تبليغاتX
پنجره

پنجره

The Suspended Step of the Stork

 

« ای کاش اشرف، پسر بود. »

رضا شاه پهلوی

---

یکی چند سکانس از آخرین کشیک فروردین ماه:

سکانس یکم: مریض ِ ما یک خانم جوان ِ شوهر دار ِ بیست و شش ساله، سفید ِ یخچالی با موهای « های لایت » ِ طلایی، نسبتن قد بلند با اندامی کم و بیش تو پر با شکایت درد شکمی و مشکوک به یا آپاندیسیت یا هموراژیک سیست ِ تخمدان یا ای.پی ( Ectopic Pregnancy ). شوهر - سعید - تو مایه های سنی خودش، خفه و چپه در احساس مسئولیت، جِنتلمنْ نمایی که به انتهای « اِوا »ئیّت ِ طیف میل می کند. مریض را طب اورژانس دیده ( هم انترن شان و هم رزیدنت شان ) و بنا به صلاحدید هم برای اش ویزیت جراحی اُردر کرده اند و هم زنان. من ِ انترن جراحی بعد از هیستوری گرفتن ِ مرسوم باید برای اش سوند فولی تعبیه کنم ( که کم و بیش در شوک است ) وانگهی ارشدم را خبر کنم، هیستوری هم مشتمل بر یک سری سوالات ِ زیاده روتین :

من: آخرین پریودتان کی بود؟

مریض: سعید! ( با یک صدای لوس کشدار نازک زنانه که تعبیر به خواستنی بودن می شود ) من کی پریود شدم بار آخری؟

سعید: اوووووووم ( در فاز تفکر ) یادم نیست همکارتون ( طب اورژانس ) هم ازم پرسید یادم نیومد متاسفانه، ولی سیزده پاک بود، اینو مطمئنم...

و بعد از کلی شورا در حالت فشردن دست مبارک هم و لبخند و چندش، روز نهم فروردین را به عنوان اِل.اِم.پی (Last Menstrual Period ) ِ خانم اعلام می کنند.

حالا بماند چه بلایی سر گذاشتن یک سوند فولی بر ما نازل کرد و جیغ و داد - این بار با صدای بچگانه - و حتا قبل از آن که سوند به تن اش بخورد که: « سعید نمی خوام، سعید منو ببر پارس، سعید درد دارم، سعید بگو برن گم شن، سعید دستمو بگیر و الخ »

رزیدنت ما می آید و  یک سری سوالاتی ازشان می کند که توش روز آخر پریود هم هست و علارغم اجماع ِ یک ربع ِ ساعت قبل، باز همان سناریوی رمانتیک سیزده بدر را تکرار می کنند و باز به توافق ِ نُه فروردین می رسند و ما را به خیر و ایشان را به سلامت ...

نوبت به انترن ِ زنان که می رسد - انترن زنان پسری ست از سعید به مراتب  قدبلندتر و خوش قیافه تر - ناگه گویی که سعید را برق گرفته باشد، با چونان سَبُعیّتی به همکار انترن ما حمله ور می شود که مپرس، که چه؟ که « مرتیکه ی --س کش به تو چه زن من کی بار آخر پریود شده » و غیرت، خونی در رگ های سعید دوانیده که هر سه نگهبان اورژانس هم از پس اش بر نمی آیند و کار آن قدر بالا می گیرد که پلیس مستقر در بیمارستان، سعید و دو برادرش را با گاز اشک آور متفرق می کند... این جا شهر آرا، تهران، صدای جمهوری اسلامی ایران، از بتادین واضح تر بوی سوخته ی ناموس به مشام می خورد، این جا همین ملت، ناموس ِ همسایه را هم سفره صرف می کنند، اما ناموس خودشان را چونان در لواش کیپ می کنند که دندانگیر ِ ذائقه ی خودشان باشد و بس. این جا چشم های من از گاز اشک آور دیشب هنوز در رنج است، این جا حلق من از تلخی دیشب هنوز در سوز است، این جا شهر آرا، تهران، صدای جمهوری اسلامی ایران.

 سکانس دوم: اورژانس از هفت ِ شب تا سه بامداد منفجر می شود، چرا؟ چون طرف صبحگاهان از خواب برخاسته با درد شکمی مثلن، تن در می دهد به تجویزات خانگی و محلی از جنس ِ عرق نعناع و گل گاو زبان و نارنج و چه و چه... درد، میل ِ به غروب بهتر که نشده هیچ، رو به وخامت هم گذاشته، اما تا ریشه در آب است، امید ثمری هست، این بار چای داغ، نبات داغ هم به نُسَخ ِ خانگی اضافه می شوند و وقتی حوالی شامگاه خیال آسودیم که افاقه ای در کار نیست یادمان می افتد که گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست، که رزیدنت از دوازده شب تا شش صبح پیک ِ آپاندیسیت عمل کردن اش است، که در اورژانس، توی اتاق معاینه ی همین بیماران عزیز، gas passing در انواع و اقسامی از طعم ها - متنوع تر از آدامس های اکسترا -  هوش از سر می رباید. گَس پَسینگ با طعم « مینت » ، با طعم انواعی از « مِلون » ها، با طعم بهاره ی « سْترابری » ...

سکانس سوم: رزیدنت ِ سال یک زنان را سه ی نصفه شب از زیر سنگ پیج می کنند که خانم دکتر مشاوره ی اورژانس زنان دارید. بیمار یک پیرزن هشتاد و یک ساله ست با شکم حاد جراحی. کارد بزنی خون خانم دکتر زنان در نمی آید، فریاد وسط ایستگاه پرستاری که: « من باید توی زنی که سی سال است از زنانگی افتاده این وقت شب چی رو « رول اَوت » کنم؟ HCG درخواست کنم واسه ای.پی؟ آتروفی، توش کنم، انگورک ِ مول ببینم یا چی؟ اورژانس زنانگی ش چی بوده »، می گویم عصبانی نشوید، رول اوت ِ پی.آی.دی ست (Pelvic Inflammatory Disease) و بس. پرونده را پرت می کند تو روی من روی کابینت استیشن پرستاری ...

سکانس چهارم: دکتر جیم، هفت صبح ِ جمعه، از پس یک کشیک بیست و چهار ساعته می آید راند. سراغ U/A ِ فلان بیمار را می گیرد که می گویم ادرارش نمی آید، فریاد که « تا U/A ِ مریض نیاد آف تون نمی کنم، هیچ کدومتون رو، فقط بلدین در رین، سوند میذاشتی، دیورتیک می دادی ». می گویم: « اوکی، الان سوند میذارم » ، می گوید: « نه، وای می ایستی تا خودش ادرار کنه »، قصه را با پیامک به پاویون مخابره می کنم. مریم جان یک « دَنِت »* ِ توت فرنگی می خرد و می آورد برای من که گذر زمان را کم تر بفهمم و خودش می رود پاویون به صرف چُرت. صبح جمعه تمام « این باکس » ِ موبایل ِ من پر می شود از پیامک های دوست های خسته ی پُست کشیک پاویون نشین ام که آف نمی شوند مگر « زمزم » ِ بیمار بجوشد:

« جیش کرد؟ »

 « بی تایی، خودت برو جاش جیش کن، کی می فهمه؟ »

سه ربع بعد:

« خبر مرگ اش، شاشید؟ »

یک ساعت و نیم بعد:

« گایید ما رو، شاشید؟ »

مریض ادرار نکرد، اما دکتر جیم هشت و پنجاه و پنج دقیقه، با یک لبخند رضایت و یک نصفه ی کلوچه من و ما را آف کرد...

بی تا - بیست و نهم و سی ام فروردین ماه هشتاد و هفت

---

* دَنِت : از محصولات هله هوله ای ِ اخیر ِ سوپرهای دریانی ِ محلی در انواعی از طعم های توت فرنگی، شکلاتی و الخ. می توانید در یخچال بگذارید و شُل اش را صرف کنید، در فریزر بگذارید و بستنی اش را نوش جان کنید یا در مایکروفر گرم اش کنید و پودینگ اش را میل کنید...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:33  توسط بی تا  | 

دل ام اون جاست هنوز

 

میگن قناری همه شب منتظر می مونه

سحر که از راه می رسه یه نفس می خونه ...

پانگاشت یکم: بعد از این یکی کشیک آخری م رسمن ساعات فیزیولوژیک تن ام ناکوک شد، تو گویی مسافر ِ « ترانس آتلانتیک » که به مام میهن سفر می کند و مرده درد ِ « جِت لَگ »، روزهای ابتدایی ِ سفرش را حرام می کند. که دو تای مان باید یک بخش هشتاد و هشت تختخوابی را سوند فولی می گذاشتیم، سوند مَعدی ایضن و انواعی از پانسمان، از پانسمان الکلی ِ یک پای گانگرنه ی زغالی تا پانسمان ِ جیوه به علت ِ سوختگی ِ الکتریکی ِ درجه ی چهار تا آزارنده ترین شان که پانسمان گانگرن ِ فورنیه ی مردی بود افغانی، که تو انگار کن شومبول - تو بخوان آلت تناسلی - ش را پوست کنده باشند کانّه اطلس ِ لخت ِ زوبوتا به گاه ِ آموزش عضلات کرماستر و شبکه ی وریدی پَمپینیفورم و ما یتعلق به و قدرت ِ خدا اُردر ِ بالای سر مریض هم این باشد: تعویض پانسمان، تی.دی.اِس - سه مرتبه در روز - توسط انترن « محترم » ِ کشیک که کی بود می خوند: « ای جان ِ جان ِ جانان، تو جان ِ جان ِ جانی »، به وقت تعویض پانسمان به خودم می گویم: « الله اکبر، که « ایز ِنت ایت سو سورپرایزینگ » که اولین کانتَکت ِ تاریخی ِ من با یک آلت مردانه، باید منظره ی یکّه ی شومبول ِ به این باشکوهی باشد که گفتنی خداوندگار ِ سخن : « لا یُکَلِّفُ الله نفساً الّا وُسْعَها »... تا چک ِ علایم حیاتی ِ مریض های پُست آپ - بعد از عمل - هر نیم ساعت یک بار باز هم توسط همان انترن مادرمرده ی « محترم » ِ کشیک و تا فیزیوتراپی قفسه ی سینه - تو بخوان یکی چند مشت و مال ِ جانانه به پشت مریض - که از یک همراه ِ اُمّی هم بر می آید، این بار هم توسط همان انترن ِ بی صاحب ِ « محترم » ِ کشیک و تا این دمادم صبح که یک به یک ِ مریض ها آن قدری با ما خودمانی شده بودند که سفارش لگن و دمپایی هم بهمان می دادند...

پانگاشت دوم: اِم.اِس مرض دختران جوان تحصیل کرده ست که یار پنجم ِ این یکی کشیک آخری ِ ما، عزیزی بود مبتلا به اِم.اِس که به حقّ تا دوی بعد از ظهر بیش تر نمی ایستد تا مباد اِسترسور ِ نابه جایی، مرض اش را شعله ور سازد. این سومین مورد ِ اِم.اِس در این کم تر از یک ماهه ی اخیر بود که به گوش ام خورد. بعد از آن زیباترین هم کلاسی مان که شنیدن خبر مرض اش برق از سرم پراند، تا آن یکی آشنای سال بالایی که همگان شاهد یکی از حملات اش توی یکی از اتاق های لِیبر - پیش از زایمان - ِ بیمارستان اکبرآبادی بودند تا این یکی تازه رفیقی که همه بی کوچکترین غرولند ِ حتّا تلویحی، جور ِ کم کاری ش را می کِشند، که هر یک از ما به راحتی می توانستیم آن دختر باشیم ...

پانگاشت سوم: توی اتاق ما در پاویون هر شب یکی دی.جِی است و این دی.جِی بودن نه فقط به معنای حقّ ِ انتخاب موسیقی ست که « باید » ِ مسئولیت ِ پذیرایی ِ نیمه شبان هم... شب هایی که مریم جان دی.جی می شود موزیک توی مایه های برای من غریب ِ « نیو اِیج » است و پذیرایی هم چیپس ِ نابود ِ تا ته ِ مغز سوزاننده ی فلفل و یکی از این نکتارهای سن ایچ، شب هایی که رعنا جان دی.جی است - از جمله این شب آخری - موزیک تو مایه های بزم هایده و گلپاست و پذیرایی هم از جنس ماست میوه ای ِ هلوی کاله.

« دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن ، فایده نداره، نداره .... دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره، نداره .... وقتی اِی دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار .... وقتی ای دل به چشمون ِ غزل خون می رسی خودتو نگه دار ... »

حالا با این حال و هوا کی نصف شبی اورژانس بی صاحب ِ شب جمعه را در یابد، الله اعلم ...

پانگاشت چهارم: مریض های درمانگاه با مریم جان جِنِرالی « فیل هُم » اَند، آن قدر که بلااستثنا اگر مشکل ِ ص*کصی داشته باشند، انتخاب اول شان برای مشاوره همین مریم جان است. مریض آمده با فیستول مقعدی و آن قدری از مردانگی برای اش مانده که اظهار می دارد: « به وقت نزدیکی، ترشحات فیستول ام به میزان قابل ملاحظه ای افزایش می یابد و خانم ام چندش اش می شود و به من بگویید چه کنم ».. توی دل ام می گویم حالا شما اگر دو روز تا بهبود فیستول مقعدی تان، دم ِ قضیه را تو بگیرید از مردی نمی افتید که استاد ما به ایشان پیش نهاد می دهند تا فیصله ی ماجرا با لباس زیر عملیات را پی گیری کنند، مریض گویی که مجاب نشده باشد در محضر استاد خیلی جدی رو به مریم جان می گوید که : « خانوم دکتر نظر شما چیه ؟! »

پانگاشت پنجم: به دلیل غیبت از جشنواره ی فیلم فجر ِ زمستان هشتاد و شش به تقصیر ِ آزمون ِ « آن روزها » جامع ِ پره انترنی، هم « به همین سادگی » ِ آقای میرکریمی را دیدم و هم « زن ِ دوم » ِ سیروس الوند را... « به همین سادگی » فیلمی که به قول دوستی نهایت با چهارصدهزار ریال هزینه، آن هم فقط بابت شارژ کردن ِ دوربین های فیلم برداری، با استقبال هیئت داوران مواجه شده بود را با نیم ساعت تاخیر پی گرفتیم، از مرز دغدغه های زنی که بعد از ازدواج رسوب می کند، آن قدر که زنانگی را و شعر را و شعور را فراموش می کند و قربانی ِ پُخت و رُفت و شُست ِ خانواده می شود به اسم خاکستر عشق، گذر کرده ام که قوین معتقدم زن ایرانی و حتا دختر جوان ایرانی یک جایی ش عمیقن می لنگد که به قول ایرج پزشکزاد : « زنان را از آن نام ناید بلند .... که پیوسته در خوردن و خفتن اند ... »... امّا « زن دوم » ِ آقای الوند فیلمی سراسر کلیشه، مملو از معجزاتی که فقط به باور ِ مشرقی می نشینند، چرت اما به شدت چسبناک...

بی تا - یکی از همین روزها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط بی تا  | 

من می خوام به خونه ی خدا برم

 

ساعتْ حول و حوش دوازده شب، آخرین راند ِ روز با رزیدنت های کشیک ِ شب به نیت ِ آماده کردن ِ جسمی و روحی ِ بیمارانی که فردا عازم اطاق عمل اند - تو بخوان preoperative preparation - که چه بخورند و چه نخورند و از کجا دل و روده و سر و گردن شان باز می شود و با چند تا بخیه بسته می شود و چه قدر زیر چاقوی جراحی معطل می مانند و انعقاد کلام به صدای چیفْ رزیدنت که « توکل به خدا » - خدایی که شب عمل جراحی مصلحت است باور ِ حضورش را زورکی هم که شده قورت بدهیم - ، بخشْ سوت و کور، تنها صدای هایده هر از وهله ای، پنج، شِش اتاق در میان از تلفن همراه ِ همراهان ِ تک و توکی از مریض ها طنین می اندازد: « شبا همش به مِیخونه میرم من ... سراغ می و پیمونه میرم من .. » که هایده را همه دوست دارند، تنی چند از بیماران و همراهان شان هم کتاب دعا در دست بی پناهی شان را پناه می دهند، توی این راند ِ شبانه شعور ِ « مرگْ آگاهی » در اوج است، این جا فاصله ی مویی ِ حیات و مَمات مثل اسلاید از تختی به تخت دیگر جلوی چشم هات ورق می خورند و رژه می روند... آدم تا ته زندگی آرزو برای پردازش خیال دارد، آدم تا ته زندگی « unfinished business » برای سامان دادن دارد، آدم تا ته زندگی « apollo project » برای هوا کردن دارد که آدم تا ته زندگی، زندگی برای زندگی کردن دارد، تلخی ِ قصّه هنگامه ای ست که برای آدم آواز کنند: رخت ها را بکَنیم، « ته » در یک قدمی ست...

بی تا - نوزدهم و بیستم فروردین ماه ِ هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 22:37  توسط بی تا  | 

ای بادهای سرد مخالف، منم درخت

 

نگاشت: ما همه خوبیم.

پانگاشت یکم: نه که یادم رفته باشد که یک ماه و اندی پیش سرنشین ِ نیمکت های استاژری بودم، باز هم نه که حَسَب ِ عادت ِ به خون نشسته ی جهان سومی م « جاج بوک س بای دِر کاو ِر »، که لیبرالْ مَنِشانه اعتقاد دارم - حداقل به کَفتار ِ گفتار - که مرزهای قضاوت را روی جغرافیای ذهن، نه نابود بَل باید تَنگ کرد، کاَنّه فضای ِماهی ِ گلی توی تُنگ ِ بلور. با این وجود جا دارد از پدیده ی بخش های بیمارستان در سال هشتاد و هفت هم یاد کرده باشم که همانا « کاکل ِ فندقی ِ استاژری » ست: صورتی را در ذهن زنده کنید که در شمالی ترین کرانه اش درست از ناحیه ی رُستنگاه مو، یک ستون ِ پفکی ِ مو به ارتفاع ِ ۱۸ سانتی متر ِ آب قد علم کرده باشد و این یک ستون، قلمرو ِ طیف رنگ قهوه ای ِ خلقت را به مدد تکنیک « های لایت » نمایان باشد، از فندقی تا چوب گردویی تا نسکافه ای تا قهوه ای ِ « مِلِنا » یی - مدفوع قیری آغشته به خون - . وانگهی صاحب کاکل فوق الذکر یک چهره ی معصوم ِ زاده به سنه ی شصت و پنج هجری شمسی ست، ملبس به یک روپوش ِ سفید ِ زیاده فشرده ی بدن نمای تقریبن بدون آستین، تو گویی این روپوش سفید پزشکی با همه ی حرمت ِ ننوشته اش را همان می بیند که مانتوی اجباری ِ قانون ِ وحش ِ پوشش جمهوری اسلامی را... درد من محو شدن تدریجی ِ به حقّ ِ هویّت ِ همیشه التقاطی ِ موروثی ِ « نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی » مان نیست، نَقل ِ فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی هم نیست که ضجّه بر سر گم شدن فلسفه هایی ست که معنای مادّه اند و این، همه ی بهانه است... قیافه ها آن قدر « exotic » که رفیق ِ عزیزی م که در تساهل و تسامح رو دست ندارد بر خود می بیند ایشان را به یک تذکر « فرندلی » گوشمالی دهد...

پانگاشت دوم: حوالی ظهر یک تُک پا رفتم برای شب کشیک از سوپر دریانی ِ محله ی بیمارستان مان خرت و پرت بگیرم که ناگه فشاری بی سابقه را روی کتف چپ ام احساس کردم، دست ام در آستانه ی کنده شدن از تنه م بود که دیدم کیف ام تَرک ِ موتور دارد از من دور می شود. یکی چند تا چثه جیغ زدم که « دزد، دزد » و همین که احدی محل نداد رفتم برای فروشنده ی سوپر زار زدم که « بهارم رفت، عشق ام مُرد ... »، موبایل ام رفت، گواهینامه ام، کارت ماشین ام، بیمه ی شخص ثالث و بدنه ام، کارت المثنای دانشجویی م، کارت هوشمند سوخت، تقویم هشتاد و هفت و مقادیری از پنج هزار تومانی های نوی عیدی م. مامور آگاهی گفتند: « اتفاقی نیفتاده، برو خدا رو شکر کن ترتیب فلانت رو ندادن، سرت رو زیر آب نکردن ... »، بعد هم توصیه کردند که در صورت تکرار واقعه از هر گونه مقاومتی خودداری کنم که این افراد اکثرن مجهز به ساطورهای دستی اند و در صورت مواجهه با مقاومت از جانب صاحب مال با یک ضربه کیف را با دست ِ قطع شده ی مال باخته تَرک موتور می نشانند. یادمان باد در جمهوری اسلامی هر زلزله ی خانمان براندازی عین خیر است که همیشه امکان ِ ریشترهای بالاتر کمین کرده ست... شب از نیمه گذشته از پس ِ یک نصفه روز اداره ی آگاهی و کشیک نابود اورژانس می روم پاویون که مریم جان به نیت تغییر حال و هوای من ترانه ی آصف را شروع می کند به خواندن و رقصیدن که « حمومی آی حمومی لُنگ و قطیفه م رو بردن ... لنگ و قطیفه جهنم بابا اون یکی چیزا رو بردن ... از این چیزا که بردن کدوما رو پس اوردن؟؟ .. » که گفتنی خانوم حمیرا « من این عالم عشقو به عالم نفروشم »..

پانگاشت سوم: تالار جراحی ۲ ی ِ بیمارستان رسول، یک تریبون چوبی قدیمی، بلندگویی که دمادم غش می کرد، مریض ِ مبتلا به small bowel partial obstruction، صدایی که نلرزید و منی که اولین ریپورت صبح گاهی م را اجرا کردم.

پانگاشت چهارم: پُست کشیک، ذهنْ خسته و تنْ کوفته، همراه می شوم، همراه ِ خون و درد و ابهام رفیقی که جنین اش را سَقَط کرد. جنین، عَلَقه ای نرسیده به مُضغه بود حول و حوش هفت هفتگی. محصول یک هم آغوشی با نظارت ِ هم عشق و هم هوس. کی بود سرود: « از جنگ های تن به تن آغاز می شویم » ؟؟..

بی تا - هفدهم و هجدهم فروردین ماه هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:19  توسط بی تا  | 

لولی نرسد به بچّه داری

 

« دیروز بود که اتاق ام را جدا کردند، آیا همان طوری که ناظم وعده داد من حالا به کلی معالجه شده ام و هفته ی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده ام؟ یک سال است، در تمام این مدت هر چه التماس می کردم کاغذ و قلم می خواستم به من نمی دادند. همیشه پیش خود گمان می کردم هر ساعتی که قلم و کاغذ به دست ام بیفتد چه قدر چیزها که خواهم نوشت ... ولی دیروز بدون این که خواسته باشم کاغذ و قلم برای ام آوردند. چیزی که آن قدر آرزو می کردم، چیزی که آن قدر انتظارش را داشتم ...! امّا چه فایده؟ از دیروز تا حالا هر چه فکر می کنم چیزی ندارم که بنویسم. مثل این است که کسی دست مرا می گیرد یا بازوی ام بی حس می شود. حالا که دقت می کنم ما بین خط های درهم و برهمی که روی کاغذ کشیده ام تنها چیزی که خوانده می شود، این است: « سه قطره خون » .. »

سه قطره خون - صادق هدایت

---

انگار این یکی چند سطر بالا را در وصف شلوغی ِ « من » ِ این روزها سروده باشند، که چه هوا در هیابانگ ِ این سه تا کشیک آخری م و روزهای بینابینی شان حرف بود که حدیث نشد، چه هوا با یک « من » ِ تازه رو به رو شده ام و خبرم نیست، چه هوا میانه ی متن ِ حادثه ی زندگی تکان و تکانه کمین کرده و خیال مان نیست، چه هوا روزشمار ایّام، هواخواه خدمت است و به تخم مان نیست و این همه گواه ِ سلامت ِ قلم ِ شیخ ِ عطّار آن جا که سرود : « تو پای به راه در نِه و هیچ مپرس .... خود ِ راه بگویدت که چون باید رفت .. »

قطره ی یکم: لقمه پیچیده ام پُر واضح بزرگ تر از دهان... همّت اگر مدد دهد، انستیتوی پاستور اگر مدد دهد و طالع اگر مدد دهد، دامن اش آورم به کف...

قطره ی دوم: لیلا جان از جغرافیای بی کران ِ خدا، به قارّه ی سیاه مشرّف نشده بود که ایام عیدی، توفیق آن هم حاصل آمد. رهاورد ِ سفرشان برای من یک سی دی ِ وحشی ِ پُر « ترَک » ِ موزیک های محلّی ِ آفریقایی ست که گفتنی فرنگی ها « makes me feel lioness » ..

قطره ی سوم: من به پایان دگر نیندیشم..

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط بی تا  | 

خرده جنایت های انترنی (1)

 

« ... دیگه هیچی برام آشنا نیست. صدا، رنگ، شکل، بو، همه چیز رو حس می کنم ولی هیچ کدوم برام مفهوم نداره. با هم همخونی نداره. جهان غنی و کاملی وجود داره که به نظرم منسجم و معقول می آد. امّا من توش پرسه می زنم بدون این که بدونم چه نقشی توش دارم. همه چیز حجم داره، ماهیت داره به جز من ... »

خرده جنایت های زناشوهری - اریک امانوئل شمیت - ترجمه ی شهلا حائری

یادم نمی آید که این چند خط بالا را به کدام مناسبت ذهنی به وقت خواندن نمایش نامه، « های لایت » کرده ام، امّا بهترین گویه از زبان ِ حال ِ من است.

دکتر جیم* - رزیدنت سال ِ سه ی ما - : « هر جا گره ِ کور خوردید، داخلی ِ ۲۲۸۲، دکتر صاد - رزیدنت سال یک - را صدا بزنید. الکی هم اگر صدا بزنید، یعنی اگر مشکل تان به دست انترن ِ ماه بالایی و پرستار و بهیار و کمک بهیار حل می شد اما سراغ ِ رزیدنت ِ سال یک رفتید، کشیک اضافی می خورید، شوخی بردار هم نیستم که هر یک زنگ اضافه، یک کشیک اضافه. »

*دکتر جیم به ایّام ِ استاژری م، یک رزیدنت سال یکی بود و آن قدر بی دست و پا، چُلمن و تو سری خور که هر عقل سلیمی در قوّه ی مردی ش شک می کرد. اما مسئولیت پذیری، « من » ِ آدم ها را، « آدم » می کند که امروز یک اورژانس بود و یک دکتر جیم، اِستیشن ِ پرستاری توی آن همه شلوغی از دم، وقت و بی وقت به احترام اش نیم خیز می شدند، رزیدنت ها ازش حساب می بردند، مریض هاش دوست اش داشتند و این همه، دست در دست هم، مردی ِ دکتر جیم را از نو جوانه رویانده و آباد کرده بود... بله، که یکی از تفریحات ِ سالم ما در روزگار استاژری ِ جراحی، این بود که قرعه ی ریپورت ِ صبحگاهی به دکتر جیم برسد، بَل حال و هوای تالار صبحگاهی به خنده های از ته دل ِ اتند و رزیدنت و انترن و استاژر شکوفا گردد که آن روزها دکتر جیم ریزتر از آن بود که به چشم بیاید ، حالا هی دارم با ذهن ام کلنجار می روم که دو سال پیش هم، رنگ ِ چشم هاش همین قدر عسلی بود و ما ندیدیم؟ که مردی یعنی power و این همه ی اعتراف است.

خوب، از هسته ی کلام پَرت نیفتم، خانمی ده روز پیش ماموپلاستی شده بود ( به نیت کوچک کردن پستان هایی که به گفته ی شرح حال اش درد شدید گردنی و پاره ای مشکلات روانی- اجتماعی را برای اش موجب شده بود ) و حالا آمده بود برای کشیدن بخیه و دِرَن، گفتم اوکی، دراز بکشید من آمدم، هی هم به خودم دلداری دادم من که استاد بخیه کشیدن ام، این هم مثل بخیه ی آپاندیسیت عمل شده ست، یکی مثل بخیه های سینوس پیلونیدال است و الخ. امّا نخ بخیه های دور نیپل لامصب آبی نبود، که رنگ پوست بود، بعد از کلی کند و کاو، یک گره پیدا کردم و بریدم اش که ناگهان باقی ِ نخ سُرید زیر پوست و محو شد، « آن »ی مُردم و دیدم چاره ای جز زندگی نیست، یک ذره بین آوردم که آن یکی سر ِگره را پیدا کنم که نکردم و بی آن که به روی مبارک بیاورم با وقاحت هر چه تمام تر تو روی خانم لبخند زدم که « دیدید اصلن درد نداشت؟!» و تصمیم گرفتم سر ِ آن یکی پستان و درن ها جبران کنم، آن یکی پستان را با موفقیت به اتمام رساندم و رفتم سر درن ها. تا حالا درن نکشیده بودم اما به نظرم آسان ترین کار ممکن می بایست باشد، یک لوله خارج کردن که قابل این حرف ها نبود، خلاصه مشغول شدم که با وحشتناک ترین صحنه ی زندگی م رو به رو شدم، یک حجم ِ قرمزی از جنس گوشت و رگ ِ پوشیده به پی داشت می زد بیرون، تمام تن ام به شنیدن جیغ بنفش مریض، آبشار آدرنالین شده بود. به بهانه ی آوردن گاز از اتاق زدم بیرون و تنها کاری که به ذهن ام می رسید، گرفتن داخلی ۲۲۸۲ بود و شرح ِ بغض آلود ِ ما وَقَع برای دکتر صاد. دکتر خیلی خونسرد گفت: « خوب باید درن رو کینک می کردی، حالا هم عیب نداره، به رو خودت نیار، فوق اش چند تا بخیه اضافی می خوره ». تمنا کردم بیاید پایین که گفت: « مگه کسی واسه ما اومد پایین، که ما واسه شما بیایم؟ به خودت تکیه کن، یاد می گیری » و بی آن که منتظر صدای من بماند خداحافظی کرد. با یک حال جهنمی به شهادت آن خانم ادامه دادم و نتیجه یک جسم خارجی بود از جنس بخیه در یکی از پستان ها - که حسب طالع اش یا آب از آب تکان نمی خورد یا عفونت می کند و خر بیار، باقالی بار کن - و دو تا دایره ی پر از نخ بخیه زیر پستان هاش که یادبود ِ محلّ ِ درن هاش به امضای من، چاق و چلّه تا ابد می ماند.

متنفرم، از جملاتی با این فحوا: « کی به ما یاد داد که ما به شما یاد بدیم؟ »، این حلقه ی سراسر کمپلکس، گهرْ رمز ِ بدبختی ِ همه ی تاریخ ماست، یک چرخه ی معیوب، استوار بر شالوده ی عقده های حقارت ِ آدم هایی که چون کوچک شده اند، کوچک می کنند، بلکه سبک شوند و فراموش کنند، چون خودشان گاییده شده اند، همه ی نسل ها را می گایند تا مراعات عدالت ِ روزشمار ِ ایام را کرده باشند. مرام من نه در زندگی اجتماعی، نه در زندگی تحصیلی و کاری و نه در زندگی عشقی م، این هرگز نبوده و نخواهد بود.. حالا هم قسم خورده ام، استاژرها که به بخش آمدند، خودم آن انترن ِ داوطلبی بشوم که به فرموده ی اتندینگ داخلی « اَپروچ » های هریسون را برای شان با اسلاید آموزش می دهد، جریمه ی نابلدی های ِ مورنینگ ریپورت هام را برای شان با جان و دل کنفرانس بدهم و همه نوع مسئولیت دیگر هم، مهم نیست انترن های زمانه ی استاژری ِ ما به هر دلیلی نخواستند یا نتوانستند، مهم آن است که یک من و مای آوانگاردی بباید تا تاریخ را به جای شاشیدن، بشاید...

 گندهای تک و توک دیگری هم ثبت کردم، از تروماتیزه کردن ِ یک مجرای تناسلی مردانه به وقت تعبیه ی سوند فولی که خون اش را نوشتند به پای گروس هماچوری و من هم از ترس، بند، آب ندادم و وقتی هم که قصه رو شد، اول و آخرش را انداختند گردن سیستم پرستاری تا سوراخ سوراخ کردن ِ مریض ها به قصد گرفتن ِ ABG ... خیالی نیست که مهم نیتی ست که حُکمن آلوده نیست و جهالتی که به سنت ِ کشمکش ِ هر چه در او زندگی ست، پیش خداوندی ِ او بندگی ست.

بی تا - هفتم و هشتم فروردین ماه ۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 20:38  توسط بی تا  | 

Cheapest Show

 قصّه ی آشنایی من و « فریدریش دور ِنمَت »* بر می گردد به یکی از آخرین روزهای اسفند هشتاد و شش، نمایش ِ « ملاقات بانوی سالخورده » به کارگردانی ِ حمید سمندریان در سالن اصلی تی آتر شهر که از « ایو ِنت » های تک و توک ِ فرهنگی ِ شهر ما به شمار می رفت و به چندین لحاظ به یاد ماندنی. یکم آن که حمید سمندریان اجرای اثرش را موازی با « افرا » ی آقای بیضایی روی پرده برده بود و با اقبال و استقبال شکوهمند ِ هر شبه ی اهالی مواجه می شد. دوم آن که این توازی ِ نمایش ِ پرده های غول ها، مقارن بود با وزارت آقای صفار هرندی در وزارتْ خانه ی فرهنگ و ارشاد اسلامی و سوم آن که این تی آتر به لحاظ تکنیکی نه حتا کم نظیر، که بی نظیر بود. از بازی های درخشان گوهر خیر اندیش و فرخ نعمتی،  طراحی صحنه، موزیک تکان دهنده ی حین و بین سکانس ها که « چیپست شو » ی گروه « تایگِر لیلی ز »** بود و تا محتوای کلام که نقش فقر بود در صفت زدایی از جوهره ی آدمیت در قالب ِ دیالوگ های نفس بُر همین آقای دور ِنمَت. آن شب دورنمت را پرستیدم چون دیدش به مستند ِ زندگی و نقشی که برای عنصر « زمان » در شکل دهی به حادثه ی « زندگی » قائل بود، بی نهایت شبیه به باور ِ خودم بود، که نگاه آقای دورنمت روی « سال » ها می لغزید و کُنش ها را دورتر، شده حتّا دهه ها دورتر، با واکنش، خِر می گرفت. روی همان صندلی های تی آتر شهر بود که تصمیم گرفتم ذهن و زبان آقای نویسنده را دنباله دار پی بگیرم.

این روزها می دانم که « فریدریش دورنمت » یکی از بزرگ ترین پلیسی نویسان ادبیات اروپاست که به علاوه نمایش نامه هم می نویسد، نمایش نامه به صحنه می برد، مقاله و فیلم نامه می نویسد و نقاش عزیزی هم هست..

« قاضی و جلّادش » یک رمان ِ جنایی از اوست که در آن برلاخ - پیرمرد کارآگاه - که از سرطان معده در رنج است و اجل بناست یک سال بیش تر مهلت اش ندهد، حیّ و قیّوم بر می خیزد تا با پی گیری ِ راز ِ قتل ِ همکار ِ جوان اش، نرسیده به مقام ِ فنا، برنده ی شرطی باشد که چهل سال پیش امضا کرده بود.

* « پیرمرد صاف نشست، دیگر نه بیمار بود و نه محتضر، بلکه قدرتمند و خونسرد - تصویری از برتریِ فوق بشری، ببری که با قربانی اش بازی می کند. »

برلاخ ِ بیمار حمله را شروع می کند، حمله به قربانی اش و نیز حمله به خود. به قربانی با برملا کردن حقایق و نقشه اش حمله می کند، و به خود با بلعیدن و نوشیدن غیر قابل تصوّر در فضایی اهریمنی. مبارزه را می برد. از پا می افتد. *

* برگرفته از متن کتاب

دورنمت، در نوزده فصل ابتدایی این رمان، کل داستان را در ذهن من و مای خواننده، مصوّر نقاشی می کند، گره های کور ذهن مان را نه با دست که با دندان باز می کند، یکی چند جا قلب مان را از تپش باز می دارد و درست آن جا که نفس عمیقی کشیده ای و به گمانه ات حقیقت را شنیده ای، در فصل بیستم ِ کتاب، ذهنیّت ات را ویران می کند و انجامی نو رقم می زند. این رمان ِ بیست و یک فصلی، لاشک از شاهکارهای ادبیات جنایی ست.

رمان دیگر، « سوء ِ ظن » است باز از همین نویسنده که در سال ۱۹۵۱ - یک سال بعد از « قاضی و جلّادش » - و با محوریت ِ کارآگاهی ِ « برلاخ »ی که حالا در ذهن و زبان ِ دورنمت پخته تر شده و قطعن دل نشین تر، تصویر شده است. این یکی رمان پلیسی ش، کثافت ِ کشتارهای تاریخ را با خود حمل می کند و از یک نفس خواندن اش گزیری نیست..

*« سوء ِ ظن شروع می شود:

اتاق بیمارستان، پیرمردی دراز افتاده، که عمل جرّاحی نیز باعث تغییری در حال اش نشده است. او هم چنان یک سال فرصت دارد، امّا بی اعتنا به این واقعیت ِ حقیر و علی الظاهر قابل محاسبه، پا به سرزمین امکانات می گذارد و خود را به دست تصادف می سپارد ... »

« بازرس برلاخ، بستری در بیمارستان، پی می برد که پزشکی از دار و دسته ی جنایتکارهای نازی اکنون در سوییس در مقام پزشکی صاحب نام به جنایت های اش ادامه می دهد. برلاخ که با مرگ فاصله ای ندارد باید تکلیف این سوء ظن را روشن کند... »*

* برگرفته از متن کتاب

جا دارد از ترجمه ی روان ِ هر دو اثر، به همّت ِ محمود حسینی زاد هم یاد کرده باشم..

---

* Friedrich Durenmatt

** The Tiger Lillies - Cheapest Show

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:57  توسط بی تا  | 

نون و القلم و ما یسطرون

 

مقام ِ اَمن و

مِی ِ بی غش و

رفیق ِ شفیق

نُه و هجده دقیقه و نوزده ثانیه - یکم فروردین ماه هشتاد و هفت

---

پانگاشت یکم : « ها کردن » مجموعه ی چهار داستان پیوسته است از « پیمان هوشمند زاده » که حالا یا من به چاپ سوم اش رسیده ام یا چاپ سوم اش به من رسیده است که در هر صورت در اصالت ماجرا توفیری نیست.

کتاب تقدیمی به پدر آقای نویسنده است که استاد ِ ها کردن دنیاست و در همان اولین صفحات هم، پاره ای از نامه های چخوف به اولگا آمده که : « از من پرسیده ای زندگی چیست. مثل این که بپرسی هویج چیست؟ خُب هویج، هویج است و همین است که هست »

داستان یکم: « یک بار هم شده « سوسن » گوش بده »، مشاجرات ِ تصویری ِ راوی داستان ها با همسر « مِدیتِیشن » باز ِ انرژی پَرَست ِ گیاهخواره ی « هایکو » پسندش است که یک صد و هشتاد درجه متفاوت با شخص خودش است و این می شود که بزرگ ترین تمنای ذهن ِ آقای راوی می شود زنی که به جای صداهای چینی و ژاپنی و مشرقی ِ دور، هم نوا با شخص ِ خودش سوسن گوش می کند..

داستان دوم: « مثلن بازی »، عشق مرضی ِ آقای راوی به « فیروز خان »، رایانه ی خانگی ش است که تبدیل به یک وسواس ِ فانتزی می شود در ذهن آقای راوی و قصه ی دوم کتاب را رقم می زند..

داستان سوم - که قصه ی محبوب من بود - : « سوراخ لحاف »، ناز و نیازهای یک رابطه ی زناشویی ِ نیم بند را از زاویه ی دید ِ چشم ِ آقای راوی که تا دیر ِ صبح ِ جمعه زیر سوراخ یک لحاف، خودش را به خواب زده است نمایش می دهد..

و بالاخره داستان چهارم: « ها کردن » که می رود و می نشیند روی جلد کتاب.. اگر « رویا »، « هزل » و « روان پریشی » را پایه های نثر سورئال قلمداد کنیم، من این آخِرین داستان را به جرات یک نوشته ی سورئال ِ فنّی می خوانم و در مدح آقای نویسنده هم همین بس، که کار هر کس نیست سورئال کوفتن...

من این کتابچه را شب سال نو خواندم و همین یک مناسبت کافی می بود که حتّا اگر قصّه های اش خالی از لطف بودند - که نبودند - به خورد یادهای ام برود ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 23:52  توسط بی تا  |