تبليغاتX
پنجره

پنجره

هنر برتر از گوهر آمد پدید

 

تصویر شاه کار ِ بالا، نه یک کاریکاتور که پوستر تبلیغاتی ِ بیست و سومین کنگره ی رادیولوژی ایران است. همان طور که ملاحظه می کنید طراح محترم، ماشه را تا ته کشیده و بدین سان شکوه تمدن دوهزار و پانصد ساله ی ایران باستان، عظمت هنر معماری ِ ایرانی - اسلامی، پیش تازی ایرانیان صدر اسلام در علم و علم اموزی و هزار و یک نکته ی باریک تر از مو را در همین یک پوستر به صورت گلوله ای نمکین در چشم ِ من و مای بیننده تُف کرده است تا کور شود هر آن که نتوانَد دید...

سوالاتی که ذهن ِ من ِ بیننده را تا ته می خاراند به شرح ذیل است:

- آن ابَر مرد ِ س. ِ.ک.س.ی با چشمان بادامی ِ قفقازی که در پوستر به چشم می خورد  الحق کیست؟  ابو علی سیناست؟ محمّد زکریای رازی ست؟  ابو نصر محمّد فارابی ست؟ سیّد اسماعیل جرجانی ست؟ اوکِی، که اصلن به من چه، به ما چه... گیریم که همه چیزش خوب، تو از ردای نارنجی با استین های سورمه ای بگیر تا برسی به کلاهْ خود اهنین اش، شمشیر امّا به کجای کار ِ دوست ِ پزشک مان می اید؟؟ اصلن شمشیر هم اوکِی، که لابد تیغ جراحی شازده است، محض رضای خدا یکی پیدا شود و ان موهای گوجه شده ی پشت سر ِ طبیب ِ پوستر را برای من توجیه کند...

- عکس رادیولوژیک آمده در پوستر، Skull X-Ray است؟ Chest X-Ray  است یا شاید هم اصلن Whole Body Scan است!! که به این صورت در پوستر تظاهر پیدا کرده.  اگر Skull X-Ray است که خنده ی از ته دل یا به قول فرنگی ها « چیک تو چیک » ِ جمجمه به شعور ِ من و مای بیننده، بسی به جا و بایسته است، اگر Chest X-Ray است که مگر نه ان که از مریض می خواهند تا دستگاه عکس برداری را بغل کند تا سایه ی « کلاویکِل » ها عکس را غبارالود نکند، پس دو ترقوه به ان پر رنگی جدّن با کدامین پشتوانه ی عقلی طراحی شده اند؟؟ اگر هم Whole Body Scan است که مبارک ِ من و ما.

- والله، پشت ِ شفاف ترین ِ نِگاتوسکوپ ها ( وسیله ای با نور مهتابی برای دیدن نماهای رادیولوژیک ) هم، هیچ عکسی به این وضوح دیده نمی شود که عکس ِ آمده در پوستر بالا، که لابد نوری از ضریح ِ پشت سر طبیب ساطع می شود (- خواهشن معماری ِ ایرانی - اسلامی ِ پشت سر ِ طبیب و نمای رادیولوژیک را نادیده نگیرید -) که ایشان با این درجه از تمرکز به وارسی ِ نمای رادیولوژیک مذکور مشغول اند، شاید هم نمای رادیولوژیک فوق الذکر متعلق به اقای احمدی نژاد است که از خود هاله ای نورانی صادر کرده و جامعه ی پزشکی را از نیاز به تجهیزات دست و پا گیر پزشکی بی نیاز کرده است.

- و اما مکان ِ آمده در عکس که لابد باید نوری از خود به در کند تا منطق ِ توجیه و تفسیر ِ پوستر را فراهم آورد، بارگاه ملکوتی امام رضا (ع) است؟ حرم حضرت معصومه ست؟ مرقد مطهر امام (ره) است؟ امام زاده صالح است؟ و نمی دانم چرا به محض دیدن این تصویر تاریخی، حسی از جنس ششم، قویّن در گوش من دمیدن گرفت که فضا، فضای شاهچراغ ِ شیراز است.

- که به قولی: من راضی، تو راضی، گور ِ بابای ناراضی...

---

از صمیم قلب امیدوارم عکس پوستر، بالای پست حاضر باشد که اگر نبود اینجا را کلیک کنید تا مباد از دست بدهید...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 14:49  توسط بی تا  | 

گنجشکک اشی مشی

اقای پوتین با امدن شان ترافیک صبح گاهی ِ مسیر جنوب به شمال ِ بزرگ راه ِ چمران را گهْ لوله می کنند، قیمت نفت در بازارهای جهانی به بالاترین رقم در سه دهه ی اخیر می رسد، اقای احمدی نژاد طلا را با خروس قندی معامله می کنند، حکومت دریای خزر را حرّاج می کند، از ملت اما کسی کََک اش نمی گزد که ان قدر کشته فزون است کفن نتوان کرد، اپوزیسیون خارج از کشور کراوات زده و شِیو کرده و اُدکُلُن زده، هیهات گویان، پشت دوربین های ماهواره ای از شرافت هر دو عهدنامه ی گلستان و ترکمانچای در مقایسه با این یکی معاهده ی اخیر یاد می کنند، مریض های خل و چل درمانگاه روان ما هر کدام کم ِ کم نیم ساعت توهمات و هذیانات ذهنی شان را با من و مای ِ روان درمانگر قسمت می کنند و روزها از پی هم می گذرند...

داشبورد ماشین را جلا داده ام و این یعنی تمام پوسته های ادامس خرسی و خرده های بیسکویت و چوب بستنی های دای تی و کاغذ پاره های کیت کَت و پوسته مانده های مزمز را به زباله دانی تاریخ سپردم، بعد آرشیو ترانه هام را صفا دادم و این همه گفتم تا بنویسم امروز کل راه خوش بود با صدای برگزیده ی فرهاد که می خواند: «  نفسم در نمی یاد ... جمعه ها سر نمی یاد ...  کاش می بستم چشمامو ... این ازم بر نمی یاد ... جمعه وقت رفتنه ... موسم دل کندنه ... خنجر از پشت می زنه ... اون که همراه منه »

بی تا - ۲۴/ مهرماه ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 22:0  توسط بی تا  | 

می روم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم

امشب به دریا نمی رسم، سهم من از این خطه فعلن باشد این پنجره ی رو به دریای نیمه باز که پژواک صدای امواج را در اتاق می پراکَنَد و خیال را تا نُه توی ویرانه های ناکجااباد ِ ذهن پَر می دهد. چشم هام را می بندم، خیال ام تخت است که خواب ام نمی برد ان قدر که فکر هست، این صدا اما جادو می کند با حال ادم، از تنگی ها خالی ت می کند، دریات می کند و ناگزیر پُرت می کند و پر بودن یکی از ان حالات سهل ممتنع است. با خودم می خوانم: « کسی راز مرا داند که از این رو به ان روی ام بگرداند »...

سفره ی شب: بیسکویت کره ای و شیر پاک.

هابی شب: « ناشناس در این ادرس »* نوشته ی خانم کر ِسمان تایلور به برگردانی ِ تینوش نظم جو که سلیقه اش در انتخاب کار برای ترجمه، الحق ستودنی است.

* « مارتین شولسه، المانی

      ماکس آیزنشتین، جهود امریکایی

هر دو تاجر در ایالت کالیفرنیا هستند. بیش از دو دوست، ان ها به دو برادر می مانند. مارتین شولسه تصمیم می گیرد همراه با خانواده اش به کشور خود المان برگردد. این کتاب نامه نگاری ان ها بین سال ۱۹۳۲ و ۱۹۳۴ است.

کر ِسمان تایلور، نویسنده ی زن امریکایی، این کتاب را در سال ۱۹۳۸ یعنی یک سال قبل از جنگ جهانی دوم نوشته است. داستان این دو مرد که به شکل نامه نوشته شده است را در امریکا و سایر کشورهای دنیا به عنوان یکی از شاه کارهای ادبیات امریکا می شناسند. صریح، بی پرده، کوتاه با پایانی غیر منتظره. این کتاب لحظه ای مهیب از تاریخ بشریت ، تراژدی درونی و گروهی المان نازی را به درستی و بدون هیچ درس اخلاقی اشکار می کند.

پس از ۶۵ سال، این اولین ترجمه ی این شاه کار به زبان فارسی ست. »

بی تا - ۱۹/مهر ماه ۱۳۸۶

---

همیشه ی خدا « فَن » ِ دریای نا ارام بوده ام، موج ها تو سر و کله ام می کوبند، از دور می ایند، خیز بر می دارند، وحشی فرود می ایند و خالی که شدند، دور و برت را از کف سفید پر می کنند و دهان ات را هر قدر هم محکم بسته باشی شور می کنند و باز روز از نو و روزی از نو.

ظل ّ ِ افتاب ِ ظهر با یک گروه جوان امروزی والیبال ساحلی بازی کردم، پاهام تا قوزک توی شن ها سر می خورد و همین دویدن را سخت می کرد. ابتدا کاپیتان هر دو تیم از پذیرفتن من طفره می رفتند، نمی دانم چرا همیشه ی تاریخ در نگاه اول بی عرضه به چشم می ایم، همین که شَمّه ای از استعدادم رو شد، در دورهای بعدی ِ یار کِشی سر من دعوا بود، من اما چون با هیچ کس حال نمی کردم و احساس فشارنده ی غربت عذاب ام می داد بهانه ای تراشیدم و علارغم میل باطنی، عطای تور و توپ ماسه ای را به لقای اش بخشیدم. قصه را که برای مادرم گفتم، فرمودند من نیم چه مریض روانی ام و اداب نحس معاشرت ام به خانواده ی پدری م رفته است.

سفره ی شب: کمی مستی و راستی.

هابی شب: « لال بازی ها» اثر غلامحسین ساعدی. کتاب مشتمل بر چندین نمایش نامه ی کوتاه ِ بدون کلام ِ تصویری ست. اقای نویسنده ان قدر در ذکر جزییات صحنه و حرکات و سکنات ِ بی صدای بازیگران سنگ تمام می گذارد و به قول فرنگی ها ان قدر « پیکچر ِسْک » قلم می دواند که تو انگار می کنی روی یکی از جایگاه های مخصوص تماشاچیان در یک آمفی تئاتر ِ اشنا نشسته ای و سکانس پشت سکانس ورق می زنی. القصه این که کل کتاب، نهایتن یک خوراک دو ساعته ی به یاد ماندنی ست...

بی تا - ۲۰/ مهرماه ۱۳۸۶

---

پیاده روی از جنس ِ « لانگ سالیتِری واک س »، پدر و پسر به نوبت در گوش ام می خوانند: « ببار ای بارون ببار... با دل ام گریه کن خون ببار ... در شبای تیره چون زلف یار ... بهر لیلی چو مجنون ببار » ... « نبسته ام به کس دل... نبسته کس به من دل ... چو تخته پاره بر موج ... رها، رها، رها من »

سفره ی ظهر: جوجه ی منقلی با کوکای لایت قوطی

نرسیده به خواب ظهر، دو تا نمایش نامه ی دیگر از اقای ساعدی می خوانم. هر دو در یک کتاب کوچک گرد امده اند به نام « هنگامه آرایان و باران ». « هنگامه آرایان » عنوان نمایش نامه ای ست از اقای نویسنده که کثافت دنیای دیوانه ی ما را غلو شده به خورد خواننده می دهد، ان یکی « باران » هم فیلد تخصصی اقای دکتر نویسنده که از حال و روز یک بیمار روانی ِ بستری پرده بر می دارد. هر دو به یک بار خواندن قطعن می ارزند.

دعای سفر: « ربّ ِ اشْرَح لی صدری » و بس.

بی تا - ۲۱/ مهرماه ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:53  توسط بی تا  | 

محمل بدار ای ساربان

این جا تهران، نیمه ی ماه مهر، آسمان، مَلَس ابرآلود و هوا اندک غبارآلود.

این جا تهران، نیمه ی ماه مهر، جاده ی قدیم کرج، گاراژ مانند ِ بی در و پیکر ِ پُر غل و زنجیر ِ دورافتاده ای که بر سر درش تابلوی « بیمارستان روانی ایران » خودنمایی می کند و مَنی که از امروز تا یک ماه استاژر روان ام.

این جا تهران، نیمه ی ماه مهر، نمایش نامه ی کوتاه « خرس های پاندا - به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد - »  به قلم « ماتِئی ویسنی یک » و مَنی که خواندن اش را توصیه می کنم بسیار. داستان ِ زن و مردی که طبق توافق طرفین، نُه شب بناست با هم باشند:

* « ( در سایه روشن، شاید پس از معاشقه، پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سرهای شان را به هم تکیه داده اند. زن انگور می خورد، مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست ...)

زن: بگو آ.

مرد: آ.

زن: مهربون تر، آ.

مرد: آ.

زن: آهسته تر، آ.

مرد: آ.

زن: من یه آی لطیف تر می خوام.

مرد: آ.

زن: با صدای بلند اما لطیف، آ.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی برام می میری.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی بمون.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی لباسات را در آر.

مرد: آ.

مرد: ...

زن: یه بار دیگه.

مرد: ...

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی سلام.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی خداحافظ.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد: آ.

زن: نه، این جوری نه.

مرد: آ.

زن: ببین اگه به حرفم گوش ندی، دیگه بازی نمی کنم.

مرد: آ...

زن: پس بگو آ ، یه جوری که انگارمیخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد: آ. »*

* فرازهایی از شب دوم ما بین زن و مرد

 

القصه این که این جا تهران، مهر به نیمه رسیده، مستند ِ زندگی هم چنان ادامه دارد...

بی تا- ۱۵ / مهرماه ۱۳۸۶ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 18:40  توسط بی تا  | 

نامه ای به ایام

« هینت » س تو دِ ریدر:

این نامه سامان ندارد، می نویسم به نیت تخلیه ی ذهنی، قربتن الی الله...

از ان جا که حوصله ی پدر، مادر، خواهر، رفیق ِ رفیق و رفیق ِ نا رفیق، در، دیوار و همسایه ندارم، این نامه را به نام ِ خوب ِ افتخار می نویسم.

***

افتخار جان!

درد اینست که « من نه من ام »، می فهمی رفیق؟ من نه من ام که این وقتی فهمیدم که دیدم این پنجره از من ِ من خالی ست و وخامت اوضاع وقتی بیش تر رخ نمود که دیدم صفحات تقویم کاغذی م هم از من ِ من خالی ست... « آی سْکرُلد داون ثرو مای ویندو » و دیدم هیهات که در این صفحه همه چیز هست الّا من ِ این روزها، حرجی بر ِم نیست البته که وقتی مامان و بابات این جا را می خوانند و تو داری کارهایی می کنی که نباید بفهمند، نتیجتن سانسور می شوی، گم می شوی در رد پای ایام ... یا ان یکی ابجی م را بگو ... گفتم اگر کار به جایی برسد که حرف زدن با نیکی هم برام سخت شود باید بروم بمیرم، دست به ای میل شدم تا خودم را بنویسم، نتیجه ی ای میل چی باشد نمی خندی؟ « سلام ابجی! چه طوریایی؟ که من پر بدک نیستم ... استاژر ارتوپدی هستم و یکی از همین روزها باید امتحان اخر بخش بدهم ... می دانی ابجی، این درس از دو بخش تشکیل شده است: ارتوپدی و شکستگی ها اما دریغ و درد که من در این یک ماهه تو مود درس خواندن نبوده ام، شما اما خودت را نگران نکن ... راستی پروپوزال ام هم تایید نشده هنوز، که اساسن دنبال اصلاح اش نبوده ام... خوب درس را بی خیال ... ابجی، یک خبر جدید!! چراغ های رابطه تاریک است ... این را هم اضافه کنم که یک مایوی ابی فیروزه ای خریده ام و همین بزرگ ترین انگیزه ام شده تا یک روز در میان بروم استخر ... هیچ کس نداند، تو از بَری که من ذاتن با اهنگ های شیش و هشت حال می کنم اما برای این که ممکن است صدا از استخر بیرون برود و همسایه ها بشنوند و ابروی خانوادگی مان به مخاطره بیفتد، سعی می کنم زورکی هم که شده با نوای گیتار اِریک کلَپتون و صدای پیانوی کلایدرمن حال کنم ... راستی ابجی پاواراتی هم که مرد ... ذوالجنان چه طور است؟ از طرف خاله یکی محکم بزن در ِ کون اش تا مثل خر به میو میو بیفتد و این دل من ریسه رود، گذارم به تجریش اگر بیفتد چند گلوله کاموای رنگی براش می خرم و در اولین فرصت با پست سفارشی ارسال می کنم ... زیاده جسارت است ابجی... میس یو ... بی تا » ... خدا را شکر کردم نامه ی یبس من کاغذی نیست وگرنه هزار بار خودم را لاش می چپاندم و دو تای مان را مچاله از فاصله ی دور توی سطل اشغال پرت می کردم ... گفتم که من، نه من ام ... وگرنه که لا اقل به نیکی می گفتم این خواهرت به عمده ی رذایل اخلاقی الوده شده، تو از بخل و حسد بگیر تا برسی به ... بی خیال ... من، نه من ام، حرجی هم بر ِم نیست البته، لیلا می گفت: بی تا جان، بلاگر ِ فرهیخته تر و ادم حسابی تر از تو یکی در این مملکت مثل مور و ملخ ریخته، شما بهتر است از معرفی کتاب در پنجره ات دوری جویی، این ژست های بر من مگوز به تو یکی نیامده، سعی کن خودت باشی ... گفتم من با اصل ِ « معرفی » حال می کنم، گفت: اوکی، انواع پنیرهای کاله را معرفی کن تا خواننده هم با شناختی که از تو دارد بیش تر باورش شود، از بلو چیز کاله بگیر تا برسی به پنیر سه گوش و پنیر خامه ای و الخ، می توانی یک عکس هم همراه با پست اپلود کنی و در قسمت پیش نهاد مخصوص سر اش پز هم بنویسی که با چه نوع نان و شرابی توصیه می شود ... خیلی جدی بود ... گفتم اوکی رفیق، « لِت ایت هَپن » ... من نه من ام، که وقتی مِنتالی و هارتیلی درگیر ادمی هستی که ممکن است این جا را بخواند، بیایم رُمَنس افتاب بگیرم؟ یا وقتی رفیق چندین ساله ی من - که از ته دل دوست اش دارم - دست اش را - خواسته یا نا خواسته - گذاشته ته حلق من تا با تحریک رفلکس ِ « گگ »، روی حرکات و سکنات اش بالا بیاورم و این جا را هم از قضای روزگار هر از گاهی خط به خط می خواند، بیایم و بگویم « ما ز یاران چشم یاری داشتیم » ؟؟ ... بی خیال افتخار ... بی خیال همه چیز ... بی خیال همه کس ... من کمی دورتر از این روزها ان قدر سبک بودم و ان قدر مومن بودم به جریان سیال زندگی و ان قدر معتقد به حکمت دست قصه نویس روزگار که باد که سهل است به هیچ تند باد و گردبادی هم نمی لرزیدم، این روزها اما چسه باد یک گوز هم می تواند زمین ام بزند... حالا افتخار تو بگو این جا یک پیج ِ پابلیک است، خبر مرگ ات تقویم کاغذی ت چرا این قدر خالی ست؟ منی که همیشه تقویم های قطع آچهار از شهر کتاب می خریدم و باز هم بعضی روزهای تقویم را هر قدر هم تو در تو می نوشتم جا کم می اوردم ، تقویم امسال ام چه جوری باشد، باورت می شود؟ ورق اش می زنم، یا با یک روان نویس قرمز یونیبال تاریخ پریودهای ماهانه م را یادداشت کرده ام یا با یک روان نویس ابی تاریخ روزهای امتحانات دانشکده و یا با یک رنگ مشکی تاریخ روزهایی که شهریه ی پنج جلسه ی کلاس را به موسیو ملکیان تحویل داده ایم ... خلاصه که افتخار جان ام سرت را درد نیاورم که کی بود سرود: « من نه من ام که من من ام...»؟؟

قربان تو،

بی تا

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 2:56  توسط بی تا  | 

« توان ِ صبر کردن

   برای رو در رویی با ان چه باید روی دهد،

   برای مواجهه با ان چه روی می دهد،

   شکیبیدن،

   گشاده بودن،

   تحمل کردن،

   آزاده بودن ... »

بی تا - یکی از همین روزها

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 2:17  توسط بی تا  |