هشتاد و شش
« حَوِّل حالی » به هر حالی
پانگاشت یکم: چهارشنبه سوری هشتاد و شش برای من می مانِست به خاک و خون و خمپاره، صورتک آدم هایی که گوش تا گوش شکاف خورده بود و از شکاف شان، احشا سرخ ِ سرخ، بر آمده بود و خون می جهید و هر آن ترسی که سال ها از بخیه زدن در دل ات لانه کرده بود محو می کرد، آن قدر که در آن معرکه نه شماره ی نخ بخیه اهمیت می داشت و نه جنس اش و نه حتا صافی شکل اش که سر بلند می کردی و سنگر بعدی، جراحت بعدی... حالا می فهمم چرا می گویند کارْ بلدی ِ دست ِ نسل ِ پزشکان جنگ دیگر تکرار نمی شود، آن قدر که بی هراس ِ ظاهر و معنا، میانه ی هنگامه ها، شکافتند و بریدند و دوختند...
من امسال عیدانه ی کاملن متفاوتی را تجربه می کنم. هفتم، نهم، یازدهم و سیزدهم ِ تعطیلات، کشیک ام و انترنی هنوز سیّاره ی دیگری ست ..
پانگاشت دوم: « رنج های و ِرتر ِ جوان » نوشته ی یوهان ولفگانگ فون گوته و ترجمه ی محمود حدّادی از کلاسیک های غِنایی ِ تاریخ ادبیات جهان است که با متنی ثقیلْ ادبی و با سبکی نامه نگارانه قصه ی عشق ِ ورتر جوان به زنی شوهر دار را در قرن هجدهم میلادی وا می گوید که در نهایت به فناء ِ خودخواسته ی ورتر می انجامد. متن کتاب زیاده ظریف و زیاده سانتیمانتال است. « توماس مان » در مقدمه ی یادداشتی که بر ظرایف ِ سانتیمانتالیسم همین اثر نگاشته، می نویسد: « رنج های ورتر جوان، رمانی در قالب مجموعه ای از نامه، بزرگ ترین، پردامنه ترین و جنجالی ترین موفقیتی بود که گوته ی نویسنده در سراسر عمر به خود دید. این حقوق دان ِ فرانکفورتی بیست و چهار سال بیش تر نداشت که این اثر کم حجم و محدود به دنیای جوانی و تا به حد ّ ِ انفجار پر احساس را نوشت ... » .. ترجمه ی کتاب علا رغم آن که با پی نوشت های کارگشا و نغز ِ فراوان همراه است، چرخ دنده ای در ذهن می غلتد ...
پانگاشت سوم: کافه آنتراکت به مدیریت لیلای حاتمی متفاوت ترین کافه ای ست که من در قریب به ربع قرن زندگی به چشم دیده ام. میز و صندلی های قدیمی ِ خانگی، ویترین هایی سراسر اصالت ِ زیرخاکی، کتاب خانه ای پر از قدیم ترین شماره های مجله ی « فیلم »، « حرفه ی هنرمند »، دیوان اشعار شاعران معاصر و برخی آثار ترجمه ی خود خانم حاتمی، دستگاه ِ آوازه خوانی که توی مشتری صدای اش را انتخاب می کنی و سینمایی که جمعه ها دوازده تا دو و سه شنبه ها چهار تا شش، فیلم ِ کارگردان های فیلمْ اوّلی ِ داخلی را با توافق قبلی برای عده ای معدود نمایش می دهد. کافه آنتراکت اگر در خیابان جمهوری نبود - که البته شدیدن اعتقاد دارم نیم از ابهت اش را مدیون طبقه ی دوم ِ سینما جمهوری بودن اش، در قلب خیابان جمهوری است - و خیابان جمهوری اگر در محدوده ی طرح ترافیک نبود به رفتن هر روزه می ارزید..
تاریخ می زنم،
برای آخرین بار
به نام ِ حادثه ی هشتاد و شش
و یاد یکْ یک ِ وقایع اتّفاقیه اش
۲۹ / ۱۲ / ۱۳۸۶
