اتوبوس شب
و حسن ختام برنامه ی شب ما هم می شود صدای خوب رادیو پیام که می خواند:
سحر فام ِ من ... شکر کام ِ من ... درخت ِ بلند ِ بادام ِ من
به لب های تو نبینم چرا شکر خنده ی جوانی ...
بی تا - آبان ۸۶
و حسن ختام برنامه ی شب ما هم می شود صدای خوب رادیو پیام که می خواند:
سحر فام ِ من ... شکر کام ِ من ... درخت ِ بلند ِ بادام ِ من
به لب های تو نبینم چرا شکر خنده ی جوانی ...
بی تا - آبان ۸۶
خلاصه که من، آبان، آخرین روزهای استاژری م در بخش رادیولوژی. هی تکرار هزار باره ی « پرامینِنت فیچر »های کلیشه های رادیوگرافیک قفسه ی سینه، هی تکرار هزار باره ی نکات برتر باریوم اِنمای انواع امراض مروی، هی تکرار هزار باره ی نابسامانی های عکس ساده ی شکم در بیماری هایی که « اَکیوت اَبدومن » می آفرینند و هی تکرار هزارباره ی انواع کلیشه های وابسته به اورولوژی و تو هی هر بار انگار که قصه به لحاظ ما هوی به گوش ات آشنا باشد و صحنه ها و تکیه کلام ها هم در پسْ زمینه ای سیاه و سفید در گذشته ای نه خیلی دور از رخ ذهن ات گذشته باشند باز به سنت ِ تاریخی ِ « روز از نو، روزی از نو » گیج و مبهوت در اقیانوس علم غرقه می شوی ... با خودم می گویم: نرود میخ آهنین در سنگ... علی اَیُّ حال « نو پرابلِم اَت آل » که این سه ماهه ی تعطیلی ِ پیش رو را برای امثال من پی ریخته اند تا بحر در کوزه بریزیم و با قلبی آرام و دلی مطمئن بر آزمون گوزاب ِ پره انترنی فایق آییم که « آی ویل شُرلی فایند اِ و ِی تو مِیک ایت ... »
بی خیال که من یکی از همین روزها یک نامه ی مفصل به دوره استاژری ِ مشق ِ طب ام خواهم نوشت، فعلن این صدای بند تنبانی قدیمی را خوش است که از توی مانیتور دارد می خواند: ای طوطی سخن گوی من ... بیا سوی من ... بیا سوی من ..

افتخار!
چه قدر گفتم ات دنیا اگر هفت رنگ داشته باشد، آدم هاش هفتاد رنگ اند... چه قدر گفتم ات آدم های هفتاد رنگ دنیا را بی خیال شو، راه بیفت تا دنیای هفت رنگ ِ خدا را گز کنیم که هفت رنگ را پیمودن کجا و هفتاد رنگ را کاویدن کجا؟؟ تو اما هی به خیال خام خودت بهانه پشت بهانه ردیف می کردی که آدم های هفتاد رنگ ِ خدا به زندگی، رَنگ ِ ر ِندگی می دهند و زندگی را ر ِندگی یک « بایست » ِ گریزناپذیر است، تو هی این التزامات ِ من درآوردی را هر روزه از نُه توی آن جعبه ی « پاندورا »ت بیرون می کشیدی، هی قصه را می پیچاندی و هی توی گلوی من دستمال می چپاندی و خودت را به جَرَیان ِ سیال ایام می سپردی ... لامصب آدم های هفتاد رنگ خدا این روزها شده اند « عباد الصالحین »، این عباد صالح فلوت می نوازند و توی نوعی را در هوهوی صدای سازشان گم می کنند، این عباد صالح کتیبه های ماندگار می نویسند و تو را در سطر سطر « چَپتِر »های قصه هاشان گم می کنند، این عباد صالح شعر می خوانند و تو را در صدای برامده از پیچاپیچ ِ حلقوم شان گم می کنند، این عباد صالح هزار و یک دغل می کنند و تو را در تو در توی قمار شکنج های مغزی شان جا می گذارند... خاک بر ان سرت کنند، تو هم که بند ناف ات را روی بندهای لباسی عهد عتیق خشکانده اند، با همه کول، با همه مهربان، خواهر دینی همه، اسپریچوالیستی برای تمام قرون، مادر ترزایی برای تمام فصول... نخیر افتخار، آدم های هفتاد رنگ خدا، آدمیت را نمی فهمند که این روزها آدمیت راه به جایی نمی برد دختر جان، که تاریخ مصرف این مفاهیم فانتزی سر آمده و تو اما کی می خواهی مُقام از آن ویترین شیشه ای را از سر به در کنی الله اعلم، هی دست پشت دست از طبقات آن ویترین شیشه ای پرت ات می کنند پایین و هی تو انگار نه انگار، باز بلند می شوی، خاک لباس هات را می تکانی، می روی روی تخم های طلایی ت در یک طبقه بالاتر از آن دکور آشنای همیشگی مُقام می کنی و تاریخ را یک پله بالاتر تکرار می کنی ... والله، خوب جان سختی افتخار ... بعد از این هوا سقوط آزاد، هنوز نفس کشیدن، جان ِ پیل می طلبد و تن ِ رویین و صد البته یک فروند مغز شیش و هشت هم... من این حرف ها نمی زنم اشک ات را خون کنم، که می زنم بلکه فرجی بشود و سر عقل بیایی که « نِو ِر ایز لِیت » افتخار، نِو ِر... تو فقط به مقدسات عالم بزرگ شو، یک بار برای همیشه از آن دنیای فانتزی استعفا بده، کمی رئال تر ایام را به سر کن، کمی خشن تر آدم ها را چال کن، کمی قوی تر نوستالژی ها را خاک کن، کمی دم ِ دستی تر روزها را شب کن، کمی دورتر فرداها را ببین، کمی خاکی تر آدم ها را دوست داشته باش، کمی بلندتر آرمان بباف و کمی حریص تر زندگی را زندگی کن...
افتخار، این بغض های بی صدا که در گلو قی لوله می شوند، این اشک های شور که پهنای صورت ات را صفا می دهند، این حس های نافرجام که خروشان بر دنده های قفسه ی سینه ت می کوبند و راه به جایی نمی برند، این چراهایی که نامردمی ها را جواب می جویند، این داستان هایی که بر تو می روند و ان قدر تلخ ات می کنند که اعتمادت از دنیا و ما فیه را برای همیشه به یغما می برند، همه و همه مبارک اند که ولو دردناک اما وَرزَت می دهند، پهن ات می کنند و در نهایت با یک وردنه وسعت ات می دهند... آدم های وسیع را هفتاد رنگ برای لباس کردن کم می آید و این می شود که از وصله به صد شعبده دوختن به خرقه های پشمینه کوتاه می آیند...
افتخار، مستند زندگی را هیچ دستی یارای توقف ندارد، که به عدد آدم های روی زمین راه برای رفتن هست، این راه ها را هیچ کرانه ای پایان نیست، اما خاطرت بماند این دنیا هر قدر بی صاحب، هر قدر بی صفت، هر قدر عروس ِ هزار داماد، هر قدر دجاله و هر قدر بی انتها هم که باشد باز گرد است و این می شود که کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم چرا... پس دختر جان به مکان آدمیت تا همیشه مومن باش، آدم های هفتاد رنگ خدا را بی خیال شو که من مدت هاست اعتقادم به ظهور مصلح آخر الزمان را از دست داده ام، اما هنوز می گویم جایی بر روی این کره ی گرد خاکی بهشت موعودی هست و حیف باشد اگر آدم زاد را راه به سیطره ی ساحت اش باشد و کوتاه بیاید، پس راهی شو رفیق، یک « یا نمی دانم لولویی » بگو و راهی شو... افتخار، رفتن پا می خواهد و پا، « نا »، پس تا دیر نشده یک سُرنا گیر بیاور، یک دور درش فوت کن تا هر آن بغض مانده خالی شود، بعد « نا » ش را از دنباله ی « سُر »ش قرض کن و راهی شو که سفرت به خیر دختر...
قربان تو
بی تا
امتحان ریشه هاست،
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست... »
بی تا- چهارشنبه ۱۶/ ابان ماه ۱۳۸۶
آواز عاشقانهی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانهی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریههای عقده گشا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطرهها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست
زنده یاد « قیصر امین پور »
---
در جواب کامنت یکی از دوستان - آمدم در همان قسمت کامنت ها بگذارم که بیش از دو هزار حرف نمی پذیرفت و این شد که این جا نوشتم اش-.
علاقه ی من به شاعر مرحوم دلایل کاملن شخصی دارد، از جمله این که همسر ایشان یکی از بهترین و جاودانه ترین معلم های ادبیات تاریخ زندگی من بوده اند، خانم معلم ما در دوره ای که نه از پی سی و لپ تاپ خبری بود، نه از فلش و آیپاد، و نهایت تکنولوژی موجود در مدرسه ی غیرانتفاعی ِ وقت ِ ما یک ضبط یک کاسته ی « آیوا » بود، نوار شعرهای مارگوت بیگل با صدا و ترجمه ی شاعر ِ غول ِ درگذشته به سنه ی ۷۹ را از کلکسیون همسر مرحوم اش می اورد سر کلاس و خودش را تاب می داد تا به ما بخوراند: « ساده است نوازش سگی ولگرد ... باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم ... »، همان خانم معلم در امتحان شفاهی آخر ترم که مشتمل بود بر روخوانی متون و حفظ شعر های قدیم و جدید، در دوره ای که خواندن آقایان مصدق، نادرپور، کسرایی، که و که ممنوع بود مژده داد ان هایی که از شاعران ِ شعر ِ نوی نیامده در کتاب، قطعه ای به ذهن بسپارند نمره ی عزیزتری می گیرند... حالا خانم این اقا نمرده که من سنگ اش بر سینه می زنم، این همه خط خطی می کنم تا بگویم چرا هم سو با اسنوبیسم ایرانی نیستم و نخواهم بود... اتفاقن شما که موی جوانی در اسیاب سال های اوایل دهه ی هفتاد تاب داده اید و لابد سروش نوجوان ان روزها را « رَندوملی » هم که شده ورقکی زده اید بیش تر به اقای شاعر مدیون اید که من می گویم کسی که به ادبیات کودک و نوجوان، فرهنگ کودک و نوجوان، شعر کودک و نوجوان، شعور کودک و نوجوان، زبان کودک و نوجوان که در یک کلام هویت کودک و نوجوان خدمت می کند شایسته ی حرمت است، می خواهد قیصر امین پور باشد، یا گل آقایی که من ِ ۸ ساله ی ان روزها سیاست را با دیدن کاریکاتورهای روی جلد مجله اش فهمیدم، از آقای حبیبی چشم سبز با آن هیکل گنده، تا دکتر ولایتی که ذره بین در دست بر روی نقشه ی جغرافیا « چچنینگوش » را می جست تا ان نقشه ی جغرافیا بر روی پیشانی گورباچف... تا ان جا هم که من می دانم نه شاعر مرحوم و نه گل اقا هیچ گاه خایه های حکومت مردان و دولت مردان نمالیده اند که اوازه ی مناعت طبع قیصر امین پور با آن همه خرج دیالیز و چه و چه این روزها بر سر زبان هاست، در ضمن هیچ کس با دفاع حکومت ِ وقت در این اشفته بازار تاریخی « کر ِدیت » از دست اگر نداده باشد، به دست هم نیاورده... این برنامه ی پرتره کشی های پارچه ای در بزرگ راه های شهر هم به همت آقای قالیباف است که حکومت شهرداری را از حکومت شهری و لشکری و کشوری سوا کرده - آقای قالیباف کاندیدای ریاست جمهوری ِ دوره ای بود که احمدی نژاد را از صندوق های رای اش بیرون داد -، همان طور که امسال برای اول بار طالقانی را هم در سطح بزرگراه ها پارچه کردند و زیرش نوشتند « او ابوذر زمان بود » ... شاید اگر اقایان گلشیری و شاملو هم در زمان صدارت قالیباف مرده بودند پارچه می شدند، کسی چه می داند... کما این که من هم اگر در سال ۷۹ بلاگر بودم قطعن مرثیه ای در رثای هم گلشیری و هم شاملو می سرودم...
باقی بقای شما
اسم دختر اولی م، پاک سیماست، وظیفه ی پاک سیما برق انداختن در و دیوار اتاق من و « ما یَتَعَلَّقُ به » است، اتاق را جارو برقی بکشد، با تِی ِ مرطوب کف اتاق را بسابد، با شامپو فرش ِ گلرنگ قالی را بشوید، با صفحات نیازمندی های روزنامه های کثیرالانتشار شیشه های پنجره را بروبد، طبقات کتابخانه را بر حسب فهرست موضوعی از نو بچیند، مجلات را به ترتیب تاریخ نشر توی سبد بچپاند، رو تختی، روبالشی و ملحفه ها را عوض کند، آت و آشغال های ماهرانه تعبیه شده در کمدها را به زباله دانی تاریخ بسپرد، کاکتوس ها را آب بدهد و برگ های بامبو را با یک دستمال نم بنوازد. ماموریت اش که انجام شد بیاید با مادر یک لیوان ِ پر شیرقهوه با طعم کارامل و دو تا کیک یزدی کنجدی بخورد، گل بگوید و گل بشنفد...
اسم دختر دومی م افتخار است، حالا که اتاق سامان گرفته، افتخار را می نشانم پشت میز تحریر، انبوه جزوات، کتاب ها، تحریریات به تعویق افتاده و مشق های از سر باز شده ی تاریخی را جلوش می گذارم، سه رنگ ماژیک فسفری برای « های لایت » کردن مطالب مهم دست اش می دهم، یک بسته کاغذ « پُست ایت » تا اگر حاشیه ها کم امدند راهی برای پیوستن مطالب جدید به متن حوادث هنوز باقی مانده باشد، چراغ رومیزی را برای اش روشن می کنم و یک آب میوه گیری هم می گذارم بغل دست اش و شش تا لیمو شیرین و دوازده تا پرتقال را از وسط دو نیم می کنم و بهش می گویم هر جا فشردگی کلمات امان ات را برید، یکی از نیم کره های لیمویی را با دو تا از نیم کره های پرتقالی اب بگیر و سر بکش، یک کاسه پسته ی خام بو نداده ی اکبری ِ پوست گرفته هم می گذارم روی میز، باشد که فسفرها بر خنگی ها فائق آیند، به قدر کافی که شیرفهم شد، می گویم اش: « بخوان مادر، اِقرَا باسْم ِ رَبِّکَ اَلَّذی خَلق... »، هر از گاهی هم صدای اش می زنم: افتخار! افتخار بابا! بلکه پشت اش گرم شود...
اسم دختر سومی م، شادان است، شادان مامور است تا کتاب های نخوانده و نیمه خوانده ام را با حضور قلب به اتمام برساند و همواره صفحات تازه های بازار نشر را پی گیر باشد، تا سر حدّ ِ مرگ « و ِب سِرفینگ » کند و از الف تا یای عالم ِ مجاز را گز کند، تلفن های عقب مانده را با هزار و یک زبان بازی جواب دهد و ای میل های معوقه را از ته دل خط خطی کند، با یک جعبه پیتزای مخلوط و یک قوطی کوکای لایت جلوی تلویزیون ولو شود و برنامه های خانم اپرا را با دقت پی گیری کند: « وات تو و ِر اَند وات نات تو و ِر »، « و ِد ِر اُر نات تو مَکسیمایز یور بر ِستس »، « و ِد ِر اُر نات تو مینیمایز یور بر ِستس »، « ویچ وان دو یو پریفِر تو بی؟ اَلکُهالیک، وُرکُهالیک اُر چاکُهالیک »، « وات تو دو تو آلو ِیز کَچ دی آیز آو اَور پارتنر »...، در مسابقات تلفنی رادیو جوان شرکت کند و الخ...
اسم دختر چهارمی م، نازان است، نازان همیشه کوپ موهاش جدیدترین مدل است، ابروهاش پر اما مرتب است، ناخن هاش کوتاه اما براق است، پایه ی طراز اول خرید است، عاشق پلیورهای نازک بافتنی ِسبز، سفید و نارنجی یا بنفش ِ کم رنک، سفید و طوسی ِ موشی یا طوسی ِ فیلی، سفید و سورمه ای ست، کفش های تخت چرمی می پوشد و قوت غالب اش به وقت ویندو شاپینگ ها دونات های شکلاتی اند...
اسم دختر پنجمی م، باران است، با باران هفته ای دو بار تا موزه ی سینما پیاده می رویم، توی آن آکواریوم شیشه ای ش در سکوت ِ محض پای سیب داغ ِ مزین به بستنی ِ یخ ِ وانیلی می خوریم، باز در سکوت محض روی صندلی های پلاستیکی ِ رنگی ِ بیرون ِ نوارفروشی، گوش جان می سپاریم به تلاوت آیاتی چند از سانگ ِ انتخابی ِ آقای فروشنده و به گوش موسیقیایی ش درود می فرستیم، فیلمی می بینیم... خارج از موزه هم اگر برنامه ی فرهنگی ِ قابلی در جریان بود و بلیطش مهیا و حوصله اش پابرجا راهی می شویم...
اسم دختر ششمی م، صنم است. من با صنم حرف می زنم، از دغدغه هام، فکرهام، خیال هام، ارزوهای بر باد رفته م، ارمان هام، تصمیم هام و الخ. لُخت ِ لُخت... بی رو در بایستی... صنم گوش می کند، اِمپاتی می کند، گاهن هم سمپاتی می کند، جاج اما نمی کند، کامنت ساطع نمی کند، ساجِست اما می کند. نگاه صنم مهربان است، من با صنم حرف می زنم...
اسم دختر هفتمی م، مُزَوِّره است، مزوره را تا حلق آداب معاشرت خورانده ام، با دوست هام می رود، می اید، می گوید، می خندد، می رقصد. برای خویشان ام قومی می کند، برای ملت خانمی می کند و الخ...
---
یک ماه بعد:
من، پاک سیما، افتخار، شادان، نازان، باران، صنم و مزوره در اوج رفاقت راهی یک رودخانه حوالی ابادی ِ زیستگاه مان می شویم، بچه ها الحق در این یک ماه تاخیرهای زندگی م را سر و سامان دادند، من در راه رفت برای شان شعر می خوانم: بچه ها را چه کنیم؟ بچه ها می خندند، بچه ها می رقصند، این طریقی ست که در خاطرشان می ماند... می رسیم دم رودخانه، ازشان عکس می گیرم، برای شان گل گاوزبان دم می کنم، چیزخورشان می کنم و یکی یکی در رودخانه غرق شان می کنم... توی راه برگشت تک و تنها با خودم می خوانم: بچه ام وقتی مرد، آسمان آبی بود...
پانگاشت ۱: « من دختر نیستم » عنوان کتابی ست به قلم شیوا ارسطویی، مشتمل بر تعدادی داستان کوتاه لوکس خواندنی که پرسوناژهای تک تک داستان های شان زنان دست یافتنی ِ غلو نشده ی مدرن ایرانی ِ جامعه ی امروزند، خانم هایی با شکنج های مغزی ِ کم و بیش مطلوب که پدیکور می کنند، میهمان خانه های مجردی ِ محله ی دربند ِ مردان زن و بچه دار می شوند، هنوز از صدای آواز مرضیه کیفور می شوند، منشی مردان کور پیانیست می شوند، پدران شان را به حافظه ی گورهای جمعی اوایل انقلاب سپرده اند و الخ. کتاب به یک بار تورق حتمن می ارزد. عنوان کتاب هم برگرفته از عنوان اخرین داستان کوتاه کتاب است.
پانگاشت ۲: یادمان باد که زنان مدرن امروز می شوند هووهای مدرن فردا، هووهای مدرن فردا می شوند زن باباهای پسا مدرن ِ پس فردا... چادر گل گلی م کو؟
پانگاشت ۳: من از دنیای زنانگی می ترسم... کفش های ام کو؟
پانگاشت ۴: موزیک متن: « کام، فلای ویت می » با صدای جاودانه ی فرانک سیناترا:
Come fly with me, lets fly lets fly away
If you can use, some exotic booze
There's a bar in far bombay
Come fly with me, we'll fly we'll fly away
Come fly with me, lets float down to peru
In lama land, there's a one man band
And he'll toot his flute for you
Come fly with me, we'll float down in the blue
Once I get you up there, where the air is rarefied
We'll just glide, starry eyed
Once I get you up there, I'll be holding you so near
You may here, angels cheer - because we're together
Weather wise it's such a lovely day
You just say the words, and we'll beat the birds
Down to acapulco bay
It's perfect, for a flying honeymoon - they say
Come fly with me, we'll fly we'll fly away