تبليغاتX
پنجره

پنجره

در کجا این ظلم بر انسان کنند؟

نگاشت: طی یک عملیات انتحاری* اطفال را سه روزه کَت بستم، کوچک ترین زحمتی به ذهن مبارک برای به خاطر سپردن کلمه ای از سیل ِ انبوه کلمات ندادم، تو گویی قصّه ی هزار و یک شب می خوانم و هر جا که چشم از روخوانی خسته می شد، رخصت می دادم روی کلمات تار بشود و از نو که قوه گرفت فرض می کردم آن کلمات تیره و تار هم لابد به ذهن نشسته اند و ورق می زدم... یکی چند عملیات انتحاری مشابه در پیش دارم و وانگهی خلاص، آقا خلاص...

* در بیمارستان روان نواب مریضی داشتیم تلخ بامزه. از بزرگان آزاده ی موجی ِ جنگ تحمیلی و گفتنی اساتید ما « هوم آو دیلوژن ز »، به گونه ای که روز ِ درس ِ « دیلوژن » ِ استاژرها، گفتند ایشان بیایند و یکی چند جمله از خودشان بگویند، بل استاژرها مفهوم دیلوژن به خون شان برود. - « دیلوژن » در ترمینولوژی علم روان پزشکی، یک اعتقاد راسخ ِ اصلاح ناپذیر است که با باورها و فرهنگ حاکم بر جامعه هم خوانی ندارد، یعنی مریض آن قدر به باورش ایمان دارد که عالم و آدم هم جمع شوند که فلانی داری اشتباه می کنی افاقه نخواهد کرد که مرغ ِ مریض یک پا دارد. - خلاصه این آقا آمدند و گفتند که ( عین واقعیت بی زیاد و کم ): « بنده سرتیپ، سرگرد، سپهبد، ارتشبد فلانی ام، اَبَرفرمانده ی جنگ هشت ساله ی دُوَل ِ کبیره ی ایران، روسیه و انگلستان. خرمشهر را من آزاد کرده ام، منتها به تمام بر و بچه های سپاه ام می گفتم جنگ سر جاش، دَنس و رقص شما سر جاش، خورد و خوراک شما هم سر جاش. موقع ناهار به دستور مستقیم آیت الله خامنه ای با دو تا تانک فقط مشروبات الکلی می فرستادند خط مقدم برای من و یاران ام، شرط کرده بودم، مشروب اگر نباشد، من هم نیستم، آخر شب هم حجت الاسلام رفسنجانی هایده را می فرستاد جبهه، یک دهن شبانه برای ما سرود بخواند، از همان موقع هایده رفت تو کار من، زن چاق دوست نداشتم وگرنه که خوب بود، هنوز هم هر از گاهی با موبایلم تماس می گیرد و می گوید فلانی تو هیچی نگو فقط بگذار برای ات بخوانم »، وانگهی صدای شان را نازک می کردند و می زدند زیر آواز که « سلام، سلام، همگی سلام، آی زندگی سلام » و احدی به ایشان نمی گفت دیگر نخواند، صدای اش را در بخش پایین بیاورد، بس است و از این حرف ها، که از من ِ استاژر بی شعور تا جناب استاد ِ کم شعور که هی موتور رزمنده ی آزاده را با پارازیت های اش کوک تر می کرد، همه کیفور بودیم، همه از خنده روده بر بودیم، همه به دیدن یک دیوانه ی آزاده شاید هم یک آزاده ی دیوانه مسرور بودیم... حالا عملیات انتحاری ِ سه روزه ی من هم به جنگ ایشان می مانست که خور و خواب و خشم و شهوت همگی سر جای خود، عملیات هم سر جای خود...

پانگاشت یکم: این یک داستانک مستند است: « پسر آیت الله خزعلی برای انتخابات اخیر رد صلاحیت می شود... ایضن یکی از نوادگان دختری امام خمینی... سید محسن موسوی تبریزی هم که به شهادت تاریخ هیچ کس در عملیّت ِ به احکام اسلام به گرد پای اش هم نمی رسد، به دلیل عدم التزام عملی به فقه مبین اسلام مصلح شناخته نمی شود. آن وقت همین جناب سید محسن موسوی تبریزی که به گواه هیئت اُمنای شورای نگهبان « مرتد عملی » شناخته شده است، نشسته در مجلس خبرگان و چرتکه می اندازد برای تعیین جانشین مقام ِ ولایت ِ اُلوهیّت ِ الاهی بر روی زمین ِ بندگان خدا. سید حسن خمینی انقلاب پدر بزرگ را در خطر می بیند و به احمدی نژاد و یاران می توپد، احمدی نژاد و یاران با وقاحت هر چه تمام تر سید حسن را در مکاتبات رسمی کشوری و لشگری « سید حسن لپ گلی » خطاب می کنند، قلب آیت الله توسلی - رییس وقت دفتر امام - از این اهانت به درد می آید و به گاه انتقاد کوبنده در مقام تقبیح اهانت های ایام اخیر به اهل بیت امام در مجمع تشخیص مصلحت نظام، درست در همان حال، سکته کرده و جان به جان آفرین تسلیم می نماید ». پیدا کنید پرتقال فروش را ..

پانگاشت دوم: بی خیال آقا که من یکی ترجیح می دهم « سوپر تیوزدِی » های انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده را فعلن پی بگیرم، اهالی محترم ایالت تگزاس، با حضور پرشورتان پای صندوق های رای در چهارم مارچ، حماسه بیافرینید، یادمان باشد: « رای من، رای ما : باراک اوباما »..

پانگاشت سوم: در کجا این ظلم بر انسان کنند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 13:32  توسط بی تا  | 

ای وُالله ! .. ای وُالله !

 

رادیو پیام، آواز ِ محلی ِ التقاطی سر داده:

« آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

   ای وُالله ! .. ای وُالله !

   شب اومد و مهتاب اومد

   بازم به چشمام خواب اومد ... »

 

جانانه شب را سرخوش ام،

 مستانه،

 بی باده،

 بی بهانه.

بی تا - بیست و هفتم بهمن ماه هشتاد و شش

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:47  توسط بی تا  | 

قیژک ِ کولی

مغزم را بالا می آورم به مدد یک استفراغ صفراوی جهنده، قربتن الی الله... 

نگاشت: هی آمدم ننویسم تا کمی فکرم را جمع و جور کنم بل فضاحت این جا بالا نیاورم، هی دیدم کلمه ها خوره وار از یمین و یسار رژه می روند و افتاده اند به جان مغزم و هی آن تمرکز نصفه، نیمه ی لازم برای سر و سامان دادن به امورات بی سامان درسی را هم دارند از من سلب می کنند و به جای آن که مثل همه ی آدم ها گوشه ی کتاب درسی م نکات برتر ِ دروس باشد یا ادامه ی قصه ناتمام « شب یلدا »م است، یا داستان تازه قلمی شده ی « رودابه خاتون و رود میرزا » یا نامه ی سه سالگی افتخار... القصه این که اگر کلام عفت نمی شناسد این روزها و متعاقبن قلم رعایت آداب ِ ادب نمی کند از سر ِ انقباضات ِ جبری ست و امید آن که به زودی ِ زود - خواندنی فرهاد در روزهای آخر اسفند - قصه ی زندگی ورق بخورد و فصل جدید و روز نو و روزی ِ نو و شاید از اساس یک من ِ نو... 

پانگاشت یکم: مغز من گوزپیچ است این روزها، گناهی هم ندارد که دو ماه و نیم است به حکم یک « باید » ِ از پیش نوشته شده در قصه ی زندگی م، دارد روی دستگاه « ترید میل » سربالایی می دود و من هی براش آواز می کنم: « یک قوم نکوشیده رسیدند به مقصود ... یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند » یا گفتنی اخوان « ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم »، دل ام تنگ است، تنگ ِ دلهره های مورنینگ ریپورت های دادگاهی، تنگ در خود شاشیدن های راندهای راهروهای بیمارستانی و سوالاتی از این جنس که رسپتور انسولین چند بار غشا را دور می زند، اینکه کروموزوم فیلادلفیا جا به جایی ِ پاتوگنومونیک ۹ و ۲۲ بود، سارکوم گرانولوسیتیک ۸ و ۲۱، لنفوم بورکیت ۸ و ۱۴، لنفوم فولیکولار ۱۴ و ۱۸،  AML ِ تایپ سه، ۱۵ و ۱۷و غر زدن به جان استاد که کدام مغز سلیمی این اراجیف را رسوب می دهد و زبان سبز استاد که همان مغز سلیم که شماره ی موبایل و خانه و شناس نامه و کارت ملی و پاسپورت ِ « امیر ارسلان »!!های تاریخ را تا ابد با عشق رسوب می دهد و این که علم، عشق می خواهد، از جنس عشق های امیر ارسلانی که شما ندارید... دل ام تنگ خنده های بیمارستانی و جامعه شناسی ِ مریض های « کامیونیتی » و تک تک دوست هام و هزار و یک چیز دیگر هم هست...

پانگاشت دوم: مریم جان از آمریکای شمالی گلایه کرده که فلانی چرا مسافت تو را این هوا از آدم دور می کند؟ « وای دیستِنس مِیکس یو سو فار »، نمی دانم، خودم هم نمی دانم.. من ذاتن آدم دوری هستم لابد، که من نرمک نرمک حال ام دارد از « شِر » کردن ِ روتین های زندگی م با آدم ها در قالب نامه های برقی به هم می خورد، نامه هایی که پاراگراف اول شان « من خوب ام » باشد، بند دوم درس و مشق و مکتب و مدرسه و آرمان خواهی ها و آرمان پناهی ها و بلند پروازی های علمی-فرهنگی-هنری و بند سوم « لاو لایف » که « هوم آی هَو نیولی مِت »، « هوم آی هَو نیولی بروکِن آپ ویت »، « وای دیس ایز دَت آی کَنت فال این لاو اِگِن، لِت اِلُن مِیکینگ لاو » و « دِر پراببلی ایز سامثینگ رانگ ویت می » و این که « نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد » و از آن یکی سو « چیزی م نیست ور نه خریدار هر ششم » ... مریم جان عمری روی من کار کرد که دیوارهای بلند تنهایی م را کوتاه کنم یا لااقل یکی، دو تا پنجره درشان تعبیه کنم و من هی ترای کردم و سرانجام گفتنی شاعر « گهر به بار آوردم، همان میوه ی تلخ بار آوردم!! »، اما روزگار لوندتر از این حرف هاست، همان مریم جان کمی دورتر در زندگی عاشق بر مردی شد که گفتنی خودش، مدل تنهایی آن آقا، مدل تنهایی های من بود و از آن جا که نیک فهمیده بود « نو مَن ایز چینجبل »، تصمیم گرفت به جای آن که پوست آن آقا را بکَند، زیر پوست اش جا خوش کند و  آن قدری با من سر و کله زده بود که بتواند « ایزیلی دیل ویت هیم »، حالا مریم جان و آن آقا « هَو فالِن این لاو » و من خوش ام به خوشی ِ یکی از ناب ترین ِ آدم های زندگی م... خلاصه این که من از بزرگی ِ گریزناپذیر ِ فضای « سایبر »، کلماتی که حتا با صدا هم « بَک آپ » نمی شوند چه برسد به نگاه و آن یکی ماچ و پاچ و بغل و لاو ِ فرمالیته ی ته نامه های برقی خسته م وگرنه که هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود ... هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود ... باید تلفن بزنم، هم اخبار آبادی را مخابره کنم و هم آپ دیت های جهانی را بشنُوم.. به جان عضو شریف، یکی از همین روزها...

پانگاشت سوم: دل تنگ زندگی به سبک خودم هم هستم. پیاده روی توی برف با صدای نینوا بی خیال روزگار، یکی چند کتاب ِ نیمه خوانده روی پاتختی م، یک برنامه ی کمی تا قسمتی مهیج ِ « هوم مووی »، بو کردن های هفتگی شهر کتاب، صدای ماه بانوی صدیق تعریف در گذر از چمران جنوب، چمران شمال، مدرس، صدر، بابایی تا خود رودخانه ی پوریای ولی، ته چین های بادمجان ِ جمعی ِ هفتگی ِ خورشتی ِ پردیس، یک « هِن پارتی »، « هِن گدِرینگ » به صرف دوست دختر در و داف آقای ایکس و دوست پسر زیاده « کاریزماتیک» ِ خانم ایگرگ و این که چه کسی از کون آورده و ماسک های خاویار! ِ فلان آرایشگاه و حراج بَهمان دکان البسه و الخ که تاپیک وسط میزند.

پانگاشت چهارم: اوکی، « آی فیل لایتِر نَو»... موزیک متن ذهن من و لابد این نوشته هم باشد صدای خواننده ی جوانی های بابام که دارد « unchained melody » ش را می خواند..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:17  توسط بی تا  | 

you can't hurry love

 

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود ..

بی تا - ولنتاین!  ِ هشتاد و شش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 23:25  توسط بی تا  | 

ژاله خون کن، خون جنون کن

 

باالاصول - تو بگو روزهایی که زندگی از جنس روزمرّگی ست - پنج ساعت خواب شبانه مرا کفایت می کند تا نوزده ساعت ِ باقی را هوشیار، بیداری کنم. مباد این میانه رستاخیزی، پل صراطی، یوم الیقین ی از جنس یک آزمون جامع خودش را مهمان ِ خوانده ی ایّام کند، که از ترس ِ آن که راهی به جز درس خواندن برای ام نمانده است تا ده ِ صبح هی چشم بر هم می مالم و هی این پتوی پفکی سفید را کفن وار دورم می پیچانم که یعنی هنوز گرگ و میش است و « ایتس تو اِرلی » و از این دغل ها. بعد از ناهار هم حتا اگر چارک ِ لقمه نان و خرما نوش جان کرده باشم، گویی بره ای درسته به گورستان شکم نازل آمده، خون چنان از اندام ها به امعا و احشا رانده می شود و نا از تن و هوش از سر می رباید که هیچ راهی نمی ماند جز گفتنی اطبا، یک چُرت چند ساعته از جنس ِ « پُست پرَندیال نَپ! ». اخیرن یاد گرفته ام شب ها هم به سنت احیاء ِ کودکی های تاریخ، نه و نیم، ده با زندگی وداع کنم.

امشب بر آن شدم عاشقانه مشق طب کنم و برای آن که حجم ِ تنهایی های خورنده ی شامگاه فشار نیاورند رادیو را تنظیم کردم روی موج شبکه ی فرهنگ تا در متن، با صدایی که شنیده نمی شود برای خودش بخواند و من هم برای خودم. لا مذهب گوش ام هیزی می کند، بله، ژاله خون شد را نصف شبی گذاشته. از خدا خواسته کتاب را می بندم، رادیو را بغل می کنم، چشم هام را می بندم و گوش ام را می چسبانم به باند:

ژاله بر گل نشان ، گل پران کن

بر شهیدان در این گلستان کن

نام گمْ نام ها جاودان کن

تا به صبح آید این شام تیره

در شب تیره آتشفشان کن

آقای علیزاده در یکی از مصاحبه ها گفته بودند یک شبه، در زیرزمین خانه شان « ژاله خون شد » را تصنیف کردند... من همیشه طرفدار موسیقی های زیرزمینی و کیوسکی بوده ام، دارم فکر می کنم بعضی آدم ها دیگر تکرار نمی شوند، مثل سیاوش کسرایی، شجریان را نمی گویم، چون همایون پدرش را عینن امتداد خواهد داد، مثل حسین علیزاده و مثل خیلی نام های دیگر...

و این بود حکایت درس خوانی امشب من...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 2:53  توسط بی تا  | 

قصّه ی بابا رو بوگو

این یکی آهنگ که از سری برنامه های معاصر ِ چاق و لاغر عزیز، جُنگ ِ زباله دان تاریخ و امثالهم ِ ایام ُالله ِ دهه ی فجر ِ دهه ی شصت است تا خود مغز استخوان ام را سوزاند...

مادر برام قصّه بوگو

مادر برام قصّه بوگو

...

قصّه ی بابا رو بوگو

نمی دانم اشک است که جوشیده یا گِلو گیره است که ترکیده یا بغضآهنگ است که دمیده...

آقا جان ملت ما انقلابی کردند به دو لحاظ متمایز از سایر انقلاب های تاریخی، یکم آن که در بهمن ماه پنجاه و هفت غم نان معنی نداشت، دوم آن که به شهادت تاریخ در هیچ کدام از خیابان های منتهی به میدان آزادی چی توز و ساندویچ کالباس مجانی و کوفت و زهر ماری در کار نبود که به حکم ِ سندیت ِاسناد ِ ملی، نود و هشت و هشت دهم درصد اهالی ِ آبادی خودجوش و رونده شاید نه از سر سیری اما بی شک در اوج سیری شوریدند. انقلاب ما را آیا چه شد؟ انقلاب ما را آیا دزدان دریایی غارت کردند؟ انقلاب ما را آیا آخوندها دزدیدند؟ انقلاب ما را آیا ملی-مذهبی های همیشه محافظه کار دو دستی تقدیم ملّاها کردند؟ آیا ملا همان روحانی ست؟ آیا روحانی حجت اسلام است بر مسلمین؟ که مسلمانان مرا وقتی دلی بود... آیا حجت اسلام یکی چند صباح اگر بیش تر در حوزه بپلکد و کون به هم حجره ای ها بمالد می شود آیت خدا؟ آیا انقلاب ما را جنگ به بیراه کشاند؟ آیا جنک کار ِ انگلیسا بود؟ آیا انگلیس همان آمریکاست؟ آیا امریکا از ما عصبانی ست و دارد از این عصبانیت می میرد؟ آیا جنگ تحمیلی جنگ خاک بود، جنگ خون بود؟ جنگ خاک و خون بود؟ جنگ ملیت ها بود؟ جنگ قومیت ها بود؟ جنگ شریعت ها بود؟ جنگ برادرها بود یا چه؟ آیا سلاح در جنگ تحمیلی سلاح اتمی بود؟ اسلحه ی شیمیایی بود؟ قلم بود؟ اسپرم های منتهی شونده به تولد هم وطنان حلبچه ای بود که امروز هم قد من و مای اند و توی آبادی شان به دیده ی حرام زاده عمر سر می کنند؟ آیا من خیر سرم یک حلال زاده ام؟ برای چه فاطمه ی کلاس ما فرزند شهید بودن اش را انکار می کند؟ این درد، زهر نیست؟ برای چه فاطمه ی عزیز که ناپدری هم ندارد باید از هر پنج تا کلمه اش، سه تای اش باباش باشد که یعنی بابای خوب اش شهید نشده؟ آیا روزی که به بهانه ی رتق و فتق مراسم افطاری توی دفتر بسیج دانش جویی، اسم زیبای فاطمه را در لیست سهمیه ای ها دیدم و نسبت اش با شهید را با دستی برق گرفته دنبال کردم تا رسیدم به عبارت ِ مکتوب ِ « فرزند شهید »، از حقارت خون بالا نیاوردم؟ آیا شهیدان زنده اند و نزد پروردگارشان مرزوق؟ آیا بابای شهید ملت را یک سهمیه ی دانشگاهی هر چه قدر هم عالی و یک سهم امام از بنیاد شهید کفایت می کند؟ آیا من اگر فرزند شهید بودم تو روی ملت تف نمی کردم؟ آیا من اگر فرزند شهید بودم خِر ِ زمین و زمان را نمی چسبیدم؟ آیا من اگر فرزند شهید بودم با بطالت پدرم بیعت می کردم؟ آیا فرزندان ِ طاغوتیان ِ گورهای جمعی، بابای شان را شهید می خوانند؟ آیا تاریخ معاصر به مجاهدین بدهکار است؟ آیا من و ما از مجاهدین، آل ِ رجوی و مرضیه ی خواننده را می شناسیم و بس؟ آیا خلخالی ها را خدا هم اگر ببخشد، تاریخ می بخشد؟ آیا رفسنجانی پدر خوانده ی انقلاب است؟ آیا خداوندگار سخن، ابتدای به ساکن قوم پارس را مرگ داد بل با خلقت رفسنجانی ایشان به تب راضی شوند؟ آیا عالیجناب رفسنجانی همان دفع افسد به فاسد است؟ آیا رفسنجانی « به سوی سرنوشت » را به همت - تو بگو به قلم - ِ محسن شان نوشت تا سال ۱۳۶۳ برای همیشه کتیبه شود؟ آیا رفسنجانی با کتابت این کتاب از بار وجدان کاست؟ آیا رفسنجانی اصلن و اساسن وجدان دارد؟ آیا وجدان همان چغندر قند است؟ آیا مردانی که کوسه اند، قدّ آلت شان بلندتر است؟ آیا مردانی که کوسه اند و به جاش قدّ آلت شان بلندتر است زیر لب در حمام با خودشان آواز می کنند: « خدا گر ببندد ز حکمت دری ... ز رحمت گشاید در دیگری »؟ آیا مقام معظم رهبری از سایز آلت آقای رفسنجانی حساب می برد؟ آیا ولایت همان سلطنت است؟ آیا آقا همان شاه اند؟ آیا آقای گلپایگانی همان فرح دربارند؟ آیا امام اگر زنده می بود انقلاب کج نمی شد؟ آیا از امام جز وصیت نامه ی عبادی-سیاسی شان و سید حسن اثری به یادگار مانده؟ آیا از شغل سید حسن که ۳۶۳ روز ِ سال را فکر زمستان است و دو روز باقی مانده در چهاردهم و پانزدهم خرداد به نیت جیک جیک مستان رونمایی می کند، شریف تر سراغ دارید؟ آیا سید حسن هر سال پرورده تر از پارسال در انظار عمومی حاضر نمی شود؟ آیا سید حسن اگر در معدن کار می کرد، کم تر پژمرده نمی شد؟ آیا حضرت امام با تقبیح شمردن برنامه ی تنظیم خانواده، موشک « بیبی بوم » ِ دهه ی شصت را هوا نکرد؟ آیا دهه ی شصتی ها حیات شان را مدیون امام اند یا موشک هایی که پدر و مادر ها را از ترس زیر پتوها در آب انبارها مومیایی می کرد؟ آیا چندین هزار نفر با صدای « انّا للّه و انّا الیه راجعون » ِ آقای حیاتی ِ اخبارگو در چهاردهم خرداد ماه هزار و سی صد و شصت و هشت شمسی خون گریستند؟ آیا مجلس خبرگان ِ وقت را جو گرفت؟ آیا به کجا چنین شتابان؟ آیا رهبر ما نان ِ جان بازی ِ وقت اش را خورد؟ آیا آیت الله منتظری اهل دانش و فضل است و همین گناه اش بس؟  آیا میر حسین موسوی را چه شد؟ آیا میر حسین موسوی را موش خورد؟ مگر میر حسین موسوی دندان لق بود که موش بخوردش؟ آیا میر حسین موسوی همان دندان لق همای کتاب فارسی بود؟ آیا دوم خرداد ماه هفتاد و شش یک حماسه بود؟ آیا تیم معلوم الحال پیروزی هنوز سنگ ناطق نوری را به سینه می زند؟ آیا ناطق نوری روزی که خاتمی با وزرای اش برای کسب رای اعتماد به مجلس اش رفتند خون داشت خون اش را می خورد؟ آیا ناطق نوری را چه شد؟ آیا گندمو کی می خوره؟ گندمو موش می خوره. موشَ رو کی می خوره؟ موشو گربه می خوره. گربه رو کی می خوره؟ گربه رو سگ می خوره. سگ َ رو کی می خوره؟ سگ َ رو گرگ می خوره. گرگ َ رو کی می خوره؟ گرگ َ رو شیر می خوره. شیرَ رو کی می خوره؟ شیرو شمشیر می خوره. شمشیر و کی می خوره؟ شمشیر و سنگ می خوره. سنگَ رو کی می خوره؟ سنگ َ رو آب می خوره... حالا همه با هم با صدای مرحوم پوران: گندم و موشه و گربه و سگه و گرگه و شیره و شمشیر و سنگه و آبه و گندمو «  گندم، گل گندمه خدا، دختر مال مردمه خدا » ... گندم گل گندمه خدا ... دختر مال مردمه خدا ... آیا سوم تیر ماه هشتاد و چهار، تاریخ، انتقام اش را از من و ما گرفت؟ آیا تاریخ از چه دل تنگ بود؟ آیا آقای احمدی نژاد همان دل خوشی ِ موعود ِ سهراب است یا مصلح آخر الزمان نویسنده ی قرآن مجید؟ آیا احمدی نژاد همان مرز مویی ِ جنون و نبوغ است؟ آیا احمدی نژاد را باید کلون کرد؟ آیا احمدی نژاد ورژن مشرقی ِ آقای بوش است؟ آیا آقای احمدی نژاد اول فکر می کند وانگی ملت را حساب شده به گا می دهد یا فی البداهه  ملت را کَت بسته روی تشک تقدیم می کند بعد شروع می کند به فکر کردن؟ آیا ملت ما از ترس آن که مباد « فاک آپ » شوند از رفتن به تشک حریف اسراییلی کناره می جویند یا ذاتن دایه ی مهربان تر از مادرند برای قوم مظلوم فلسطین؟ آیا احمدی نژاد چهارساله ی دوم هم آری؟ آیا پروین احمدی نژاد هم شیره ی محمود احمدی نژاد است؟ آیا محمود احمدی نژاد از سوژه بودن و عکس ِ روی جلد معتبرترین مجلات کمیک جهانی بودن، به ارگاسم ذهنی می رسد؟ آیا انقلاب ما انفجار نور بود؟ آیا انقلاب ما همان انقلاب مهدی ست؟ آیا تا انقلاب مهدی نهضت ادامه دارد؟ آیا انقلاب مهدی همان انقلاب اتم است؟ آیا سهم من از انقلاب یک شور فرهنگی ست برای حضور در جشنواره ی فیلم فجر؟ یا یک شیدایی معلوم الحال برای مُهر زدن به جشنواره ی تئاتر فجر یا یک سال صبر تاریخی برای شنیدن آوای دوست در جشنواره ی موسیقی فجر؟ آیا سهم من از انقلاب یک برگه ی رای بدوی ِ ما قبل تاریخی ست تا به واسطه اش شنیده شوم و شمرده شوم؟ آیا رهبر به خاتمی که در مقام اعتراض به رد وسیع صلاحیت ها به دست بوس اش شتافته جدّن گفته متحصنین مجلس ششم تا این انقلاب بر پاست صالح شناخته نمی شوند؟ آیا من چه مرگ ام شده است؟ آیا این همان تمپورال لوب اِپی لپسی است که در کتب تکست اعصاب آمده؟ آیا دَوَران سرم تا فردا صبح بهبود می یابد؟ آیا از صبح جمعه با شما چند سال مگر گذشته؟ آیا صدای خانم مجری صبح جمعه با شما را یادتان هست که با تمام سلول های حنجره اش می خواند: « ز دل توفیق خدمت خواستم، دل گفت پنهانی ... چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی ». آیا نوذری را خداوندگار ِ مهر آمرزیده؟ آیا نوذری اگر در « چند میگیری گریه کنی » بازی نمی کرد، جاودانه تر نمی شد؟ آیا پشت سر مرده غیبت کردن همان حکم جویدن گوشت اخوی را دارد؟ آیا اگر ایران به جز ویران سرا نیست، من این ویران سرا را دوست دارم؟ به راستی « بِایِّ ذَنب ٍ قُتِلَت »؟ صدا می زنم، دست بالا کنید.

ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید؟

کجایید ای شهیدان خدایی؟

مادر کجاست؟ من این جام ( با صدای مادر هادی ) ...

پدر کجاست؟ من این جام ( با صدای پدر هدا ) ...

راستی خودمم آق بابام ...

( آیا نکند من خل شده باشم؟ شاید هم بودم. تا امتحان پره انترنی چند روز مانده؟ چرا خبر مرگم، گفتنی مامان، چشم ام  کور، دندم نرم درس نمی خوانم؟ )

صدای گروه سرود آباده ی شیراز هنوز دارد اشک از من می خشکاند: « مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... مادر برام قصه بوگو ... »

بی تا - دهه ی فجر هشتاد و شش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:11  توسط بی تا  | 

آن مَرد مُرد

احمد بورقانی

دم اش دیگر گرم نیست،

سرش امّا خوش باد.

که یادمان باد:

« فرهنگ جای چریک بازی نیست » .

سیزدهم بهمن ماه هشتاد و شش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 2:11  توسط بی تا  | 

پس خواب را انکار کردیم

این یکی شعر پایین را که از کتاب « چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود » ِ احمدرضای احمدی انتخاب شده ست، گلْ بهار جان در روزْمرگ ِ نابهنگام ِ مادر ِ زیبای اش با صدای صاف ِ خودش خواند و همه را گریانْد، گلْ بهار از زمره ی دخترانی ست که من یکی را به آینده ی دختران ِ زمین امیدوار می کند. برای اش یک خط نوشتم:

« سهرابْ مرده راست غمی سنگین

   امّا غمی که افکَنَد از پا نیست .. »

---

« دل پذیری اکنون ازخانه رخت بر می بندد

همراه با بادبادک های کودکان ِ ولگرد ِ کوچه در آسمان گم می شود

نیستی و حجم ِ اندوه آن قدر در خانه شکوفه می دهند و میوه می دهند که ما را چاره ای نیست که به کوچه پناه بریم

دل سرد از خونْ بهای خودم که ارزش یک سکه ی حلبی را هم ندارد می خواهم ترا هم چنان دوست داشته باشم

و حتی بوته های گل سرخ را آماده کرده ام که در باغچه بکارم

شگفت از خورشید که هنوز بر ما می تابد و می خواهد انگورهای کال را دعوت به رسیدن کند

تا انگورهای کال شراب شود

کو انگور

کو پاییز

کو شرابی که در زمستان باید رخ دهد

سه بار در زیر درختان برگْ ریخته ی پاییزی معنی ترا یافتم

جوابی نداشتی که بگویی

سیب های سرخ نشانه ای از عمر ما نداشتند

در کمین بودند که ما را به تاراج برند

بسیار بیداری بود

بسیار خواب بود

اما نمی توانستیم

بیداری و خواب و ابر جمعه را

زندگی نام بگذاریم

پس خواب را انکار کردیم

پس بیداری را انکار کردیم

روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم

که ابر را نبینیم

چه حاصل

که عمر به پایان بود

و چای در غروب جمعه

روی میز سرد می شد »

احمدرضا احمدی 

چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود - نشر ثالث - چاپ یکم: ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:20  توسط بی تا  | 

چش چرونی تو سرسرا

 

Image:AudacityofHope.jpg

من به دلیل علاقه ی وافر به جنرالْ آناتومی ِ اوباما، « موتو آو لایف » ِ شخصی شان مشتمل بر دلْ دادگی به زن زیبای حاوی ِ چینْ خورده ترین ِ جمجمه ها و دارندگی ِ دو فرزند دختر، اعتقاد به اخلاقیات در عرصه ی بی پدر سیاست و لابد زندگی، علم اندوزی در بالاترین سطوح آکادمیک در غول ترین دنیای آکادمی ِ همه ی قرون و اعصار - تو بگو مدرسه ی هاروارد -، ادبیات پخته به وقت گفتمان و قلمی که به نشر دو فقره از « بست سِلِر »های تاریخ نشر ایالات متحده انجامیده: « دی آدَسیتی آو هوپ » و « دریمز فرام مای فادِر : اِ استوری آو ر ِیس اَند اینهِریتِنس » ، مردم داری، شعارهای انتخاباتی ِ گوش نواز ِ لابد ممکن و رنگی که بناست رنگ ِ تاریخ ِ هزاره ی سوم باشد « فَن » ِ سینه چاک آقای اوباما خواهم بود...

 

پانگاشت یکم: سینما آزادی تهران بعد از قریب به یک دهه ویرانگی، رو به آبادی ست. دیشب نئون های اش را هم وصل کردند.. یاد باد، آخرین بار به گمان ام « گبه » ی مخملباف بود، من و نیکتا و مامان و بابام به سنت گشت و گذارهای خانوادگی ِ چهارنفره در عصرگاه های پنج شنبه... کاری به دسته بندی های حزبی ندارم که همت آقای قالیباف به هر نیت، بهانه، غرض، اصلن تو بگو مرض، دست مریزاد دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:22  توسط بی تا  | 

I am a vegetable

 

 « دادند قراریّ و ببردند قرارم » ...

 

از سری تفاُّل های « وِژِتاتیو » - تو بخوان نباتی -  ِ شبانه با « حافظ » به روایت عبّاس کیارستمی

بی تا - نهم بهمن ماه هشتاد و شش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:54  توسط بی تا  | 

از الف تا ی

الف- تبه کردم جوانی تا بسازم زندگانی را

ب- چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را

پ- عرب در بیابان ملخ می خورد ... سگ اصفهان آب یخ می خورد

ت- داخلی ( قلب، ریه، کلیه، گوارش، هماتولوژی و اُنکولوژی، غدد و روماتولوژی )

ث- جراحی

ج- اطفال

چ- عرب در بیابان ملخ می خورد ... سگ اصفهان آب یخ می خورد

ح- زنان، زایمان و نازایی

خ- مغز و اعصاب

د- بیماری های عفونی

ذ- پرتوشناسی تشخیصی - تو بخوان رادیولوژی -

ر- آسیب شناسی - تو بخوان پاتولوژی -

ز- روان پزشکی

ژ- عرب در بیابان ملخ می خورد ... سگ اصفهان آب یخ می خورد

س- بیماری های پوست

ش- جراحی استخوان و مفاصل - تو بخوان ارتوپدی -

ص- کلیه و مجاری ادراری و تناسلی - تو بخوان اورولوژی -

ض- چشم پزشکی

ط- گوش و حلق و بینی

ظ- الخ مشتمل بر آمار و اپیدمیولوژی و فارماکولوژی

ع- از بدایت ِ تخسی - تو بگو معصومیت - ِ  هجده سالگی تا نهایت ِ درندگی - تو بخوان دریدگی - ِ بیست و شش سالگی   

غ- از بدایت یک خیال تا نهایت یک محال

ف- کلاه های فارغ التحصیلی را هوا کنید، بادبان ها را بکشید که شما خانم دکتر، آقای دکتر به اوقات شرعی ِ جمهوری اسلامی ایران واقع در مقعد جهان آن هم در اسهالی ترین برهه ی تاریخ اش هستید. به قول مرتضای خواننده: « سرتو بالا کن، بالا کن، بالا ... یه نیگا به ما کن، به ما کن، به ما »

ق- قدم به قدم به سوی عدم، اصلن توی انسان آواز کن « پله پله تا ملاقات خدا »

ک- اوکی بالام جان، تا ریشه در آب است امید ثمری هست..

گ- عرب در بیابان ملخ می خورد ... سگ اصفهان آب یخ می خورد

ل- نابرده رنج، گنج میسر نمی شود

م- گذر از رنج ها: تافل، جی.آر.ای، اوراق بهادار از جنس « پیپر »، یک پوزیشن مستر یا پی.اِچ.دی، درب های بسته ی سفارتی که روبه مکّاره است، عقرب جرّاره است، که خون جوانان ما می چکد از چنگ او ... کم ِ کم دو، سه سال زمان برای زینت دادن ِ پشت بند ِ اسم به عنوان ِ اِم.دی، پی.اِچ.دی، بله: شاخ نبات ِ شاخ شمشاد زاده - اِم.دی، پی.اِچ.دی .. خودمانیم، این ها تنبان برای فاطی نمی شود، که نیت کردیم دکتر شویم و قسم خوردیم دکتر بمانیم --> ما که دست به عمله ی علم شدن مان رو دست ندارد، پس بشمر - به سبک مسابقه ی محله ی ایام کودکی ِ صبح های جمعه ی کانال دو - یک و یک و یک: اِستِپ یک، دو و دو و دو: اِستِپ دو، سه و سه و سه: اِستِپ سه و جان ِ من این قوم ژنی را بچسبید که کم تر از ۹۹ در امتحانات یو.اِس.عمله از ایشان به گوش ام نخورده...

ن- یک مَچینگ تاریخی، یک پوزیشن رزیدنسی، یک کم ِ کم چهارساله ی تخصصی، دورترش شاید وسوسه ی یک فلوشیپ و یک حقوق ِ سالانه ی شش صد هزار دلاری

و- این شش صد هزار دلار ِ سالیانه را کجای دل مان جای دهیم؟

۱) صلیب سرخ

۲) هلال احمر

۳) انستیتو پاستور ایران

۴) بنیاد امور بیماری های خاص

۵) باغ هنری بم

۶) شیرخوارگاه آمنه

۷) همه ی بچّه های زمین بچّه های من اند

۸) دور دنیا در هشتاد روز

۹) یک خانه بسازیم، مفروش به فرش ایرانی، دورادور، کتاب خانه ی چوب گردویی و انبوه شمع های استوانه ای ِ قد و نیم قد که می سوزند با صدای « این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست »

۱۰) آن گوژ ِ پشت و چین و چروک های رهاورد ِ ساعت ها کتاب خانه نشینی و شب های کشیک را به دست توانای متخصصین علم پلاستیک، پاک کنیم بل خاک شوند..

۱۱) جواهرات « تیفانی » بخریم و به وقت « تاک » های علمی به خودمان بیاویزیم..

ه - خوشا آنان که « هه » از « ب ِ » ندانند

ی- راستی، گفته بودم تان؟ « آی اَم اِ فُرتی یر اُلد ویرجین »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 21:33  توسط بی تا  | 

پیام های بازرگانی

 

شما یک ظرف شیشه ای ِ استوانه ای ِ یک صد و سی گرمی را در ذهن تجسم کنید با یک در قهوه ای رنگ و یک بر چسب قرمز دورادور شیشه ی محصول، آن چه از پرده ی خیال گذراندید « به چای زهرا » تهیه شده در شرکت پرشین رز، محصول کرمان است. روی برچسب ِ قرمز ِ مشروح، طریقه ی دم کردن را به گونه ای آورده اند که به قدر ِ یک نیم دایره ی کامل از فضای برچسب را به خود اختصاص داده که چه می دانم: « قوری را گرم کنید. برای هر استکان یک قاشق مربا خوری بِه چای در آن بریزید و الخ »... اوکی، تا این جای قصه ننه ش خوب، آقاش خوب..طرف دیگر برچسب قرمز مذکور، در قطب مخالف ِ طریقه ی دم کردن، اندر خواصّ ِ به چای زهرا آورده اند: برای قوّت قلب، آرامش خاطر و « رفع دل تنگی »... نخیر آقا، کور خواندی که گفتنی شیخ ِ ما:

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد « حتّا » به روزگاران

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 8:10  توسط بی تا  | 

بیا از نو فریدونی بسازیم

یک بار در یکی از تصادفات ِ بزرگ راهی م - که مقصر هم بودم - کلی روی پا ایستادم تا پلیس صد و ده بیاید و آن قدر نیامد که رفتم روی جدول نشستم، هنوز ننشسته ماشین پلیس سر رسید و گویا سراغ من ِ مقصر را از راننده ی زیان دیده می گیرد و ایشان هم وسط بزرگ راه جیغ که فلانی - که من باشم - « موقع گاییدن شاش اش می گیرد »، دروغ چرا که این ضرب المثل چارواداری از آن روز نافرم به خورد ِ جان ام چسبید چه که به قول فرنگی ها « دِ پراو ِرب گُز فور مِنی آو مای لایف ایشیوز »، مِن جمله این درس خواندن ِ هر دم بیل ام. هنوز ذهنیت ام به عینیت ِ مطلب دل نداده که هر آن عقده ی فروخفته و تمایل ِ به خواب رفته و تمنای سالیان ِخاموش است از عمقی ترین ِ لایه های درون نیش می زند و من هم که نه گفتن نمی شناسم...

این می شود که امشب بعد از چند وقت، خدا می داند، بساط خطاطی به پا می کنم، کمی لیقه ی تازه می چپانم در دوات خشکیده ام، با کمی عطر و یکی چند قطره آب ِ جوش، جگر ِ مرکب ِ دوات را خنک می کنم، لایه ی قدیمی ِ جوهر ِ رفته به خورد ِ نوک قلم ها را با چاقو می تراشم، کاغذهای گلاسه را پهن می کنم و چشم هام را می بندم تا ساده ترین ِ سرمشق های قدیمی به ذهن ام خطور کند، « بیا از نو فریدونی بسازیم »، هی کلنجار می روم « یا »ی بیا را بکشم یا « سین » ِ بسازیم را که یادم می افتد هیچ عجله ای در کار نیست، سیاه مشق می نویسم تا هم قِر ِ گیر کرده در کمر ِ قلم خالی شود و هم کرم ِ وول زننده در احشاء مبارک و اطوارها همه، فرصت داشته باشند برای رونمایی. قلم را شروع می کنم به رقصاندن و می روم یای بیا را هفت نقطه کش و قوس بدهم که ناله ی جیر جیر کاغذ بلند می شود، مادر که دیوانه ی این صداست پیدای اش می شود، می نشیند بیخ گوش ام، قسم ام می دهد بلند شوم صدای « گل نار » ِ رفیعی را هم بلند کنم، کمی ناز می کنم اما در نهایت تن در می دهم، حالا ملغمه ای از « گل نار! گل نار! کجایی کز غم ات ناله می کند عاشق وفادار... » ِ رفیعی، صدای جیر جیر قلم و صدای اشک های حضرت والده فضا را پر می کند که هنوز که هنوز است بعد از بیست و سه سال و اندی هر از گاهی یاد بابای مرحوم اش می کند و خط نوشته هایی که خاله جان ام همه شان را دیوارکوب ِ اصالت منزل شان کردند، به مامان ام می گویم: در زندگی هر که ندزدید مفت باخت، مامان من نمی شنود اما، فقط می گوید هیس و من بعد از بیست و چهار سال و اَندی پیامد هیس گفتن های مادر را نشناسم اگر، خودم را نشناخته ام، قلم را به مرکب خونی مالی میکنم تا « فر » فریدون را یک نفس جوهری کنم.. تمام که شد می شنوم: « آشغال جمع نکن، بریزش تو سطل» .. من اما مرده ی آشغال های این جنسی ام، جنوب غربی کاغذ را اریب خط خطی می کنم:

« بیا از نو فریدونی بسازیم

   باباطاهر عریان

   باشد که این مشق ِ سیاه مَفَرّی باشد از صفحات خونین نورولوژی ِ حوالی امتحان پره،

   بی تا - دوم بهمن ماه هشتاد و شش »

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 1:34  توسط بی تا  |