پیش در آمد ( کمی تا قسمتی شاعرانه )
تهران به تاریخ دی ماه ۸۶ سرمایی بی سابقه را تجربه می کند که ابرهای رحمت واسعه ی الاهی گشاده می بارند، زمین را یک سر سپید می کنند و رادیو پیام به میمنت استجابت دعای باران ِ خطبه های دوم نمازهای جمعه ی کلیه ی استان ها، دمادم ترانه های برفی پخش می کند: از صدای عماد رام تا صدای فرهاد ِ مهراد، تا صدای محمد نوری و الخ.
ببین باز می بارد آرام برف
فریبا و رقصنده و رام برف ..
در شهر ( بدون شرح )
روی گاز خوابیده ایم و کمبود گاز باز بیداد می کند، حکومت در اقدامی وزین در اوج ایام امتحانات تن به تعطیلی مدارس مقاطع ابتدایی و راهنمایی می دهد. رفقای دبستانی خوشحال در البسه ی پشمی رنگی به کوچه و خیابان می شتابند تا با درست کردن آدم برفی ، بی خیال ِ امتحان مراتب خشنودی خود را به اطلاع دولت مهرورز برسانند، حکومت به وجد می آید و به بهانه ی بارش برف، دبیرستان ها و پیش دانشگاهی ها را هم تعطیل می کند و رفقای دبیرستانی مزین به مدل های نوین ِ جهانی ِ زمستانی، باز بی خیال ِ امتحان طریق جوانی پیش می گیرند... اما هنوز کمبود گاز معضل است، نتیجتن دولت به استثنای بانک ها به مبارکی روی خوش ِ خدا تعطیل می شود... کمبود گاز هنوز دارد خشتک ِ تنبان ِ بی صاحب ِ آبادی را گاز می گیرد، پس دانشگاهیان هم « حَیَّ عَلی الفَلاح » که رستگاری نزدیک، لای گل های حیاط...
در فرودگاه بین المللی امام خمینی شتر با بارش گم می شود و سگ صاحب اش را نمی شناسد، از هفتم ژانویه مسافران تعویقی اتراق کرده اند که پروازها با کم ِ کم بیست و چهار ساعت تاخیر پر باز می کنند، پرواز می کنند. مسافران با بارهای شان و همراهان در فرودگاه پلاس شده اند. وزیر راه در اقدامی کم سابقه با لبخند به دلداری مسافرین می شتابد و نتیجه اش راه اندازی هر چه سریع تر پرواز هواپیمایی ماهان است و رشک مسافرین درمانده ی سایر پرواز ها... که سوخت مال خودی ست آن هم از جنس ماهان وگرنه که ایران ایر حتّا، لاین هوایی نخودی است و مشمول افاضات سردار سازندگی و پنج تن آل عبای اش نمی شود... این فرودگاه جنگ زده - با درود به روان پاک بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران - فرودگاه بین المللی امام خمینی - تو بخوان آی. کِی. اِی - است. دعای پرواز فراموش نشود...
ملت اما بی خیال ِ مصیبت ، عادت کرده به هر آن بحران طبیعی و صناعی، خوش و خرم، مکنونات قلبی شان از وقایع پیش آمده را در اِس. اِم. اِس های هنری متجلی می سازند و برای خویشان و یاران مخابره می کنند. به شماری چند از این پیامک ها توجه فرمایید:
« به دلیل مسدود شدن راه های خروجی قزوین و گیر افتادن هفت هزار مسافر، امشب در قزوین عید اعلام شد ... »
« به دلیل بارش شدید برف و یخبندان و مصادف شدن با ایام محرم و دهه ی فجر و در انتها نوروز مملکت تا اردیبهشت تعطیل اعلام شد »
به قول مرحوم ملک الشعرا:
« گوییم که بیدار شدیم، این چه خیالی ست
بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی ست که محتاج به لالاست
از ماست که بر ماست »
ختم کلام
من با ایمان می گویم در ِ این مملکت را دیگر باید گِل گرفت، که گور بابای هر آن حس ناسیونالیستی، گور بابای هر آن حس وطن خواهی و وطن پرستی، گور بابای هر آن بارقه ی امید برای فردای بهتر، گور بابای هر آن تلاش برای ایران آزاد و آباد، گور بابای هر چه نوستالژیا که این مملکت فقط به درد ریدن می خورد و بس...
من به تمام جوان ها توصیه می کنم هر چه قدر هم بند ناف تعلقات خاطرشان کپل است، از دوست پسر چیف رزیدنت ِ امید اول امتحان بورد تخصصی که از قضای روزگار خوش قد و بالا هم هست، تا بالاترین پوزیشن های تحصیلی ِ یک مملکت جهان سومی که هیچ کجای این کره ی خاکی معادل ندارد، تا خانه و زندگی های آن چنانی، تا سهام آماده ی بیمارستان پدر و یک پوزیشن موروثی کم نظیر، تا یک فامیل ِ تا هفت پشت سرشار از « کردیت » های علمی- فرهنگی- هنری، تا دست همیشه همراه ِ پدر و قلب همیشه تپنده ی مادر، همه را بی خیال شوند که سخت - اصلن تو بگو جان فرسا - اما شدنی ست* که همین خود من در سانتر انفجار جمعیت تهران در بیمارستان اکبرآبادی یک بند ناف به چه کپلی را کلامپ کردم، آن هم فقط و فقط با گفتن ناخودآگاه یک « بسم الله »، آن قدر کپل که متخصص زنان و متخصص اطفال « آن کال » شب آمدند و از بند ناف چاق بچه ی یک کیلو و نه صد گرمی با دوربین های دیجیتالی شان عکس برداری کردند و من مانده بودم و رزیدنت و بچه و مادر ِ از نا رفته اش. رزیدنت مومن ما اصرار داشتند استاژرها را بگویید در گوش متولدین اذان بخوانند، من ِ استاژر ِ وقت هم به سبک خودم لباس اسلام به تن کردم و توی گوش بچه خواندم: مادر جان! لابد خوش آمدی به دنیای دیوانه ی ما، صفا آوردی به کلبه ی ویرانه ی ما، مامان جان تو هم « حی علی الفلاح » که رستگاری نزدیک لای گل های حیاط ... یادت اما بماند علارغم آن بند ناف ژلاتینی ِ حجیم ِ لیز زهوار در رفته ات همان روز اول در گوش ات خواندم : « جهان دیگری ممکن است » ...
* ناگفته نماند رفیق عزیزی از من همیشه می گویدم که تو چون این موقعیت های مادی - معنوی ( ِ منتهی به سود مادی ) را از نزدیک نچشیده ای نفس ات از جای گرم بلند می شود. من هم در مقام جواب اش یکی از « سرو » های شعر حافظ شیراز می شوم که زیر بارند درختان که تعلق دارند که آزادگان تهی دست اند. من و یار دبستانی ام، بهترین کاپل در ثبت جاودانه ترین دیالوگ های کس شعر تاریخ هستیم...