تبليغاتX
پنجره

پنجره

حکایت کشیک و قطبی و قهرمانی - نسا آقازاده

 

متن زیر به قلم « نسا آقازاده »، یار دبستانی من است. رفیقی که « آمبیانس » ِ یکّه ی روزهای دبیرستان را تا ابد، با من و در من زندگی کرده و نمی دانم به واسطه ی آن آناتومی ِ خوش تراش ِ یک سر و گردن از من و ما کشیده تَرَش بود که حضورش زنده، زنده تا همیشه، روی آخرین نیمکت ِ چوبی ِ ته ِ خیال من نشسته ست، یا ذهنی که همیشه ی تاریخ بلند بود، بلند می دید، بلند می خواست و بلند می پرید ...

نسا خاطرت هست؟! : « گفت ای موسا دهان ام دوختی ... »

با هم بخوانیم:

---

حکایت کشیک و قطبی و قهرمانی

اتاق داخلی در اورژانس بیمارستان امیراعلم ، یک مستطیل جمع و جور و پاکیزه ی زرد و سبز است ، به طول چهار قدم و عرض یک قدم و نیم ، به مقیاس من که گاهی برای فرار از بی خوابی سر صبحی ، این محدوده تحت فرمانرواییمان را متر کرده ام . بیمارم خانم ۵۳ ساله ای است که از بیمارستان بهارلو ، پذیرش سی سی یو گرفته است و به تواتر هر ده دقیقه یا از من تشکر می کند یا عذرخواهی. من با ذهنی چند پاره میان سر راست کردن نتایج معاینات و تشخیص و همهمه ی مبهمی که از اتاق انتظار بلند می شود ، از عروس خانم می شنوم که می گوید مدارک پزشکیشان را در بیمارستان دزدیده اند ... و من به مورنینگ فکر می کنم و کسی که مدارک پزشکی را بلند می کند و همهمه ای که آرام آرام اوج می گیرد .

 برادرم می گوید در هواداری دخترها از تیم های فوتبال ، همیشه چیزی غیر از فوتبال وجود دارد. کنایه اش لابد به دون ژوانهای ایتالیایی است و تاثیر شاخص خوش قیافگی بازیکنان در تیراژ روزنامه هایی که قوت غالبشان عکس های صفحه پر کن جوانان محبوب دخترهای راهنمایی است. برای من ، هم طرفداری فوتبال از علت غیر فوتبالی شروع شد ، از جنسی دیگر اما. پدرم ، هوادار سرسخت و قدیمی قرمزهای پایتخت است ، از جوانی و شیرودی رفتن هاش که برام می گفت ، همیشه تاکیدش بر بیزاری اش از "تاجی" های حکومتی بود که همیشه پشتیبانش بالادستی ها بوده و معاشش به پولهای بلاعوض رسمی و حکومتی. این شد که پرسپولیس ، یا بدیل سنتی تیم تحت حمایت رسمی ، که در دل مردمی از همه دست ، همیشه در تعداد هم به طرفداران خاص تر آبی ها می چربد ، تیم مجبوب من هم شد . چیزی شاید متفاوت اما قابل قیاس با طرفداری سیاسی - تاریخی من از کاتالان های بارسا در برابر سلطنت نشینان رئال .

 خانم مهربان را که روانه سی سی یو می کنیم ، خبر می رسد که پرونده ها پیدا شده . از عروسش می خواهم مدارکش که به دستش رسید بیاوردشان اورژانس پیش من و کمی مردد می مانم و زبانم نمی چرخد که بگویم دزد و دزدی . از اتاق داخلی بیرون می آیم تا شریک شوم در همهمه آدمهای اتاق انتظار . تلویزیون کوچکی در گوشه و بالای دیوار گذاشته اند . یادم می افتد که فینال است و کمی که می مانم صدای فردوسی پور دقیقه شصت و چندم بازی و دوربین روی نیمکت نشینان پرسپولیس می چرخد و قطبی که به جلو خم شده و نگران ، می نگرد . نگاهی به دور و برم می کنم ، همراهان مریض هاند که غالبشان را برای اورژانس گوش و حلق و بینی آورده اند و الان یا از بینی شان خون می آید یا نمی شنوند یا چیزی در گلوشان گیر کرده و لابد یا اینترن مشغول تامپون کردن است و یا گوششان را می بیند یا عکس می اندازد ، همراهانشان اما اینجا غرقند در جذبه حساسترین بازی سال. یکی از خدمه آبی پوش بیمارستان که در حین تمیز کردن زمین نیم نگاهی به تلویزیون دارد ، متوجه من می شود و می پرسد ، خانم دکتر ، طرفدار پرسپولیسی ؟ ... لبخند می زنم و می گویم یک - یک است ، نه ؟

 گفتند که اقتدار لازم را ندارد ، گفتند بیمار گونه خوشبین است ، گفتند اصول بازی و ضد بازی را در ایران نمی شناسد ... گفتند و گفتند و گفتند ... اما قطبی ماند . شش امتیاز اگر به دست ناتدبیری از کف نمی رفت زودتر و بی دردسر تر از اینها به وعده قهرمانیش عمل می کرد. قطبی ، در قلب فرمانروایی لمپنیسم ایرانی نفوذ کرد ، نه حاشیه ساخت ، نه فرار کرد. گاه تساهلش را در برخورد با بازیکنانش از نا آگاهی و ناتوانیش گذاشتند. زد و بند خورد ، قول تیم ملی اش دادند و وفایش نکردند. بازیکنانش و مربیش ، زیر چشم خودش ، کمر به نابودیش بستند . قطبی به هزینه بر باد رفتن خوشبینی اش اما ، ماند. بعد از باخت ، در روزهای بد ماند تا نشان دهد می داند شجاعت شکست را داشتن یعنی چه. نه هرگز داور را سنگسار کرد ، نه مربی حریف را . نه حرمت بازیکنانش را شکست ، نه هوادار را. ماند . تا با خود فرهنگ و زبان دیگری در فوتبال ایران بیاورد ... که هوادار کم حوصله ما بعد از سنگین ترین شکست ، قطبی را تشویق کند . ماند تا هنرمند و نویسنده و بیننده تلویزیون رای بدهند که ماندنش را می خواهند ، علیرغم هرچیز و همه چیز .

 هیاهوی اتاق انتظار که به فریاد میرسد ، میدانم که افتاده است آنچه انتظارش را می کشیدیم .... صدای فردوسی پور می آید که سرنوشت قهرمانی لیگ عوض شد. قطبی بازیکنانش را در آغوش می گیرد ، صحنه آهسته گل دوباره پخش می شود ... آقای خدمات را می بینم که نشسته است روی صندلی های اتاق انتظار و می شنوم که می گوید قهرمانی حق قطبی بود.

 ممنون آقای قطبی ، برای ماندنت ، برای مصاحبه هات ، برای خوشبینی و تدبیر و تیزهوشی ات . ممنون ، حتی اگر دیگر فقط فکرت رفتن از ایران باشد و افزودن بر رقم قرارداد بعدی. ممنون علیرغم همه چیز.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:42  توسط بی تا  | 

اورلاندو

 

« ارائه ی گزارشی صادقانه از جامعه ی لندن ِ آن زمان یا در واقع هر زمان ِ دیگری، فراتر از توان زندگی نامه نویس یا تاریخ نگار است. در این باره تنها می توان به کسانی اعتماد کرد که نیاز ِ کمی به حقیقت داشته باشند و هیچ احترامی به آن نگذارند: شاعران و داستان نویس ها، چرا که این یکی از آن مواردی ست که حقیقت وجود ندارد. هیچ چیز وجود ندارد. همه چیز یک توده ی بخار، یک سراب است. برای روشن کردن ِ معنا: ارلاندو می توانست ساعت سه یا چهار صبح با گونه هایی مثل یک درخت کریسمس و چشمانی شبیه ستاره ها از یکی از این جمع ها به خانه بیاید. بند کفش اش را باز می کرد، چندین بار گِرد ِ اتاق قدم می زد، بند کفش دیگرش را می گشود، می ایستاد و دوباره در اتاق قدم می زد. اغلب وقتی می توانست خودش را وادار کند به بستر برود که خورشید بالای کوه های ساوث وارک می درخشید، ساعتی یا بیشتر آن جا دراز می کشید، پیچ و تاب می خورد، می خندید و آه می کشید تا وقتی که بالاخره می خوابید. و دلیل همه ی این بی قراری چه بود؟ جامعه. و جامعه چه گفته یا چه کرده بود که بانویی خردمند را به چنین تب و تابی بیندازد؟ ساده بگوییم، هیچ. ارلاندو روز بعد که حافظه اش را می کاوید، هرگز نمی توانست حتا یک کلمه را هم به یاد بیاورد که به چیزی نسبت دهد. لرد او، خوش مشرب بود. لرد ای، مودب. مارکیز سی، دل نشین. آقای ام، جذاب. امّا وقتی سعی می کرد به یاد بیاورد خوش مشربی، ادب، دل نشینی یا خرد آن ها چگونه تجلی یافته است، ناچار می شد حافظه اش را خطاکار بداند چرا که نمی توانست از هیچ چیزی نام ببرد. همیشه این طور بود. هیچ چیز تا روز بعد باقی نمی ماند و با این همه، هیجان ِ آن لحظه زیاد بود. بنابراین باید نتیجه بگیریم جامعه یکی از آن جوشانده های داغی ست که خانه داران ِ ماهر نزدیک کریسمس سِرو می کنند که مزه و بوی آن ها به مخلوط کردن و جوشاندن درست یک دوجین از موادّ ِ اولیه ی مختلف بستگی دارد. یکی از این مواد را کم کنید تا مزه اش را از دست بدهد. لرد او.، لرد ای.، لرد سی. یا آقای اِم را حذف کنید تا هر کدام شان به تنهایی هیچ باشند. همه ی آن ها را با هم بجوشانید و آن ها چنان ترکیب می شوند که سُکرآورترین بو و اغواکننده ترین عطر را بسازند. این سکر آوری، این اغواکنندگی کاملن از عهده ی تحلیل ما خارج است. بنابراین جامعه در یک زمان واحد همه چیز است و هیچ چیز. جامعه نیرومندترین آمیزه ی جهان است و در عین حال جامعه اصلن وجود ندارد... »*

* اورلاندو - ویرجینیا وولف - ترجمه ی محمد نادری

« اورلاندو » نجیب زاده ای الیزابتی ست، هم شاعر و هم ادیب، مبتلا به درد - و نه مرض - ِ ترانس سکچوآلیسم، که در میانه ی رمان به مدد فنّ ِ بیان ِ خانم وولف، شجاعانه تغییر جنسیت می دهد و خشنود از زن بودن خود، روح زمانه را از دریچه ای سابقن مردانه و حالا زنانه، با محوریت ِ قلم ِ « انسان » روایت می کند. اورلاندو، شکل ِ « همه فریاد » و صدای « همه اعتراض » ِ فرا زمانی و وَرا مکانی ِ ویرجینیا وولف است که باید خوانده و شنیده شود... 

بی تا - اردی بهشت ۸۷

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:18  توسط بی تا  | 

Death and the Penguin

 

« این تاریخ ها هستند که به گذشته اعتبار می دهند. زندگی هر کسی هم حاصل جمع ِ همین تاریخ هاست، تاریخ هایی که به زندگی آهنگ و حس و معنایی از درجه بندی می دهند، مثل این که می توان از بلندای یک تاریخ، برگشت و پایین را نگاه کرد و آدم چه چیزی می بیند: گذشته ای واضح و قابل درک که به میدان هایی از وقایع و ردّ ِ مسیرهای طی شده تقسیم شده اند... »*

*مرگ و پنگوئن - آندری کورکف - ترجمه ی شهریار وقفی پور

---

« مرگ و پنگوئن » عنوان کتابی ست متعلق به ادبیّات روس، نوشته ی آندری کورکف به ترجمه ی خیلی خودمانی ِ شهریار وقفی پور. کتاب، داستان ِ ویکتور، مرد نویسنده ای ست که جای خالی ِ دوست دختر سابق اش - نیکا - را با پنگوئنی « میشا » نام پر می کند و همه ی ذوق ِ قلم را برای تامین معاش، خرج ژانر ِ « سوگنامه نویسی » می کند، یعنی قلم گریاندن در صفحات ِ ترحیم ِ روزنامه های کثیرالانتشار، به مدد نقش زدن ِ تصاویری زنده از وقایع ِ « پرامینِنْت » ِ زندگی ِ مرحومین ِ آینده که جملگی از چهره های سرشناس ِ وقت ِ اوکراین به شمار می آیند و بناست که دیر یا زود به تشخیص ِ مصلحت ِ نظامی مافیایی - که ویکتور ِ نویسنده، بی که بداند، از خُردترین ِ اعضای آن است - به درک واصل شوند. این اقتصاد برنامه ریزی شده در متن ِ وقایع ِ روتین ِ ایام ِ ویکتور ِ نویسنده برای پرکردن ِ صفحات ِ کتاب، از آن جمله ابتلای خودش به عشقی مرضی از جنس عادت و ابتلای پنگوئن اش به مرضی لاعلاج تا بدان جا کِش می آید که ویکتور در سکانسی نفس گیر در واپسین فصل های کتاب، با سوگنامه ی خودش به قلم ِ آشنایی نارفیق برخورد می کند و در می یابد که باید مرگ ِ قریب الوقوع اش را به انتظار بنشیند، که:

« ای کُشته که را کُشتی تا کُشته شدی زار

   تا باز کجا کُشته شود ( تا باز که او را بکُشد ) آن که تو را کُشت » ...

« تو کات اِ لانگ سْتوری شُرت »، نگاه ِ عمیق ِ آندری کورکف ِ اوکراینی، ترجمه ی زیاده روان ِ شهریار وقفی پور و طرح ِ کم نظیر ِ روی جلد ِ پارسا بهشتی، کتاب را یک نفس خواندنی می کند.

بی تا - اردی بهشت ِ ۸۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:59  توسط بی تا  | 

eternity and a day

 

اگر در ترمینولوژی ِ خودمانی، روز بعد از کشیک را « پُست کشیک » صدا بزنیم، همین روز پُست کشیک مراسمی دارد که صاف شدن ِ دهان در روز کشیک را به جان می ارزد: یعنی حول و حوش نه و نیم، ده ِ صبحْ گاه ِ فردای کشیک، که از در ِ بیمارستان بیرون می زنی، کوله ی ده - دوازده کیلویی ت را پرت می کنی روی صندلی ِ جلوی بغل ِ راننده، اتوبان ِ حدّ ِ فاصل ِ بیمارستان تا خانه را با صدای یگانه ی فرهاد که می خواند:

 « سفید پوشیده بودم با موی سیاه

    اکنون سیاه جامه ام با موی سپید

    می آیم

    می روم 

    می اندیشم که شاید خواب بوده ام

    می اندیشم که شاید خواب دیده ام 

    اما همه چیز یکسان است و با این حال 

   نیست .. »

 پرواز می کنی، مقنعه را توی آسانسور از سر می کِشی بیرون و کِشی گُل گُلی که متعهّدانه، کم ِ کم سی ساعت موهات را پشت سرت جمع کرده بود در همان آسانسور می کَنی و نرسیده به اتاق، پنجره را باز می کنی، کامپیوتر را روشن می کنی و تا این سیستم اینترنت ِ زغالی بالا بیاید می چَپی توی حمام و از هر آن انگشت سبابه ی « توش ِ رکتال»ی و انگشت ِ میانه ی استَمپْ آلوده ی شاهد و بوی اگزودای پانسمان ِ زخم ِ باز و بوی پساب ِ پانسمان ِ زخم ِ بسته و بوی ترشحات فیکالوئید ِ اِن جی تیوب (nasogastric tube ) ِمریض های انسدادی و بوی قطرات ادرار ِ سوند فولی آدم ها - که تو در یک کلمه بخوان بوی خون و درد - غسل می کنی، وانگهی به اتاق برمی گردی و فقط و فقط به یک « چک مِیل » ِ ده - پانزده دقیقه ای رضایت می دهی و آهسته می خزی زیر لحافی که تشک ِ زیرش به اهتمام ِ دور اندیشی ِ نه خیلی دور ِ خودت در راستای باز کردن پنجره، خُنُکای مطبوعی دارد و « شهروند » ِ هفتگی ِ روی پاتختی را خوش خوشان مزه مزه می کنی تا چشم هات گرم خوابی شوند که حقّ ِ مسلّم ِ صاحب شان است و در فاز ر ِم ( Rapid Eye Movement ) ِ خواب ات هی بیمارستان، پاویون، رزیدنت ها و گاسیپ های شان، اساتید و اُردِرهای شان، اورژانس و بخش و مریض های شان، مورنینگ ریپورت ها و جلسات هفتگی ِ « کِیس مورتالیتی ریپورت »ها و آدم ها و اتفاقات شان را در اوج ِ ناخواسته گی رژه وار آن قدر مرور می کنی که ناخودآگاه نوبت می رسد به فاز ِ « نان ر ِم » ِ خواب ات و دو - سه ساعت بعد چشم باز می کنی و یکی چند قوس و شکن برای رفع و رجوع ِ خستگی های هنوز چسبیده به تن به خودت می دهی و آخر ِ سر هم، سفارش ِ تلفنی ِ ته چین ِ بادمجان ِ « پردیس » با یک قوطی کوکای لایت تا گوشت بشود به تنی که فردا، پس فردا باز از نو عازم کارزار ِ کشیک است.

القصّه این که اگر این یکی چند ساعته ی « پُست کشیک » را نوعن « سِلِبر ِیشِن » تلقی کنیم، اَکتیویته های آمده در سطور بالا از ritual های گریزناپذیر جشن های پُست کشیک ِ من به حساب می آیند...

بی تا - به بهانه ی ماراتن ِ کشیک های دهه ی سوم اردی بهشت ِ ۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:43  توسط بی تا  | 

تا ثریا می رود دیوار کج

 

با خود کج و با ما کج و با خلق ِ خدا کج ...

پانگاشت یکم: هزینه ی بستری در « آی سی یو » ی بیمارستان دولتی، هر یک شب یک صد هزار تومان است و این همه، توجیه می کند که صاحبان ِ منصب ِ پرطمطراق ِ طب، بر سر تصاحب این گنج قارون پشت یکدیگر را به خاک بمالند که « بیهوشی » ها همان قدر خودشان را مالک شش دانگ آی سی یو می دانند که « متخصص داخلی - فوق ریه »، که این اواخر عزیزان طبّ ِ نوپای اورژانس هم.

مریض ما مردی بود هفتاد ساله، پدر یک خانه و لابد چشم و چراغ اهالی ِ همان خانه، مبتلا به کارسینوم آمپول واتر ( حوالی پانکراس )، بدون متاستاز و کاندید عمل جراحی ویپل ( whipple surgery ). بیمار از یک عمل جراحی ِ سنگین هشت ساعته جان سالم به در می بَرَد - که به اعتراف ِ شیرین استاد ِ خیلی عزیز ما، ایشان - اتفاقی یا غیر اتفاقی - به عمر ِ سی ساله ی جراحی شان، آناستوموز ِ ویپل شیک تر و تمیز تر از آناستوموزهای این بیمار در نیاورده بودند -، بیمار بعد از عمل جراحی به آی سی یو منتقل می شود تا تحت مراقبت ِ « اینتِنسیو » ِ واحد آی سی یو، از همین روزن ِ گشوده به دود، به پرستو، به گل، به سبزه درود بگوید... سه روز بعد از عمل بیمار با تابلوی تاکی کاردی، تاکی پنه، تب های بالای سی و هشت درجه ی مقاوم به درمان، کاهش پیشرونده ی برون ده ادراری و کاهش پیشرونده ی سطح هوشیاری، مارک « شوک ِ سپتیک » می خورد و به گروه کشیک ما تحویل داده می شود. (این وقایع خرد خرد ظرف سه روز به وقوع پیوستند)، گوییا خیالی نبوده ست امّا ...  رزیدنت کشیک جراحی می فرمایند انترن شهید می کنم اما مریض از کشیک ام زنده بیرون می فرستم، از آن سو رزیدنت بیهوشی اصرار دارد مریض تا دوازده ظهر بیش تر نمی ماند و به رزیدنت ما توصیه می کند به لحاظ « لِگال » به نفع اش است تا قبل از دوازده ظهر تمام مشاوره های مریض را مهر و موم کرده توی پرونده اش بچیند و رزیدنت های ما هم دست به کار می شوند... مواد ّ لازم: دو عدد انترن محترم جراحی، که یکی شان بالای سر مریض فیکس شود و دیگری هم قاصدک بشود تا از این سرویس به آن سرویس مشاوره حمل کند و هر وقت پاهاش خسته شد بیاید و فیکس بشود و انترن ِ فیکس قبلی را جای خودش بدواند. انترن ِ محترم فیکس، رزیدنت بیهوشی، رزیدنت ِ سال یک و دو و سه ِ جراحی و فلوی ریه و استاد ما بر بالین مریض حاضرند و در حال ِ بحث و تبادل نظر که بیمار را چه شد؟ بیماری که دیروز صبح دستان اش را به نشانه ی دعا برای استاد ما به آسمان بلند کرده بود و جی سی اِس(Glasgow Coma Scale) اش چهارده بود را چه بر سر آمده که امروز به مینیمم ِ عدد ِسه نزول کرده است؟ تمامی ِ سرویس ها - که یقه شان را برای به نام زدن ملک ِ دو نبش ِ آی سی یو جر می دهند - در این سه روز مرخص بوده اند و فقط نرسینگ در جریان « پروگرشن » بیمارند و همه متفق القول که وقت برای واکاوی چراهای « رتروگر ِید» تنگ است و بهتر آن است « اَنتِروگر ِید » به بیمار اپروچ شود. انترن محترم ِفیکس، آخرین عدد گلبول های سفید بیمار را هزار و هشت صد و آخرین قند به عمل آمده از او را چهل گزارش می کند و این یعنی تیر خلاص. شوک سپتیک هم هیپوگلیسمی ِ مریض را توجیه می کند، هم لکوپنیک شدن اش را و این همه، تمرکز برای درمان شوک سپتیک مریض را کفایت می کند. اما هزاره، هزاره ی نه حتا specialty که هزاره ی subspecialty ست و این می شود که رزیدنت سال سه به انترن فیکس می گوید « یک دسته » برگه ی مشاوره بیاورد و مشق کند:

۱- سرویس محترم عفونی: بْلا بْلا بْلا ( شرح حال مریض )... لطفن بیمار را از لحاظ مسایل و حواشی ِ شوک سپتیک بررسی کنید. بالای برگه ی مشاوره، کلمه ی اورژانس در یک گردالی با روان نویس ِ قرمز یونیبال ِ انترن محترم ِفیکس، محصور می شود.

۲- سرویس محترم ریه: بْلا بْلا بْلا ( شرح حال مریض )... لطفن بیمار را از لحاظ ابتلا به عفونت های ریوی به عنوان منبع عفونی شوک سپتیک و آتلکتازی بعد از عمل بررسی کنید. بالای برگه ی مشاوره، کلمه ی اورژانس در یک گردالی با روان نویس ِ قرمز یونیبال ِ انترن محترم ِفیکس، محصور می شود.

۳- سرویس محترم غدد: بْلا بْلا بْلا ( شرح حال مریض )... نظر به این که شاید پانکراس مریض طی عمل زیاده دستکاری شده باشد، ضمن آن که یک نوبت قند چهل از مریض دیتِکت شده، لطفن بیمار را از لحاظ دیابت!! و مسائل مربوطه ویزیت فرمایید. بالای برگه ی مشاوره، کلمه ی اورژانس در یک گردالی با روان نویس ِ قرمز یونیبال ِ انترن محترم ِفیکس، محصور می شود.

۴- سرویس محترم نفرولوژی: بْلا بْلا بْلا ( شرح حال مریض )... نظر به این که بیمار ما از صبح آنوریک شده است، لطفن بیمار را از لحاظ احتمال ابتلا به اِی تی اِن ( Acute Tubular Necrosis ) ویزیت بفرمایید. بالای برگه ی مشاوره، کلمه ی اورژانس در یک گردالی با روان نویس ِ قرمز یونیبال ِ انترن محترم ِفیکس، محصور می شود.

۵-  سرویس محترم هماتولوژی و انکولوژی!!: بْلا بْلا بْلا ( شرح حال مریض )... نظر به این که از بیمار یک نوبت لوکوسیت ۱۸۰۰ دیتِکت شده و شمار پلاکت های بیمار در قیاس با سریال های قبلی کاهش یافته، لطفن بیمار را با احتمال ابتلا به دی آی سی ( Disseminated Intravascular Coagulation ) ویزیت بفرمایید. ضمن آن که در راستای عدم ایجاد مزاحمت های بعدی توسط سرویس جراحی همین جا نظر خود را در مورد لزوم کموتراپی بعدی ِ بیمار - ی که در صف کارنامه ی اعمال، روی پل صراط در نوبت است - اعلام بفرمایید. بالای برگه ی مشاوره، کلمه ی اورژانس در یک گردالی با روان نویس ِ قرمز یونیبال ِ انترن محترم ِفیکس، محصور می شود.

۶- راستی سرویس محترم بیهوشی: مریض ما دارد کد می خورد، شما هم لطفن با دم و دستگاه و خدم و حشم تان بر بالین اش حضور به هم رسانید.

رزیدنت سال سه برای انترن محترم فیکس می خواند: « شرف دست همین بس که نوشتن با اوست .. » برای آن یکی قاصدک هم می خواند: « جاده صدا می زند از دور قدم های تو را .. »

مشاوره ها انجام می شوند ... حتا پانسمان عمل ویپل مریض هم تعویض می شود بَل با لباس سفید به خانه ی بخت برود ... اهالی آی سی یو می دانند شب دراز است و قلندر بیدار و همه دلْ دل می کنند کاش زودتر خلاص شوند که برای اول بار در زندگی م دیدم من ِ انترن فیکس هم دارم از دل می گذرانم : کاش تا صبح نماند - که من در کم تر از دو ماه، حرمت ِ تمام تابوهای بیست و پنج ساله ی زندگی م را شکستم، آن قَدَر که خودم هم تازگی ها از مواجهه با این آدم جدیدی که زیر جلدم خانه کرده گریزان ام - ... ساعت نه و چهل و پنج دقیقه ی شامگاه مریض آسیستول می شود ... رزیدنت سال سه در فاصله ی رسیدن به تخت ِمریض، تلفنی از رزیدنت بیهوشی خواهش می کند خیلی مریض را خسته نکند، تیم را هم خسته نکند، یعنی که احیا را خیلی جدی نگیرد که سرنوشت را کی توان از سر نوشت ... این جا مرگ نقل است و نبات ... این جا دیگر یادم می رود این آقایی که دارم با تمام قوا قلب اش را ماساژ می دهم بابای یک خانه است ... این جا مریض اُبژه است تا سوژه ... که البته عادت می کنیم ... ختم احیا توسط رزیدنت بیهوشی اعلام می گردد ...

ساعت یازده شامگاه: یکی از پرستارها برای رفع خستگی ِ تیم احیا، در مقام حلوای مریض، بستنی چوبی خریده ... همان پرستار به ما می گوید: « انترنای جراحی، بستنی تون رو می ذارم تو یخچال آی سی یو، نوت تون رو که نوشتین بیاین بخورین ...» 

از نو دست به قلم می شویم: رزیدنت سال سه دیکته می کنند:

« من، فلانی، انترن جراحی شهادت می دهم که بلافاصله بعد از کد خوردن بیمار بر بالین اش، حضور به هم رسانیده و زیر نظر مستقیم ارشد خود در عملیات احیای بیمار که از ساعت نه و پنجاه دقیقه تا ده و پنجاه و پنج دقیقه به طول انجامید از طریق انجام ماساژ قلبی و زدن ِ آمبو بگ طبق آخرین استانداردهای پروتکل سی پی آر - ۲۰۰۷ ، فعالانه مشارکت نمودم و با اعلام ختم احیا توسط رزیدنت محترم بیهوشی دست از کار کشیدم »

امضا کردم، اما ترجیح می دادم انگشت میانه - تو بخوان سومین انگشت از سمت راست یا بگو سومین انگشت از سمت چپ - ام را سیخ می کردم، به جوهر استمپ خیس می کردم و پای نوشته ام ثبت می کردم تا لااقل ترتیب خودم یکی را داده باشم ... 

پانگاشت دوم: خلاص می شوم، از فیکس بودن در آی سی یو خلاص می شوم و مامور اجرای اُردر زیر  برای مریض بستری در بخش با شک به انسداد نسبی روده ی باریک می شوم:

« تی آر »* ِ تحریکی توسط انترن محترم کشیک هر یک ساعت یک بار تا دفع مدفوع توسط بیمار

* توش رکتال و این یعنی انترن ِ مامور و معذور برود در ایستگاه پرستاری ِبخش، جا خوش کند، هر یک ساعت، یک جفت دستکش لاتکس بپوشد، انگشت اشاره اش را به ژل لوبریکانت آغشته کند، مریض را که پیرزنی کُرد است به لحاظ رعایت اخلاق پزشکی شیرفهم کند که « مادر جان من الان می خواهم با این انگشت بروم حوالی ِ خروجی ِ باسن ِ شما تا عضلات خروجی باسن شما، به دیدن انگشت اشاره ی من، تحریک شوند بَل پریستالتیسم ِ منتشر بیافرینند، باشد که توده ی مدفوعی ِ به دام افتاده در روده تان را به طرف من خارج کنند، اوکی مادر؟ »

دست ام توی آمپول رکتوم بیمار دارد به قِل قِلی های مدفوع می خورد، باید سعی کنم بکِشم شان بیرون ... کاش مریض ِ آی سی یوم زنده بود، کی بود می گفت: در جهنم مارهایی هست که آدم به عقرب پناه می برد؟؟

این یکی هم سه، سه و نیم ِ صبح، ثمر می دهد...

پانگاشت سوم: چهار و نیم بامداد، چشم ام گرم خواب شده که تلفن زنگ می زند:

- انترن جراحی؟

-- بفرمایین.

- مریضه بود میاستنی گراو، تیمکتومی شده بود...

-- خوب؟

- داره بالا میاره.

-- منم دارم بالا میارم. چه کار باید بکنم؟ بیام دستمو کاسه کنم زیر دهنش تو دست انترن جراحی بالا بیاره؟

- نه خوب، رزیدنت تون گفتن مهرشون پیش شماس، گفتم بیاین اُردر بنویسین.

-- ( خیلی خودم را کنترل می کنم ) اوکی، لطفن بنویس:

۱- NPO ( به قول یکی از اولین رزیدنت های تاریخ استاژری ما: «ن»خور «پ»در سگ ِ «اُ»لاغ )

۲- پلازیل

۳- آر پی اُ ( Repeat Previous Order )

من صبح میام مهر می کنم، باشه؟

پانگاشت چهارم: ناهار چلوکباب بود، ناهار را ریختیم رفتیم بنشینیم، بخوریم که دیدیم یکی دارد فریاد می زند: « خانم دکتر، خانم دکتر ... » ، همین که ما را « انترن جراحی » صدا نمی زد یعنی خیر است لابد. سر بر گرداندیم، خانم پاویون دارمان بود، با رعنا کار داشت.

رعنا - بله؟

-- هر کی باید یه کباب برداره.

- نه، من بدو بدو کردم امروز، تا نُه توی بیمارستانو دنبال مشاوره دویده ام، تا صبح هم باید رو پا باشم، می خوام دو تا بخورم که اصلن حقمه دو تا بخورم، کباب هفتاد سانتی ِ البرز که نیس - رعنا جان فراموش می کند آن بنده ی خدا، آن قدر خوش بخت نیست که کبابی ِ البرز را بشناسد - ، ده ـ پونزده سانت کباب قابل این حرفا رو نداره.

-- نه خانم دکتر، کم می آد آخه.

کارد می زدی خون رعنا جان در نمی آمد، بغض اش ترکید، یک کباب را پرت کرد توی سینی ِ کباب ها، بقیه ی غذا را هم خالی کرد توی سطل آشغال. من هم در مقام معیّت با رعنا جان، عطای ناهار را به لقای اش بخشیدم که « ایتس نات فِر، ایت ریلی ایز نات فِر »

 

بی تا - هجدهم و نوزدهم اردی بهشت ِ ۸۷

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:55  توسط بی تا  | 

منقل، فرّ ِ ایمان ماست

 

* پیرمرد خس خس کنان گفت: « مهم نیست. همین که آدم دردش بیاید نشانه ی خوش یمنی ست که هنوز زنده است. » ..

* مرگ و پنگوئن - آندری کورکُف - ترجمه ی شهریار وقفی پور

---

قصّه از کجا شروع شد؟ از حضور مرد ِ ۴۴ ساله ی ژنده پوشی در درمانگاه جراحی ِ یکی از استادان ِ شریف ِ ما، که ادّعا کرد جناب استاد به گاه عمل ِ کیسه ی صفراش حوالی ِ دهه ی دوم فروردین ماه، کم ِ کم یگ گاز در شکم ِ همایونی جا گذاشته است. استاد ما در دم یک abdominal x-ray درخواست می کنند که نتیجه اش گواه ِ طب رادیولوژی بر حضور جسم خارجی در کلیشه ی رادیوگرافی ست. استاد کمی رنگ می بازند، با مریض طی می کنند که در اولین فرصت مقتضی بستری شود به نیت خارج کردن ِ رایگان گاز جا مانده و استرداد هزینه ی عمل قبلی و دریافت دیه ی کیسه ی صفرای مرد مسلمان. مریض با هزار و یک کرشمه رضایت می دهد که از شکایت به محضر پزشکی قانونی صرف نظر کند.

رستاخیز آنَن فرا می رسد، شکم مریض باز می شود، جناب استاد ما خودشان - و نه حتا رزیدنت ارشدشان - دست به عمل می شوند، گرچه حضور رزیدنت های سال یک و دو و چهار شاید قوت قلبی باشد بر وجدان معذب استاد. پریتوئن کنار می رود، دل و روده و امعاء و احشای مریض توی دست استاد وول می خورند و خبری نیست که نیست. رزیدنت ِ سال چهار تجسس از نو سر می گیرد و گاز باز رخ نمی نماید، استاد اتاق عمل بغل هم به یاری تیم جراحی می شتابد امّا گاز از در، در نمی آید و این جاست که اهل فن اجماع می کنند بر ختم ِ اِکسپلوراسیون. در حین بستن، یک پُری توی دئودنوم مریض لمس می شود و کاشف به عمل می آید که مریض عمدن گازی را درسته قورت داده و مصیبت به بار آورده، این بار استاد ِ از کوره در رفته ی ماست که با پزشکی قانونی تماس می گیرد...

بی بو ... بی بو ... ( بوق ماشین پلیس )

مریض معتاد بود، تریاک هم استنشاق می کرد و هم نوش جان. « سین » ها را امّا هنوز « شین » تلفظ نمی کرد، ایضن « ز » را « ژ » نمی گفت، « دال » را هم « جیم » صدا نمی زد. - « آ تقی » ِ آیینه ی عبرت را در ذهن زنده کنید، آن جا که زن اش - اقدس (؟) - را می گفت: « ژَن، چرا اینقج شَر به شَر ِ من می ژاری؟ --> زن، چرا اینقد سر به سر من می ذاری؟ - ، مریض آسمان جُل بود، عائله مند هم بود و این همه کافی بود تا برای دریافت یکی چند پرس مرفین ِ بهداشتی به منظور رهیافت به هپروت و تامین ِ هزینه ی یکی چند بست ِ اضافه، به پیشْ نهاد یکی از هم مسلک های ژنی ش، یک عدد گاز استریل را به مدد آب ِ جوش کتری آن قَدَر مچاله کند که آن گاز از چانه تا عانه، یوزپلنگ بشود و میانه ی راه، صاحب اش را فاتحانه به تیغ جراحی بسپارد بل جیب من و ما را تیغ بزند ...

این جا تهران، صدای جمهوری اسلامی ایران ... این جا کشور دوست و برادر افغانستان به عنوان ابر قدرت ِ صنعتی ِ کاشت و داشت و برداشت تریاک، مارکت، مامان تر از ایران به چشم ِ تاریخ اش ندیده ... این جا به گفته ی پسر شانزده ساله ی درمانگاه ِ بیمارستان ِ روان ِ نواب صفوی، در دبیرستان شان کرَک رایگان توزیع می شود ... این جا توی اِن.آی.سی.یو ( آی.سی.یو ی نوزادان ) ِ بیمارستان اکبرآبادی، شمار ِ نوزادان ِ لول ِ لول - تو بخوان شیش لول - ِ مبتلا به تشنج ِ ناشی از سندرم ترک ( withdrawal syndrome ) به علت قطع ناگهانی دریافت مواد مخدر به واسطه ی بریدن ِ بند ناف ِ تغذیه شونده از خون مادری که معتاد است، بیداد می کند ... این جا وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی بعد از کشف اول باره ی واکسن ایدز و کشت اول باره ی سلول های شوان عصبی، دغدغه ای ندارد مگر به ثبت رسانیدن اول باره ی شربت تریاک در اِف.دی.اِی ( Food & Drug Administration ) ... که « لوطی تر از ما چه کسی؟؟ » هم نوا با سوز و ساز و آهنگ صدای معین ِ خواننده آن جا که می خواند: « عاشق تر از من چه کسی ؟؟»

که از من اگر می پرسید:

اعتیاد « انتخاب » ِ من و ماست به شرط آن که کمینه ی مستند ِ عدد ِ« آی کیو »مان، یک صد و بیست باشد.

باز از همان من اگر می پرسید:

اعتیاد « پناه ِ بی پناهی ها »ی من و ماست آن دم که بیشینه ی مستند ِ عدد « آی کیو »مان، یک صد و ده باشد.

بدیهی ست مابین اعداد یک صد و ده تا یک صد و بیست - هو آر کانْسیدِرْدْ تو بی « برایت نُرمال » - تحلیل برای عموم آزاد است . به شرط آن که گفتنی یکی از اقوام اصفهانی ما « خوشیتون باشِد، ولی خوش تر از ما نباشین »..

والسلام.

---

پی نوشت: از برای رعایت ِ جانب ِ امانت، می نویسم که تیتر برگرفته از ابتکارات خلّاقه ی ذهن ِ رفیقی ظریف است که روزی روزگاری شعری بدین مَطْلَع مرتکب شده است:

« سر زد از چپق
   مهر آتقی
   فروغ دیده علی و پری
   منقل فر ایمان ماست ... »

( فکر کنم پری دختر آتقی بود و علی خاطرخواه اش.. )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:46  توسط بی تا  | 

I Am Not To Blame

 

* « .. پزشک است و نو فارغ التحصیلی بیکار. یعنی بعد از هفت سال ِ آزگار که کلاس ِ فتق و گوارش و گوش و حلق و بینی و چه و چه و چه را گذرانده است هنوز دست اش به دهان اش نمی رسد. گه گاه که مثل سلطان ِ موناکو با همسرش می آید تنها یک لیوان آب پرتقال پر یخ سفارش می دهند و لام تا کام می نشینند تا هر یک به نقطه ای خیره شود و این وقار و سکوت آن قَدَر ادامه می یابد که ساعتی بعد که می روند از ایشان تنها یک لیوان آب پرتقال گرم و دست نخورده بر جای مانده است » *

* از سلسله یادگاری های کافه شوکا: « یادداشت های یک قهوه چی » به قلم یارعلی پور مقدم

---

این که باید مریض هام را بخوانم و پس بدهم، این که باید درس بخوانم، این که باید « ریویو آو لیتر ِچر » ِ کم ِ کم پنج تا مقاله را بنویسم و این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری های سابق نیست، این که باید تکلیف ِ اَجنبی مشق کنم امّا بی خیال ِ دنیا و آخرت، معلّق در زمان و مکان، مُصرّانه « خاک تو کون مورچه می کنم »*، همه از مَلَسی ِ این ماه ِ رند ِ لامصّب، اردی بهشت است وگرنه که گفتنی فرنگی ها « آی اَم نات تو بلِیم »** ..

* از اشارات ِ آقای شاملو در کتاب ِ کوچه، کنایه از کار بیهوده کردن

** لیریکس ِ « آی اَم نات تو بلِیم » : 

I am not alive, though they say I am.
Such is the grave inconsequence of man;
Liar that I am, I am not alive at all,
Not alive at all, no. I am not alive.
Countless years have I spent in my quest, or so it would seem, at
The will of my mentor's request for truth, for the meaning, for life.
But what of this day? What of my own existence? How can I
Pray to that which I cannot perceive?
Destiny would have that I blindly follow with no thought of my
Own. But when I contemplate tomorrow my heart is turning to
Stone. Why am I never satisfied? Why do I live with constant pain?
Is life just passing time till I die and thence never to rise again?
The sun is gone bringing the dark, the darkness heralds in the
Night. I cannot sleep, my eyes are wide, it's the longest night of
My life. I've been denied, my life is gone, where is my breath, I
Must have died. My hour is come, my tears are dry within my
Eyes, life is denied. I'm cold, I'm dying, I'm cold, I am dying.
In my wretchedness, I recall the words my Teacher spoke to me,

بی تا - سیزدهم اردی بهشت ماه ۸۷

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:39  توسط بی تا  | 

گلچهره مپرس

 

پیچ ِ ابتدای کمربندی ِ آمل،

بابای خوب من، هایده گذاشته این بار:

« هنوز همون خراباتی و مستم ... ولی بی تو سبوی مِی شکسته م ... »

چشم هام را می بندم:

خرداد شصت و شش: بی.اِم.و ِ ی سبز انگوری مان، من صندلی ِ پشت بابا، نیکتا صندلی پشت مامان. فقط می دانم ته ِ کوچه ی « لیدا » را با یک بمب منفجر کرده اند و تهران دیگر امن نیست و باید از خانه دور شد و کنار دریا بیتوته کرد. نیکی تازه از کلاس اول ِ دبستان فارغ التحصیل شده، من هم شعرهای کتاب فارسی ش را از برم، آن قدر بلندتر از نیکی می خوانم که صدای اش را کسی نشنود و قربان و صدقه ها فقط مال ِ من باشد، که نیکی هنر نکرده، هنرمند من ام که سه سال زودتر دارم می خوانم: « خوشا به حالت ای روستایی ... چه شاد و خرم در روستایی ... »...

سیزدهم فروردین شصت و نه: داریم بر می گردیم تهران، با هزار ضجه و زاری خودم را چپانده ام توی ماشین عمو جان. صندلی عقب بین دختر عموهام - نیکناز و نیک آوا - جا خوش کرده ام، سه تایی داریم با « دختر مردم » ِ شماعی زاده، با شش دانگ ِ حواس، کرشمه مشق می کنیم: « دختر ِ مردم پَکَرم کرده ... امسال از هر سال عاشق ترم کرده ... با خودم میگم ... منو دوس داره یا نه ... منو دوس داره یا نه » ... عمو جان پای یک درخت شکوفه ترمز می کنند، من و نیکناز باید برای فردای چهاردهم، به رسم اجابت تکلیف نوروزی، شکوفه توی « پیک شادی » مان بچسبانیم و اسم شکوفه را زیرش دیکته کنیم، عمو جان یک شاخه ی پر شکوفه می تکاند، من و نیکناز از روی زمین شاباش ( شاد باش ) جمع می کنیم، شاباش ها از جنس شکوفه ی گیلاس اند و من و نیکناز هنوز « گ » نخوانده ایم، خانم ِ عموم اصرار دارند وقت تلف نکنیم، سوار شویم پی شکوفه های « سیب » ... 

تابستان هفتاد و سه: مامان ِ خوب من سرطان گرفته، من و نیکی و بابام سه تایی توی ماشین نشسته ایم. نیکی شروع کرده به « باحال » شدن، گواه اش هم صدای Ace Of Base که در آن روزهای کذایی می خوانْد: « هَپی نِیشِن، لیوینگ این اِ هَپی نِیشِن ... و ِر پیپل آندِرسْتَند  اَند  دریم آو دِ پرفِکت مَن » ... هنوز که هنوز است به شنیدن « هَپی نِیشِن » نُه توی تن ام می لرزد ... 

شهریور هفتاد و هفت: نتایج ِ کنکور مرحله ی دوم را اعلام کرده اند، من باز پشت بابام نشسته ام و نیکی پشت مامان ام. من اما دیده نمی شوم آن قدَر که نیکتا عزیز شده است، یک ظرف ِ پلاستیکی ِ آبی رنگ ِ گوجه سبز ِ نمک اَندود و « Scorpions » ی که باز به انتخاب نیکی دارند می خوانند: « لیسِنینگ تو دِ ویندز آو چینج ... دِ فیوچر ایز این دی اِیر ... کَن فیل ایت اِوْری و ِر»

آبان هشتاد و یک: من سر جای همیشگی م، پشت بابا نشسته ام، نیکی اما دیگر پشت مامان نیست. سامان دارد آهنگ «شمعدونی ها»ش را می خواند: « اگه تو از پیشم بری، شمعدونی ها دق می کنن ... شکایت چشم تو رو به مرغ عاشق می کنن ... »

اردیبهشت هشتاد و سه: اولین سفر مجردی م با دوست های دخترم، پر از دروغ به نیت کسب اجازه از اهل خانه، که من گفته ام با بابای رعنا می رویم و رعنا هم سپرده با بابای بی تا. اِبی می خواند: « یه قاصد خبرم داد ... که آفتاب لب بومه ... نوشتم رو تن شب ... که خوشبختی تمومه ... »... این که « بابای من و بابای رعنا دومین روز از سفر ما، بعد از عمری، همدیگر را توی خشک شویی ِ محله مان دیدند » بعید اما عین واقعیت است، کتک خوردم تا سر حدّ ِ مرگ ...

مرداد هشتاد و چهار: این بار من هستم، میرزا شوالیه و دوستان اش. میرزا، دیوانه ی « گلچهره مپرس » گفتن های شجریان در متن ِ « دلشدگان » ِ علی حاتمی بود. میرزا بعدترها که به ینگه ی دنیا کوچید برای من نوشت « گلچهره مپرس » و من هرگز نپرسیدم، نه از میرزا شوالیه و نه از میرزاهای دیگر هم...

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
گلچهره مپرس پروانه ی تو بی تو کجا رها شد
مپرس
مپرس

مرنجان دلــت را
رها کن غمت را رها کن
مخور غم مخور غم نـــگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد...
مپرس
مپرس

پیچ ِ ابتدای کمربندی آمل، چشم هام می سوزند، چند سال زندگی کرده ام مگر؟؟

  

بی تا - پیچ ابتدای کمربندی آمل - اردی بهشت هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:4  توسط بی تا  | 

هان، کجاست پایتخت ِ قرن؟

 

« شب است و

   شاهد و

   شمع و

   شراب و

   شیرینی »

به سنّت ِ مرام ِ عباس کیارستمی در « سعدی از دست خویشتن فریاد  »

---

پانگاشت یکم: خوش کشیک بودم، آن قَدَر که از هفت شب تا هفت صبح تقریبن از روی صندلی ِ سبز رنگ ِ پلاستیکی ِ ایستگاه پرستاری جنب نخوردم، آن قَدَر که رزیدنت طب اورژانس در مقام متلک فرمودند: « هپارین ِ پروفیلاکسی تزریق کنید، مباد دی.وی.تی* کنید ..»

* Deep Venous Thrombosis: ترومبوز وریدهای عمقی که اهالی علم، جزء ِ ریسک فاکتورهای مولدش به « سِدِنْتِری لایف استایل » هم گریزی زده اند. 

پانگاشت دوم: برای نیکتا، حوالی ِ زادروزش با همه ی احساس خواهرانه ام:

* « .. چه زود گذشت. هفتاد و پنج سال، یا هفتاد و هفت یا بیش تر. نمی دانم. حساب روزها و سال ها از دست ام در رفته. دو سال کم تر، دو سال بیش تر، چه فرقی می کند؟ پیری از کی شروع شد؟ از کی مرگ حضور خودش را تایید کرد؟

یک روز یک نفر گفت: « پیرمرد، مواظب باش نیفتی. » پشت سرم را نگاه کردم. گفتم: « آره، مواظب باش نیفتی. » برگشتم تا هر که بود دست اش را بگیرم. مات ام برد. از خودم پرسیدم: « با منه؟ » باورم نشد و گذشتم.

آقای حیدری می گفت: « اووو...وووه، کو تا چهل سالگی. حالا حالاها مونده، یه قرن مونده، شایدم هیچ وقت نیاد، هیچ وقت. »

چه سرمایی. چه سوزی. دنیا دارد یخ می زند. دنیا دارد همراه من یواش یواش می میرد. چراغ را روشن می کنم ... »*

* « خواب زمستانی » به قلم گلی ترقی

آبجی! « ایز ِنت د ِ چویس آو د ِ تِکست سو کیوت آو می »؟!!

پانگاشت سوم: پُست کشیک آمده ام خانه که بابام می پرسند: « خانه چه فرق کرده؟ »، می گویم : « هیچی »، می گویند: « خوب نگاه کن » و می فهمم که باغچه را از نو گل کاشته اند - ما یک بالکن داریم همْ سایز ِ قوطی ِ کبریت که سه ربع اش، جعبه های سفالین ِ گل است و مامان و بابای من این جعبه های سفالی را باغچه صدا می زنند - . آن وقت از بابام اصرار که بروم باغچه را از نزدیک ببینم و از من انکار که خسته ام و سردم است و خواب ام می آید و شاید وقتی دیگر و بابام همه نیاز و من همه ناز تا سرانجام تن در می دهم. بابا جان، اسامی تک تک گل ها را از من می پرسند که من به جز شمعدانی و اطلسی بقیه را نمی شناسم، آن وقت پُرْ حوصله شروع می کنند برای من خواندن که این قلنبه های نارنجی « جعفری » اند و روزی روزگاری آبادان پر بود از این جعفری ها، آن میخک های کوچک، اسم شان « میخک ظریف!! » است که می گویم: « میخک ظریف کدام صیغه است بابام جان؟ میخک مینیاتوری » که بابام بر می آشوبند: « ادا، اصول در نیار، دنیا به این ها می گوید میخک ظریف » و آن ساقه بلندهای قرمز ِ گلی « آهار » هستند و آن یکی اجتماعات ِ تاج ِ خروسْ شکل « شاه پسند »اَند و در خاتمه از من می خواهند همه را از سر تکرار کنم.. نام یک به یک ِ گل ها را تکرار می کنم وانگهی داوطلبانه بساط صبحانه را کنار باغچه عَلَم می کنم. بغض نُه توی گلوم را می خاراند که احساس می کنم این یک ماهه چه قدر « خانه » مان را با همه ی « دیسیپلین » اش به معنی ِ کلمه « میس » کرده ام، می دانم خیلی خیلی چس ام، اما گفتنی ارکیده ی شاعر:

« .. و «خانه» - این عجیب ترین کلمه ی جهان -
   که شاید عاقبت می شود هرجا ساخت ،
   یا نه ؟ نمی شود ؟ نمی دانم .. »

و باز به قول اخوان ِ خدا آمرزیده:

« هان، کجاست

   پایتخت ِ این کج آیین قرن ِ دیوانه؟

   هان، کجاست

   پایتخت ِ این دژ آیین قرن ِ پر آشوب؟

   سخت می کوبند.

   سخت می روبند .. »

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:6  توسط بی تا  | 

از سیب و ایمان تا شک و انگور

 

« وایسا دنیا من می خوام پیاده شم ... »

« سو جَواد آو می، بات آی دو دای فُر دیس رضا صادقی ' ز  سانگ »

 ---

پانگاشت یکم: حافظه ام اگر یار باشد، یکمین درس ِ کتاب عربی ِ اوّل دبیرستان، مزیّن بود به آیاتی چند از کلام الله ی که صفت اش در متن ِ آن روزهای سیب و ایمان، هنوز « مجید » بود. یکی از آیات که چه قدر هم به جان ِ ذهن ِ کودکی های نه خیلی دور ِ من نشست، این بود: « وَ عِبادُ الرَّحمن ِ الّذینَ یَمشون عَلی الاَرض ِ هَوْناً وَ اِذا خاطَبَهُمُ الجاهِلون قالو سَلاماً ... »، خلاصه همین یک آیه شد « موتو آو لایف » ِ نه فقط روزهای « سیب و ایمان » ِ تاریخ باستان زندگی م که روزهای « شکّ و انگور » ِ تاریخ ِمعاصر هم... امّا خانمی حد دارد، سکوت حد دارد، دریا بودن حد دارد، « سیویلایزد » رفتار کردن در عصر ِ سلطنت ِ وحوش ِ کوتوله ی خاکستری حد دارد، کثافات ِ رفتاری ِ آدم ها را توی سیفون ِ ذهن و زبان شان خالی نکردن حد دارد، آدمیّت ِ حتّا بی صفت ترین ِ آدم ها را حرمت نهادن حد دارد که گفتنی حسن بنی عامری « آهسته وحشی می شوم » ...

نماینده ی ما، پسری ست بادی بیلدینگ کار که دو ثلث ِ مردی ش را توی « میوفیبریل »های پنبه ای  ِسر ِ دراز ِ عضله ی « بای سِپس » ِ بازویی ش ذخیره کرده و با آن یکی ثلث ِ مانده هم هیجانات ِ نهفته در کمربند ِ لگنی ش را ارضا می کند. انترن ِ « سینیور » ِ ماه ِ سیزده و ما بزغاله ها هم، انترن ِ « جونیور » ِ ماه یک. هر چه چهارشنبه سوری و یکم ِ فروردین و سیزده بدر و روز سرخ ِ تعطیل رسمی ِ تقویم ِ کاغذی ِ شمسی و پنج شنبه و جمعه بود کرد توی پاچه ی ما تا اُردی بهشت ِ خدا فرا رسید و ما هم نرم نرمک چشم و گوش گشودیم و بر آن شدیم تا آبروی شعور ِ نفله شده ی ماه قبل مان را باز پس ستانیم. از گفتمان شروع کردیم، که: حضرت آقا! فروردین ماه از « بع بع » یّت ِ ما زیاده سواستفاده فرموده اید، حق نیست تاریخ ِ به گا رفته ی ماه یک ِ سال هشتاد و هفت ِ ما را از نو تکرار کنید، آقا هم استدلال کردند که شما هم چشم روی هم بگذارید فروردین هشتاد و هشت آمده و حقّ ِ فرو خورده تان را از نسل بعدی گوسفندان باز پس خواهید گرفت. صدای مان را بالا بردیم که ما این کاره نیستیم و این درست نیست که با پیامک ِ تلفنی تاریخ کشیک های مان را دیکته کنید، که باید در حضور یک نماینده از هر گروه از نو برنامه ی کشیک پی بریزید و ایشان گفتند که حرف مرد یکی ست و ما گفتیم « لِتس سْتارت پرَکتیسینگ دیماکر ِسی رایت فرام دِ نی یر ِست سْتِیشِن » و ایشان ما و آموزه های مدنی مان را یکی کردند و ما هم تهدید که درد دل با رزیدنت مسئول در میان می گذاریم - غافل از این که حضرت آقا موادْ فروش و علفْ بخر ِ همان رزیدنت ِ مسئول است - و ایشان هم در جواب ما گفتند رزیدنت که ریز است، رییس گروه جراحی هم که سهل است که وزیر هم اگر از طبقه ی هفتم نزول ِ اجلال کند - کامران لنکرانی در مقام متخصص داخلی هر از گاهی مورنینگ ریپورت ِ داخلی ها را ژوری می شود - برنامه ی کشیک تغییر نمی دهم و همین حول و حوش بود که دعوا بالا گرفت و مریض ها هم « یورین بَگ » و « چست تیوبْ باتِل » و کیسه ی سوند معدی در دست آمده بودند دم اتاق های شان ایستاده بودند تا حاضر و ناظر ِ کارزار ِ دیالکتیک ِ ما توی راهروی بیمارستان باشند و با خنده برای ملاقاتی های عصرشان در جواب « چه خبر؟ » از فحش و فضیحت ِ « دکتر »های بیمارستان، به وقت ِ صبح ِ صادق، توی بخش پرده بردارند. پیروز شدیم و با وساطت ِ رییس ِ گروه جراحی وعده کردیم بر قرعه کشی توی تالار جراحی ِ دو. به تعداد روزهای اردی بهشتی اسامی ِ گروه ها را روی برگه های مربعی ِ سفید با ماژیک وایت برد خط خطی کردیم که انترن های جدید روی این برگه ها خوانده می شدند به اسامی ِ گروه ِ « سی » و گروه ِ « دی » - که ما بودیم - و یک نفر هم به نمایندگی از هر گروه جلوی گردونه روی سکو، برگه ها را قرعه می کشید.

پنج شنبه ۵/۲: ( نفس ها در سینه حبس، صدای هیچ جنبنده ای نمی آید ... )

گروه دی.

انفجار سالن از خنده... دست و سوت و کف ِ گروه منافقین ... با خودم می گویم: « اوکِی، نو پرابلِم، تو مِنی دِیز آر سْتیل لِفت ..»

جمعه ۶/۲: ( سیانوتیک شده ایم، O2 saturation ها بلا استثنا زیر درصد ِ شصت )

گروه سی.

منافقین برای ما می خوانند: قُد قُد قُدا ... قُد قُد قُدا ... برو خونتون تو رو به خدا ...

.

.

یک شنبه ۸/۲ : ( ARDS: Adult Respiratory Distress Syndrome )

گروه بی.

منافقین می خوانند: از صلابت ملّت و ارتش و سپاه ما ... جاودانه شد از فروغ ظفر پگاه ما ...

.

.

شب امتحان: دوشنبه ۳۰/۲ : ( جمود نعشی )

گروه دی.

منافقین می خوانند: بشکن، بشکنه، بشکن ... دیوار قلعه رو بشکن ..

شانس ِ خوب ِ ما کچل اگر نبود که حالا نام ِ نامی مان با « کاریزماتیک »ترین ِ مردان ِ تاریخ ِ خلقت، توی یک گردونه، همْ غلت نبود که همان بهتر عباد ِ رحمان می ماندیم و سلام می گفتیم...

 پانگاشت دوم: ساعت سه و ده دقیقه ی بامداد، تلفن اتاق زنگ می خورد، محل نمی دهیم، باز زنگ می خورد، باز محل نمی دهیم که صدای پیجر پاویون در می آید: « انترن های جراحی، اورژانس جراحی و دنباله ی عنوان ما هم، کد ۹۹ اورژانس مرکزی » به خودمان نیامده ایم که باز: « انترن های جراحی، اورژانس جراحی و پشت بندش هم، کد ۹۹ اورژانس مرکزی » ، افتان و خیزان مراسم « در ِسینگ » را به سبک خودمان اجرا می کنیم، - مثلن مریم جان روی شلوار ورزشی ِخاکستری ِ نسبتن رنگ پریده و پرز پرزی ش که همان را به وقت خواب هم تن می کند، مانتوی سفید می پوشد، تِل ِ سبزرنگ اش را شانه نکرده لابه لای زلفین مشکی ش گیر می دهد و مقنعه ی مشکی می پوشد و راهی می شود، اما رعنا جان، مریض در برزخ هم باشد و پیج بشود، سرش سَقَط بشود، ریمل ِ « لانکوم » ِ مژگان اش فرو نمی ریزد و این همه ی لذت هم سفرگی ِ ماست .. - و توی راه گمان و گمانه زنی که کی کد خورده، گلی بابایی ِ زردی ِ انسدادی؟ احمد جعفری ِ رفته زیر تریلی ِ شش چرخ؟ مریم چاردولی ِ مالتیپل ترومایی و غرق ایم در این افکار که می رسیم به اورژانس جراحی و یک راست می رویم خدمت رزیدنت ِ آذری مان، دکتر پ.

دکتر پ: همه ی انترن های شب آمدید؟

-- بله آقای دکتر.

دکتر پ: درسته اینقدر دیر بیاین؟

-- نخیر آقای دکتر.

دکتر پ: خوبه کشیک اضافه بخورین؟

-- سکوت ما توی مایه های زهر زنبور ِ عسل که بنال لطفن.

دکتر پ: یک مریض شکم حاد داریم که طب اورژانس stable اش کرده و فعلن هیچ مشکلی نداره.

دکتر پ رو به من در ساعت سه و سی و پنج دقیقه بامداد: خانم دکتر شما برو رادیولوژی دنبال جواب سونو و چست اش.

دکتر پ رو به مریم جان: نه، خانم دکتر ( اشاره به من ) سونوی مریض رو پی گیری می کنن، شما برو دنبال چست اش.

دکتر پ رو به رعنا جان: شما هم برو آزمایشگاه دنبال آمیلاز مریض.

وارفتگی ِ ما را که می بیند، رو به رعنا جان: لابد داری با خودت فکر می کنی چرا براش آمیلاز درخواست کردیم؟!

« رعنا جان ایز لِفت توتالی سْپیچ لِس » 

دکتر پ با هیجان: خوب واسه پانکراتیت...

هنوز داریم با ناباوری مان دست و پنجه نرم می کنیم که:

دکتر پ: اما آیا آمیلاز فقط تو پانکراتیت بالا می ره؟

ووکال کُرْد ِ من یکی فلج شده...

دکتر پ: انترنای دیشب خیلی علاقمندتر و با انگیزه تر بودن ها، اینقد میگین آموزش، آموزش، خوب همینا آموزشه دیگه...

با هیجان هر چه تمام تر ادامه می دهد: نخیر، تو perforated peptic ulcer هم، توی کله سیستیت امفیزماتو هم، توی کوفت هم و توی زهر مار هم ...

باز دکتر پ که با سه جفت چشم ِ خون گرفته از خشم روبروست: حالا اگه فردا تو مورنینگ ازتون پرسیدن واسه پانکراتیت آمیلاز اختصاصی تره یا لیپاز، چی جواب می دین؟

-- آمیلاز دکتر، به لج ِ طبع ِ کم فهم ِ شما، آمیلاز ... به کوری چشم ِ دشمن ِشما، آمیلاز ... به حرمت آموزش ِ صیقلی شما، آمیلاز ... به قداست ِ این وقت شب قسم، آمیلاز ...

پانگاشت سوم: من و مریم جان توی این هیر و ویری، « فرنچ » خواندن مان کم بود که آن را هم مُصرّانه بینابین ِ روزهای پُستْ کشیک گنجاندیم تا به خیال ِ خام ِخودمان live life to the fullest ، آن قدر مشق ننوشتیم و آن قدر درس از بر نکردیم و آن قدر تکلیف دو در کردیم و آن قدر نزد موسیو ملکیان سر کج کردیم و در مقام توجیه، چرند سرودیم که کشیک ِ ممتدّ ِ یک هفته ای بودیم،  وگرنه ما کجا و تنبلی کجا و والله از جلسه ی دیگر کولاک می کنیم و الخ که به بهانه ی تغییر ساعت کلاس با منزل ِ ما تماس گرفت و هر آن چه بغض بود نزد حضرت والده خالی کرد، مامان من هم از ایشان پرسید که چرا بچه ها می خواهند ساعت کلاس شان را عوض کنند و موسیو ملکیان هم با صداقت هر چه تمام تر فاش گفته که سه شنبه ها باید بروند کافه آنتراکت فیلم ببینند و مامان خوب ِ من هم منفجر شده اند که کدام باید؟ شما زیر بار نروید، این ها نه مادرشان آرتیست بوده، نه پدرشان، که عاقبت ِ قرائت ِ دروس فرنچ کجا و عاقبت ِ فیلم ِ کارگردان های فیلمْ اوّلی را توی آنتراکت دیدن کجا و این، همه هوس است و این ها گمراه زاده شده اند و پَر ِ بلاهت شان را قیچی کنید و الخ. شب هم طی یک دادگاه خانوادگی، به من گفتند آدم اگر پول را قیچی کند و توی سطل آشغال بریزد شرف دارد به این که خرج ِ آموزش من کند. بابام اما معتقدند پول خرج ِ آموزش من کردن همان و ریختن سکّه های کلّه شاهی و کلّه امامی توی قُلک ِ طلا همان و این من ِ undefined ، در همه ی تاریخ ها اصل ِ سوژه ی open-ended discussion ِ مامان و بابام بوده ام...

پانگاشت چهارم: گفتنی ها کم نیست، از « مولویه » ی شهرام ناظری، تا « مادام دالاوی » ِ ویرجینیا وولف تا تز ِ روی هوام و تا نامه ای که یکی از همین روزها باید توی گوش افتخار بنویسم...

بی تا - دوم و سوم اردی بهشت ِ ۸۷

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:20  توسط بی تا  | 

آن لحظه ی خوب ِ در آغوش ات گرفتن ها

 

« نه از روم ام،

   نه از زنگ ام،

   همان بی رنگ ِ بی رنگ ام ... »

 بی تا - یکم اردی بهشت ِ ۸۷

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:56  توسط بی تا  |