تبليغاتX
پنجره

پنجره

آی انار انار بیا به بالین ام

 

 

pom9

صبح ِ برفی ِ بیست و نهمین روز آذر ماه، بازار میوه ی بهجت آباد تهران و ملّتی که از دم انار می خرند، چه آن عزیز « ایکس ثری » سوار که خودروی اش را فقط به صرف خرید انار پارک می کند، چه آن پیر زن و پیر مرد ِ خمیده ی پوشیده در شال و کلاه و پشم و پتو تا مباد بچایند و فردا شب، سفره ی یلدای آل ِ یاسین شان بی پیر بماند، چه آن زوج جوانی که دست بچه ی یکی - دو ساله شان را گرفته اند و کنار کوهان های انار  ِچیده، دم به دم از بچه عکس می گیرند و اصرار دارند بچه همان جا زبان باز کند، باشد تا با گفتن « انار » به بار بنشیند و چه آن عمله ی ساختمانی که با خرید سه تا انار می رود تا در اتاق های پیش ساخته ی یکی از برج و باروهای همین حوالی یلدا را جشن بگیرد،

آخ که من دیوانه ی برف ام،

دیوانه ی انار هم،

دیوانه ی شب یلدا هم،

دیوانه ی صبح صادق هم،

دیوانه ی این ملّت ِ بنگ و اَفیونی هم

که دیوانه ی زندگی هم...

پانگاشت یک: "flash fiction" را در ادبیات فارسی داستان صاعقه ای / داستانک ترجمه کرده اند و این که شمار کلمات اش از کدام عدد کاستی و فزونی نگیرد و این سلسله بحث های تکنیکی را من نمی دانم، اما « بازی ِ عروس و داماد » به قلم خانم بلقیس سلیمانی مجموعه ای از همین داستان های صاعقه ای ست، پر سر و ته و کم و بیش خواندنی:

* « داستانک بوسه:

وقتی پسر همسایه مرا بوسید دوازده سال داشتم. صبح روز بعد تشک ام روی نرده های بالکن بود و مادرم سرکوفت ام می زد که فردا، پس فردا باید به خانه ی شوهر بروم ولی هنوز خودم را خیس می کنم . »

* نقل به عینه ی یکی از داستانک های کتاب

پانگاشت دو: رادیو پیام در بخش مربوط به اخبار کتاب و کتاب خوانی از رونمایی کتاب ِ « ما روحانیون در مواجهه با ایدز چه می توانیم بکنیم » به قلم حسام الدین آشنا خبر می دهد و آن عزیز ِ طلبه ای که در تبلیغ این کتاب در همان بخش خبری می فرمایند: حوزویان قوین بر این باورند که « لا حَیاءَ فی الدّین » یعنی که شرم و حیا در دین هیچ جایگاهی ندارد و این بر من و مای روحانی ست تا از محبوبیتی که در بین اقشار مختلف جامعه به ویژه جوانان داریم سو استفاده کرده و بیش از پیش در قلوب تاریک ایشان نفوذ نموده و به احیاء ارزش های به گا رفته ی اخلاقی بپردازیم که خدا را شکر خانم گوینده، عزیز حوزوی را به دلیل ضیق وقت متوقف می کند و بعد از یک خداحافظی سرسری با من و مای شنونده، این صدای تبلیغات رادیو پیام است که ملودی وار می خواند: « اگه پوستت نرمی و لطافتو کم داره، بدون به یه دوست مثل « ساویز » نیاز داره ...»...! که درد، که کوفت، که زهر زنبور عسل، که مملکتی که آموزش و پرورش ندارد، سوسیولوژیست ندارد، آنتروپولوژیست ندارد، وزارت بهداشت - درمان و آموزش پزشکی اش اتوریته ندارد همان به که حوزه اش به کنترل ایدز بشتابد که « لا حیاء فی الدین ... »

پانگاشت سه: همه با هم: آی انار انار بیا به بالین ام ... شبنم، گل ِ نار بیا به بالین ام..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:50  توسط بی تا  | 

بوطیقا

« شهر تو نِی این و نه آن،

شهر تو تا گم نشود پیدا نشود.. »

 

به هزار و یک مناسبت

بی تا -  آذر ماه هشتاد و شش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:47  توسط بی تا  | 

شب یلدا (1)

شما فرض کنید من میتوز کرده ام - فرض محال که محال نیست - و از من ِ سلول ِ مادری هفت تا سلول ِ دختری ِ هم شکل، هم قد، هم وزن، هم مرام و هم مسلک ِ جده شان حاصل آمده تا یلدا را صبح کنیم.

مراسم شب یلدای ما در یک تالار مستطیلی شکل نسبتن بزرگ - که هر دو ضلع عرضی و یکی از اضلاع ِ طولی ش دیوارند و ضلع طولی باقی مانده، تمامْ پنجره های رنگی ِ قدی ست که به ایوان باز می شوند - برگزار می شود. تالار ما با یک فرش نقش ماهی سورمه ای مفروش است، دیوارها هم تا نیمه آبی ِ آسمانی اند و ارتفاع مانده تا به سقف ِ تالار سفید می شوند. دور تا دور دیوارها مخده های قرمز ِ پشمی ِ زبر است و زیر مخده ها هم پتوهای از وسط یک لا تا شده ی نرم ِ گلبافت.

 اسم ِ دختر اولی م پاک سیماست. چیدمان سفره ی یلدا با پاک سیما بوده. پاک سیما یک سفره ی مستطیلی سفید ِ شیری ِ کتان ساده پهن کرده وسط فرش. درست وسط سفره یک سبد حصیری بزرگ پر از انارهای درسته گذاشته، جا به جا به فواصل مناسب ِ دست همه، کاسه های گل سرخی آجیل شب یلدا - تو بخوان آجیل مشکل گشا - و انار دانه دانه چیده، سه تا نان سنگک داغ ِ تازه از تنور درآمده در طول سفره گذاشته - اولی در ربع ابتدایی سفره، دومی در نیمه ی طولی سفره و سومی هم در سه ربع ابتدایی یا ربع انتهایی سفره - ، یک دیس پلوی زعفرانی، دو کاسه خورشت فسنجان، یک سینی مسی پنیر و سبزی و گردو و یک قاب ِ پر کتلت هم توی سفره جا داده. دو تا پارچ بزرگ ِ دوغ نعناع هم آن حوالی چپانده، به عدد هر هشت نفرمان هم بشقاب، لیوان، کارد، قاشق و چنگال چیده - برای خودش و من در دو ضلع عرضی سفره، برای خواهرهاش هم سه تا، سه تا در دو سوی اضلاع طولی سفره - ، بالای سفره آن جا که من نشسته ام یک دیوان بزرگ حافظ هم بغل دست ام گذاشته تا آخر شب به نیت دل دخترها برای شان فال بگیرم. پاک سیما یک بلوز شومیز پوشیده به سفیدی برف، با یک شلوار پارچه ای طوسی، موهاش را از پشت ساده و سفت جمع کرده تا مباد توی غذاها بریزند. می گویم: پاک سیما دست ات طلا!، می خندد. خواهرهاش اعتقاد دارند پاک سیما وقت شوهر کردن اش است. پاک سیما محل نمی دهد. من اما می دانم به عشق من و خواهرهاش این سفره را سوار کرده. می گویم: مادر جان حرفی، حدیثی، آرزویی، تمنایی؟ پاک سیما می گوید: « آیین چراغ خاموشی نیست »...

اسم دختر دومی م افتخار است. افتخار همیشه ی تاریخ امتحان داشته، درس داشته، مشق های تل انبار داشته، درس های مانده و وامانده داشته، تکالیف ِ در شرف ِ سر ریز شدن داشته و از این روست که همیشه عجله دارد، امروز را هم به اصرار من و خواهرهاش به ما ملحق شده، اما وقتی می آید توی جمع، فراموش می کند، با خواهرهاش می گوید و می خندد، دست تو دست خواهرهاش می رقصد، من اما دلهره اش را می فهمم، از این که هی سر سفره « پوزیشن » عوض می کند، از چهارزانو به کجکی، از کجکی به چمباتمه... از تکان خوردن های اش مثل قاری های قرآن، نگرانی ش را اما به روی اش نمی آورم، افتخار یک شلوار جین آبی پررنگ پوشیده با یک بلوز نخی آستین بلند آبی نفتی. افتخار هم موهاش را ساده و سفت پشت سرش جمع کرده، دلیل مو جمع کردن افتخار اما با مال پاک سیما متفاوت است که افتخار وقت موآرایی بالکل ندارد. می گویم: افتخار، مادر، مغزت طلا!، می خندد. می گویم: دخترجان، حرفی، حدیثی، آرزویی، تمنایی؟ افتخار می گوید: « صفایی ندارد ارسطو شدن .... خوشا پر گشودن، پرستو شدن » به دل ام می نشیند، با خودم تکرار می کنم: صفایی ندارد ارسطو شدن .... خوشا پر گشودن، پرستو شدن ..

اسم دختر سومی م شادان است، شادان دختر دغدغه مند من است، شادان رئالیست که نیست هیچ، به « آپتیمیست » بودن هم رضایت نمی دهد که یک « اسپریچوآلیست » به معنای کلمه است، شادان جهان را پر از عدالت و امنیت می خواهد، شادان دغدغه ی تحقق « وُرلد ویدَوْت وار » دارد،  دغدغه ی تحقق « وُرلد ویدَوْت پاو ِرتی » دارد، دغدغه « گلوبال پیس ویدَوْت گلوبالیز ِیشن » دارد، دغدغه ی وطن دارد، که وطن را آباد می خواهد و بلند هم، که دولت را مردمی می خواهد، که احزاب را مستقل می خواهد، که جنبش دانشجویی را آزاد می خواهد، که وزارت آموزش و پرورش را قوی می خواهد، که زندان را خالی از زندانی سیاسی می خواهد، که ویترین ِ مام ِ میهن را مزین به فرش و گبه و گلیم و جاجیم و پسته و زعفران و خرما و کاشی و مس و چه و چه می خواهد، که ایرانی را پر از علم و فرهنگ و ادب و شعر و شعور می خواهد، که ایران را یک سر مدینه ی فاضله می خواهد و از این که عینیت ِ مرزهای پرگهر با ذهنیت اش سال های نوری فاصله دارد، بیمار است، شادان اما کولی صفت است، معتقد است خانه آن جاست که دل آن جاست، این سال های اخیر از تعلقات دست و دامن گیر وطن پرستانه اش فاصله گرفته تا « یوتوپیا » ی ذهنی ش را در بازه ی زمانی حیات اش بالاخره در همین حوالی - خیلی دور، خیلی نزدیک - محقق سازد، شادان یک شلوار جین سورمه ای پوشیده با یک پلیور نارنجی پررنگ، موهاش را از جلو تل زده و از پشت باز گذاشته. به شادان می گویم: فکرت طلا مادر جان، می خندد. می گویم: شادان حرفی، حدیثی، تمنایی، آرزویی؟ می گوید: « من از تردیدهای کاوه می ترسم، من از ماندن به هر قیمت در این ویرانه می ترسم ... » 

اسم دختر چهارمی م نازان است، نازان برخلاف شادان از ته دل باور دارد: به من چه، به تو چه، گور بابای تربچه... نازان یک « هیدونیست » به معنای کلمه است یعنی که این دو روزه ی گردون را باید خوب خورد و پوشید و چرخید... که گذشته تمامْ، عبرت است و خاطره، آینده هم بالکل، خوف است و رجا، این وسط می ماند، علی و حوض اش و تیک تاک ساعت، اگر تیک تاک ساعت را با پوم تاک قلبی جایگزین کردی، یعنی اگر کاری کردی که صدای پوم تاک ِ قلبی ت را بلندتر از صدای تیک تاک زمان بشنوی هنر کردی و زندگی را برده ای. پوم تاک قلبی هم بلند نشود مگر به ایجاد هیجانات قلبی و هیجانات قلبی هم حاصل نشوند مگر در آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن... نازان یک پیراهن لختی سفید مُنَقّش به برگ های درشت پنجه غازی ِ سبز ِ پسته ای پوشیده، موهاش را شینیون کرده و از این که مجبور شده کفش های پاشنه بلندش را درآورد به شدت دلخور است. می گوید انتظار یک مراسم رسمی تر را داشته... به نازان می گویم: مرامتو شکر مادر جان، نازان می خندد. می گویم: دختر جان، حرفی، حدیثی، آرزویی، تمنایی؟ نازان می خواند: « من این عالم عشقو به عالم نفروشم .. »

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 16:37  توسط بی تا  | 

نامه به پدر

« نامه به پدر »

نوشته ی فرانتس کافکا

ترجمه ی نسبتن روان ِ الهام دارچینیان

* « نامه به پدر گرچه عنوان نامه را با خود دارد، ولی در واقع مانیفست اعتراض است به نحوه ی آموزش و پرورش پدرسالارانه. نویسنده ی نامه حتا سال های آغازین زندگی اش را برای پدر یادآوری می کند که هر حرکت بی توجه او چگونه اثرات نومید کننده بر کودک گذاشته است. نامه به پدر نه فقط یک اثر روان شناسانه در ابعاد زیبای هنری است بلکه به عنوان اثری در مقیاس های آموزشی و دانشگاهی می تواند مورد استفاده قرار گیرد. می گوید:

شاید تو هم آن شبی را به خاطر داشته باشی که آب می خواستم و دست از گریه و زاری بر نمی داشتم، قطعن نه به این دلیل که تشنه بودم، بلکه می خواستم شما را بیازارم و کمی هم خود را سرگرم کنم. تهدیدهای خشنی که بارها تکرار شد بی نتیجه ماند. مرا از تخت خواب پایین آوردی به بالکن بردی و با پیراهن خواب لحظه ای پشت در بسته نگه داشتی. نمی خواهم بگویم که این کار اشتباه بزرگی بود. شاید برای ات غیر ممکن بود آسایش شبانه ات را به روش دیگری باز یابی. با یادآوری این خاطره فقط می خواهم روش های تربیتی و تاثیری را که بر من داشتی یادآوری کنم. احتمالن واکنش تو کافی بود تا شب های دیگر چنین نکنم، ولی در درون کودکی که من بودم، زیانی به بار نشست. بر طبق طبیعت ام هرگز نتوانسته ام رابطه ی دقیقی بین آن وقایع پیدا کنم. آب خواستن بدون دلیل، به گمان من امری طبیعی بود و بیرون ِ در ماندن بسیار وحشتناک. حتا تا سال ها بعد هم از این اندیشه ی دردناک رنج می بردم که این مرد قوی هیکل که پدرم باشد چگونه توانست در آنی ترین محاکمه، بی انگیزه، مرا از تخت خواب بیرون بکشد و در آن ساعت شب در بالکن بگذارد، حتمن در چشم های او هیچ بودم .... همه ی کودکان پشتکار و شهامت طولانی مدت برای دست یافتن به مهربانی را ندارند... » *

  * نقل به عینه از متن کتاب

این کتاب یک نفس خواندنی ست که به قول فرنگی ها « وی آر نات اِلُن این بی اینگ لُنلی » ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:0  توسط بی تا  | 

همه ی عمر دیر رسیدیم

امروز - سیزدهم آذر ماه هشتاد و شش - آخرین روز استاژری من بود، کلاس درس سی.تی.اسکن در بیمارستان رسول اکرم. درست اسلایدهای استاد که به ته رسید، همه ی هم کلاسی هام جیغ کشیدند، همه ... با صدایی از ته دل ... از دخترهای چادری کلاس که سنت همیشگی تاریخ - که صدای شان هرگز نمی بایست از فرکانس خاصی بالاتر رود - را خَرْق کردند، تا تازه ماه دامادهای هم دوره ای م ...  مهم نبود این جا بیمارستان است و سکوت از التزامات نانوشته اش ، مهم نبود چشم های مریض های نگران ِ منتظر در راهرو چهار تا شده و باز هم مهم نبود که کجای تاریخ و جغرافیای زندگی هامان ایستاده ایم که « هارت آو دِ مَتِر » این جا بود که آخرین روز استاژری یک حادثه است و حوادث را باید با جوهر سبز یا آبی روی شکنج های مغزی خط خطی کرد، همان قدر که اولین روز مدرسه به سنه ی شصت و هشت با آن مقنعه ی سفید و روبان آبی ِ دوخته به تار و پودش یک حادثه بود، همان قدر که غربت اولین روز دوره ی راهنمایی م در مدرسه ی مهدوی یک حادثه بود، همان قدر که هوای بس ناجوانمردانه سرد ِ اولین روز صف های ابوریحان یک حادثه بود، همان قدر که آن آخرین عکس دوران مدرسه کنار آدم هایی که دورترها به خورد ِ زندگی م رفتند با آن روپوش های سبز ِ خیار شوری، دور و بر ِ تنه ی قطور ِ تنها درخت ِ حیاط ِ ابوریحان یک حادثه بود، همان قدر که روز ثبت نام در دانشکده ی پزشکی یک حادثه بود، همان قدر که اولین روز سالن تشریح بین جسدهای مجهول الهویه یک حادثه بود، همان قدر که اولین روز کلاس های فیزیو پاتولوژی بعد از امتحان جامع علوم پایه یک حادثه بود، همان قدر که اولین روز روپوش سفیدی در کلاس های « سْکیل لَب » ِ بیمارستان فیروزگر یک حادثه بود، همان قدر که تو سر و کله ی هم زدن و گیس و گیس کِشی برای انتخاب لاین های استاژری به تاریخ پاییز هشتاد و چهار یک حادثه بود، همان قدر که اولین روز ِ هر بیمارستان جدید یک حادثه بود، همان قدر که اولین بوسه ی زندگی م یک حادثه بود و همان قدر که اولین و آخرین کشیک انترنی، اولین روز زندگی ِ یکّه ی بعد از کوچ، اولین هم خوابگی، اولین و آخرین روز رزیدنتی و خیلی از اولین و آخرین های دیگر قرار است حادثه باشند...

من از چمران ِ جنوب تا چمران ِ شمال پر از بغض ام، پر از آرمان و پر از امید هم و نمی دانم چه مرگ ام است که دیالوگ های فراموش ناشدنی « سوته دلان » ِ مرحوم حاتمی نُه توی تن ام را می خاراند که کم کم دارم می فهمم آن جا که نوشت « همه ی عمر دیر رسیدیم » دقیقن منظورش چه بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:19  توسط بی تا  | 

پرنده ی من

« پرنده ی من » عنوان کتابی ست به قلم الحق توانا و خالصْ زنانه ی « فریبا وفی » که با پردازشی کم نظیر داستان زندگی خانواده ای را نقل می کند که پدرش مملکت را فقط برای ریدن مناسب می بیند و در تمنای مهاجرت به کانادا با تمام قوا آن قدر دست و پا می زند تا کلّهُم یک جا غرق می شوند، مادر خانواده به علت یک تعلق ِ بیمارگونه به گذشته اش از زیر تصمیم پدر طفره می رود و روزها را با مکانیسم دفاعی ِ « دینایال » شب می کند و شب ها را با کابوس های بدبینی به شوهرش - امیر - روز می کند و بچه هایی که این وسط قد می کشند اما بزرگ نمی شوند...

* « امیر خبر ندارد که روزی صد بار به او خیانت می کنم، وقتی که زیر شلواری اش به همان حالتی که در آورده وسط اتاق است. وقتی توی جمع آن قدر سرش گرم است که متوجه من نیست. وقتی سیر شده و یادش می افتد که منتظر ما نمانده است. وقتی مرا علت ناکامی های اش به حساب می آورد. وقتی زن دیگری را به رخ من می کشد. وقتی که می تواند از هر چیزی به تنهایی لذت ببرد. وقتی که تنهایم می گذارد به او خیانت می کنم. بعضی وقت ها سرخورده می شوم. توبه می کنم. از راه های رفته بر می گردم و انگشتان ام را لای موهای اش فرو می برم. سرش را خم می کند که انگشت های ام تا پس گردن اش پایین بیایند. « چه خبر شده؟ » پرخاش می کنم: « بفرما. وقتی محبت نمی کنی می گوید چه خبر شده؟ وقتی هم محبت می کنی باز می گوید چه خبر شده؟ » خبر ندارد که روزی صد بار به او خیانت می کنم. روزی صد بار از این زندگی بیرون می روم. با ترس و وحشت ِ زنی که هرگز از خانه دور نشده است. آرام، آهسته، بی صدا و تا حد مرگ مخفیانه به جاهایی می روم که امیر خیال اش را هم نمی کند. آن وقت با پشیمانی ِ زنی توبه کار، در تاریکی شبی مثل امشب دوباره به خانه پیش امیر باز می گردم... »

 * جملات داخل گیومه نقل به عینه اند از کتاب « پرنده ی من » نوشته ی « فریبا وفی » ، بهترین رمان سال ۱۳۸۱ بنیاد هوشنگ گلشیری، بهترین رمان سال ۱۳۸۱ جایزه ی ادبی یلدا، تقدیر شده توسط داوران جایزه ی مهرگان ادب سال ۱۳۸۱ و تقدیر شده توسط داوران جایزه ی ادبی اصفهان سال ۱۳۸۱

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:3  توسط بی تا  | 

رویای تبت

مهم نیست شب قبل اش یکی چند ساعت بیش تر نخوابیده ای تا در دقیقه ی نود که چه عرض کنم در وقت گل طلایی - تو بخوان یکی ده شماره مانده به امتحان رادیولوژی - کلیشه ها را از روی اطلس بار ِ ذهن کنی، باز هم مهم نیست که تازگی ها آن قدر کم صفت شده ای که مشق های زبان را به جای نوشتن، از این و آن قرض می کنی تا موسیو ملکیان از کوره در نرود، مهم اینست که قلم « فریبا وفی » آن قدر کش دار و دل چسب است که وسوسه ات می کند « اُو ِر نایت » با تمام خستگی ها بر کتاب اش فائق آیی:

« رویای تبت » پرده هایی موازی از داستان زندگی دو خواهر با نام های شیوا و شعله است که در دو فضای ذهنی - رفتاری کاملن متفاوت به معنای مشترکی از زندگی می رسند، پرسوناژهای کتاب انگار که از روی آدم های دور و بر ِ من و ما گرته برداری شده باشند و این وحدت معنای زندگی ها علارغم این شمار « لایف استایل »، این که به قول فرنگی ها « آل رُدز لید تو رُم » و این « که یکی هست و هیچ نیست جز او »، خیال ِ آدم را تخت می کند که « وی آر آل این دِ سِیم بُوت »..

* « ناله کردم که مرده شور عقل تان را ببرد. عقل کذایی تان به چه کار من می آید؟ اصلن به چه کار خودتان می آید؟ فقط حفظ تان کرده است. آن هم ظاهرتان را. مثل قانون حفاظت از محیط زیست کاری کرده است تا در یک جای امن بمانید. خیلی ساده و آسان دست هم را گرفته اید و بی هیچ مانعی تصمیم گرفته اید در زیر یک سقف زندگی کنید. از این خوش بختی قراردادی حال ام به هم می خورد. در طول این شانزده سال آرام آرام به یک آگهی تبلیغاتی خانوادگی تبدیل شده بودید، همیشه راضی، همیشه عاقل. ولی امشب همه ی آن حفاظ ها کنار رفت. راستش دل ام خنک شد. هیچ وقت گول ظاهرتان را نخورده بودم. شما وفادار، درستکار، شرافتمند و هزار چیز دیگر بودید ولی خوش بخت نبودید .. »

* « از کامیونی گفتم که سر کوچه پارک کرده بود.

پشت اش نوشته بود: نگرد! نیست.

مامان گفت: منظورش تریاک است.

جاوید به آشپزخانه رفت: عدالت است.

عدالت از کلمات محبوب اش بود. با خودش چند تا لیوان آورد و روی میز گذاشت.

صادق گفت: نه، فکر نمی کنم. سرفه کرد و طول کشید تا دوباره به حرف بیاید: منظورش عشق است.

عشق را جوری گفت که انگار یک رویا بود و در فاصله ی دوری از آدم ها قرار داشت.

گفتم: یعنی واقعن نیست؟ و بیخودی بغض کردم.

جاوید گفت: چطور نیست؟ رو کرد به صادق، تو خودت به خاطر عشق به انسان ها، به خاطر عشق به زندگی ِ بهتر، زندان بودی مهندس.

عشق همیشه در دهان جاوید همگانی و مردانه می شد... »

* جملات داخل گیومه نقل به عینه اند از کتاب « رویای تبت » به قلم « فریبا وفی » ، برنده ی جایزه ی بنیاد هوشنگ گلشیری برای رمان ۱۳۸۴ و برنده ی لوح تقدیر هفتمین دوره ی جایزه ی مهرگان ادب ۱۳۸۵

این جا شب از نیمه گذشته، آسمان ِ قرمز ِ دهه ی دوم آذر ماه برف می بارد، پنجره را باز می کنم تا خُنُکای سوز هوا را بو بکشم، صدای بی نظیر ِ شهید ِ بم - ایرج بسطامی - با بوی هوا تلاقی می کند:

« از آن شب سرد خزان، شب ها گذشته ... »

که به قول کمال تبریزی « گاهی به آسمان نگاه کن ... »

بی تا - یازدهم آذر ماه هشتاد و شش

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 2:56  توسط بی تا  | 

پیرانه سر ، دیوانه وار

این جا شب از نیمه گذشته، ترافیک صدر سنگین اما در حال ِ حرکت است. توی ماشین:

 از بایستن یا نبایستن ِ مَثَل ِ غنی ِ انگلیسی ِ « تیت فُر تات » ،

 تا « دِد لاین »ِ ثبت نام امتحان پره و پروپوزال های هنوز تصویب نشده و عکس های پرسنلی ِ « اِرلی یانگْ هود » که روزی، روزگاری ضمیمه ی کارت آزمون جامع علوم پایه مان شدند و امروز، بعد از سه سال و نیم همان عکس ها می روند تا کارت آزمون جامع پره انترنی ما را مزین کنند ،

 تا ساعت رولکس بندچرمی ِ خانم دکتر زیبای نوروپاتولوژیست امشب و این که آیا می شود « اِجیوکِیشن » ، « سافیستیکِیشِن »  و « اِ لِگانس » را همه با هم داشت یا نه ،

گلو می خشکانیم...

ترافیک، حوالی پیچ مدرس روان می شود، ماشین از تئوری ها، « آبلیگِیشِن » ها، باید ها و نبایدها خالی می شود، شیشه ی بیخ ِ گوش ام را پایین می کشم، باد از زیر شال نوازش مَنِشانه سیلی می زند، ضبط ماشین می خواند:

« رقصم گرفته بود ،

   مثل درختکی در باد ،

   آن جا کسی نبود ،

   غیر از من و خیال و تنهایی.. »

بی تا - هشتم آذر ماه هشتاد و شش

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:20  توسط بی تا  | 

Das Leben der Anderen

Image:The Lives of Others (poster).gif

مو بر تن ام سیخ شد که دیوار بین آلمان سوسیال دموکرات ِ شرقی و آلمان ِ فدرال غربی در نهم نوامبر ۱۹۸۹ فرو می ریزد و این بلا شک از با شکوه ترین صحنه های تاریخ بشری ست، که تاریخ را آدم های ژنی می سازند و کمی دورتر قلم های ژنی می نگارند و مادام که چرخه ی خلقت « رندوملی » هم که شده، « اِوری نَو اَند دِن » هم که شده استعداد ژنی می زاید، امید ثمری هست...

القصه این که فیلم « دِ  لایوز آو آدِرز » محصول ژرمنستان، برنده ی جایزه ی بهترین فیلم خارجی ِ اسکار ِ ۲۰۰۶، یکی از تکان دهنده ترین ِ حوادث فرهنگی ِ زندگی من و ما می تواند باشد، اگر هنوز به هسته ی اومانیسم مومن مانده باشیم...

صحنه ی انتهایی فیلم که نویسنده ی سال ها تحت تعقیب ِ امنیت ملی آلمان شرقی، کتاب جدیدش را تقدیم به اسم مستعار مفتّش ِ سال های دور زندگی ش می کند، یعنی اشک، یعنی خون، یعنی باور، یعنی انسان و یعنی « حقیقتی » که شاید هرگز ِتاریخ ِ « معاصر » پیدا نشود، ولی هرگز ِ تاریخ ِ « باستان » هم گم نمی شود که تاریخ را همیشه باید دورتر ورق زد... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:13  توسط بی تا  | 

ما درس سحر در ره می خانه نهادیم - صفر

 

صفر - پیش گفتار:

بعضی زنگ ها و پیامک ها - تو بخوان اِس.اِم.اِس ها - را بعضی روزها بی شک چشم به راهی، درست مثل زنگ ِ تمامی آدم هایی که برای شان مهمی در زادروزت، مثل زنگ ِ تمامی آدم هایی که در شرف ِ مرگ هستند از فضولی حوالی اعلان نتایج کنکور، مثل زنگ های راه دور حول و حوش نوروز، مثل زنگ های تبریک مناسبتی، مثل زنگ های نگران ِ خیلی دور، خیلی نزدیک وقتی عزیزی در بستر بیماری ست و مثل زنگ سردبیر مجله ی محلی دانشجویی ما حوالی ۱۶ آذر...

زینگ، زینگ...

زینگ، زینگ...

اسم حضرت سردبیر را که می بینم با خودم می گویم: سلام روباه بی طمع نیست، علی اَیُّ حال به حرمت نان و نمک شش ساله:

- سلامن علیکم حضرت سردبیر...

-- علیک سلام علیا مخدره...

- امر عالی؟

-- یک ویژه نامه زیر چاپ داریم به مناسبت تقارن پایان دوره ی شش ساله ی تحصیلی و طلوع انترنی و روز دانش جو و تو بخوان تا ته ... در این یک شماره ریش و قیچی دست ما، سبیل و قیچی دست شما...

- من به پاگوشی و قیچی راضی ترم...

-- باشد، شما و پاگوشی و تکنولوژی ژیلت...

- آقای سردبیر، شما غمزه ی غمّاز اسلام می فهمید، محدودیت های قلم دانش جویی می دانید، از عرف و شرع و قانون هم آن قدر که باید می شناسید، هر جایی از کلمات من را که خواستید، پاره کنید، خط خطی کنید، لاک بگیرید، نقطه چین کنید... ولی به مولای تان قسم خودتان دست به قلم نشوید با اول و آخر نوشته ها وصلت کنید که آقا جان من به شانتاژ، مونتاژ و سانسور کلمات ام راضی ام، حضرت عالی هم بر حق اید به وقوع هر سه فعل سطر بالا ولی مشمول ذمه اید اگر به سلیقه ی خودتان کلمه بگنجانید، اول و آخر داستان ها را منحرف کنید و رسم الخط ّ ِ من به عینه رعایت نفرمایید...

-- تکبیر...

***

هم مسیر!  با تو سخن می گویم:

صفر- پیش گفتار

یک- خیال می بافم با یک کاموای مخملی، قربتن الی الله ...

دو- ورق می زنم، دو سال و نیمه ی استاژری را ...

سه-  و اینک آخر الزمان ( با نیم نگاهی به اثر جاودانه ی « فرانسیس فورد کاپولا » : Apocalypse Now )...

---

بی تا فخری - آذر ماه ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 13:23  توسط بی تا  | 

از سری یادداشت های ارکیده ی عزیزم

هر از چند گاهی تفاّلی می زنم به دست نوشته های حالا کمی قدیمی ِ ارکیده که همیشه تازه اند، همیشه مغزند و همیشه خواندنی. این یکی یادداشت انگار که در جواب به گه گیجه های این روزهای من سروده شده باشد:

ونسا ، دوست هلندی وخوشفکر من که دختری مهربان و دانشجوی دکترای حقوق است ، معتقد است آدمها گاهی با سهل انگاری آدم را بيشتر آزار می دهند تا با بدجنسي؛ و بايد فرق اين دو تا را دانست . اميلی، دوست انگليسی من که ادبيات می خواند ، می گويد فهميدن فرق اين دو خيلی سخت است ، حتی گاهی ناممکن . و دوست پاکستانی ما که همه دنيا را بهشت می خواهد اعتقاد دارد آدمی در مسير زندگی هر لحظه دارد امتحان می شود ، و صبوری را شاه کليد گذراندن همه اين امتحانها می داند . من با هر سه شان  موافقم . اگرچه دوست تازه ما که دختری مکزيکی و ظاهرا صاحب نظريه ای هم در فيزيک است ،‌ معتقد ست که زندگی کوتاه تر از آن است که صرف صبر و تحمل بشود، وبا صدای بلند می خندد و می گويد  « به جای اين فکرها ، هر جا که يک ضربه خوردی ، ‌بايد دوتا بزنی » ...ونسا ،سرش را تکان می دهد و فکر می کند .

اما من دارم فکر می کنم نتيجه اين بحث هرچه باشد ، آدم را سيب زمينی نمی کند . حتی اگرحرف  ونسا درست باشد ، با درد آن ضربه چکار بايد کرد ؟ »*

* به قلم ارکیده بهروزان

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 13:22  توسط بی تا  |