از تصویر نان داغ، کباب داغ ِ درست مقابل بیمارستان علی اصغر، از تصویر شوشی های حوالی بیمارستان اکبرابادی که در یک گذر سه دقیقه ای از این سوی خیابان به ان یکی سو، همیشه در صدد بودند جایی ت را بخورند یا بلیسند و عجیب خسته هم نمی شدند، از تصویر چنارهای همیشه ایستاده ی خیابان ولی عصر از تجریش تا ونک، از تصویر تئاتر شهر تهران و تالار سنگلج و تالار مولوی و تالار وحدت هم، از تصویر سینما قیام نزدیک فیروزگر تا سینما گلریز و سینما بولینگ و سینما عصر جدید و فیلم « گبه » ی سینمای شهید، - ازادی - تا تصویر سینما فرهنگ، از تصویر نشر چشمه ی میدان هفت تیر تا کتاب فروشی ِ « باغ » نرسیده به تجریش و تا تصویر کم نظیر شهر کتاب نیاوران، از تصویر نایب وزرا و دایی ِ پشت باغ سپهسالار و چلوخورشتی پردیس تا فست فود های این اواخر روییده، از تصویر کافه هایی که به جای بوی قهوه بوی هورمون می دهند، از تصویر فرودگاه بی روح کرمان، از تصویر بازار مس کرمان، از تصویر چادر رنگی م در کوچه های خلوت حول و حوش خانه ی خاله م که سرخوش از استیل داهاتی ت، خیال ات هم تخت است که اشنای ژیگولی از این حوالی گذر نخواهد کرد، از تصویر پابرهنه ی خودم بین خاک و خُل های پسته و بالاخره این که از تصویر تکثیر خودم در واحد زمان.

دارم از منتهای بوها می نویسم، از بوی کلم پلوهای مادرم، البالوپلوهای خاله م و کتلت های عمه م، از بوی مسکر نانوایی سحر، از بوی سمبوسه های قنادی بی نام و نشان ِ مقدس اردبیلی، از بوی به نظر من نه خیلی خوشایند ِ سمنوی معروف عمه لیلا، از بوی عید تجریش، از بوی اسکناس نوی عیدی، از بوی باروت چهارشنبه سوری های اتمی، از بوی بنزین پمپ بنزین ولنجک، از بوی نارنگی له شده ی ته کیف روزهای مدرسه که با خرده پاک کن های فَکتیس در هم می امیختند و هنوز که هنوز است این « اُلفَکتوری نوستالژیا » من را دیوانه می کند، از بوی تراشه ی چوب مدادهای سوسماری ِ اغلب نوک تیز جامیزی های فلزی نیمکت های مدرسه، از بوی دریای شمال، از بوی شب ِ مریم های سالگردهای عروسی مامان و بابام، از بوی نرگس های بی مناسبت ِ چهارراهی پاییزهای تهران، از بوی چادرهای امام زاده صالح، از بوی پای نمازخانه های مدرسه که تو بالغ ِ همین بو اغشته به گلاب را بگیر تا برسی به روز تاریخی بازدید ما از حرم مطهر امام فقید که به جای زیارت و عبادت، تمام به بازی « بالا بلندی » روی سکوهای فراوان مرمر بارگاه اش گذشت، از بوی اوره و امونیاک بخش نفروی بیمارستان رسول، از  بوی باد شب های توچال، از بوی کیک زرد هسته ای و بالاخره این که از خنکای بوی تکثیر خودم در واحد زمان.

دارم از منتهای صداها می نویسم که این صداست که می ماند، از صدای اذان مغرب موذن زاده از رادیوی چوبی کافه ی ایستگاه چشمه ی توچال، باز از صدای اذان کولی کوبی در شب های افطاری دانش گاه، از صدای ربنای دمادم افطارهای رمضان که از هر ان گناه غسل ات می دهد، از صدای « پیمانه شکستم، پیمان نشکستم » ِ مرضیه، از « گندم، گندم ناز و کرشمه از سر کوچه می اید » ِ قمرالملوک وزیری،  از « مرگ غرورم رو تماشا بکن » هایده، از « من این عالم عشقو به عالم نفروشم » ِ حمیرا، از « زن زیبا بود در این زمانه بلا » ی ویگن، از « امشب دل ام می خواد تا فردا می بنوشم من » ِ عقیلی، از « ما دو بال پرواز مرغ عشقیم » ِ گروه ارین منتها با اجرای ان هم کلاسی یزدی م در مراسم افطاری دانش گاه، از صدای « فریاد » ِ شجریان بعد از زلزله ی بم، از « مستان سلام ات می کنند » ِ ناظری از چمران جنوب تا خود بابایی، از هزار و یک صدای مجاز و غیر مجاز در جشن های دوست هام، از صدای همیشه دل خور مادرم، از صدای بابام که « تو خوبی، ملت ولی گرگ اند »، از صدای هر ان کنسرتی که در تالار وزات کشور و کاخ نیاوران و سعداباد شنیدم، از صدای صبح رادیو پیام تا صدای شب رادیو فرهنگ که کاش یک روز شیرفهم شوم که « خشک چوبی، خشک سیمی، خشک پوست .... از کجا می اید این اوای دوست؟؟»

حیف و صد حیف اما که یکی از رفقای ظریف می گفت : « از نظر جغرافیایی در مقعد جهان و از نظر تاریخی در برهه ای که اسهال داشته است به دنیا امده ایم » که من یکی هم جهان وطنی را یکی از گشادترین کلاه های روزگار، منتها برازنده ی قواره ی سر ایرانی می دانم، که اگر روزی مرزها را با پاک کن ها و تئوری های شیک امروزی پاک کردند و نقشه ای عاری از حدود و تقسیمات دست من دادند، شک ندارم چشم ام نرسیده به منتها الیه شرقی ش، ان قطعه ای را می کاود که از بالا و پایین محصور در اب است و ناخوداگاه گربه ای را می بیند که این تصویرها، بوها و صداها را به خورد من داد. بله، که وطن بستر هست، ریشه اما نیست که همه زمینی خاک خداست و ریشه را در هر خاکی می توان دواند و شاخ و برگی بر هم زد با فوتوتروپیسم مثبت. خیالی هم نیست اگر ادم ها بر اثر جبر جغرافیایی نتوانند در بستر خودشان ریشه بدوانند که اگر شدنی باشد برای من یکی بقچه ای که این تصویرها و بوها و صداها را درش جای دهم و راهی شوم، بس باشد که به قول اقای شفیعی کدکنی با صدای خوب فرهاد: « ای کاش ادمی وطن اش را هم چون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست، در روشنای باران، در افتاب پاک...»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:53  توسط بی تا  | 

شبانگاهان

این یک یادداشت مهرانه است که چه قدر دل ام می خواست این نوزدهمین اول مهرم جور دیگری باشد، که اگر به خیال بافی ست چرا خیالات من یکی به درازای جاده ی ابریشم نباشد...

امشب دل ام می خواست به جای شستن و اتو کردن روپوش سفید بیمارستان و ان یک مقنعه ی پرز پرزی اما خوش سایز، به مناسبت طلوع نوزده باره ی بهار علم و دانش، دو تا چمدان بر دارم، یکی ان یک چمدان سرمه ای برزنتی که مخصوص مسافرت های بابام است و ان دیگری هم چمدان کوچک تر قرمز ِ لاکی که به اسم مادرم سند خورده، ته ان یکی چمدان بزرگ تر را با فرش صورتی ِ پا خورده ی اتاق ام فرش کنم و چهار، پنج دست لباس به درد بخور و سه، چهار کیلو پسته ی رفسنجان و کم ِ کم پنجاه ورقه لواشک گلین ِ تواضع با طعم های الو و انار هم درش بچپانم و خلاص. در ان یکی چمدان قرمز لاکی اول از همه چند قاب عکس می گذارم، ان یکی عکس مامان و بابام کنار مرغابی ها که دیوانه وار دوست اش دارم، عکس دوتایی تولد یک سالگی م با نیکی به سال ۶۳، عکس دوتایی مان کنار هفت سین ِ نوروز ۶۶ و شاید هم یکی از عکس های دوتایی تابستان ۸۵مان، عکس دسته جمعی اخرین روز مدرسه در کنار تنه ی قطور درخت انجیر ابوریحان با ان مقنعه های بلند بندی و روپوش های چرک مرده ی سبز خیارشوری، باز عکس دسته جمعی افطاری سال ۸۲ دانش گاه، ان یکی عکس بی نظیر اسانسور بیمارستان رسول که همه هستند، خودم، رعنا، سلماز، مریم، مانا، گلناز، مژگان و پسرک اسانسورچی هم و بالاخره این جدیدترین عکس خودم با لیلا در مراسم فارغ التحصیلی ش. بعد دیوان پاره پاره ی حافظ ام را جا می دهم. این که چه قدر به ستوه اش اورده ام فقط خدا داند و بس، ورق اش می زنم و حواشی ش را می خوانم: « در این فال از خدا پرسیدم که ایا اخر عاقبت، من و فلانی به هم می رسیم یا نه، بی تا- یلدای ۸۱: دیدار شد میسر و بوس و کنار هم ... از بخت شکر دارم و از روزگار هم» ، « خدایا ایا من هیچ پخ قابل توجهی در زندگی می شوم یا نه، بی تا- یلدای ۸۲: خوش کرد یاوری فلک ات روز داوری ... تا شکر چون کنی و چه شکرانه اوری » ، « خدایا به نظر تو من اگر الان به فلانی زنگ بزنم سریش ریش اش تلقی می شوم؟ رک و بی تعارف بگو لطفن، بی تا- یلدای ۸۴: ان که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد ... صبر و ارام تواند به من مسکین داد » ، « خدایا خبر مرگ ات، اساسن هستی یا نیستی، جوری بگو حالی م شود، بی تا- یلدای ۸۵: ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه ... مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه » ، « یک کلام، لب کلام، ویزا می گیرم یا نه؟ بی تا- مرداد ۸۶: عکس روی تو چو در اینه ی جام افتاد ... عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد »، بیخود که نمی گویم کتاب مقدس ام است، در صفحه صفحه ی آش و لاش اش، سِیر تکثیر خط خطی کرده ام، بگذریم... اُلد سانگ هام، اندی ها و شهرام شب پره هام، ناظری هام، تمنای وصال و شبانگاهان ِ مختاباد، ایران ای سرای امید و ببار ای بارون ببار ِشجریان، تو ای پری کجایی  ِقوامی، شد خزان ِ بدیع زاده، از خون جوانان وطن ِ محسن کرامتی، هم اجرای بنان و هم اجرای ارکستر ملی ِ ای ایران ای مرز پر گهر، یار دبستانی من ِ جمشید جم، الله الله الله، لا اله الا الله ِ رضا رویگری، بهاران خجسته باد، به لاله ی در خون خفته، بوی گل سوسن و یاسمن اید، ژاله خون شد، ممد نبودی ببینی شهر ازاد گشته، عمه بابای ام کجاست، هوا دل پذیر شد گل از خاک بردمید و یک سری از کوئین ها و پینک هام را هم می ریزم توی ایپادم و ان را هم به چمدان می سپارم... یک دانه کتاب با خودم نمی برم که تا به امروز کتابی را دو بار نخوانده ام - جز بامداد خمار البته!- اما برای طول مسیر « زندگی در پیش رو » ی رومن گاری را انتخاب می کنم. چمدان هام را می بندم، تا خود فرودگاه طی یک عادت مازوخیستی ِ دیر اشنا خون گریه می کنم، مامان و بابام را می بوسم، بابام را از ته دل، مامان ام را از سر احترامات مرسوم ولی ایمان دارم دل ام برای مادرم تنگ تر می شود تا بابام و پر باز می کنم، پرواز می کنم...

این جا یک خانه ی ۳۵ متری در طبقه ی چهاردهم یکی از اسمان خراش های ینگه ی دنیاست، من طبقات وسطی باروها را دوست تر دارم، طبقات اخر به هواپیما نشینی می ماند که همه چیز از ان بالاهای دور به ذره می ماند و طبقات پایینی هم به نشستن روی بیل بوردهای تبلیغاتی یا لانه کردن در شاخ و برگ درختان می ماند، این خانه یک هال خیلی کوچک مربعی دارد، یک توالت و یک اتاق انباری مانند بی پنجره هر دو در یک دالان به تنگی دالان مرگ، یک دیوار هال اش اما تمام پنجره است، دیوار دیگر یک ردیف کابینت اشپزخانه، دیوار سوم ختم می شود به همان دالان باریک که خواندم اش و ان یکی دیوار ِ مانده هم یک کتاب خانه ی چوب گردویی ست که ان را با کتاب هایی که مادرم از تهران فرستاده پر کرده ام، دیوان حافظ بی بروبرگرد، دیوان خیام و تو این نام ها را بخوان تا ته، قطعن چند تایی کتاب عکس، یکی ایران، یکی بم، یکی تهران، یکی « از کالیفرنیا تا ابیانه » و الخ، ان تنها کتاب داستانی که با خودم اورده بودم توی راه بخوانم ِ رومن گاری هم جایی ان میانه ها، روی بزرگ ترین قفسه که از قضا در وسط هم تعبیه شده یک تلویزیون ۲۶ اینچ سونی که درست در قفسه ی بالاش عکس مامان و بابام و مرغابی هاست و بقیه ی قاب عکس ها هم پراکنده ما بین قفسه ها به جز عکس دوتایی من و نیکی به نوروز ۶۶ که روی پاتختی اتاق خواب ام است. جلوی کتاب خانه فرش اتاق تهران ام پهن است با یک کاناپه ی سه نفره و یک میز کوتاه شیشه ای مستطیلی که روش توی یک سینی چوبی، بسته ی تی بگ های چای احمد است با دو تا استکان کمر باریک توی نعلبکی های مزین به نقش شاه شهید و یک بسته بیسکویت گرجی که با کتاب ها از تهران رسیده و بیسکویت گرجی که توی لیوان چایی نرم می شود و بعد داخل نعلبکی به سان سِر ِلاک روزهای دهه ی شصت خمیر می شود یعنی اولین مهمان عزیز خانه ی من خواهرم است که تا لحظاتی دیگر سر و کله اش پیدا می شود، در را باز می کنم و چشم می دوزم به طبقه نگار اسانسور که از صفر تا چهارده زیاد می شود، بغض ام می ترکد، شوخی که نیست یک سال و اندی از اخرین ملاقات ده- دوازده روزه مان می گذرد، کی بود می خوند: دل من تاپ میزنه ... موزیک پاپ میزنه... در اسانسور باز می شود و من خواهر چشم عسلی موفرفری م را کمی با خجالت بغل می کنم که این سال های اخیر به غریبگی روزهای اول دیدارمان عادت کرده ام، محکم می فشرمش، بوش می کنم و یک دل سیر نگاه اش می کنم، بعد مثل پتک در سرم می خورد: « آی یوزد تو هَو اِ شاینینگ سیستِر...»... یک دور ِ سریع خانه را می چرخد، یک نگاه به سر و ریخت من می اندازد و مثل همیشه از بی مدلی موهام و دِمُده بودن ریخت ام گلایه می کند و من را نیمه ی گم شده ی خانم مارپل می خواند، بعد در ایکی ثانیه در ذهن اش موهام را کوتاه و قرمز می کند، پوست ام را برنزه می کند، چهار، پنج کیلو چاق ام می کند و حاضر می شود با من معاشرت کند، از مامان و بابا می پرسد، مفصل، به هِدلاین رضایت نمی دهد، عکس شان را می بیند، از خاله ها و عموها و عمه ها می پرسد، از « کازین » ها هم، از دوستان مشترک هم، از پسرهای غروب کرده و طلوع کرده در زندگی م هم و یک خاک بر سرت نثار بی عرضگی من می کند و خیلی زود دلداری م می دهد که اگر تیپ ام را جلا دادم و اخلاق گه ام را صفا دادم، شاید استین برای ام بالا بزند. بعد می رویم سراغ گنجینه ی خاطرات کودکی...

شاید ادامه داشته باشد، فعلن که باید بروم بخوابم تا خروس خوان صبح فردا سر کلاس حاضر باشم، سرود شب هم شبانگاهان مختاباد: ( اهنگ شماره ی یک )

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم

شرر ریزد بی امان به دل ِساکنان فلک ناله ی سازم

دل شیدا حلقه را شکند تا برآید و راه سفر گیرد

مگر یک دم گرم و شعله فشان تا به بام جهان بال و پر گیرد...

 

این صدا بی نظیر است، بی نظیر و این که من امشب خود بغض ام...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 23:31  توسط بی تا  | 

diaspora

 

* روایت پایین به قلم زیبای حامد قدوسی  ست.

---

Happy or Not Happy, This is*...

*« هم کلاسی لیسانس بودند با آرزوها و دغدغه هایی نسبتا شبیه به هم: توسعه، روشن فکری دینی، حقوق زنان، دموکراسی، پول و مقام و طبعا زنی رویایی ...

اولی تصمیم گرفت "هپی" زندگی کند. یعنی از اولش این طور نبود. اولش این طور شروع شد که لیسانسش را پنج ساله کرد و چند ماهی خواند و تافل 590 آورد و جی آر ای کوانت را 800 زد و 10-12 تایی فرم برای انواع یو سی ها فرستاد و آخر سر هم رفت پیش یک استاد ایرانی و دکترا گرفت و صاف هم یک جاب گرفت در یکی دیگر از همان یو سی ها. در شهری که خوب چون نزدیک "وست کوست" است آب و هوایش هم حرف ندارد. ایرانی هایش هم تحصیل کرده هستند و مدل شان با "ال ای" ای ها فرق دارند. زنش هم رشته ای اش نبود ولی همان جا دکترا گرفته بود. الان روی هم 230 هزار تا در سال می گیرند. خانه خوبی دارند که چمن 1000 متری دارد و از دانشگاه به اندازه یک درایو 45 دقیقه ای فاصله دارد. صبح ساعت هفت و نیم می رود و عصرها همیشه ساعت 6 خانه است. سالی چند تا پابلیش می کند، یکی دوبار برای تدریس یکی دو هفته ای می رود سوئد یا مالزی، سالی چند بار هم کنفرانس هایی در ایرلند و کره و آفریقای جنوبی و اسپانیا به تورش می خورد و این طوری دنیا را می گردد. مشکل رفت و آمد هم ندارد چون سه سال بعد از فارغ التحصیلی گرین کارت را گرفت. تابستان ها هم یک ماه می آید ایران، هم مایه افتخار فک و فامیل است، هم خانه خوبی برای پدر و مادرش خریده، هم کنفرانس هایی می دهد - در موضوعاتی که کسی با آن آشنا نیست و لذا به رشد علمی کشورش خدمت می کند - و یکی دو تا دانش جوی دکترا هم با خودش می برد. قیافه اش و صورتش در چهل سالگی از سی ساله های ایرانی هم بشاش تر است، شلوار کتان نزدیک به سفید با تی شرت خوش فرم زرد می پوشد و نگرش و روحیه اش هم- تحت تاثیر همان سادگی و خوش بینی و "کول" بودن آمریکایی - به شدت سرحال و خلاق است.

دومی با آن که مثل همان اولی موضوع برایش آب خوردن بود ولی به طرز احمقانه ای تصمیم گرفت "هپی" نباشد. در ایران ماند - یا فوقش رفت جایی دور و بر ایران - و دکترا گرفت و با مقداری دردسر شد استاد شریف. یک شرکت هم درست کرده بودند و کارشان گرفته بود. عضو بیست و سه تا کمیته (نصفش بدون پول) و مشاور سیزده تا شرکت و عضو هیات رییسه هفت تا انجمن است. افتخارش این است که چهار تا از درس هایی که داده را تا به حال کسی در ایران نمی شناخته است، افتخارات دیگر این که عمل کرد چند پروژه بزرگ را متحول کرده، کلی دانش جوی بی علاقه به این رشته را به موضوع علاقه مند کرده و در گسترش ادبیات موضوع در ایران خیلی موثر عمل کرده است. وضع مالی اش بد نیست، خانه 170 متری دارد در آتی ساز با دو تا ماشین و یک ویلا در شمال (اگر وقت کند برود) و یک مشت سهام و غیره. ته ریشی دارد و کت و شلوار خاکستری می پوشد و موهایش نیمی ریخته و نیمی از باقی مانده اش سفید شده. با آن که چهل ساله است ولی چهل و پنج ساله دیده می شود. شکم آورده است (ورزش کند؟) و در معرض حمله قلبی است. آخرین باری که جای درست و درمانی پابلیش کرده همان سال بعد از دکترایش بوده است، هر چند 140 تا مقاله برای روزنامه ها و مجله ها نوشته است. سالی چند بار هم خارج می رود برای سمینار و برای پیگیری پروژه ها یا جلسات اداری یا حتی تفریح ولی اعصابش از این که هر بار که شخصی سفر می کند باید صبح زود در صف سفارت بلژیک یا سوییس بایستد خرد است. گاهی به سرش می زند که ول کند و برود کانادا (مهاجرت هم گرفته) بعد یادش می افتد که تخصص و سواد ایرانی شده اش آن جا خریداری ندارد. دیگر به اندازه بیست و شش سالگی اش خلاق و پرشور نیست. راستش را بگویم در این دو سال اخیر که دیگر پاک ناامید و تا حدی افسرده است البته به رویش نمی آورد و هنوز هم برای دانش جویان بیست و یک ساله اش منبع انرژی و عشق به تحول است.

هر سال هم را می بینند، دست کم دو سه بار، گاهی در تهران، گاهی هم تصادفی در کنفرانسی در هایدلبرگ یا ناتینگهام، حرف و خاطره مشترک زیاد دارند، خصوصا راجع به سرنوشت دانش جوهایی که دومی برای اولی فرستاده و هر کدامش الان برای خودشان یک "هپی" هستند. ولی آقای دومی هر وقت که اولی را می بیند (خصوصا وقتی که با لهجه متوسط دارد یک مقاله خوب را در یک کنفرانس معتبر ارائه می کند) از خودش می پرسد "واقعا ارزشش را داشت؟"

تفسیر این که چه چیزی ارزشش را داشت با شما.  »*

---

 نمی دانم، آیتم هایی که در ذهن من یکی حل نمی شوند، یکی ان عِرق وطن پرستی ست که هر قدر هم حکومتیان به گند بکشندش و هر قدر تو خوک مآبانه در صدد « دینای » اش بر بیایی باز از جایی زبانه می کشد، از کوچه و پس کوچه های کودکی تا کافه و کتاب فروشی و پاتوق های جوانی، از دبستان و دبیرستان و دانشگاه، از هنر و ادبیات و سینمای وطنی تا پدر پرستی و مادر دوستی و حضور ملموس ادم هایی که بدون اغراق در این بازار ِ قحط ِ ادم، غنیمت اند و با مهاجرت تبدیل به یک نوستالژیا با طعم گس خرمالو می شوند که در مواقع شکست، تنهایی و لحظات ناب خوشی حتا، نیش می زند. یکی دیگر سرنوشت ِ برای من یکی مهم ِ فرزندان ِ نسل ِ اول مهاجر که ان سوی اب ها متولد می شوند و دیر یا زود ذهن، زبان، خط، هویت، وطن، ریشه، فامیل، گذشته ی والدین و کیش و ایین شان را جویا می شوند. ان یکی دیگر، حس گریز ناپذیر مقایسه که گاه و بیگاه سراغ ات می اید، از مقایسه ی خود وطنی ت و خود فرنگی ت گرفته تا مقایسه ی خود وطنی ت با دوستان فرنگی ت یا خود فرنگی ت با دوستان وطنی ت. باز تکلیف معلق ان جنازه ای که اگر بخواهم در وطن خاک اش کنم، یحتمل کسی برای تحویل گرفتن اش در فرودگاه حضور نخواهد یافت که اساسن چنین عزیزی وجود خارجی نخواهد داشت و اگر ناچار به خاک سپردن اش در فراسوی اب ها باشم، روی سنگ اش اسم متوفی را به کدام زبان بنویسم، تاریخ ولادت و وفات اش شمسی باشد یا میلادی، شاید هم تا ان موقع به این حد از وارستگی ذهنی رسیده باشم که در بند این اراجیف نباشم، شاید خودم را ببخشم به یکی از دانشکده های پزشکی اصلن، ولی روی هم، این تکه تکه شدن های اجباری ِ جسم و روان و ذهن و زبان ایرانی، یکی از ان قصه های نابخشودنی ایام است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:55  توسط بی تا  | 

دنگ، دنگ، دنگ

گم شده ام، در هیاهوی این همه شلوغی. هم مدرسه ای نیکتا از دبستان تا دانشگاه یک باره زنگ می زند که امشب تهران را به مقصد ینگه ی دنیا ترک می کند، به زودی هم دو نفره می شود، خدا را شکر می کنم نگفت سه نفره، صدای اش می لرزد، جایی برای گله گذاری که  این مدت کجا غیب ات زده بود نیست که لابد سرش شلوغ بوده، فقط از دهان ام در می اید که « همیشه در یادم می مانی » و می دانم که می ماند. سگ مصب البوم ذهن ام ناخوداگاه فعال می شود، خانه ی خوب کوچه ی لیدا، دبستان رازی، دامن های لامبادا، ان تولد ِتو رفیق ِ تک فرزند که برای اولین بار بود می دیدم ارکستر امده و ان یک اهنگ قری ان روزها که « اقای شهر ما کیه؟ گل اقا، بالا کیه؟ گل اقا ...»، پیر روزگار بسوزد که یک سال است نیکی را ندیده ام. به قول ان یکی رفیق عزیز که همیشه اخر نامه های اش تعداد سال های دور از وطن را شماره می کند : « ایز ایت می لیوینگ دیس لایف؟ »، من هم همیشه یک جواب کلیشه ای حواله اش می کنم که بله خانم، « دیس ایز یو، لیوینگ دَت هِل بلادی فاکینگ لایف ». گم شده ام، در هیاهوی این همه شلوغی. ان یکی رفیق گرمابه و گلستان خودم کارت دعوت به مراسم فارغ التحصیلی برای ام فرستاده، یک کارت بریده به شکل دندان، بازش می کنم: « ... ما هنوز باور داریم که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی ست، که حضور انسان ابادانی ست ... »، این کارت بو می دهد، بوی پوسته ی نارنگی ِ یک هفته مانده و له شده زیر انبوه دفترچه های جلدْ سخت ِ مارک « نوری » ِ کوله های روزهای مدرسه، بوی اشغال تراش و ته پاک کن های « فَکتیس » ِ چپیده در جا مدادی های زیپی پر و پیمان روزهای مدرسه، بوی پلاستیک توپک های رنگی ِ بازی ِ وسطی ِ دالان های باریک ابوریحان، بوی نمازخانه ی شب های افطاری مدرسه، بوی چسب اوهو، بوی کاغذ رنگی، بوی یونولیت، بوی تست و کلاس کنکور و بوی یک ژست ِ بر من مگوز ِ دیر اشنا از جنس باور، بوی یک صدای مومن توی اتوبان بابایی که تا همیشه در گوش ام می ماند: « همراه شو عزیز، تنها نمان به درد، کاین درد مشترک، هرگز جدا جدا، درمان نمی شود، دشوار زندگی، بی رزم مشترک، هرگز برای ما، اسان نمی شود... » . اخ که دیوانه ی ان یک جمله ی « سال بلوا » ی « عباس معروفی » ام که می گوید: « دار، آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ... » 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 22:58  توسط بی تا  | 

Persian cat, Persian carpet, Persian culture

                     
                         Entry for August 23, 2007
 
این یکی روایت بی نظیر که در زیر هم امده، از متون فِیوریت ذهن من است . شمّه ای از قلم « ارکیده بهروزان » که به قولی: « گفت ای موسا دهان ام دوختی ... »
 
ان یکی جانور هم که در عکس امده، ذوالجنان، گربه ی خانگی خواهرم است.
 
با هم بخوانیم:
 
« زخم

...چطور می شد برايشان توضيح داد که روسری را چطور زير چانه گره بايد زد ، يا مقنعه که آنقدر به نظرشان وحشتناک ميرسيد ، در تمام سالهای مدرسه و دانشگاه لباس عادی تو بوده.چطور می شد توضيح داد که توی همان زندگی عادت کرده به تعيين تکليف ، آدمها تنوع می آفرينند و راهی برای ابراز خودشان پيدا می کنند... بالاخره فهميدم که توضيحی نبايد داد،هر توضيحی ناکافی بود. سرنوشت نسل من منحصر به خلوت خودمان است، تا توش نبوده باشی هيچ چيزش را نمی توانی بفهمی٫هيچ چيزش را. ازطرفی هم مهم نبود بفهمند يا نه. سوالهايشان هم معمولا از سر کنجکاوی بود، مثل ليزا که می پرسيد ما چه تفريحهايی داريم و من از انبوه رستورانها حرف ميزدم و از ميهمانی ها - توی خانه - و از کافی شاپ ها، سینما ، تئاتر، کنسرت و کوهنوردی. بعضی ها هم می پرسيدند چون جوابش را می دانستند، می پرسيدند تا مجبور شوی بگويی. من هم می گفتم. بدون سر افکندگی ، با اين توضيح که آنچه هست ، قانون حاکم بر ماست، نه فرهنگ ما.

گاهی رگه های تعصب را توی حرفهام می ديدم. وقتی که هيچ توجيهی برای کاری نبود، مثلا تعيين تکليف در حيطه خصوصی ترين بخشهای زندگی ت، يا برای پوشيدن آن پارچه سياه با آن سوراخ بزرگ روی صورتت که نمی توانستند اسمش را حتی تلفظ کنند..ولی نمی خواستم خم شوم. مانده بودم با اين غرور ايرانی. اينجور درددلها را بايد با خودمان می کرديم. دلم نمی خواست به اين موج بی رحم تبليغاتی دامن بزنم. برايشان می گفتم که موضوع آنقدرها هم جدی نيست . چطور می شد برايشان توضيح داد که من آن مقنعه را از شش سالگی می پوشيدم و به آن عادت داشتم. اما حالا، حالا که خيلی از بارها را از روی شانه ام برداشته ام، تازه دارم سنگينی شان را حس می کنم. تازه دارم حس می کنم که چقدر فشار بی منطق را تحمل کرده ام. فشار کنترل شدنها، فشار محدوديتها ، فشار ترس از همه چيز،از پليس،از مردم، از خانواده،و فشار آنهمه کشيده شدن بين بايدها و خواستنها. اما اينها رااينجا نبايد گفت، می شود تف سر بالا. توی آن خاک وضع فرق می کرد.اما اينجا ، نه .از آن گذشته ، ميان آنهمه چيز خوبی که ما داشتيم ، اينها بند می کردند به عجايب و نقايص زندگی نسل من. نمی گفتند غذای ايرانی، نمی گفتند هنر و ادب، نمی گفتند موسيقی.اينها را نمی گفتند ، چون نمی دانستند. همه آنچه اين نسل از من و سرزمينم می دانست،از اخبار بود ، و خلاصه می شد در جنگ ، تحريم‌، تروريسم و عمل جراحی جداسازی لاله و لادن . اين هم از حکايتهای تلخ روزگار بود...اما امثال استادم ، و همه آنهايی که سنی داشتند، وقتی حرف ايران می شد می گفتند پرشيا، می گفتند عمرخيام ، می گفتند فرش ايرانی ، می گفتند غذای ايرانی ، می گفتند مينياتور ، منبت ، خاتم ، معماری ، هنر ، موسيقی و تخت جمشيد.

تجربه عجيبی بود. وقتی آمدم،فکر می کردم بايد سفير فرهنگ سرزمينم باشم.هنوز هم همين فکر را دارم‌، به ويژه در چنين شهری که ترکيبی از همه فرهنگها را در خود دارد،آنهم دراصيل ترين شکل. اما خيلی زود فهميدم که اين کار،کار يک نفر تنها نبود.کار من نبود که با همه media بجنگم،نمی توانستم جلوی فعاليت القاعده را در ايران بگيرم،و يا قتل زهرا کاظمی را از بقيه پنهان کنم . مگر چقدر می شد گذشته را جار زد؟ و باز کار من نبود که ايران زمينی ديگربسازم - خارج ازايران نقشه جغرافيا - و اين انبوه جمعيت تحصيلکرده را جمع کنم يکجا. و کار من تنها نبود که نسل وطن نديده را علاقمند کنم به هنرو فرهنگ ايرانی، وقتی به زبانی ديگر بزرگ شوی، مدرسه بروی، بنويسی، بخوانی و فکر کنی، چطور می شود برايت قسم خورد که فارسی شکر است؟ اينها را بايد پذيرفت ،هرقدر هم تلخ باشد.

نميدانم عبارت نسل سوخته را اولين بار چه کسی به کار برد،اما در باور من  اين گوياترين تعريف از سرنوشت نسل من است. اين يکی را ديگر اصلا نمی شود برای اينها توضيح داد.گاهی که حرف از فرهنگ ايرانی می شود، دلم می گيرد. به خودم می گويم فرهنگ کدام ايران؟ فرهنگ ايران باستان؟فرهنگ ايران اسلامی؟ فرهنگ ايران قبل از ۵۷؟ فرهنگ بعد از انقلاب؟ اين آخری از همه پيچيده تر بود... پديده عجيب و غريبی که هر سرش به يک جا بند می شد. بخشی به اسلام - آنهم نه اسلام واقعی - ، بخشی به خفقان و نو آوريهای ناشی از آن‌،‌ بخشی به پس مانده خاطرات نسل قبلی ،‌ و بخشی به دنيای آنسوی ماهواره و اينترنت . ملغمه ای از همه چيز درست مثل آش شله قلمکار. ولنگاری مجازی بدون زيرساخت روشنفکری ، فقر عليرغم تحصيلات ، ثروت بدون فرهنگ تمول ، ماشينهای لوکس بدون فرهنگ رانندگی ، فساد بدون آموزش ابتدايی ترين چيزها ، و اينها پديده های منحصربه فرد زندگی نسل من بود. چطور می شد برای اينها توضيح داد که اضطراب کميته ، بسيج ، شب برگشتن از ميهمانی ، مشروب خوردن ، صدای موزيک توی ماشين و دوست بودن دخترها و پسرها يعنی چه . چه برسد به اضطراب پنهان کردن همه اينها از پدر و مادرهايی که خودشان در دوره متفاوتی جوانی کرده بودند..

آنچه بر سرزمين من رفته ، داستانی ست هوشمندانه ، منحصربفرد و جبران ناپذير.. 

تازه داشثم سنگينی آن بار را حس می کردم ، باری که ديگر روی شانه ام نبود. اما می دانستم که زخمهای عميق روی شانه ام هرگز خوب نخواهد شد .

بخشهايی از مجموعه( من ايرانی ام)

 

 مرداد ۸۲ »

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 9:1  توسط بی تا  |