تبليغاتX
پنجره

پنجره

هشتاد و شش

 

« حَوِّل حالی » به هر حالی

پانگاشت یکم: چهارشنبه سوری هشتاد و شش برای من می مانِست به خاک و خون و خمپاره، صورتک آدم هایی که گوش تا گوش شکاف خورده بود و از شکاف شان، احشا سرخ ِ سرخ، بر آمده بود و خون می جهید و هر آن ترسی که سال ها از بخیه زدن در دل ات لانه کرده بود محو می کرد، آن قدر که در آن معرکه نه شماره ی نخ بخیه اهمیت می داشت و نه جنس اش و نه حتا صافی شکل اش که سر بلند می کردی و سنگر بعدی، جراحت بعدی... حالا می فهمم چرا می گویند کارْ بلدی ِ دست ِ نسل ِ پزشکان جنگ دیگر تکرار نمی شود، آن قدر که بی هراس ِ ظاهر و معنا، میانه ی هنگامه ها، شکافتند و بریدند و دوختند...

 من امسال عیدانه ی کاملن متفاوتی را تجربه می کنم. هفتم، نهم، یازدهم و سیزدهم ِ تعطیلات، کشیک ام و انترنی هنوز سیّاره ی دیگری ست ..

پانگاشت دوم: « رنج های و ِرتر ِ جوان » نوشته ی یوهان ولفگانگ فون گوته و ترجمه ی محمود حدّادی از کلاسیک های غِنایی ِ تاریخ ادبیات جهان است که با متنی ثقیلْ ادبی و با سبکی نامه نگارانه قصه ی عشق ِ ورتر جوان به زنی شوهر دار را در قرن هجدهم میلادی وا می گوید که در نهایت به فناء ِ خودخواسته ی ورتر می انجامد. متن کتاب زیاده ظریف و زیاده سانتیمانتال است. « توماس مان » در مقدمه ی یادداشتی که بر ظرایف ِ سانتیمانتالیسم همین اثر نگاشته، می نویسد: « رنج های ورتر جوان، رمانی در قالب مجموعه ای از نامه، بزرگ ترین، پردامنه ترین و جنجالی ترین موفقیتی بود که گوته ی نویسنده در سراسر عمر به خود دید. این حقوق دان ِ فرانکفورتی بیست و چهار سال بیش تر نداشت که این اثر کم حجم و محدود به دنیای جوانی و تا به حد ّ ِ انفجار پر احساس را نوشت ... » .. ترجمه ی کتاب علا رغم آن که با پی نوشت های کارگشا و نغز ِ فراوان همراه است، چرخ دنده ای در ذهن می غلتد ...

پانگاشت سوم:  کافه آنتراکت به مدیریت لیلای حاتمی متفاوت ترین کافه ای ست که من در قریب به ربع قرن زندگی به چشم دیده ام. میز و صندلی های قدیمی ِ خانگی، ویترین هایی سراسر اصالت ِ زیرخاکی، کتاب خانه ای پر از قدیم ترین شماره های مجله ی « فیلم »، « حرفه ی هنرمند »، دیوان اشعار شاعران معاصر و برخی آثار ترجمه ی خود خانم حاتمی، دستگاه ِ آوازه خوانی که توی مشتری صدای اش را انتخاب می کنی و سینمایی که جمعه ها دوازده تا دو و سه شنبه ها چهار تا شش، فیلم ِ کارگردان های فیلمْ اوّلی ِ داخلی را با توافق قبلی برای عده ای معدود نمایش می دهد. کافه آنتراکت اگر در خیابان جمهوری نبود - که البته شدیدن اعتقاد دارم نیم از ابهت اش را مدیون طبقه ی دوم ِ سینما جمهوری بودن اش، در قلب خیابان جمهوری است - و خیابان جمهوری اگر در محدوده ی طرح ترافیک نبود به رفتن هر روزه می ارزید..

تاریخ می زنم،

برای آخرین بار

به نام ِ حادثه ی هشتاد و شش

و یاد یکْ یک ِ وقایع اتّفاقیه اش

۲۹ / ۱۲ / ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:20  توسط بی تا  | 

Endless Vision

«  ما باید برای این نسل تأسّف بخوریم، نه تنها به جهت اعمال و کرداری که افراد بد انجام می دهند بلکه به خاطر سکوت تکان دهنده ای که افراد خوب پیشه کرده اند ... »

دکتر مارتین لوتر کینگ

که گفتنی تیتر ِ خراشنده ی روزنامه ی ایران « بهارستان به اصول گرایان رسید »

خوش به حال صاحبان شناسنامه های پاک

خوش به حال تحریمیون

خوش به حال اصحاب ِ « نوتْر » ِ ما

و خوش به حال اهل ِ بیت ِ نیک ِ ما

که از اساس،

خوش به حال روزگار

پانگاشت یکم: مجموعه ی « به تماشای آب های سپید » یا « اِند لِس ویژ ِن » از جمله کارهای مشترک حسین علیزاده ی بزرگ و ژیوان گاسپاریان است که ترکیبی ست بداهه با شوری کولی مشتق از نغمه های محلی ِ ایرانی و ارمنی. این اثر پیش تر توسط انتشارات هِرمِس روانه ی بازار شد که به گواه ِ من با استقبالی بایسته کم نظیر روبرو شد. حالا این بار، نرسیده به نوروز ِ هشتاد و هفت، همان انتشارات هرمس با سخاوت هر چه تمام تر، هر آن اثر ِ تا به امروز به هر دلیلی منتشر نشده نه فقط از حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان بَل خیلی از « ممنوع » های دیگر را هم در دو سی دی ِ یادگاری به نام « ابرها » گرد آورده و به ما ارزانی داشته ست « که تا پیاده یا سواره بر اُشتران نحیف از هر راه دوری به سوی تو آیند »..

در اعجاز این « ابرها » همین بس که من، کثافت ِ سالانه ی اتاق ام را با شور صدای اش تکانیدم و هیچ نفهمیدم..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:4  توسط بی تا  | 

آره داشتیم چی می گفتیم؟ بنویس ..

 

« با این‌ همه زنده‌گی خوشایند است، تحمل‌پذیر است. سه‌شنبه پس از دوشنبه می‌آید؛ بعد چهارشنبه می‌آید. ذهن شیار بیش‌تر برمی‌دارد؛ هم‌چنان که هویت استحکام می‌گیرد؛ درد به مرور زمان جذب می‌شود ... »

موج ها - ویرجینیا وولف - مهدی غبرایی

---

پانگاشت یکم : از سدّ ِ آزمونک ِ پنبه ای ِ پره انترنی گذر کردیم، طی یک سووشون ِ خین و خین ریزی، لاین های شش ماهه ی اول انترنی مان را برگزیدیم و باز در یک کارزار گیس و گیس کِشی کشیک های شب عیدمان را پی ریختیم و حالا من انترن جراحی هستم و دارم دست و پا می زنم که توی این دنیای مهتابی های انترنی زندگی را زنده گی کنم، هجمه ی یکه ای ست این عالَم ِ نو: از مسئولیت ها و بی سوادی ها و « اَبیوز » شدن ها و خرحمّالی های داوطلبانه و تبلور ِ ناگزیر بلور « آدمیّت » اش بگیر تا برسی به شب های پاویون و تمرین رفاقت و نان های خامه ای و چوب های بستنی و صدای نامجو و آدم های شب در کوچه، پس کوچه هایی که از امن ِ خانه دورند ...

پانگاشت دوم: خواندنی ها کم نیست: ( به انصاف ِ الف باء )

۱- اگر شبی از شب های زمستان مسافری - ایتالو کالوینو 

۲- بارون درخت نشین - ایتالو کالوینو

۳- پیکر فرهاد - عباس معروفی

۴- جنگی بود، جنگی نبود - مجید قیصری

۵- دل ِ دل دادگی - شهریار مندنی پور

۶- زمین سوخته - احمد محمود

۷- سفر به گرای ۲۷۰ درجه - احمد دهقان

۸- سلّاخ خانه ی شماره ی پنج - کورت ونه گات

۹- عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک - حسین مرتضاییان آبکنار

۱۰ - فرشته ها بوی پرتقال می دهند - حسن بنی عامری

۱۱ - مونس مادر اسفندیار - امیر حسن چهل تن

۱۲- ناصر ارمنی - رضا امیرخانی

۱۳ - ورق پاره های زندان - بزرگ علوی

۱۴ - ها کردن - پیمان هوشمند زاده

پانگاشت سوم : بشنو

در روزهای آخر اسفند،
در نیم‌روز روشن،
وقتی‌ بنفشه‌ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه‌های کوچک چوبین جای می‌دهند
جوی هزار زمزمه‌ی درد و انتظار
در سینه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان.

ای کاش آدمی،
وطن‌اش را هم‌چون بنفشه‌ها
می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست!

صدای فرهاد، روزهای آخر اسفند، وطن و پَساب ِ ژست آلوده ی عِرقی که من یکی را می کشاند پای صندوق های رای ِ مجلسی که نرسیده به انتخابات، دو سوم کرسی های اش را اشغال کرده اند و ماییم و دعوای زرگری بر سر گزینش معلوم الحال آن یک سوم کرسی های مانده تا لااقل به خودمان بفهمانیم که هنوز زنده ایم و نفس می کشیم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 9:44  توسط بی تا  | 

چمباتمه می زنیم ، لُخت ِ لُخت

و خواب را انکار کردیم

و خوراک را انکار کردیم

و رفیق را انکار کردیم

و آوای دوست را انکار کردیم

و عشق را انکار کردیم

و « رُمانس ِ دیالِکتیک » را انکار کردیم

و لمس و هوس را انکار کردیم

و ازدحام جمعیت در تختخواب دونفره را انکار کردیم

و سهم استنشاق ِ فصلی ِ هف - هش - ده لاین ِ کوکایین مان را انکار کردیم

و ملودی ِ مستی با آبجو های پنج درصدی را انکار کردیم

و بازار نشر روز را انکار کردیم

که از اساس لذّت ِ « کلمه » را انکار کردیم

و فیلم های اُسکار ِ دو هزار و هشت را انکار کردیم

و کافه - سینمای لیلای حاتمی را انکار کردیم

و بقیه ی کافه های شهر را هم

و جادوی « عشوه ملایری »

در رونق بخشی به رکن ِ رکین ِ رنده گی ِ زندگی را هم

و خود حَقّه مان را هم

که تو اصلن بخوان

زندگی را از بیخ عرب کردیم

و زنده به گور

روی سنگ گرانیت خاکستری قبرمان

به خطّ ِ کوفی قرآنی

با طلایی تاریخ زدیم

« زمستان ِ هشتاد و شش »

لطفن لگدمال مان نکنید

که خبر مرگ مان

داریم دکتر می شویم..

 

بی تا - نهم اسفندماه هشتاد و شش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:53  توسط بی تا  | 

سگ به قبر روزگار

برای من

هفت روز دیگر

بادها خبر از تغییر فصل می دهند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

نفس ام در نمی آد

جمعه ها سر نمی آد

هم چنان خواهم راند

هم چنان خواهم خواند

نرم نرمک می رسد اینک بهار

سگ به قبر روزگار

 

از سری یادداشت های پیش کارورزی - تو بگو پره انترنی - 

بی تا - هشتم اسفند ماه هشتاد و شش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 13:39  توسط بی تا  | 

سنتوری


بر خود می دانم یکی چند سطر خط خطی کنم:

غربتی های عزیز صد البته حرجی برشان نیست که اساسن نوش جان شان و گوارای وجودشان اما هم وطنان مقیم داخل:

دی وی دی ِ سنتوری ِ آقای مهرجویی این روزها سر هر کوی و برزن دارد به مبلغ هزار تا تک تومان به فروش می رسد، آن هم نه با کیفیت پرده ای و نه حتا با همان دو ، سه تا صحنه ی سانسوری که برای اش بریدند بل به جشنواره ی زمستان ۸۵ برسد، که گفتنی فروشنده ی میدان محسنی : « اُرجیناله آبجی »... مهرجویی با صراحت هر چه تمام تر بیان کرده هر کس فیلم را بخرد، مال دزدی به خانه برده و انگار کند که شعور مرا مُثله کرده است، اما زندگی می گوید: باز باید زیست، باید زیست... اوکی، این می شود که عده ای از شهروندان خوش فکر شماره حساب:

0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032)

را به نام داریوش مهرجویی و فرامرز فرازمند اعلام می کنند تا پول بلیط مان را بدان واریز کنیم و ما هم قطعن به این موج خواهیم پیوست...

باور کنیم این نه ادای انسانیّت است، نه اطوار دیانت که عینیّت ِ مدنیّت است در متن  ِ بربریّت، این کمینه ی وظیفه ی شهروندی ِ من و مای فرهیخته است..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:52  توسط بی تا  | 

کافه شوکا - ارکیده بهروزان

ارکیده  متن زیر را ای میل کرده، قلم این آدم عین شرافت است، این که می گویم « شرف » به معنی کلمه، چه آن روزها که خط به خط، خود تازه کوچی ش در آکسفورد را می نوشت، چه کمی دورتر که خود ِ تبعیدی ِ خواسته در اوج ناخواستگی ِ « ترانس آتلانتیک » اش در بوستون را مشق می کرد و چه حالا که نامه های هر از گاهی و صدای دور ِ هر از وهله ای ش، به آدم می فهمانند که « جهان دیگری ممکن است ». آدم هایی از جنس گم شده ی « انسان » با دغدغه هایی عمدتن « دگرخواهانه » بَری از ژست های روشن فکرانه در دنیایی دیوانه پر از من و مای دجّاله. گفتنی شاملو : « روزگار غریبی ست نازنین .. »

ارکیده ی رفیق، وقت من کمی تنگ است، لامصب دل تنگ تر، وگرنه که مفصل باید برات خیلی چیزها را بگویم، این قدر بدان که در آبادی ِ مادری ت، این روزها همه « آرتْزی » شده اند، شما چه طور؟؟!! به نمک قسم « تیغ و زنگار » ِ یارعلی خان - یادگار پاییز ۸۶  ِ کافه شوکا - را عیدی حواله ات می کنم...

یک نفس عمیق بکشیم و با هم بخوانیم:

---

این چند دقیقه فیلم فقط بهانه ست برای نزده رقصیدن ما ، و یاد کافه شوکا .

http://www.youtube.com/watch?v=qY3jBYjNxLg&feature=related


هنوز هست ، یارعلی ، که پیر شده و اون کلاه «بره» دیگه سرش نیست ، دست کم توی این فیلم ِ کافه شوکا نیست . هنوز می شه رفت و نشست و همینطوری غریبه غریبه بحث کرد و ور ور کرد و یدونه از اون قهوه های غلیظ خورد و یه «عصر پنجشنبه» خرید و رفت . تقی هم که به توقی می خورد ، صندلی های بیرون رو جمع می کردن و کل پاساژ رو مامور برمی داشت . دلمون به چه چیزهایی خوش بود ، به همون کتابای چیده ردیف بالاسر قهوه چی ، به همون ایده کافه ای که کتابفروشی بشه ، اونم نه به سبک شهرکتابی و بوردرزی ، نه ، بلکه کم کم ، آروم آروم ، با کتابای بی ربط و باربط و نایاب و دست دوم و مجموعه شعر شاعرای گمنام و حتی «یادداشتهای یک اسب» خود یار علی خان که یادمه اون موقع ها ، بی دلیل یا با دلیل ،  باهاش حال نکرده بودم . اینکه می شه تو اروپا و حتی تو همین برکلی معروف و توی همین کافه آندلای کمبریج نشست و بحث کرد با غریبه ها ، این «میستیک» ‌شهرهای رویایی و تاریخ دار و کافه هاشون ، شق القمر نیست . هیچوقت نبود . اما برا ما شد ، از بس که بدبختیم ، که رویای کافه نادری شد همه زندگی مون ،‌ بی که دیده باشیمش ، اما با خیالش زندگی کردیم ، اونقدر که من حتی نوشتم -چهار سال پیش و برای بی بی سی -  که وبلاگستان یه کافه ست ، که وبلاگهایی که ما می نویسیم ، هرکدوم یه صندلی دور میزی عظیم اند که هر سرش توی یک دیاری بود ، و این کافه نادری مجازی وبلاگستان  - تشبیهی که حال اینقدر دستمالی شده - فقط و فقط به عشق خیال کافه نادری بود که درست شد . هر انگشتی که روی این کلیدها می دوید ، مشتی بود که روی میزهای کهنه کافه نادری می کوبیدیم ، یعنی ما که نه ، کوبیده بودند پیش از ما ، کیوان و کسرایی و چه می دونم ، مسکوب نازنین. نوبت ما که شد ، کافه نادری رفتن شد نقطه روشن روزهای بیمارستان روزبه و فارابی و سینا ، چیتان و پیتان توی جمهوری گز کردن ، وسط هرم روز ، بوق و دود و کثافت ، به عشق مکث کردن جلوی اون دکه رونامه فروشی جلوی هتل نادری ، ولع مجله - آدینه هنوز بود اون روزا- یا به عشق یه قهوه تلخ و اون سیگار باریک بلندای «ووگ» الیکا که آدم دوست داشت به جای (چس)دود کردن ، تماشا کنه . مشت بی مشت  - «این مباد آن باد» ی درکار نبود ، مثل خانوما می رفتیم «فرید » استیک می خوردیم ، کنار بازماندگان نسل اعتراض و خرده بورژوازی که حالا پر بودند از آرتروز و کلسترول و آب مروارید ، اما هنوز کراوات زده و مانیکور کرده و شق و رق ، بعدش هم که قهوه ، اما اوجش یعنی روز آخر انترنی تینا و الیکا و رویا و باران ،(باران هم بود راستی) ، و اون جادوی دهه چهلی «فرید» و «کافه نادری» که ازش فقط همین تصویرهای مبهم مونده بود و گارسونهای پیر ارمنی . تینا ! ‌تو همیشه نقطه روشن دیدار بودی . تینا یعنی زندگی همیشه پر بود از حادثه و اتفاق و حسهای نایاب . الان دلم تنگ شده که بازتو هی تعریف کنی  هی قهوه بگیریم و هی توی کافه های «کاونت گاردن » یاد کافه نادری کنیم و بگیم عجب ! چقدر زندگی پشت سر ماست .... کافه نادری برای ما این بود :‌نوستالژیای تهرون قدیم ، آرمانهای قدیم ، جوونی های قدیم ، از جنسی متفاوت ، جوری که فرق کنه با قرتی بازی های امثال کافه کلاسیک  فرشته . بعد ما- ما که نه ، یعنی نسل ما -  کافه نادری خودمونو ساختیم :‌نوبت ما که شد ،  پاتوق حرف زدن و خوندن شد کافه شوکا . کمتر سیاسی و بیشتر -مثلا- هنری ، اعتراض از جنسی که اهالی کافه نادری به خوابشون هم نمی دیدن . خبر اعدام و زندان و تبعید و  «از عموهایت سخن می گویم » و «وارطان سخن نگفت » ِ شاملو جاش رو داد به سیال ذهن ، به «سال بلوا» ی معروفی و بحث داغ تئاترهای ناب میرباقری روی صحنه تئاتر شهر ، به اعتراض از راه پوشش و حجاب و سیگار : ترکیبی از  پیشرفت دانسته ها ، و پسرفت آرمانها . زمان تکلیف همه چیز رو روشن کرده بود . اینکه از نادری چی بیرون اومد و از شوکا چی ، حکایت دیگه ایه . حرف من اما سر اون تصویره ، اون فضا ، که حالا به لطف یوتیوب ، باید باور کنم که هنوز هست .

حالا همین بنده که این افاضات رو می کنم ، از گوشه صندلی شکسته و زیرسیگاری های کوچیک و آشغال روی میز کافه های پاریس با ولع عکس می گیرم ، آخر هم ناراحت می مونم که چرا وقت بیشتر نبود تا یه آلبوم از کافه های پاریس درست کنم . اما نمی گم اون موقع که روزهای بین بزرگ شدن و «رفتن»  رو توی کافه کلاسیک و شوکا و فرید و یاس و موفتار ونادری می کُشتیم و آه های بلند می کشیدیم از دست روزگار و هجران و هجرت ، دوربینم کجا بود ؟

 نقل این حرفها نیست ، قضیه نگاهی بود که باید زیر بارون می شستیم ، که دیر شستیم ، خیلی دیر ، خودم رو می گم  . که همین شوکا مگه کم از کافه های پاریسی بود ؟ میز و صندلی لهستانی زپرتی و لنگه به لنگه و جاسیگاری نداشت که داشت . یارعلی و کلاه بره کجکی نداشت که داشت . تازه کتاب داشت ، با مجله های آویزون به طنابی که از بالای سر پیشخوان می گذشت  . عصر پنجشنبه داشت و گردون ، خدا رحمت کنه گردونِ عباس خان معروفی رو ، و ادبستان  آقای سام رو ، که گوربه گور شدنشون شروع راهی بود که سیزده چهارده سال بعد ، عصر پنجشنبه توش سقط شد . بعدها آقای سام رو توی لندن شناختم ،باورش نمی شد شماره آخر ادبستان رو همراهم آورده باشم انگلیس ، دیوانگی هم حدی داره . ادبستان از جنس بقیه نبود ، رسمی بود و ثقیل ، اصلا حال و هوای اونهای دیگه رو نداشت ، اما من دوستش داشتم برا سخنرانی تودیع مهاجرانی و خاتمی و آدمهای فرهنگستان  و اون فضاها، بخاطر تک و توک داستانهای معرکه ،  یادمه شونزده سالم بود که  شیدای داستان کوتاه «عطر یاس» حسن بنی عامری شدم توی ادبستان ، نابغه ای بود  ، بعدها معروف شد و صاحب کتاب . اون روزا من فکر می کردم دستی از غیب باید در کار بوده باشه  که فضای این قصه - و لعنتی ، لحنش -  اونقدر نزدیک بود به فضای یک قصه مزخرفی که خودم نوشته بودم  ، فکر کرده بودم باید برم پیداش کنم این آدمو و بهش بگم که ما تله پاتی داریم .  لابد آقای سام همین چیزها رو شنید که برام نوشت بعدها «با همین شیدایی ها که دارید ، بمانید » . آقای سام البته از جنسی بود متفاوت ، مومن و عارف مسلک ، و محترم و مهربان ، از آن اهالی سیاست که  که از فرط درویشی شاید ،‌همان سال ۷۰ ادبستان رو بوسید و رفت با زن و بچه ش مقیم لندن شد .

اینطوریه ، توی کله م هر قصه ای ختم می شه یا به یک مجله یا به آدمهای «قلمی » . حتی کافه ها . شوکا درسته که جای قرتی بازی هم بود ، اما جادوش مال اون مجله ها بود ، مال اون کتابا ، مال اون بحثهای بی نتیجه و اسپرسو با طعم یاس فلسفی و حیرانی عارفانه . شوکا گیرم که زیادی هنری و آرتزی بود برای ذائقه من که بلانسبت موجود گهی بودم در آن روزگاران ، آراسته به اکمل کمالات و شئونات و وجنات بی شمار اخلاقی ، در غایت بلاهت.  اما شوکا تنها کافه ای بود توی تهرون ، که می شد «تنهایی» رفت توش نشست و چیزکی نوشت ، بی که کسی مزاحمت بشه . دلم از این می سوزه که از یه روزی ، به دلیلی که خودم می دونم ،  دیگه نرفتم شوکا ، اصلا نرفتم گاندی  . دیگه نرفتم تاچند سال بعد ،  سال ۲۰۰۵، آخرین باری که به ایران برگشتم ، این بار مسافری که اومده بود از شوکا عکس بگیره و حاجی کرگدن معروف رو ببینه بعد از دوسال ، و بعد بدو بدو بره تا ماشین جریمه نشده ،  تند و با عجله و بی آداب ِ دیدار  . حالا اینا روگفتم که بگم  شوکا هنوز هست . آی  اونایی که ایرانین !‌بی تا !‌عزیز! هنوزم اون خبرا هست ؟ حتی کافه کلاسیک هم با اون همه خاطره و آمبیانس و جادو ، شوکا نمی شه . جان َ عزیزت یه سر برو یه فاتحه بخون برای جوانی ِ کج و کوله و اجق وجق این رفیقت که ناگهان در مکاشفه ای شهودی ، بعد از سه سال امروز  - یکهو- کشف کرد که چرا عاشق کافه نیوز  بود در بریتانیای کبیر : چون شوکایی بود برای خودش ، با آن روزنامه ها و مجله ها و زیر سیگاری ها . چرا قبلا نفهمیده بودم ؟ یکبار هم با پرستو توی بالکن شوکا بودیم ،‌‌عکاس فیگارو اومده بود بر ِ دل ما . پرستو!. یادته چقدر ترسیدیم که نکنه صورتمون بیفته تو عکساش؟، یادته عکسای سیاه سفید خود یارعلی خان مقدم رو ؟ کارنامه هم که به رحمت خدا رفت با اون کاغذای زبر قهوه ایش . اون روزا هنوز کافه بارون نشده بود شهر ، هنوز کافه عکس حتی نیومده بود ، استاد و دوست  ِ یگانه ، آقای صفا !‌یادتونه کافه عکس رو ؟یا اون کافه رستوران قدیمیه توی ایرانشهر که خدا بود و  شما نشونم دادید ، به ماشین زمان می مونست که آدمو ببره پرت کنه توی دهه چهل ، اسمش چی بود راستی ؟
الیکا ! یادته «کلبه  » رو ، «جزایری » رو ، و اون سنت کافه رفتن های درد دلی که توی تصویرش همیشه یه جعبه سفید «ووگ» نشسته کنار انگشتر دونگینه معروف تو . و از همه اینها که بگذریم ،  استاد مندنی پور َ شرق بنفشه ی اون روزها ! من توی شوکا بود که فهمیدم نویسنده کلافه و محبوبم -با آن نثر بیش از حد آشنا- ، یک کار دیگه هم کرده که آرزوی اول و آخر زندگی بنده حقیر بود : داشتن یک مجله . توی شوکا بود که من اولین بار عکس سیاه و سفید جنابعالی را هم دیدم با آن زلف بلند . و توی شوکا بود که تصمیم گرفتم که میان رمانها و کارهای آن روزها ، منیروی عزیز و مندنی پور را از همه بیشتر دوست دارم ، و توی شوکا بود که بنده شدم مشتری « عصر پنجشنبه » ای که همین چند هفته پیش دارش زدند و با چه سختی ایمیلتان زدم ، انگار که بخوام تسلیت بگم . کم هم از تسلیت نیست ،ما که دست کم می دونیم از دست دادن عزیز بر چند نوع است . اما به قول فرنگی ها «یو نو وات ؟» یه حرفی داره آوینی که من عاشقشم ، می گه «هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت » . من تا خبر توقیف هر مجله ای رو شنیدم ، یاد این حرف آوینی افتادم . شاید عصر پنجشنبه هم به وقت رفت ، قبل از اینکه مثله ش کنند . این هم یه جور نگاهه به قضیه . همیشه هم زنده می مونه ، اصلا کلمه وقتی نشست رو کاغذ ، و وقتی «خونده» شد ، دیگه ابدی می شه . نسخه های عصر پنجشنبه هم کاغذاش زرد می شن ،  چه و چه ، اما برا اونایی که می خوندنش که نمی میره هیچوقت .  

اینهم از بهانه این هذیان ناتمام ،  فیلم شوکا و نطق یارعلی خان که همچی یه هوا هم حس برش داشته و منتقد هم شده : «رضا قاسمی؟ ، ای ، بَ----د نیست ..» . اوکی ، یارعلی مقدمه دیگه . نصف استیلش به همین اداهاش بود . صندلی های بیرونو جمع کردن ، اما مردم روی لبه بالکن نشستن و می پلکن . یارعلی در حال هم زدن شکر توی قهوه مشتری میاد بیرون ، و من یادم می افته که اینجوری قهوه سرو می کرد . عالمی بود عالم شوکا ، دنیایی بود خودمونی و قهوه خونه ای و لاتی و پاریسی و گنده گوزی و روشنفکری - به عبارتی شاید ، تمام قصه روشنفکری روزگار ما . ا


 
http://www.youtube.com/watch?v=qY3jBYjNxLg&feature=related

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 10:5  توسط بی تا  |