آی انار انار بیا به بالین ام
![]()
صبح ِ برفی ِ بیست و نهمین روز آذر ماه، بازار میوه ی بهجت آباد تهران و ملّتی که از دم انار می خرند، چه آن عزیز « ایکس ثری » سوار که خودروی اش را فقط به صرف خرید انار پارک می کند، چه آن پیر زن و پیر مرد ِ خمیده ی پوشیده در شال و کلاه و پشم و پتو تا مباد بچایند و فردا شب، سفره ی یلدای آل ِ یاسین شان بی پیر بماند، چه آن زوج جوانی که دست بچه ی یکی - دو ساله شان را گرفته اند و کنار کوهان های انار ِچیده، دم به دم از بچه عکس می گیرند و اصرار دارند بچه همان جا زبان باز کند، باشد تا با گفتن « انار » به بار بنشیند و چه آن عمله ی ساختمانی که با خرید سه تا انار می رود تا در اتاق های پیش ساخته ی یکی از برج و باروهای همین حوالی یلدا را جشن بگیرد،
آخ که من دیوانه ی برف ام،
دیوانه ی انار هم،
دیوانه ی شب یلدا هم،
دیوانه ی صبح صادق هم،
دیوانه ی این ملّت ِ بنگ و اَفیونی هم
که دیوانه ی زندگی هم...
پانگاشت یک: "flash fiction" را در ادبیات فارسی داستان صاعقه ای / داستانک ترجمه کرده اند و این که شمار کلمات اش از کدام عدد کاستی و فزونی نگیرد و این سلسله بحث های تکنیکی را من نمی دانم، اما « بازی ِ عروس و داماد » به قلم خانم بلقیس سلیمانی مجموعه ای از همین داستان های صاعقه ای ست، پر سر و ته و کم و بیش خواندنی:
* « داستانک بوسه:
وقتی پسر همسایه مرا بوسید دوازده سال داشتم. صبح روز بعد تشک ام روی نرده های بالکن بود و مادرم سرکوفت ام می زد که فردا، پس فردا باید به خانه ی شوهر بروم ولی هنوز خودم را خیس می کنم . »
* نقل به عینه ی یکی از داستانک های کتاب
پانگاشت دو: رادیو پیام در بخش مربوط به اخبار کتاب و کتاب خوانی از رونمایی کتاب ِ « ما روحانیون در مواجهه با ایدز چه می توانیم بکنیم » به قلم حسام الدین آشنا خبر می دهد و آن عزیز ِ طلبه ای که در تبلیغ این کتاب در همان بخش خبری می فرمایند: حوزویان قوین بر این باورند که « لا حَیاءَ فی الدّین » یعنی که شرم و حیا در دین هیچ جایگاهی ندارد و این بر من و مای روحانی ست تا از محبوبیتی که در بین اقشار مختلف جامعه به ویژه جوانان داریم سو استفاده کرده و بیش از پیش در قلوب تاریک ایشان نفوذ نموده و به احیاء ارزش های به گا رفته ی اخلاقی بپردازیم که خدا را شکر خانم گوینده، عزیز حوزوی را به دلیل ضیق وقت متوقف می کند و بعد از یک خداحافظی سرسری با من و مای شنونده، این صدای تبلیغات رادیو پیام است که ملودی وار می خواند: « اگه پوستت نرمی و لطافتو کم داره، بدون به یه دوست مثل « ساویز » نیاز داره ...»...! که درد، که کوفت، که زهر زنبور عسل، که مملکتی که آموزش و پرورش ندارد، سوسیولوژیست ندارد، آنتروپولوژیست ندارد، وزارت بهداشت - درمان و آموزش پزشکی اش اتوریته ندارد همان به که حوزه اش به کنترل ایدز بشتابد که « لا حیاء فی الدین ... »
پانگاشت سه: همه با هم: آی انار انار بیا به بالین ام ... شبنم، گل ِ نار بیا به بالین ام..
