تبليغاتX
پنجره

پنجره

ما فاتحان قلعه های فخر تاریخیم

نشسته ام به خواندن عفونت های ادراری و دارم تو سر و کله ی خودم می زنم که هر میکروارگانیسم، شمار کلونی های اش در کشت ِ به عمل آمده از نمونه ی ادراری ِ جمع شده به انواع و اقسامی از روش ها - از « کاتتریزاسیون » بگیر تا « مید اِستریم » تا « آسپیراسیون ِ سوپرا پوبیک » - چند تا باید باشد تا بگوییم مقصر است در ابتلای میزبان اش به عفونت ادراری که صدای دسته می آید، شور دُهُل است و غوغای طبل، می روم پشت پنجره، می بینم بله، هیئت عزاداران حسینی ِ دبستان ِ پیوند ِ ته کوچه مان، عَلَم به دست و زنجیر بر کف راه افتاده اند و « مدّاح؟/قاری؟/ مطرب؟/ آوازه خوان؟ »ِ شان هم یک کلاس چهارم، پنجمی ست که دارد به سنت آقای آهنگران از عمه سراغ باباش را می گیرد، مادرها هم دو سوی دسته، سیاه پوش، شیک و امروزی به رسم ِ هم راهی با استعدادهای نونهالان شان، هر از گاهی دستی ملایم به نشانه ی مظلومیت حسین بر سینه می کوبند و این همه لابد یعنی « این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟ ». خطبه های پسرک مداح را کی نوشته، من نمی دانم، اما سوژه ی اصلی مرثیه ها، « علی اصغر » است، از تشنگی ش در دشت جنگ، تا کاکل ِ زری ِ خونی ش و تا بی پوشکی ش در کارزار کربلا. با خودم می گویم حسین اگر به تعبیر آقای شریعتی « وارث آدم » باشد، این بچه ها هم بی شک قربانیان ِ بی گناه ِ جهل ِ خرافی ِ « وارث آدم » اند که نمی دانم در این آبادی اَحَدُالنّاسی موضوع، گریه آورتر از کاکل خونی علی اصغر سراغ ندارد تا بر محتوای اش خون بگرید؟ اصلن همین بچه ها آیا شنیدند سه تن از هم سالان ِ شان یکی از همین روزها در ساری یخ زدند و به درک پیوستند؟ شنیدند دو تن از راه داران ِ مرز و بوم شان در جبهه ی غم ِ نان مغلوب ِ جبهه ی هوای سرد اخیر شدند؟ چه می دانم والله، ریز علی خواجوی هم بعد از انقلاب به خورد کتاب های فارسی آموزش و پرورش ِ وقت رفت و تیتر خورد « دهقان فداکار »، پس لابد انقلابی بباید...

 بالای مبحث عفونت های ادراری را خط خطی می کنم :

« ما یادگار عصمت غمگین اعصاریم،

   یورینِری ترَکت اینفِکشِن - تو بخوان یو. تی. آی -

   ما فاتحان قلعه های فخر تاریخیم،

    کاکل خونی علی اصغر،

    شاهدان شهر های شوکت هر قرن،

    صدای دسته می آید،

     بی تا - تاسوعای ۸۶ » 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:2  توسط بی تا  | 

بوطیقا

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دل ام، دست ام
باز من اندر هوای دیگری هستم

های!
نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های!
نپریشی صفای زلفک ام را دست
و آبروی ام را نریزی، دل

لحظه ی دیدار نزدیک است

 

بی مناسبت،

بی تا - ۲۶ دی ماه ۸۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:25  توسط بی تا  | 

از قر و قمبیل های قلمی بی قال و قیل

من . آفتاب . ذهن مبتلا . مشق های شقّه . شانزدهم اسفند ماه هشتاد و شش . کربلا منتظر ماست بیا تا برویم . درس نامه ی جامع پیش کارورزی و پذیرش دستیاری . نیروهای گریز از درس . یخچال . گرمابه به صرف حمام زایمان . اینترنت . لغات فرانسه . مجله ی شهروند هفتگی . تلفن های راه دور . خاطراتی که هر از وهله ای زنده می شوند، سوهان روح می شوند و گه گیجه به بار می آورند . صدایی که نور می پاشد:

ره مِی خانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من ِ مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در مِی خانه کاین خمّار خام است

سهم من از زمستان ۸۶ . یک امتحان نیم چه کوفتی . بی خیال . مستند زندگی به تاریخ می پیوندد . تا کربلا راهی نمانده .

بی تا - از سری یادداشت های یک بعد از ظهر گه مرغی

تیتر پست - از قر و قمبیل های قلمی بی قال و قیل - ، نه که از ذهن مبتلای من تراویده باشد که عنوان مجموعه ی جدید کمیک استریپ های بزرگمهر حسین پور است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:8  توسط بی تا  | 

زنان و کار

شهر کتاب بودم به نیت تفرّج ِ هر از گاهی. دیدم تقویم های سال نیامده روانه ی بازار نشر شده اند، این شد که روزشمار هشتاد و هفت را خریدم، روزشمار ۱۳۸۷ ِ من عکس های مریم زندی ست با تِم ِ « زنان و کار » که لا به لای صفحات تاریخ نور می پاشند... ورق می زنم، زنانی با شلیته های چین و واچین، سربندهای ترکمنی ِ گل گلی و چهره هایی طبیعی، وَر ِ دست هر کدام، کم ِ کم یک بچه ی کم سن ِ « ایکس لارج » به سایز برّه با دماغ آویزان، لپ های قرمز گلی که دارد با محصول کار مادر بازی، بازی می کند، محصول کار مادر هم یا گل های محمدی پاک شده است یا پنبه ی ریسیده یا کشک ِ سابیده یا گردوی شکسته یا گلپر چیده یا تخم کدوی جدا شده یا شالی ِ دسته شده یا پیاز بسته شده یا نمد بافته شده یا هیزم ِ - دور از جان ِ شیرین ِ چهره ی رقم خورده در عکس - کَانّه خر بار شده که « انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود »...

اولین عکس ِ سال نما هم عکس خود خانم زندی ست، با یک لبخند پر مهر، دوربین به دست در یکی از همان مزارع ِ کار که در شرایطی که عالم و آدم از « گورستان ظهیرالدوله » ی تجریش تا « تیمچه ی حاجب الدوله » ی بازار را به مدد فن آوری ِ دوربین های دیجیتالی، « چیک چیک »* آلبوم می کنند، معیار جاودانگی آثار هنری می شود بدعت ایده ها و بکارت نگاه ها، که به قول ادبیات عقدنامه ی یکی از آشنایان ما که زن طرف قرارداد را « دوشیزه ی باکره ی غیر مدخوله مادمازل فلانی» خطاب کرده ست، سوژه باید « باکره ی غیر مدخوله » باشد تا به قول نیمای یوش، نام ِ نامی ِ صاحب اثر، رزق روح ات بشود..

می روم تاریخ تولد ِهر آن آشنا را در صفحات تقویم جدیدم علامت بزنم...

* « چیک چیک » از سری اسماء ِ « نامْ آوا » که در وصف صدای دوربین به کار آید، مثل « خش خش » ، « شر شر » و ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 10:56  توسط بی تا  | 

بوطیقا

نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برای ات می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور مکن!


نامه ی اول از مجموعه نامه ها ی سید علی صالحی

شاه کار تصویری بالا هم برآمده از نهاد هنرمند ِ یکّه، « پرویز کلانتری » است.

بی تا - ۲۱ دی ماه ۸۶

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 8:45  توسط بی تا  | 

I am a true fan of global warming

 

پیش در آمد ( کمی تا قسمتی شاعرانه )

تهران به تاریخ دی ماه ۸۶ سرمایی بی سابقه را تجربه می کند که ابرهای رحمت واسعه ی الاهی گشاده می بارند، زمین را یک سر سپید می کنند و رادیو پیام به میمنت استجابت دعای باران ِ خطبه های دوم نمازهای جمعه ی کلیه ی استان ها، دمادم ترانه های برفی پخش می کند: از صدای عماد رام تا صدای فرهاد ِ مهراد، تا صدای محمد نوری و الخ.

ببین باز می بارد آرام برف

فریبا و رقصنده و رام برف ..

در شهر ( بدون شرح )

روی گاز خوابیده ایم و کمبود گاز باز بیداد می کند، حکومت در اقدامی وزین در اوج ایام امتحانات تن به تعطیلی مدارس مقاطع  ابتدایی و راهنمایی می دهد. رفقای دبستانی خوشحال در البسه ی پشمی رنگی به کوچه و خیابان می شتابند تا با درست کردن آدم برفی ، بی خیال ِ امتحان مراتب خشنودی خود را به اطلاع دولت مهرورز برسانند، حکومت به وجد می آید و به بهانه ی بارش برف، دبیرستان ها و پیش دانشگاهی ها را هم تعطیل می کند و رفقای دبیرستانی مزین به مدل های نوین ِ جهانی ِ زمستانی، باز بی خیال ِ امتحان طریق جوانی پیش می گیرند... اما هنوز کمبود گاز معضل است، نتیجتن دولت به استثنای بانک ها به مبارکی روی خوش ِ خدا تعطیل می شود... کمبود گاز هنوز دارد خشتک ِ تنبان ِ بی صاحب ِ آبادی را گاز می گیرد، پس دانشگاهیان هم « حَیَّ عَلی الفَلاح » که رستگاری نزدیک، لای گل های حیاط...

در فرودگاه بین المللی امام خمینی شتر با بارش گم می شود و سگ صاحب اش را نمی شناسد، از هفتم ژانویه مسافران تعویقی اتراق کرده اند که پروازها با کم ِ کم بیست و چهار ساعت تاخیر پر باز می کنند، پرواز می کنند. مسافران با بارهای شان و همراهان در فرودگاه پلاس شده اند. وزیر راه در اقدامی کم سابقه با لبخند به دلداری مسافرین می شتابد و نتیجه اش راه اندازی هر چه سریع تر پرواز هواپیمایی ماهان است و رشک مسافرین درمانده ی سایر پرواز ها... که سوخت مال خودی ست آن هم از جنس ماهان وگرنه که ایران ایر حتّا، لاین هوایی نخودی است و مشمول افاضات سردار سازندگی و پنج تن آل عبای اش نمی شود... این فرودگاه جنگ زده - با درود به روان پاک بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران - فرودگاه بین المللی امام خمینی - تو بخوان آی. کِی. اِی - است. دعای پرواز فراموش نشود...

ملت اما بی خیال ِ مصیبت ، عادت کرده به هر آن بحران طبیعی و صناعی، خوش و خرم، مکنونات قلبی شان از وقایع پیش آمده را در اِس. اِم. اِس های هنری متجلی می سازند و برای خویشان و یاران مخابره می کنند. به شماری چند از این پیامک ها توجه فرمایید:

« به دلیل مسدود شدن راه های خروجی قزوین و گیر افتادن هفت هزار مسافر، امشب در قزوین عید اعلام شد ... »

« به دلیل بارش شدید برف و یخبندان و مصادف شدن با ایام محرم و دهه ی فجر و در انتها نوروز مملکت تا اردیبهشت تعطیل اعلام شد »

به قول مرحوم ملک الشعرا:

« گوییم که بیدار شدیم، این چه خیالی ست    

   بیداری ما چیست؟

   بیداری طفلی ست که محتاج به لالاست

   از ماست که بر ماست »

ختم کلام

من با ایمان می گویم در ِ این مملکت را دیگر باید گِل گرفت، که گور بابای هر آن حس ناسیونالیستی، گور بابای هر آن حس وطن خواهی و وطن پرستی، گور بابای هر آن بارقه ی امید برای فردای بهتر، گور بابای هر آن تلاش برای ایران آزاد و آباد، گور بابای هر چه نوستالژیا که این مملکت فقط به درد ریدن می خورد و بس...

من به تمام جوان ها توصیه می کنم هر چه قدر هم بند ناف تعلقات خاطرشان کپل است، از دوست پسر چیف رزیدنت ِ امید اول امتحان بورد تخصصی که از قضای روزگار خوش قد و بالا هم هست، تا بالاترین پوزیشن های تحصیلی ِ یک مملکت جهان سومی که هیچ کجای این کره ی خاکی معادل ندارد، تا خانه و زندگی های آن چنانی، تا سهام آماده ی بیمارستان پدر و یک پوزیشن موروثی کم نظیر، تا یک فامیل ِ تا هفت پشت سرشار از « کردیت » های علمی- فرهنگی- هنری، تا دست همیشه همراه ِ پدر و قلب همیشه تپنده ی مادر، همه را بی خیال شوند که سخت - اصلن تو بگو جان فرسا - اما شدنی ست* که همین خود من در سانتر انفجار جمعیت تهران در بیمارستان اکبرآبادی یک بند ناف به چه کپلی را کلامپ کردم، آن هم فقط و فقط با گفتن ناخودآگاه یک « بسم الله »، آن قدر کپل که متخصص زنان و متخصص اطفال « آن کال » شب آمدند و از بند ناف چاق بچه ی یک کیلو و نه صد گرمی با دوربین های دیجیتالی شان عکس برداری کردند و من مانده بودم و رزیدنت و بچه و مادر ِ از نا رفته اش. رزیدنت مومن ما اصرار داشتند استاژرها را بگویید در گوش متولدین اذان بخوانند، من ِ استاژر ِ وقت هم به سبک خودم لباس اسلام به تن کردم و توی گوش بچه خواندم: مادر جان! لابد خوش آمدی به دنیای دیوانه ی ما، صفا آوردی به کلبه ی ویرانه ی ما، مامان جان تو هم « حی علی الفلاح » که رستگاری نزدیک لای گل های حیاط ... یادت اما بماند علارغم آن بند ناف ژلاتینی ِ حجیم ِ لیز زهوار در رفته ات همان روز اول در گوش ات خواندم : « جهان دیگری ممکن است » ...

 * ناگفته نماند رفیق عزیزی از من همیشه می گویدم که تو چون این موقعیت های مادی - معنوی (  ِ منتهی به سود مادی ) را از نزدیک نچشیده ای نفس ات از جای گرم بلند می شود. من هم در مقام جواب اش یکی از « سرو » های شعر حافظ شیراز می شوم که زیر بارند درختان که تعلق دارند که آزادگان تهی دست اند. من و یار دبستانی ام، بهترین کاپل در ثبت جاودانه ترین دیالوگ های کس شعر تاریخ هستیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 13:21  توسط بی تا  | 

where do you go to my lovely

پنجره برفی ست

که از آسمان دارد پنبه می بارد

یک صدایی، همین حوالی

هی دارد چرخ می زند

توی گوش ِ من:

« و ِر دو یو گو تو مای لاولی »*

- موزیک متن فیلم ِ « تاچینگ » ِ  هتل شوالیه -

درس دارم

تو بگو خروار

و بخوان تل ِ انبار

بی خیال ام امّا، که

« رضای رضا

به داده ی حق

رهای رها

بدون چرا »

با صدای گلپا البته،

خواهرم این جاست

به میمنت حال ام

تاریخ می زنم

شانزده ِ دی ماه ۸۶

پنجره برفی ست...

---

*   
You talk like Marlene Dietrich 
        
And you dance like Zizi Jeanmaire 

Your clothes are all made by Balmain 

And there's diamonds and pearls in your hair, yes there are

You live in a fancy apartment
Off the Boulevard Saint-Michel
Where you keep your Rolling Stones records
And a friend of Sacha Distel, yes you do 
 
    
But where do you go to my lovely 
When you're alone in your bed 
Tell me the thoughts that surround you 
I want to look inside your head, yes I do

I've seen all your qualifications
You got from the Sorbonne
And the painting you stole from Picasso
Your loveliness goes on and on, yes it does

When you go on your summer vacation
You go to Juan-les-Pins
With your carefully designed topless swimsuit
You get an even suntan on your back and on your legs

And when the snow falls you're found in Saint Moritz
With the others of the jet-set
And you sip your Napoleon brandy
But you never get your lips wet, no you don't

But where do you go to my lovely
When you're alone in your bed
Won't you tell me the thoughts that surround you
I want to look inside your head, yes I do

Your name, it is heard in high places
You know the Aga Khan
He sent you a racehorse for Christmas
And you keep it just for fun, for a laugh, a-ha-ha-ha

They say that when you get married
It'll be to a millionaire
But they don't realize where you came from
And I wonder if they really care, or give a damn

Where do you go to my lovely
When you're alone in your bed
Tell me the thoughts that surround you
I want to look inside your head, yes I do

I remember the back streets of Naples
Two children begging in rags
Both touched with a burning ambition
To shake off their lowly-born tags, so they try

So look into my face Marie-Claire
And remember just who you are
Then go and forget me forever
But I know you still bear the scar, deep inside, yes you do

I know where you go to my lovely
When you're alone in your bed
I know the thoughts that surround you
'Cause I can look inside your head

(na na-na-na na na-na-na na-na na na na na)
(na na-na-na na na-na-na na-na na na na na)

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:21  توسط بی تا  | 

don’t forget this is a no smoking flight

http://www.exterpassive.com/naturewallpapers/index.php/archives/29

Emir Kusturica & The No Smoking Orchestra - The Devil In The Busines lyrics

 

Welcome abord dear passingers
This is your devil speaking
The emergency exit is on your right
Don’t forget this is a no smoking flight

For all the shit you’ve done in history
I’m the one always to be blamed
For all your mistakes that you cannot named
The devil is guilty, the devil again

The time has come for you to know
I am victim of propaganda war

We are cruising at 20000 feet
Imagine how it must be cold
You can see an old person on the clouds
That person, that is God

He has hard hard time dealing with you all
It hidh tine now for new standards to be set
I can help you with a friendly advice
Let’s sign peace agreement, wouldn’t it be nice?

The time…

I’m talking to you in the business class
You are the ones who can understand
You have the power, you have the means
Sponsor my action if you please

The time has come…

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1:46  توسط بی تا  | 

این جا چراغی روشن است

این که خانه ی ما پر از گلدان های گل نرگس است، این که روی کابینت آشپزخانه پر از جعبه های بیسکویت گرجی ست، این که اتاق ِ بغلی م غبارروبی شده و از ملحفه و روبالشی ش تا چراغ ِ سقفی ِ منوّر به لامپ ِصد واتی ش، همه نو شده اند، این که ماشین بابام پس از ایامی چند بالاخره روی کارواش را به خودش دیده و ضبط اش هم آماده ی پخش صدای عقیلی ست که می خواند: « امشب دل ام می خواد تا فردا می بنوشم من ... زیبا ترین ِ جامه های ام را بپوشم من ... بعد از جدایی ها، آن بی وفایی ها فردا تو می آیی ...»، این که من کاکتوس های اتاق ام را به ترتیب ِ قد از نو چیده ام، این که مامان من زیر لب هی می خواند: « وقتی شنیدم اومدی خونه تکونی کردم ... وقتی شنیدم اومدی شیرین زبونی کردم ... وقتی شنیدم اومدی رو به خدا نشستم ... »، این همه یعنی:

آب زنید راه را

راه دهید یار را

که خواهرم حوالی آبادی ست...

پانگاشت یک: از بابام می پرسم: من هم بروم همین قدر دل تان تنگ می شود؟ بابام می گویند: شما تشریف ببرید، وانگهی چشم... می گویم مامان جان دل شما چطور؟ می فرمایند: تو این دو هفته که نیکی اینجاست آدم باش، با ما راه بیا، شر به پا مکن، من قول می دهم دل ام تنگ ات شود... که بچه گیر آورده اند..

پانگاشت دو: به لیلا می گویم: تبخال زده ام، حالا بعد از یک سال و اندی با لک و لوچه ی آویزان مرا می بیند... لیلا می آشوبد که فلانی! نیکتاست، رفیق بچگی هات،  هم بازی اسباب بازی هات...

پانگاشت سه: « این جا چراغی روشن است »..

بی تا - سوم دی ماه ۸۶

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 22:42  توسط بی تا  | 

بوطیقا

« بیابان را سراسر مه گرفته .. »

 

به هزار و یک مناسبت

بی تا - زمستان ۸۶

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 22:22  توسط بی تا  |