با خود کج و با ما کج و با خلق ِ خدا کج ...
پانگاشت یکم: هزینه ی بستری در « آی سی یو » ی بیمارستان دولتی، هر یک شب یک صد هزار تومان است و این همه، توجیه می کند که صاحبان ِ منصب ِ پرطمطراق ِ طب، بر سر تصاحب این گنج قارون پشت یکدیگر را به خاک بمالند که « بیهوشی » ها همان قدر خودشان را مالک شش دانگ آی سی یو می دانند که « متخصص داخلی - فوق ریه »، که این اواخر عزیزان طبّ ِ نوپای اورژانس هم.
مریض ما مردی بود هفتاد ساله، پدر یک خانه و لابد چشم و چراغ اهالی ِ همان خانه، مبتلا به کارسینوم آمپول واتر ( حوالی پانکراس )، بدون متاستاز و کاندید عمل جراحی ویپل ( whipple surgery ). بیمار از یک عمل جراحی ِ سنگین هشت ساعته جان سالم به در می بَرَد - که به اعتراف ِ شیرین استاد ِ خیلی عزیز ما، ایشان - اتفاقی یا غیر اتفاقی - به عمر ِ سی ساله ی جراحی شان، آناستوموز ِ ویپل شیک تر و تمیز تر از آناستوموزهای این بیمار در نیاورده بودند -، بیمار بعد از عمل جراحی به آی سی یو منتقل می شود تا تحت مراقبت ِ « اینتِنسیو » ِ واحد آی سی یو، از همین روزن ِ گشوده به دود، به پرستو، به گل، به سبزه درود بگوید... سه روز بعد از عمل بیمار با تابلوی تاکی کاردی، تاکی پنه، تب های بالای سی و هشت درجه ی مقاوم به درمان، کاهش پیشرونده ی برون ده ادراری و کاهش پیشرونده ی سطح هوشیاری، مارک « شوک ِ سپتیک » می خورد و به گروه کشیک ما تحویل داده می شود. (این وقایع خرد خرد ظرف سه روز به وقوع پیوستند)، گوییا خیالی نبوده ست امّا ... رزیدنت کشیک جراحی می فرمایند انترن شهید می کنم اما مریض از کشیک ام زنده بیرون می فرستم، از آن سو رزیدنت بیهوشی اصرار دارد مریض تا دوازده ظهر بیش تر نمی ماند و به رزیدنت ما توصیه می کند به لحاظ « لِگال » به نفع اش است تا قبل از دوازده ظهر تمام مشاوره های مریض را مهر و موم کرده توی پرونده اش بچیند و رزیدنت های ما هم دست به کار می شوند... مواد ّ لازم: دو عدد انترن محترم جراحی، که یکی شان بالای سر مریض فیکس شود و دیگری هم قاصدک بشود تا از این سرویس به آن سرویس مشاوره حمل کند و هر وقت پاهاش خسته شد بیاید و فیکس بشود و انترن ِ فیکس قبلی را جای خودش بدواند. انترن ِ محترم فیکس، رزیدنت بیهوشی، رزیدنت ِ سال یک و دو و سه ِ جراحی و فلوی ریه و استاد ما بر بالین مریض حاضرند و در حال ِ بحث و تبادل نظر که بیمار را چه شد؟ بیماری که دیروز صبح دستان اش را به نشانه ی دعا برای استاد ما به آسمان بلند کرده بود و جی سی اِس(Glasgow Coma Scale) اش چهارده بود را چه بر سر آمده که امروز به مینیمم ِ عدد ِسه نزول کرده است؟ تمامی ِ سرویس ها - که یقه شان را برای به نام زدن ملک ِ دو نبش ِ آی سی یو جر می دهند - در این سه روز مرخص بوده اند و فقط نرسینگ در جریان « پروگرشن » بیمارند و همه متفق القول که وقت برای واکاوی چراهای « رتروگر ِید» تنگ است و بهتر آن است « اَنتِروگر ِید » به بیمار اپروچ شود. انترن محترم ِفیکس، آخرین عدد گلبول های سفید بیمار را هزار و هشت صد و آخرین قند به عمل آمده از او را چهل گزارش می کند و این یعنی تیر خلاص. شوک سپتیک هم هیپوگلیسمی ِ مریض را توجیه می کند، هم لکوپنیک شدن اش را و این همه، تمرکز برای درمان شوک سپتیک مریض را کفایت می کند. اما هزاره، هزاره ی نه حتا specialty که هزاره ی subspecialty ست و این می شود که رزیدنت سال سه به انترن فیکس می گوید « یک دسته » برگه ی مشاوره بیاورد و مشق کند:
۱- سرویس محترم عفونی: بْلا بْلا بْلا ( شرح حال مریض )... لطفن بیمار را از لحاظ مسایل و حواشی ِ شوک سپتیک بررسی کنید. بالای برگه ی مشاوره، کلمه ی اورژانس در یک گردالی با روان نویس ِ قرمز یونیبال ِ انترن محترم ِفیکس، محصور می شود.
۲- سرویس محترم ریه: بْلا بْلا بْلا ( شرح حال مریض )... لطفن بیمار را از لحاظ ابتلا به عفونت های ریوی به عنوان منبع عفونی شوک سپتیک و آتلکتازی بعد از عمل بررسی کنید. بالای برگه ی مشاوره، کلمه ی اورژانس در یک گردالی با روان نویس ِ قرمز یونیبال ِ انترن محترم ِفیکس، محصور می شود.
۳- سرویس محترم غدد: بْلا بْلا بْلا ( شرح حال مریض )... نظر به این که شاید پانکراس مریض طی عمل زیاده دستکاری شده باشد، ضمن آن که یک نوبت قند چهل از مریض دیتِکت شده، لطفن بیمار را از لحاظ دیابت!! و مسائل مربوطه ویزیت فرمایید. بالای برگه ی مشاوره، کلمه ی اورژانس در یک گردالی با روان نویس ِ قرمز یونیبال ِ انترن محترم ِفیکس، محصور می شود.
۴- سرویس محترم نفرولوژی: بْلا بْلا بْلا ( شرح حال مریض )... نظر به این که بیمار ما از صبح آنوریک شده است، لطفن بیمار را از لحاظ احتمال ابتلا به اِی تی اِن ( Acute Tubular Necrosis ) ویزیت بفرمایید. بالای برگه ی مشاوره، کلمه ی اورژانس در یک گردالی با روان نویس ِ قرمز یونیبال ِ انترن محترم ِفیکس، محصور می شود.
۵- سرویس محترم هماتولوژی و انکولوژی!!: بْلا بْلا بْلا ( شرح حال مریض )... نظر به این که از بیمار یک نوبت لوکوسیت ۱۸۰۰ دیتِکت شده و شمار پلاکت های بیمار در قیاس با سریال های قبلی کاهش یافته، لطفن بیمار را با احتمال ابتلا به دی آی سی ( Disseminated Intravascular Coagulation ) ویزیت بفرمایید. ضمن آن که در راستای عدم ایجاد مزاحمت های بعدی توسط سرویس جراحی همین جا نظر خود را در مورد لزوم کموتراپی بعدی ِ بیمار - ی که در صف کارنامه ی اعمال، روی پل صراط در نوبت است - اعلام بفرمایید. بالای برگه ی مشاوره، کلمه ی اورژانس در یک گردالی با روان نویس ِ قرمز یونیبال ِ انترن محترم ِفیکس، محصور می شود.
۶- راستی سرویس محترم بیهوشی: مریض ما دارد کد می خورد، شما هم لطفن با دم و دستگاه و خدم و حشم تان بر بالین اش حضور به هم رسانید.
رزیدنت سال سه برای انترن محترم فیکس می خواند: « شرف دست همین بس که نوشتن با اوست .. » برای آن یکی قاصدک هم می خواند: « جاده صدا می زند از دور قدم های تو را .. »
مشاوره ها انجام می شوند ... حتا پانسمان عمل ویپل مریض هم تعویض می شود بَل با لباس سفید به خانه ی بخت برود ... اهالی آی سی یو می دانند شب دراز است و قلندر بیدار و همه دلْ دل می کنند کاش زودتر خلاص شوند که برای اول بار در زندگی م دیدم من ِ انترن فیکس هم دارم از دل می گذرانم : کاش تا صبح نماند - که من در کم تر از دو ماه، حرمت ِ تمام تابوهای بیست و پنج ساله ی زندگی م را شکستم، آن قَدَر که خودم هم تازگی ها از مواجهه با این آدم جدیدی که زیر جلدم خانه کرده گریزان ام - ... ساعت نه و چهل و پنج دقیقه ی شامگاه مریض آسیستول می شود ... رزیدنت سال سه در فاصله ی رسیدن به تخت ِمریض، تلفنی از رزیدنت بیهوشی خواهش می کند خیلی مریض را خسته نکند، تیم را هم خسته نکند، یعنی که احیا را خیلی جدی نگیرد که سرنوشت را کی توان از سر نوشت ... این جا مرگ نقل است و نبات ... این جا دیگر یادم می رود این آقایی که دارم با تمام قوا قلب اش را ماساژ می دهم بابای یک خانه است ... این جا مریض اُبژه است تا سوژه ... که البته عادت می کنیم ... ختم احیا توسط رزیدنت بیهوشی اعلام می گردد ...
ساعت یازده شامگاه: یکی از پرستارها برای رفع خستگی ِ تیم احیا، در مقام حلوای مریض، بستنی چوبی خریده ... همان پرستار به ما می گوید: « انترنای جراحی، بستنی تون رو می ذارم تو یخچال آی سی یو، نوت تون رو که نوشتین بیاین بخورین ...»
از نو دست به قلم می شویم: رزیدنت سال سه دیکته می کنند:
« من، فلانی، انترن جراحی شهادت می دهم که بلافاصله بعد از کد خوردن بیمار بر بالین اش، حضور به هم رسانیده و زیر نظر مستقیم ارشد خود در عملیات احیای بیمار که از ساعت نه و پنجاه دقیقه تا ده و پنجاه و پنج دقیقه به طول انجامید از طریق انجام ماساژ قلبی و زدن ِ آمبو بگ طبق آخرین استانداردهای پروتکل سی پی آر - ۲۰۰۷ ، فعالانه مشارکت نمودم و با اعلام ختم احیا توسط رزیدنت محترم بیهوشی دست از کار کشیدم »
امضا کردم، اما ترجیح می دادم انگشت میانه - تو بخوان سومین انگشت از سمت راست یا بگو سومین انگشت از سمت چپ - ام را سیخ می کردم، به جوهر استمپ خیس می کردم و پای نوشته ام ثبت می کردم تا لااقل ترتیب خودم یکی را داده باشم ...
پانگاشت دوم: خلاص می شوم، از فیکس بودن در آی سی یو خلاص می شوم و مامور اجرای اُردر زیر برای مریض بستری در بخش با شک به انسداد نسبی روده ی باریک می شوم:
« تی آر »* ِ تحریکی توسط انترن محترم کشیک هر یک ساعت یک بار تا دفع مدفوع توسط بیمار
* توش رکتال و این یعنی انترن ِ مامور و معذور برود در ایستگاه پرستاری ِبخش، جا خوش کند، هر یک ساعت، یک جفت دستکش لاتکس بپوشد، انگشت اشاره اش را به ژل لوبریکانت آغشته کند، مریض را که پیرزنی کُرد است به لحاظ رعایت اخلاق پزشکی شیرفهم کند که « مادر جان من الان می خواهم با این انگشت بروم حوالی ِ خروجی ِ باسن ِ شما تا عضلات خروجی باسن شما، به دیدن انگشت اشاره ی من، تحریک شوند بَل پریستالتیسم ِ منتشر بیافرینند، باشد که توده ی مدفوعی ِ به دام افتاده در روده تان را به طرف من خارج کنند، اوکی مادر؟ »
دست ام توی آمپول رکتوم بیمار دارد به قِل قِلی های مدفوع می خورد، باید سعی کنم بکِشم شان بیرون ... کاش مریض ِ آی سی یوم زنده بود، کی بود می گفت: در جهنم مارهایی هست که آدم به عقرب پناه می برد؟؟
این یکی هم سه، سه و نیم ِ صبح، ثمر می دهد...
پانگاشت سوم: چهار و نیم بامداد، چشم ام گرم خواب شده که تلفن زنگ می زند:
- انترن جراحی؟
-- بفرمایین.
- مریضه بود میاستنی گراو، تیمکتومی شده بود...
-- خوب؟
- داره بالا میاره.
-- منم دارم بالا میارم. چه کار باید بکنم؟ بیام دستمو کاسه کنم زیر دهنش تو دست انترن جراحی بالا بیاره؟
- نه خوب، رزیدنت تون گفتن مهرشون پیش شماس، گفتم بیاین اُردر بنویسین.
-- ( خیلی خودم را کنترل می کنم ) اوکی، لطفن بنویس:
۱- NPO ( به قول یکی از اولین رزیدنت های تاریخ استاژری ما: «ن»خور «پ»در سگ ِ «اُ»لاغ )
۲- پلازیل
۳- آر پی اُ ( Repeat Previous Order )
من صبح میام مهر می کنم، باشه؟
پانگاشت چهارم: ناهار چلوکباب بود، ناهار را ریختیم رفتیم بنشینیم، بخوریم که دیدیم یکی دارد فریاد می زند: « خانم دکتر، خانم دکتر ... » ، همین که ما را « انترن جراحی » صدا نمی زد یعنی خیر است لابد. سر بر گرداندیم، خانم پاویون دارمان بود، با رعنا کار داشت.
رعنا - بله؟
-- هر کی باید یه کباب برداره.
- نه، من بدو بدو کردم امروز، تا نُه توی بیمارستانو دنبال مشاوره دویده ام، تا صبح هم باید رو پا باشم، می خوام دو تا بخورم که اصلن حقمه دو تا بخورم، کباب هفتاد سانتی ِ البرز که نیس - رعنا جان فراموش می کند آن بنده ی خدا، آن قدر خوش بخت نیست که کبابی ِ البرز را بشناسد - ، ده ـ پونزده سانت کباب قابل این حرفا رو نداره.
-- نه خانم دکتر، کم می آد آخه.
کارد می زدی خون رعنا جان در نمی آمد، بغض اش ترکید، یک کباب را پرت کرد توی سینی ِ کباب ها، بقیه ی غذا را هم خالی کرد توی سطل آشغال. من هم در مقام معیّت با رعنا جان، عطای ناهار را به لقای اش بخشیدم که « ایتس نات فِر، ایت ریلی ایز نات فِر »
بی تا - هجدهم و نوزدهم اردی بهشت ِ ۸۷