The Suspended Step of the Stork
« ای کاش اشرف، پسر بود. »
رضا شاه پهلوی
---
یکی چند سکانس از آخرین کشیک فروردین ماه:
سکانس یکم: مریض ِ ما یک خانم جوان ِ شوهر دار ِ بیست و شش ساله، سفید ِ یخچالی با موهای « های لایت » ِ طلایی، نسبتن قد بلند با اندامی کم و بیش تو پر با شکایت درد شکمی و مشکوک به یا آپاندیسیت یا هموراژیک سیست ِ تخمدان یا ای.پی ( Ectopic Pregnancy ). شوهر - سعید - تو مایه های سنی خودش، خفه و چپه در احساس مسئولیت، جِنتلمنْ نمایی که به انتهای « اِوا »ئیّت ِ طیف میل می کند. مریض را طب اورژانس دیده ( هم انترن شان و هم رزیدنت شان ) و بنا به صلاحدید هم برای اش ویزیت جراحی اُردر کرده اند و هم زنان. من ِ انترن جراحی بعد از هیستوری گرفتن ِ مرسوم باید برای اش سوند فولی تعبیه کنم ( که کم و بیش در شوک است ) وانگهی ارشدم را خبر کنم، هیستوری هم مشتمل بر یک سری سوالات ِ زیاده روتین :
من: آخرین پریودتان کی بود؟
مریض: سعید! ( با یک صدای لوس کشدار نازک زنانه که تعبیر به خواستنی بودن می شود ) من کی پریود شدم بار آخری؟
سعید: اوووووووم ( در فاز تفکر ) یادم نیست همکارتون ( طب اورژانس ) هم ازم پرسید یادم نیومد متاسفانه، ولی سیزده پاک بود، اینو مطمئنم...
و بعد از کلی شورا در حالت فشردن دست مبارک هم و لبخند و چندش، روز نهم فروردین را به عنوان اِل.اِم.پی (Last Menstrual Period ) ِ خانم اعلام می کنند.
حالا بماند چه بلایی سر گذاشتن یک سوند فولی بر ما نازل کرد و جیغ و داد - این بار با صدای بچگانه - و حتا قبل از آن که سوند به تن اش بخورد که: « سعید نمی خوام، سعید منو ببر پارس، سعید درد دارم، سعید بگو برن گم شن، سعید دستمو بگیر و الخ »
رزیدنت ما می آید و یک سری سوالاتی ازشان می کند که توش روز آخر پریود هم هست و علارغم اجماع ِ یک ربع ِ ساعت قبل، باز همان سناریوی رمانتیک سیزده بدر را تکرار می کنند و باز به توافق ِ نُه فروردین می رسند و ما را به خیر و ایشان را به سلامت ...
نوبت به انترن ِ زنان که می رسد - انترن زنان پسری ست از سعید به مراتب قدبلندتر و خوش قیافه تر - ناگه گویی که سعید را برق گرفته باشد، با چونان سَبُعیّتی به همکار انترن ما حمله ور می شود که مپرس، که چه؟ که « مرتیکه ی --س کش به تو چه زن من کی بار آخر پریود شده » و غیرت، خونی در رگ های سعید دوانیده که هر سه نگهبان اورژانس هم از پس اش بر نمی آیند و کار آن قدر بالا می گیرد که پلیس مستقر در بیمارستان، سعید و دو برادرش را با گاز اشک آور متفرق می کند... این جا شهر آرا، تهران، صدای جمهوری اسلامی ایران، از بتادین واضح تر بوی سوخته ی ناموس به مشام می خورد، این جا همین ملت، ناموس ِ همسایه را هم سفره صرف می کنند، اما ناموس خودشان را چونان در لواش کیپ می کنند که دندانگیر ِ ذائقه ی خودشان باشد و بس. این جا چشم های من از گاز اشک آور دیشب هنوز در رنج است، این جا حلق من از تلخی دیشب هنوز در سوز است، این جا شهر آرا، تهران، صدای جمهوری اسلامی ایران.
سکانس دوم: اورژانس از هفت ِ شب تا سه بامداد منفجر می شود، چرا؟ چون طرف صبحگاهان از خواب برخاسته با درد شکمی مثلن، تن در می دهد به تجویزات خانگی و محلی از جنس ِ عرق نعناع و گل گاو زبان و نارنج و چه و چه... درد، میل ِ به غروب بهتر که نشده هیچ، رو به وخامت هم گذاشته، اما تا ریشه در آب است، امید ثمری هست، این بار چای داغ، نبات داغ هم به نُسَخ ِ خانگی اضافه می شوند و وقتی حوالی شامگاه خیال آسودیم که افاقه ای در کار نیست یادمان می افتد که گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست، که رزیدنت از دوازده شب تا شش صبح پیک ِ آپاندیسیت عمل کردن اش است، که در اورژانس، توی اتاق معاینه ی همین بیماران عزیز، gas passing در انواع و اقسامی از طعم ها - متنوع تر از آدامس های اکسترا - هوش از سر می رباید. گَس پَسینگ با طعم « مینت » ، با طعم انواعی از « مِلون » ها، با طعم بهاره ی « سْترابری » ...
سکانس سوم: رزیدنت ِ سال یک زنان را سه ی نصفه شب از زیر سنگ پیج می کنند که خانم دکتر مشاوره ی اورژانس زنان دارید. بیمار یک پیرزن هشتاد و یک ساله ست با شکم حاد جراحی. کارد بزنی خون خانم دکتر زنان در نمی آید، فریاد وسط ایستگاه پرستاری که: « من باید توی زنی که سی سال است از زنانگی افتاده این وقت شب چی رو « رول اَوت » کنم؟ HCG درخواست کنم واسه ای.پی؟ آتروفی، توش کنم، انگورک ِ مول ببینم یا چی؟ اورژانس زنانگی ش چی بوده »، می گویم عصبانی نشوید، رول اوت ِ پی.آی.دی ست (Pelvic Inflammatory Disease) و بس. پرونده را پرت می کند تو روی من روی کابینت استیشن پرستاری ...
سکانس چهارم: دکتر جیم، هفت صبح ِ جمعه، از پس یک کشیک بیست و چهار ساعته می آید راند. سراغ U/A ِ فلان بیمار را می گیرد که می گویم ادرارش نمی آید، فریاد که « تا U/A ِ مریض نیاد آف تون نمی کنم، هیچ کدومتون رو، فقط بلدین در رین، سوند میذاشتی، دیورتیک می دادی ». می گویم: « اوکی، الان سوند میذارم » ، می گوید: « نه، وای می ایستی تا خودش ادرار کنه »، قصه را با پیامک به پاویون مخابره می کنم. مریم جان یک « دَنِت »* ِ توت فرنگی می خرد و می آورد برای من که گذر زمان را کم تر بفهمم و خودش می رود پاویون به صرف چُرت. صبح جمعه تمام « این باکس » ِ موبایل ِ من پر می شود از پیامک های دوست های خسته ی پُست کشیک پاویون نشین ام که آف نمی شوند مگر « زمزم » ِ بیمار بجوشد:
« جیش کرد؟ »
« بی تایی، خودت برو جاش جیش کن، کی می فهمه؟ »
سه ربع بعد:
« خبر مرگ اش، شاشید؟ »
یک ساعت و نیم بعد:
« گایید ما رو، شاشید؟ »
مریض ادرار نکرد، اما دکتر جیم هشت و پنجاه و پنج دقیقه، با یک لبخند رضایت و یک نصفه ی کلوچه من و ما را آف کرد...
بی تا - بیست و نهم و سی ام فروردین ماه هشتاد و هفت
---
* دَنِت : از محصولات هله هوله ای ِ اخیر ِ سوپرهای دریانی ِ محلی در انواعی از طعم های توت فرنگی، شکلاتی و الخ. می توانید در یخچال بگذارید و شُل اش را صرف کنید، در فریزر بگذارید و بستنی اش را نوش جان کنید یا در مایکروفر گرم اش کنید و پودینگ اش را میل کنید...
