تبليغاتX
پنجره

پنجره

آمده ام که سر نَهَم

 

« جمله ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می شود: ما از همان ابتدا نیز علاقه ای به دنیا آمدن نداشتیم .. »

کورت ونه گات

---

پانگاشت یکم: کشیک سی سی یو بودم. « سی سی یو » ی ما تبدیل به یک « اینتِرمیتِنت آی سی یو » شده، مریض ِ شکم حاد با اندک تغییرات ایسکمیک در « ای کِی جی » ش در سی سی یو بستری می شود، مریض ِ اعصاب با سکته ی هموراژیک ِ وسیع و سابقه ی فشار خون مزمن و نتیجتن تغییرات مبیّن ِ  اِل وی اِچ ( Left Ventricular Hypertrophy ) در « ای کی جی » ش در سی سی یو بستری می شود، مریض ترومایی با یافته ی « اینسیدِنتال » ِ ریتم ِ « اِی اِف » ( Atrial Fibrillation ) در سی سی یو بستری می شود... مریض جدیدمان هم کِیس ِ آبسه ی ریوی ِ مزمن بود، مقاوم به درمان های آنتی بیوتیکی ِ مرسوم که آمده بود برای « وورک آپ » های ایمونولوژیک و روماتولوژیک ( واسکولیت ها ) با یک یافته ی « سِر ِندیپیتِس » ( serendipitous ) ِ « کیو » ی پاتولوژیک توی « ای کی جی »ش بدون سابقه ی اِم آی ( Myocardial Infarction ) ِ قبلی و نتیجتن چپاندندش روی یک تخت ِ خالی ِ سی سی یو ی کشیک من. بنده هم سنگ تمام گذاشتم و برای مورنینگ ریپورت ِ فردا سیر تا پیاز ِ جرم های شایع و ناشایع ِ آبسه ی ریوی، عوامل و زمینه ها و درمان و « فالو آپ » را در سکوت ِ شب ِ سی سی یو خواندم، برای خالی نبودن ِ عریضه اوضاع ِ قلبی ش را هم با رزیدنت، سرپایی طیّ ِ یک گپ و گفت حلّ و فصل کردیم و برای اول بار در تاریخ زندگی م امیدوار بودم مریض ام در مورنینگ معرفی شود که شد، پنج دقیقه ای شرح حال خواندم، از میان ِ سیل ِ آزمایشات ِ بیمار به یک نوبت کراتینین و پتاسیم ِ بالای بیمار اشاره کردم و آمدم تشخیص افتراقی مطرح کنم که صدای اتند کلیه مان بلند شد : « خانوم دکتر، فهمیدیم مریض چی بود، حالا بگو آیا مریض « اِی آر اِف » ( Acute Renal Failure ) هست یا نه و « اَپروچ تو اِی آر اِف » ؟ » من برای اول بار در زندگی م در آستانه ی حرف زدن احساس خفگی می کردم ..

صدام را شنیدم که بعد از یک وقفه ی قابل توجه گفت : « ببخشین من بیشتر رو مسایل قلبی - ریوی ش کار کردم، وقت نشد به کلیه ش فکر کنم » .

استادمان گفت: « به کلیه ش که رسید گفتی برم بخوابم ؟ »

و من در خنگ ترین پوزیشن ِ زندگی م، پنجاه دقیقه ی تمام روی سکّوی تالاری که از همیشه شلوغ تر بود، طیّ ِ یک محاکمه ی تاریخی از الف تا یای « رینال فِیلیر » را آن چنان سین جیم شدم که در لوکس ترین دانشکده ی پزشکی ِ تاریخ ِ علم، پوزیشن ِ نفرو با « فَسیلیتی ز » اگر در اختیارم بگذارند هم، می گویم : « نَع »... جای مادرم خالی که بخواند: قنبر پس رو ( یعنی یک قنبر نامی هست که اصلن از من ِ نوعی خواستگاری نکرده و چه بسا ته ذهن اش هم این نباشد، آن وقت همین من ِ نوعی نشسته ام به سر تا پای قنبر عیب می بندم و به این نتیجه می رسم که « من زن ِ قنبر نمیشم (۲) ، کاری که قنبر میکنه ، همه رو دیوونه میکنه » ، « قنبر پس رو » هم یعنی قنبر، از همان راهی که نیامدی برگرد. متلکی ست در مقام مبارزه با گرندیوزیتی آدم ها )

استادمان نیش شان را هم به وقت پایین آمدن ام از سکو فرو کردند: « انترن ماه چندی خانم دکتر؟ ( که اینقدر پرتی )»

-- ماه ِ سه ( تو دل ام گفتم به روشنی چشم شما از دو روز دیگر ماه چهار ) ...

پانگاشت دوم: یکی از عزیزترین مریض های مان مرد، دنیای پانزده ساله، نفریت لوپوسی، ای اِس آر دی ( End Stage Renal Disease ).. رعنا و مریم به دیدن ِ دسته موی کنده شده ی مادرش و اشک های بی صدای باباش هنوز می توانند تا ته ِ حلق شان بغض کنند، من اما قلبن از مرگ اش شادمان ام. مریض ِ همه مان بود، از ما اما قهر بود، حق هم داشت، من ِ دختر ِ بی موی سی کیلویی ِ افتاده روی تختی که از یمین و یسارش توی هر سوراخ بدن ام لوله ای داخل کرده اند و در کم تر از نه ماه مسیر فلاکت را پُرسان پُرسان مملو از چراهای حل نشده تا به اینجا رسانده ام، مسلمن چشم ِ دیدن فکل ِ فندقی ِ استاژر و بزک و دوزک انترن و رزیدنت ِ خوش قیافه ای که چند صباح دیرتر می توانستم از راه به درش کنم، آن هم در راندهای طولانی ِ هر روزه ی بالای سرم را نداشتم، که چرا من نه؟ .. دو بار خودکشی کرده بود، هر دو بار نجات اش داده بودند تا بالاخره زیر فشار همه ی آن لوله ها، تهْ جان ِ مانده را دو دستی تقدیم کرد. من می گویم کسی اگر اول بار خودکشی کرد، نجات اش دهیم، شاید غفلت کرده باشد، شاید عجله کرده باشد، شاید موجی تصمیم گرفته باشد و شاید هنوز جا برای چشیدن ِ « آپ س اَند دَون ز » ِ روزگار داشته باشد، اما بار دوم و بارهای بعدی به شعور آدم ها احترام بگذاریم، انتخاب آدم ها را پذیرا باشیم، به مریم و رعنا می گویم: باید می مرد، به همین واضحی، « دِ سونِر، دِ بتِر »، نه کاری از دست کسی بر می آمد، نه معجزه ای امکان وقوع داشت.. آن وقت شما می خواهید توی گوش آدمی که دارد برزخ ِ تاریک را زنده زنده نفس می کشد، بی که - به اعتراف ِ دو بار خودکشی ش - از این تجربه لذت ببرد ( چون هستند آدم هایی که بسته به اعتقادشان بیماری را به هزار و یک دلیل ِ مادی و معنوی، عین ِ فرصت می دانند ) کُس ِ پرت بخوانید که : « زندگی زیباست ای زیبا پسند ... زنده اندیشان به زیبایی رسند ... »؟؟.. خودخواه نباشیم، فرزند ِ علیل مان را برای غلبه بر ترس های بی کسی ِ « خود »مان جاودانه نخواهیم، بابا و مامان ِ مریض مان را به خاطر حضوری که صِرف ِ نام اش بزرگ ترین پناه ِ دنیای « من و ما » ست، زجرکش نخواهیم، خواهر ِ مبتلا به درد ِ بی درمان مان را برای ذهنی نشدن ِ آن همه کودکی ِ مشترک - که هیچ کجای تاریخ و جغرافی گم نمی شود - در ذهن و زبان ِ « خود » مان، ذلیل نخواهیم، که یادمان باد : « آدم ها آمده اند، که بروند .. »

پانگاشت سوم: روز پره کشیک ما، همان روز پُست کشیک ماست، یعنی امروز کشیکی، فردا، پُست کشیک ِ کشیک ِ دیروزی و پره کشیک ِ کشیک ِ فردایی. « این آدِر ووردز »، ما یا کشیک ایم یا اینتر کشیک و مستند ِ زندگی ادامه دارد ...

بی تا - ۲۸و ۲۹ / خرداد ِ هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:48  توسط بی تا  | 

Randomness

 

Why does it always rain on me?

Is it because I lied when I was seventeen?

Travis 

---

می گویند کشیک « بگیر » و « نگیر » دارد. « بگیر » ش را در یک به یک کشیک های تا این جای تاریخ ِ زندگی م به کمال چشیده ام و نشسته ام در انتظار ِ یک غبار ِ بی سوار، بَل « نگیر » ش هم، روزی روزگاری از سر بگذرانم. با خودم می گویم یعنی می شود من هم یک روز در پاویون، دامن ِ پر چین ِ گُل گُلی بپوشم و دمپایی هام را لِخ لِخ روی زمین بکِشم و تنها دغدغه ام این باشد که کِی شام و ناهار از آسانسور بالا می آید و برای خالی نبودن عریضه، یکی، دو تا هم ویزیت در طول روز بخورم؟ 

عالَم و آدم، کشیک ِ سی سی یو می ایستند، سی سی یو تا صبح ِ کشیک شان جا برای سوزن انداختن ندارد، خودشان اند و مریض های قدیمی ِ سی سی یو که « کاردیاک مانیتورینگ » می شوند و هم حوالی ِ عصرگاه و هم ساعات ِ ابتدایی ِ شب، کُلُّهُم راند می شوند و این وسط اگر کسی کد بخورد یا تزریق ِ دیگوکسین داشته باشد، یا ای کِی جی (الکتروکاردیوگرام) ِ اورژانس بطلبد یا چک ِ « دِیلی » ِ تروپونین برای اش خواسته باشند، انترن به زحمت می افتد.. آن وقت من، کشیک ِ «سی سی یو»م را باید با چهار تا تخت ِ خالی تحویل بگیرم که تا خود ِ صبح، سه تا مریض ِ اِی سی اِس ( Acute Coronary Syndrome )ی از اورژانس بیاید بالا و من مامور گرفتن شرح حال ِ بخش و اجرای اُردِر ِ بیست و چهار ساعته ی اول ِ بستری شان باشم، آن یک تخت خالی هم اختصاص پیدا کند به هر آن اَحَدی از هر آن بخش ِ دیگری که نیازمند تزریق دیگوکسین است تا من در اوج ِ بی رحمی « دیج » برای اش شوت کنم و پنج دقیقه بعد یک ای کی جی بگیرم و شهر اگر در امن و امان بود، راهی ش کنم. با خودم می گویم لا اقل امشب کسی در سی سی یو کد نمی خورد، چون مریض ها عمدتن روزهای اول ِ بستری شان را می گذرانند و نتیجتن از صافی ِ مرگ ِ ما فاصله دارند. در راستای خیتی من، ساعت شش و چهل دقیقه ی بامداد - بیست دقیقه مانده به تحویل ِ کشیک - یکی در « پُست سی سی یو » - بخشی که بیماران ِ قلبی بعد از عبور از مرحله ی بحران در سی سی یو، برای بستری به آن جا منتقل می شوند - کد می خورد، می گویم اوکی، خیالی نیست، بیست دقیقه آمبو می زنم و خلاص. انترن بعدی پنج دقیقه به هفت بالای سر مریض است که رزیدنت می فرمایند مریض توی کشیک من کد خورده و باید تا لحظه ی ختم احیا آن جا باشم و اوراق ِ سی پی آر (cardiopulmonary resuscitation) را به نام شریف ِ جان بخش ام، مهر و امضا کنم...

رفیقی می گفت: انرژی از بین نمی رود که تبدیل به کار می شود. انرژی ِ منفی، کار ِ منفی تولید می کند، من اما می گویم کار مثبت کدام است؟ کار ِ منفی کدام؟ کد خوردن ِ مریض و عملیات احیا در نتیجه ی انرژی ِ منفی ای که از بین ِ تمامی اعضای گروه ِ درمان، شخص ِ انترن از خود ساطع می کند، همانا کار ِ منفی ست و آن وقت توی پاویون خوابیدن و کد نخوردن ِ مریض در نتیجه ی انرژی مثبتی که از بین تمامی اعضای گروه ِ درمان، شخص انترن از خود می تراود، همانا کار ِ مثبت؟ اوکی، من ِ انترن : « سوژه »، جنس ِ انرژی که از من ِ انترن طلوع می کند: « کَرَکتِریستیک » ِ ذات ِ سوژه، وقوع یا عدم وقوع ِ « سی پی آر » هم: فعل جمله. شما را به مقدسات ِ ذهن تان قسم از « اُبژه » چشم نپوشید. مریض، کجای معادله - تو بگو معامله - مان جا خوش کند؟ که لابد « چو قسمت ِ ازلی بی حضور ِ ما کردند »، طالع اش رقم زده که کدامین انترن به گروه بازیگران ِ سرنوشت اش بپیوندد ... نخیر آقا، « رَندُمنِس »، هم برای زدن ِ مارکِ « خوش کشیک » یا « بد کشیک » بر جبین ِ من ِ انترن، هم برای زدن ِ مُهر ِ زنده یا مرده بر جبهه ی شخص بیمار و هم برای درج ایام بر پیشانی ِ من و مای آدم زاد، که این، همه ی اعتراف در محضر تاریخ است ... 

 بی تا - ۲۳ و ۲۴ / خرداد ِ هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:28  توسط بی تا  | 

so play the game "Existence" to the end

 

« .. فقط اندیشه ی کسانی که بیش از من رنج می برند، آرام ام می کند که به گمان ام خطایی ناشی از خودخواهی ست. حالا سعی می کنم برنامه ای تنظیم کنم تا این روزهای نفرت انگیز سپری شود .. »

یادداشت های روزانه ی ویرجینیا ولف

---

پانگاشت یکم: از امروز تا سه هفته، انترن ریه ام و انترن ریه، توی بیمارستان ما خود ِ حمّال است. دستگاه « پالس اُکسی مِتری » ِ چهار - پنج کیلویی را تخت به تخت، دراز به دراز ِ راهرو بغل می کند و از مریض ها، یک به یک، اُ تو سَچیور ِیشِن به عمل می آورد، با نرمه ی یکمین بند ِ دومین و سومین انگشت ِ دست، ضربان ِ نبض رادیال را لمس می کند و میانه ی مسیر، سرنگ انسولین یا سرنگ دو سی سی فرو می برد و خون شریانی آسپیره می کند، کیلو کیلو خلاصه ی پرونده می نویسد، پرستار اگر عشق اش نکشد، وی بی جی ( Venous Blood Gas ) گرفتن بر گردن انترن می افتد، بهیار اگر حال نکند، ای کِی جی ( الکتروکاردیوگرام ) گرفتن با انترن است و کمک بهیار اگر میخ ِ بازی ِ اسپانیا - روسیه بود، حمل ِ لوله های حاوی ِ مایع پلور ِ تَپ شده ی مریض هم با همان انترن بی صاحب است. پرستار هم که در بیمارستان ِ آموزشی در مرخصی ِ همیشگی ست، خیلی مایه بگذارد، قرص ها را نصف کند، داروها را طبق ِ اُردِر ِ پزشک توی کاسه ی ادویه ی مریض ها بچیند، پیچ ِ سرم شل و سفت کند، با انترن ِ آقا توی اِستِیشِن، لاس ِ خشکه بزند - پرستار، رقیب دشمن تر از انترن ِ خانم در زندگی ش نمی شناسد -، صبح گاه از اتِند ِ کراواتی ِ ضعیف النّفس دل برهاند، حوالی ِ راند ِ عصر، مُخ ِ « آلر ِدی » زده ی رزیدنت را بزند، شب از نیمه گذشته، بلو توث ِ موبایل اش را « آن » کند و فایل ِ صوتی ِ لُری و ترکی و « الاهه ی ناز » ِ معین و « بلا بوی گل ِ گندم » ِ اندی با بهیار رد و بدل کند و بیکار که شد، سه و نیم - چهار صبح زنگ بزند انترن ِ خانم را بدخواب کند که: « صبح، ساعت شش بهیارمون می خوان اِی بی جی ( Arterial Blood Gas ) ها رو ببرن آزمایشگاه. خانوم دکتر! پنج - پنج و نیم تو بخش باشین یه وقت دیر نشه ..». رعنا جان می گوید رگ ِ خواب ِ پرستار، دم ِ دستی تر از این حرف هاست، یکی چند جمله ی قصار از این جنس که « ریمل ِ سورمه ای، لوک س پرفِکت آن یور آیز »، « مش ِ زرد ِ شما، گُز ریلی و ِل ویت یور سْکین » یا « یو لوک تو گُرجی اِس تونایت » کافی ست تا پرستار از ده شب تا هفت صبح، دم نزند و با پاویون ِ خانم ها تماس نگیرد، من امّا می گویم خایه مالیدن هم آداب دارد ...

پی نوشت: آن چه در مورد پرستار خواندم، مثل ِ هر آن قاعده ی بازی، مشمول ِ این اصل ِ کلی ست که « دِر ایز اَن اِکسِپشِن تو اِوری رول »

پانگاشت دوم: رییس جوان ِ بیمارستان ِ ما، در یک اقدام کاملن نمادین، قراردادی با کلیه ی زندان های سطح شهر تهران امضا کرده است که طیّ ِ آن کلیه ی بیماران ِ اِچ آی وی مثبت برای انجام امور درمانی به بیمارستان ِ ما سرازیر شوند که لابد به لحاظ ِ رعایت ِ اصول ِ بهداشتی، بین ِ مریض ِ اِچ آی وی پازیتیو و اِچ آی وی نِگِتیو توفیری نیست که اِنَّ اَکْرَمَکُم عِندَ الله ِ اَتقکُم... اوکی، قبول، این که پزشک در هنگامه ی نبرد ِ حق علیه باطل - یا باطل علیه حق - در خط مقدم، دشمن ِ تیر خورده را باید به همان چشم ببیند که نیروی خودی را می بیند، با همان دست از مریض هپاتیتی خون بگیرد که از مریض غیر هپاتیتی خون می گیرد، برای برونکوسکوپی ِ مسلول ِ ریوی همان قدر وسواس خرج کند که برای برونکوسکوپی غیر مسلول خرج می کند، احمدی نژاد را با همان اصول علمی مداوا کند که غیر احمدی نژاد را مداوا می کند .. این همه قبول، به شرط ِ رعایت ِ « ریجید » ِ اصول و فروع ِ بهداشت، که بستری کردن ِ بیمار اِچ آی وی پازیتیو آداب دارد، نه که توی یک اتاق، تخت ِ وسط اِچ آی وی پازیتیو ِ آی وی دراگ اِبیوز ِر باشد، مریض ِ سمت ِ راستی، سارکوییدوز باشد و سمت ِ چپی حمله ی اخیر ِ آسم. یا وقتی دستکش ِ لاتکس هم حتا توی بخش نیست، نمی شود انترن را وادار کرد که با یک جفت دستکش ِ نایلونی ِ یک در میان سوراخ و گَل و گشاد - که در سوپرهای دریانی برای ورز دادن ِ سالاد ِ الویه به فروش می رسند - مریض ِ اِچ آی وی مثبت را توش ِ رکتال کند. حالا این کمبودها به کنار، باز شدن ِ پای زندانبان ِ این عزیزان به بیمارستان هم قصه ای ست برای خودش. مریض روی تخت ِ اندوسکوپی به قدر کافی زجرکُش است، آن وقت زندانبان هم با رکیک ترین ادبیات دارد ترتیب اش را می دهد که دستبندت را کدام گوری گذاشته ای... یا اقسامی از لوده ترین ِ متلک های میدان ِ چاله که زندانبان زیر لب نصیب ماها می کند..

پانگاشت سوم: عموی یکی از رزیدنت ها نیازمند تخت ِ سی سی یو است و ما تخت خالی نداریم و با همآهنگی ِ قبلی بنا می شود مریض اعزام شود به بیمارستان شریعتی و انترنی که من باشم را هم باهاش می فرستند تا توی مسیر آمبو بزند و این اولین باری ست که من سوار ِ آمبولانس می شوم. توی بزرگراه جلال آل احمد، همه ی ماشین ها به سرعت جلوی ماشین ِ ما را خالی می کنند و صحنه ی عقب هم که دیدنی ست، آن حجم خودروی نان به نرخ ِ روز خوری که بلافاصله می پیچند پشت ِ آمبولانس تا از خلوتی ِ مسیرش، عقب نمانند. این که هیچ ماشینی جلودارت نیست، این که پلیس راه را برای تو بند می آورد، این که چراغ قرمز را رد می کنی و این که سوسول ترین راننده هم هول هولکی مسیرش را به شنیدن ِ آن بوق ِ « بی بو .. بی بو »، برای توی آمبولانس کج می کند، چشم اندازی ست برای خودش که لابد ملت هنوز باور دارند « بنی آدم اعضای یک پیکرند ».. برگشتنی، صندلی ِ جلو کنار دست راننده می نشینم، برای خودم، راننده و بهیار ِ اعزامی ِ همراه مان، سه تا آب پرتقال می خرم و آیپادم را میزان می کنم روی « ترَک » ی از بیتِل ها که همیشه دیوانه اش بوده ام: « تومارو نِو ِر نوز » ... سو پلِی دِ گِیم « اِگزیستِنس » تو دی اِند.. - یا گفتنی سهراب: ریگی از روی زمین برداریم ... وزن ِ « بودن » را احساس کنیم.. - ...

Tomorrow Never Knows

Turn off your mind, relax and float down stream,
It is not dying, it is not dying

Lay down all thoughts, surrender to the void,
It is shining, it is shining.

Yet you may see the meaning of within
It is being, it is being

Love is all and love is everyone
It is knowing, it is knowing

And ignorance and hate mourn the dead
It is believing, it is believing

But listen to the colour of your dreams
It is not leaving, it is not leaving

So play the game "Existence" to the end
Of the beginning, of the beginning

بی تا - ۲۱ و ۲۲ / خرداد ِ هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:49  توسط بی تا  | 

کشیک

 

« این روزها که می گذرد، شادم

   این روزها که می گذرد، شادم که می گذرد .. »

 قیصر امین پور

 

بی تا - از سلسله یادداشت های انترنی - خرداد ۸۷

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:14  توسط بی تا  | 

بخواب هلیا

 

برای نادر ابراهیمی که شوهر ِ ادبی من بود،

و باز برای همان نادر ابراهیمی که معلّم ِ سنّت ِ نامه نگاری های من بود ...

 

 بی تا - ۱۶ / ۳ / ۸۷

---

چهلمین نامه

بانوی من!

يك روز عاقبت قلب ات را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
نه با سفری يك روزه
نه با سفری بلند
بل با آخرين سفر
يك روز عاقبت قلب ات را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
نه با كلامی كم توشه از مهربانی
نه با سخنی سختْ توبيخ كننده
بل با آخرين كلام.
يك روز عاقبت قلب ات را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
تو بايد بدانی عزيز من
بايد بدانی كه دير يا زود _ امّا، ديگر نه چندان دير _ قلب ات را خواهم شكست؛ و كاری جز اين هم نمی توان كرد. امّا اينك، علارغم اين شكستن ِ محتوم ِ قريب الوقوع _ كه می دانم هم چون درهم شكستن چلچراغی بسيار ظريف و عظيم، فرو ريخته از سقفی بسيار رفيع خواهد بود _ آن چه از تو می خواهم _ و بسياری از ياران، از ياران شان خواسته اند _ اين است كه دل بر مُرده ام نسوزانی، اشك بر گورم نريزی، و خود را يكسره به اندوهی گران و ويرانگر وانسپاری...
اين است تمام آن چه كه آمرانه، همسرانه، و ملتمسانه از تو می خواهم؛ تو كه در سفری چنين پر مخاطره خالق جميع خاطره های ام بوده يی.
می دانی كه من و تو همان قدر كه با اين خواهش ِ بزرگ آشنا هستيم، پاسخ هايی را كه به اين خواسته داده می شود نيز می شناسيم.
و من، علارغم ِ منطقی بودن ِ همه ی پاسخ ها، و علارغم جميع  ِ مشاهدات و تجربه ها، بر سر اين خواسته هم چنان پای می فشارم، و می خواهم به من اطمينان بدهی كه در يك لحظه ی عظيم و باز نيامدنی، فراسوی همه ی منطق های مستعمل قرار خواهی گرفت ــ با تجربه يی نو؛ و تابع پرشور چيزی خواهی شد كه حتّا می تواند قوی ترين منطق ها را به آسانی خُرد كند و درهم بكوبد.
عزيز من!
بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بميرم. بگذار تجسّمی از آن روز داشته باشم كه دل ام را به تابستان بياورد. بگذار شادمانه بميرم. و شادمانه مردن ممكن نيست مگر آن كه يقين بدانم تو می دانی كه بر اين مرده حتّا قطره يی نبايد گريست. در يادداشت هايی كه برای ات گذاشته ام و می توانی آن ها را چيزی هم چون يك وصيت نامه ی بازيگوشانه تلقی كنی، به كَرّات گفته ام كه از نظر شخصی و فردی، هر روز كه بروم، بی آرزو رفته ام؛ چرا كه سال هاست به همه ی آرزوهای شخصی و فردی ام دست يافته ام. مطلقن بی توقع ام، ابدن تشنه نيستم، و چشم های ام به دنبال هيچ، هيچ، هيچ چيز نيست؛ امّا از نظر سياسی، اجتماعی و ملّی، طبيعی ست كه در آرزوی ژرف ِ روزگار بسيار بهتری برای ملّت ام و ملّت های سراسر جهان باشم، و اين نيز آرزو يا آرمانی نيست كه در جايی به انتها برسد. يك ملّت هميشه می تواند خوشبخت تر از آن چه هست باشد؛ اما برای فرد، خوشبختی، حد و حسابی دارد، بديهی ست كه دليل مساله اين است كه انسان، در تفرُّدش، در واحد محدود و كوچكی از زمان زيست می كند و آرزوهای فردی اش در محدوده ی همين زمان شكل می گيرد، حال آن كه ملّت ها در بی نهايت ِ زمان جاری هستند، و جهان ِ نو شوَنده هر دم می تواند خالق آرزوها و آرمان های نو باشد.
محبوب من!
چگونه از تو بخواهم كه برای ام گريه نكنی؟ چگونه از تو بخواهم؟
می دانم كه به هر حال، يك روز، قلب ات را خواهم شكست _ يك روز، به هر حال.
امّا چگونه به تو بگويم كه به حال ِ بسياری از ظاهرن زندگان می توانی زار زار گريه كنی اما نه به حال مرده يی چون من، به حال ماندگان، نه به حال رفته يی چون من.
مگر انسان از يك مهمانی دو روزه چه می خواهد؟
مگر انسان از يك بهار، يك تابستان، يك پاييز، و يك زمستان، چيزی بيشتر از چهار فصل ِ دلنشين ِ پر خاطره ی خوش خاطره آرزو دارد؟
مگر انسان از قدم زدنی كوتاه در زير آسمانی اردی بهشتی، چه انتظاری دارد؟ بانوی بالا منزلت من!
در اين دادگاه به صراحت گواهی بده تا مطمئن شوم كه می دانی گرسنه از سر اين سفره برنخاسته ام و آرزو بر دلْ بار نبسته ام ...
مگر من سرزمينی را که عاشق ِ عاشق ِ عاشقش بودم، وجب به وجب نگشتم و با مردمی كه ديوانه وش دوست شان می داشتم، ساعت ها به گپ زدن ننشستم؟
مگر در اين روستا از رودخانه ماهی نگرفتم؟
و در آن، زير سايه ی يك درخت پير ننشستم و از قمقمه ام آب خنك ننوشيدم؟
مگر بر فراز بلند ترين قله های ميهن ام، با تنی كوفته از خستگی و دلی سرشار از نشاط نايستادم، نخنديدم، و فرياد شادی برنكشيدم؟
( عزيز من! به عكس ها نگاه كن! اين عكس، مرا بر قلّه ی دماوند نشان می دهد. مربوط به دومين صعود است. چه تفاخری! يادت هست كه در پنجاه سالگی برای سومين بار به قله ی دماوند دست يافتم _ بعد از آن حمله ی قلبی ِ « بسيار خطرناك »، و بعد از آن كه پزشكان خوب، خيلي محكم و جدّی گفتند: « پس از اين، هيچ صعودی ممكن نيست»؟ در همان روزگار نوشته ام: ديگر هيچ آرزويی ندارم. در شصت سالگي، اگر بتوانم باز هم چند قلّه را در منطقه ی آذربايجان صعود كنم، البته خيلی خوب است؛ و اگر نشد و نبوديم هم مساله يی نيست. در جوانی اين كار را كرده ييم... )
مگر روزهای پياپی، در كلبه های كويری، گيوه از پای در نياوردم و بر سفره ی سرشار از سخاوت ِ كويريان ننشستم؟ مگر شب های بسيار، تا سحر، كنار دريای مازندران، زير سيلاب ِ خوش ِ صدای باران، زانوانم را بغل نكردم و به حباب های فسفری نگاه نكردم و لبريز از حسّی غريب نگشتم؟
مگر، هرگاه كه می خواستم، تن به دريای شمال نسپردم و ساعت ها در آن غوطه نخوردم؟
مگر بر آب های سنگين و رنگارنگ ِ درياچه ی اروميه قايق نراندم و در جزاير متروك اش به دنبال ِ صيد ِ تصويری ِ جانوران، در يك قدمی ِ لَمِشگاه آن ها، در گوشه يی خِف نكردم؟
مگر جنگل های شمال را، روزها و روزها، با كوله باری سبك نپيمودم و به صدای جادويی جنگل های سرزمين ام گوش نسپردم؟
مگر سراسر ِ خطّه ی شمال را پای پياده نگشتم و با آوازهای دوردست ِ گيلكی، روح را تغذيه نكردم؟
مگر در سنگرهای خوب ترين ِ فرزندان وطن ام چای نخوردم و عظمت ِ بی كرانه ی ارواح ِ عطر آگين ِ آن دلاوران را احساس نكردم؟
مگر گل های وحشی ايران را به تصوير نكشيدم؟ از صدها پروانه عكس نگرفتم؟
و به دنبال بهترين زاويه برای ضبط تصويری از يك امامزاده ی پَرت افتاده نگشتم؟
مگر در پناه تو، ساليان سال، قلم در خون ايمان خويش فرو نبردم و هزاران برگ كاغذ را آن گونه كه خود می خواستم و باور داشتم، سياه نكردم؟
من در اين پنجاه سال، به همّت تو، بيش از هزار سال زندگی كرده ام ...
آيا باز هم حق است كه كسی بر مرده ام بگريد؟
و تو... به خصوص تو، كه اين همه امكانات را به من بخشيدی
حق است كه با ياد من، اشك به چشمان خويش بياوری؟
انصاف بايد داشت.
انصاف بايد داشت.
من، به مراتبْ بيش از شايستگی ام، شيره ی زندگی را مكيده ام، و اينك، هرچه فكر می كنم، می بينم كه جز شادی و آسودگی ِ خاطرت، چيزی نمانده است كه بخواهم، و اين نامه، صرفن به همين دليل نوشته شده است.
بگذار يك لحظه پيرانه سخن بگويم: بچّه های مان خيلی خوب هستند؛ به خصوص كه در حد ممكن آزادانه رشد كرده اند _ و درست. من هرگز آرزويی جز اين نداشته ام كه آنها با هنر آشنا باشند؛ يعنی با عصاره ی اندوه و عصاره ی شادی. غم، با چگالی بسيار بالا، شادی با غلظتی غريب: هنر همين است: موسيقی، نقاشی، ادبيّات... و بچّه های ما، در سايه ی تو، با همه ی اين ها، آن قدر كه بايد آشنا شده اند.
كسی كه سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس كند، فروغ را بستايد، و هر شعر خوب را آيه يی زمينی بپندارد، چنين كسی، به درستی زندگی خواهد كرد...
كسی كه به كيارستمی شگفت زده نگاه كند، به زرّين كِلك با نهايت احترام، به صادقی با محبّت، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد، چنين كسی به درستی زندگی خواهد كرد...
كسی كه در برابر باخ، بتهون، موتزارت، فروتنانه سكوت اختيار كند، به تار جليل شهناز، عود نريمان، آواز شجريان و ترانه ی « اندك اندك » ِ شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنين كسی به درستی زندگی خواهد كرد...
كسی كه مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند، خيام را گهگاه زير لب زمزمه كند، و تك بيت های ناب ِ صائب را دوست بدارد، چنين كسی به درستی زندگی خواهد كرد...
كسی كه زيبايی ِ نستعليق و شكسته، اندوه ِ مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت ِ خوف انگيز ِ كاشيكاری های اصفهان، و اوج ِ زيبايی ِ طبيعت را در رودبارك احساس كرده باشد، چنين كسی به درستی زندگی خواهد كرد...
شايد سخت، شايد دردمندانه، شايد در فشار؛ اما بدون شك به درستی زندگی خواهد كرد...
عزيز من!
می بينی از بابت بچّه ها هم تقریبن هيچ نگرانی و رويای خاص ندارم.
رايكا، اين گل كوچك، حتّا اگر يتيم بشود، يتيم خوبی خواهد شد.
پس، باز می گرديم به تنها خواهش، آن خواهش بزرگ: با جهان، شادمانه وادع می كنم، با من عزادارانه وداع مكن! و هرگز نيم نگاهی هم به جانب آن ها كه بر مزار من زار می زنند و شيون می كنند، نينداز.
آنها مرا نمی شناسند و هرگز نمی شناخته اند.
در حقيقت، جز تو هيچ كس مرا چنان كه بايد نشناخته است و نخواهد شناخت:
سراپا عيب بودن ام را
كم و كوچك بودن ام را
و هم چون شبنمی از خوبی بر بوته ی بزرگ ِ گَزَنه بودن ام را.
انصاف بايد داشت عزيز من، انصاف بايد داشت.
در زمانه ی ما و در شرايط ما، از اين بهتر زيستن، براي كسی چون من، ممكن نبوده است. برای آن كه هميشه بر سر انديشه يی پای می فشرَد، البته در طول عمر دردهايی هست، و غم هایی، و اشك هايی، و بيكار ماندن هايی، و زخم خوردن هايی، و گريه هايی از اعماق؛ و نگو كه چگونه می توانم اين گونه زيستن را خوب و شايد خوب ترين نوع زيستن بنامم.
تو خوب می دانی... سنگين ترين دردها، چون از صافی زمان بگذرند به چيزی توصيف ناپذير اما مطبوع تبديل می شوند، و جملگی ِ تلخی ها به چيزی كه طعمی بسيار خاص اما به هر حال شيرين دارند...
بسيار خوب! همه ی اين ها را گفتم، بانوی بالا منزلت من، فقط به خاطر آن كه از رفتن ام متاسّف نباشی، و گمان نبری كه چيزی را فراموش كرده ام با خودم ببرم، و حسرتی به دل ام مانده است، و خواسته يی داشته ام كه برآورده نشده. نه ... به خدا نه ... آن قدر آسوده خاطرم كه باور نمی كنی، و راضی، و سبكْ بار، و بی خيال... قسم می خورم؛ به هر آن چه مقدّس است نزد من، و نزد من و تو، به خاك وطن قسم _ آيا كافی ست؟ _ كه اگر فرصتی باشد، در آستانه ی آخرين سفر، چنان خواهم خنديد كه پژواك ِ آن شيشه های بسيار ضخيم و تيره ی دل مُردگی و نا اميدی را يكباره فرو بريزد...
ای كاش به آن جا رسيده باشم كه رهگذران، بر سنگ گورم، شاخه گلی بگذارند و از كنارم هم چنان كه زير لب به شادی آواز می خوانند بگذرند؛ و اين آرزويی شخصی نيست. اين « ای كاش» را برای همه ی مسافران اين سفر ِ محتوم می خواهم...
حاليا، بانوی من!
به آغاز سخن باز می گردم: يك روز عاقبت قلب ات را خواهم شكست _ يك روز عاقبت. با آخرين كلام. با آخرين سفر. اما آمرانه و ملتمسانه از تو می خواهم كه در آن روز، همه ی آن چه را كه در اين عريضه به حضورت معروض داشته ام به خاطر بياوری _ كلمه به كلمه، جمله به جمله _ و نه به ظاهر بل در باطن نيز بر افسردگی خويش صادقانه غلبه كنی.
به ياد داشته باش كه از تو بغض كردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت گريستن و در جمع لبخند زدن نمی خواهم. اين سفر را باور داشتن و برای راهی ِ شاد و راضی ِ اين سفر، دستی شادمانه تكان دادن می خواهم.
بگو: آيا اين درست است كه ما به خاطر كسی شيون كنيم، بر سر بكوبيم، جامه ی عزا بپوشيم، ماتم بگيريم و به ختم بنشينيم كه از ما جز خنده بر رفته ی خويش را توقع نداشته است؟

اينك احساس و اقرار می كنم كه آرزويی مانده است _ آرزويی بر آورده نشده؛ و آن اين است كه تو را از پی مرگ ام اشك ريزان و نالان و فرياد زنان و نفرين كنان نبينم، هم چنان که فرزندان ام را، دوستان ام را، ياران و هم انديشان ام را...

نادر ابراهیمی - چهلمین نامه از « چهل نامه ی کوتاه به همسرم »

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 9:56  توسط بی تا  | 

Monad

 

« درباره ی دورانی که جسدهای آدمیان را ذوب می کردند تا از آن ها برای پاکیزگی ِ نژاد ِ برتر صابون بسازند، صدها کتاب بزرگ و قطور نوشته شده است. امّا یقین دارم که این کتاب کوچک ( دوست ِ بازیافته ) برای همیشه جایی را در کتابخانه ها از آن ِ خود خواهد کرد ..»

آرتور کوستلر - لندن، ژوئن ۱۹۷۶

« دوست ِ بازیافته » عنوان « نوول » ی ست به قلم ِ « فر ِد اولمَن » و به ترجمه ی روان ِ مهدی سحابی. کتاب، قصه ی رفاقت دو هم شاگردی ِ شانزده ساله ی آلمانی ست در گرماگرم ِ  زمانه ی استقرار نظام هیتلری در آلمان. یکی - هانس - برخاسته از خاندانی یهودی که آلوده به اندیشه های وطن خواهانه، آلمان را قویّن خانه شان می دانند و دیگری - هوهِنفِلس - متعلق به خانواده ای اشرافی، رام و رسوا زیر بار ِ یوغ ِ مسیحیت، با تمایلات ِ آشکار نازیسم، و از سر ِ همین تفاوت های قومی - عقیدتی ست که بند ِ دوستی شان چندان دوام نمی آورد که هانس ِ یهودی در پی آینده ای که به واسطه ی مکتب ِ موروثی ِ اعتقادی ش، در آلمان مجرای امکان نخواهد یافت در هفده سالگی راهی امریکا می شود و دورتر از خانه تا همیشه ریشه می دواند و هوهِنفِلس ِ آریایی می ماند تا سرنوشت اش در نامه ای که از دبیرستان ِ محلّ ِ تحصیل شان بعد از سالیان ِ سال، در طلب کمک های مالی به منظور احداث بنای یادبودی برای دانش آموزان کشته شده در جنگ جهانی دوم برای هانس ِ حالا امریکایی ِ سال ها بی خبر از یار دبیرستانی ش ارسال می شود، طی یک نیم خطّ ِ نفس بُر، این گونه رخ بنماید:

« فون هوهِنفِلس، کنراد: شرکت در توطئه علیه هیتلر، اعدام »

کتاب خواندنی ست که تاریخ آلمان - و تمام روایات مستند ِ خاسته از متن حقایق اش - در مقام ِ شکوهمندترین تاریخ ِ جامعه ی انسانی، به حق خواندنی ست ...

*« هنوز جر و بحث بسیار شدیدی را که بین پدرم و یک مرد صهیونیست در گرفت به خاطر دارم. این مرد برای جمع آوری ِ پول به خانه ی ما آمده بود، و پدرم از صهیونیسم نفرت داشت. حتا فکر وجود چنین مشربی به نظرش احمقانه می رسید. بازخواهی ِ سرزمین ِ فلسطین پس از دو هزار سال به نظرش همان قدر بی معنی می رسید که مثلن ایتالیایی ها خواستار پس گرفتن ِ آلمان باشند، چرا که زمانی نیروهای رم باستان آن را اشغال کرده بودند. می گفت که تنها پیامد چنین ادعایی خونریزی دائمی ست زیرا یهودیان باید با همه ی جهان عرب در افتند. و از این گذشته، بیت المقدس چه ارتباطی به او داشت که اهل اشتوتگارت بود؟ ... »*

* نقل به عینه از متن کتاب

پی نوشت: « آن و آن » به همت ِ نشر موسیقی ِ هرمس، صدای سه تار ِ حسین علیزاده است در معیّت ِ تمبک پژمان حدادی. حسین علیزاده، بر سرْ دَرَش می نویسد:

« آن لحظه ...

       آن روزن،

           آن زخمه.

                می کِشاند، می رباید، می رهاند تا ابد

                          آن و

                               آن ... »          

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:27  توسط بی تا  | 

حَیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیّت

 

مریض ام کُد خورد

مُرد

آمبو بَگ در دست، خاطرم آمد

که دیروزش به قدر ِ یک نخود تریاک

دادم اش خورد

تا تب و لرز و تعریق و « ایل » و « توکسیک » بودن اش را

از سر ِ سیری

هی به پای ترک ِ اجباری ِ تریاک اش نه اِنگارند

و جان اش سهل نسْتانند.

فردای اش

« آن کس که بداند و بداند که بداند »

تابلوی مرگ را

وقیحانه

اِدِم ِ حادّ ِ ریه

مُهر و امضا کرد.

 

مریض ام باز کُد خورد

مُرد

این یکی را، راه

قحطی ِ تخت ِ آی سی یو

به دَرَک عاجل کرد

و انترن ِ « فیکس » ی که

« اینتِنسیو کِر » نمی توانست.

 

مریض ام باز کُد خورد

مُرد 

با « اِکستِرنال پیس مِیکر »

آسیستول شد.

که یک باتری

به وقت ِ تعویض ِ شیفت ِ نِرسینگ

خامُش شد

خامُش ماند

و نود دقیقه بعد

سنگی بر گوری

تا ابَدُالآباد ِ زندگی ِ کسی،

چنین تیتر زد:

« این جا چراغی روشن است » ..

 

مریض ام باز کُد خورد

مُرد

این یکی اتاق اش به آهنگ ِ

خِر خِر - تو بگو کراکِل -

و خِس خِس - تو بخوان ویز - ِ

قفسه ی سینه ش بندری می رقصید.

ترالی را از هر چه

دوبوتامین و آدرنالین و آتروپین بود

و ویال قند و بیکربنات هم

خالی کردیم

که عمرش به دنیا نبود.

یادها و خاطره ها هم باشد

نوت ِ صبح ِ صادق ِ انترن ِ محترمی 

که در وصف ِ حال اش به دیدار ِ آخِر سرود:

« بیمار ویزیت شد.

   سمع ریه، « clear » است

   « expansion » ِ ریتین نرمال است

   حرکات ِ قفسه ی سینه در دم و بازدم قرینه است

   که روی هم رفته،

   « general condition » ِ بیمار

   خبر از تغییر ِ فصل می دهد

    بیمار - ی که چند روز است صدای اش در نمی آید -

    تنها از عدم دفع مدفوع از تاریخ ِ ۷ / ۳ شاکی ست

    وگرنه که ملالی نیست

    plan: بیزاکودیل »

 

حوالی ِ کُنِشت ام

خلوت می کنم

چهار کُشته کِشته ی یک کشیک

که « حَیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیّت »

 

 بی تا - دوازدهم و سیزدهم خرداد ِ ۸۷ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:9  توسط بی تا  | 

از روزگار رفته حکایت

 

« خفتگان را

  خبر از محنت ِ

  بیداران نیست »

به سنّت ِ مرام ِ عباس کیارستمی در « سعدی از دست خویشتن فریاد  »

---

می نویسم که یعنی انترن ِ داخلی هستم و بحران کمبود ِ انترن بیداد می کند. وزارتخانه روزی که در یک اقدام نمادین ظرفیت دانشکده های پزشکی را در سال ۱۳۸۰ به منظور کاهش چگالی ِ پزشک ِ عمومی به شصت درصد ِ ورودی های سابق کاهش داد، این جای کار را نخوانده بود. قانون ِ همان وزارتخانه می گوید : کارورز پزشکی ده شب بیش تر در ماه کشیک نایستد مگر حَسَب ضرورت که آن هم به ازای هر یک شب ِ اضافه، مازاد بر درآمد ِ نود و چهارهزار تومان ِ ماهیانه، اضافه ی حقوق بگیرد. سیستم ِ بیمارستانی هم از سر بی چارگی ما را این گونه در بخش داخلی می چلانَد:

 کلّ ِ بخش ِ پنجاه تخت خوابی داخلی ِ یک: یک انترن

 بخش شصت تخت خوابی داخلی دو: دو انترن

 آی سی یو: یک انترن

 سی سی یو: یک انترن

خون و نفرو: یک انترن

اورژانس: دو انترن 

این فداکاری نیست، این ز جان کاستن است ...

باز می نویسم که یعنی انترن داخلی هستم و مختصات مریض های داخلی زمین تا آسمان با مریض های جراحی توفیر دارد. این جا تاریکی ِ نیمه شبان کسی به قصد خودکشی وسط بزرگراه خودش را زیر تریلی شش چرخ نمی اندازد. این جا هیچ کارگر افغانی از جایگاه ِ تعبیه شده برای آسانسور ِ ساختمان های نیم ساز، سقوط ِ آزاد نمی کند. این جا کلّ ِ رکتوم و پرینه ی هیچ باغبانی با ارّه ی برقی شقّه نمی شود. این جا هیچ کودک هفت ماهه ای در اثر ناز و نواز ِ زیاده ی فامیل از دست ِ عموی اش توی هوا رها نمی ماند و وانگهی به کمای مغزی تا همیشه نمی رود. این جا هیچ بچّه ی چهار ساله ای با آب خورشت شَرحه شَرحه نمی سوزد که این جا قریب به اتفاق بیماران، معمّرین به سنّ ِ نوح اند، یا با آنژین صدری، یا مبتلا به یکی از عوارض نابود ِ ناشی از قند و فشار و چربی کنترل نشده، یا مزین به یکی از این امراض ِ شمایل برانداز ِ روماتیسمی، یا کچل ِ شیمی درمانی یا مَچل ِ آن دستگاه خانمان برانداز دیالیز، یا یک تکه گوشت روی تخت های بخش نورولوژی که « پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی ... پیش آمده بازیچه ی تقدیر شوی؟ »

باز می نویسم که یعنی انترن داخلی هستم و فعلن تا سه هفته میهمان ِ بخش خوب ِ قلب. اتند - استاد - ِ من، یک بچه حزب اللّهی ست متولّد به سنه ی پنجاه و هفت شمسی. ژنی به معنای کلمه، « هریسون » که سهل است که « برانوالد » ( Braunwald ) را هم از بر است و منطق ِ ارتباط موضوعی هم می داند. یک ته ریش ِ متعهد دارد که قطعن در کنار تخصص موجبات پیمودن ِ یک روزه ی ره صد ساله را برای اش فراهم آورده ست. استاد اما « آی کانتَکت » برقرار می کند، ته اش را نمی دانم، سرش امّا می خارد برای آموزش. مریض ها را پرحوصله راند می کند، « استاژ » کردن ِ استاژر را می فهمد، خنگی ِ انترن را انسانْ منشانه به پای خستگی پُست کشیک اش می نویسد و رو کم نمی کند، پا به پای ما « کِیس سْتادی » می کند و در برابر لزوم ِ تن در دادن به مدرنیت ِ « ای بی اِم » ( Evidence Based Medicine ) در آموزش پزشکی، سر تعظیم فرود می آورد. ECG دست ات می دهد، به سختی ِ شب اول قبر و می گوید « خانم دکتر، اِقرَأ باسم ِ رَبِّکَ الَّذی خَلق » که الحق و الانصاف ای کِی جی خواندن نوعن مدد متافیزیکی می طلبد. القصه این که من از طرفداران پر و پا قرص ِ این ژانر آدم های حزب اللهی هستم که در جهان بینی شان هم حِلّیّت و حرمت می شناسند، هم مسئولیت، هم فرصت طلبی تا بی نهایت. یکی از جنس استاد ما، یکی از جنس رضای امیرخانی و یکی از جنس همه ی آپورچونیست های ژنی ِ تاریخ که فریزر را به جا بدرود گفتند. صادق زیبا کلام در یکی از همان اولین صفحات سفید کتاب ِ « ما چگونه ما شدیم »، یک جمله ی تاریخی در جایگاه ِ تقدیم ِ کتاب سروده است:

« به ابوحامد امام محمد غزالی که درد احیای شریعت رسول الله (ص) در سینه داشت

   و به شهدا، ابراهیم همت و حسین خرازی که به همه ی تحلیل ها خندیدند ... »

باز می نویسم که یعنی انترن داخلی هستم و همْ کشیکی های ما، دختر چادری های کلاس مان اند. اوکی، قائلیم به استقرار جامعه ی مدنی و یکی از تبصره های نانوشته ی همین جامعه ی مدنی همزیستی مسالمت آمیز ِ « داف » و « چادری » ست. یعنی « داف »ها، همان قدر نماز به نیت ِ تعجیل در ظهور آقا امام ِ زمان خواندن ِ چادری ها را بر بتابند که چادری ها فِر مژه زدن داف ها را. یعنی « داف » ها همان قدر سبیل و موی بین ابروان ِ دختر های چادری را بی خیال شوند که چادری ها، اپیلاسیون ِ هفتگی ِ اعضای بیرونی ِ کمربند لگنی ِ داف ها را که این عین معنای « یوتوپیا » ست. این همه قبول، اما « تولِرانس » حد دارد که اتاق ما در پاویون بوی نمازخانه می دهد. من نمی گویم چادری ها جوراب ورزشی بپوشند که کثافت اش به موقع رخ بنماید و به وقتْ بشویندش، اما این جوراب های شیشه ای ِ کلفت زنانه ( پاریزین؟) را هم باید شست والله، نه که آن قدر پوشید تا هوش از سر همگان برباید بَل در برود و شاید دور انداخته شود. مراعات کنیم که به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن، موی زیر بغل هیچ ارتباطی با نجابت آدم ندارد، جوراب گندیده از مصادیق مقام ِ تقوای الاهی نیست که واژه ای در قفس است: « النظافة من الایمان » ...

 بی تا - یکی از همین روزها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:52  توسط بی تا  | 

The Diving Bell and the Butterfly

 

هیچ وقت اصرار نکرده ام که آدم ها عین ِ شیرینی ِ تجربه ی ادبی - سینمایی و موسیقیایی ِ من را بچشند که هر بار متنی خواندم و کیفور شدم، فیلمی دیدم و تکان خوردم یا صدایی شنیدم و شیدا شدم به یک « بخوان » و « ببین » و « بشنو » قناعت کردم که صلاح مملکت ِ خویش خسروان دانند... این بار امّا از فیلمی می نویسم که ندیدن اش، جهالت مرکّب است:

« The Diving Bell and the Butterfly » ترجمه ی فرانسوی ِ فیلم ِ  « Le scaphandre et le papillon » است که پرده ای از داستان زندگی ِ « ژان دومینیک بابی » - سردبیر یکی از مشهورترین مجلات فرانسوی - است که به دنبال یک سکته ی وسیع مغزی به locked-in syndrome مبتلا می شود و دریافت و ادراک اش از دنیای پیرامون ِ ما بعد ِ حادثه را از دریچه ی چشم ِ چپ اش که هنوز می بیند با دویست هزار بار پلک زدن در کتابی می نویسد و ده روز بعد از انتشار کتاب در اثر aspiration pneumonia دنیای فانی را به مقصد ِ دَرَک بدرود می گوید.

از بی نظیر ترین صحنه های فیلم، سکانس هایی هستند که یا گفتارْدرمان گر یا معشوقه و یا همسر سابق ِ ژان، حروف الفبا را برای اش می خوانند و او به شنیدن ِ حرفی که مدّ ِ نظرش است با چشم چپ که هنوز عضلات اش قوه دارند، پلک می زند و گفتارْدرمان گر، معشوقه و همسر سابق آن یک حرف را می نویسند و باز از نو تمام حروف الفبا را می خوانند تا ژان باز پلک بزند بَل حروف کنار ِ هم کلمه شوند و کلمات کنار هم معنا شوند و به خورد ِ من و ما بروند.

دگردیسی ِ روحی ِ خود ِ ژان هم به مرور زمان مشهود است. اول بار، گفتارْدرمانگرش را با همین شیوه ی تکلم می گوید: « je veux mourir » یعنی که می خواهم بمیرم. کمی دورتر در مقام سپاس، او را می گوید: « مرسی » و در یک صحنه ی « تاچینگ »، همین ژان ِ علیل در حضور ِ همسر ِ سابق اش که از یک سو حروف الفبا را برای او می خواند و از دیگر سو، کلمات ژان را برای معشوقه اش پای تلفن هجّی می کند، می گوید: « chaque jour je t'attende » یعنی که هر روز منتظرت هستم و همسر سابق که به شنیدن این جمله و به وقت مخابره اش به آن سوی خط، درجا از گریه می شکند.

موسیقی متن فیلم هم یا صدای ِ به جای ِ پیانو است یا صدای یکی از این ترانه های سانتیمانتال ِفرانسوی ... فیلم را ببینیم و این یک جمله ی فروغ را دو بار بخوانیم، ده بار بخوانیم که اصلن آن قدَرَی بخوانیم که همیشه یادمان بماند:

« در دنیا زشتی کم نیست. زشتی ها بیش تر می بود اگر آدمی بر آن ها چشم می بست. امّا آدمی همیشه چاره ساز است » ...

 

پانگاشت یکم: این که خرداد کِی رسید، من نفهمیدم، خیالی نیست البتّه که من خیلی چیزهای دیگر را هم نفهمیدم. به هر حال از امروز تا دو ماه، انترن داخلی ام، از امروز تا سه هفته بخش قلب ام و این، همه ی لطف زندگی ست ...

بی تا - سوم خرداد ماه ِ ۸۷

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 3:33  توسط بی تا  |