تبليغاتX
پنجره

پنجره

show must go on

 

« ... یکی از معلّم‌ها تعریف می‌کرد که: روزی از کلاس که در آمدم دیگر دست‌هایم را که گچی بود نَشُستم و از مدرسه بیرون رفتم. توی اتوبوس، راننده گفت: « اوستا جون! ما یک اطاقِ سه در چهار داریم؛ گِل‌کاریش تموم شده، می‌خوایم گچ‌کاری کنیم. به نظر شما چقدر گچ لازم داره؟! » (۱۳۴۶)

یادداشت های شهر شلوغ و اندیشه ها - فریدون تنکابنی

بی ربط یا با ربط، این همه یعنی از فردا تا یک ماه انترن ِ ارتوپدی ام و مستند ِ زندگی ادامه دارد ...

بی تا - شهریور ِ ۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 8:0  توسط بی تا  | 

Seize the Day

 

« ... در برادْو ِی، روشنایی ِ بعدازظهر هنوز پابرجا بود و زیر ِ پرّه های سربی ِ آفتاب، هوای پر دود و دم تقریبن حرکتی نمی کرد و روی خاکْ ارّه ی دم ِ در ِ قصّابی ها و میوه فروشی ها جای پاها باقی مانده بود. کرور کرور جمعیّت، جریان تمام نشدنی ِ میلیون ها نفر از هر نژاد و گونه ای، هر سنّ و سالی، هر استعداد و خصلتی، صاحبان ِ همه ی رازهای آدمی در گذشته و آینده، ریخته بودند بیرون و ازدحام کرده بودند، و بر هر صورتی، جوهر یا انگیزه ای خاص نقش بسته بود: من زحمت می کِشم، من مصرف می کنم، من تقلّا می کنم، من طرح می ریزم، من عشق می ورزم، من دست بر نمی دارم، من مراعات می کنم، من کنار می کشم، من حسادت می کنم، من حسرت می خورم، من تحقیر می کنم، من می میرم، من پنهان می کنم، من می خواهم ... »

« دم را در یاب » اثر « سال بلو » - ترجمه ی بابک تبرّایی - نشر چشمه

« سال بلو » ( Saul Bellow ) متولد به سال ۱۹۱۵، نویسنده ای آمریکایی - یهودی است که به دلیل آشنایی اش با جریان های روشنفکری ِ قرن بیستم، اروپایی ترین نویسنده ی آمریکا لقب گرفته است.

« سال بلو » در « دم را دریاب » نوشته شده به سال ۱۹۵۶، قصه ی یک روز ِ جهنّمی از زندگی سراسر باخت ِ « ویلْهِلْم » ِ ۴۴ ساله ای را روایت می کند که بعد از پوکرهای غیرمجاز بازی کردن و خروار خروار « دِیت »های سال اوّلی، کالج برای اش تمام می شود و به دنبال ِ حادثه ی آشنایی ش با مردی استعدادیاب وابسته به یکی از کمپانی های فیلم سازی هالیوودی، به هالیوود می کوچد. استعدادیاب، جاکِش از آب در می آید و ویلهلم از هالیوود مانده و از کالج رانده، پا به دنیای ناکام ِ تجارت می گذارد، با مارگریت ازدواج می کند، پدر ِ دو پسر می شود، از زن اش دل می بُرد، این سو و آن سو هرز می پرد، عاشق زن دیگری می شود که به دلیل مخالفت مارگریت با طلاق، از وصال با او باز می ماند و دست از پا درازتر، غرقه در بدهی تا خِرخِره، در اوج بی پناهی به هتل گلوریا در نیویورک پناهنده می شود و هفتصد دلار مانده اش را هم سَر می سپرد به « ماتکین »  ِ روانپزشک ِ شارلاتانی که در همان هتل مستقر است و با هزار و یک زبان بازی سعی دارد به ویلهلم بفهماند که زندگی یعنی « این جا » و « اکنون » و باقی، همه خرافه است...

ترجمه ی کتاب زیاده ثقیل است، چه مترجم، به جای آن که « تِکست » را برگردانی کند، « کانتِکست » را برگردانده و با افاضات مکرر و القائات بیش از حد در پاورقی ها - که این جای ذهن نویسنده برمی گردد به فلان آیه ی ادبی و آن یکی به بهمان حدیث تاریخی و الخ - آزادی ِ تفسیر را از ذهن خواننده بالکل سلب کرده است.   

اگر بخواهم به سنّت ِ « گود ریدز » به کتاب ستاره بدهم، به زرد کردن ِ دو ستاره از پنج تا، قناعت خواهم کرد. علی اَیّ حال، کشیک اگر زیاده کِش بیاید، از خواندن کتب ِ دو ستاره چاره نیست...

 

پانگاشت یکم: این جا نیمه ی شعبان، ساعت حوالی چهار و نیم بامداد، موبایل ام زنگ می خورد.

مریم جان ( در حالی که یگانه انترن ِ مرکز اورولوژی هاشمی نژاد - یکی چند کوچه پایین تر از بیمارستان سوختگی -  است) : بی تا بیداری؟

-- آره! مریض ِ خودسوزی با نفت دقایقی پیش با آمبولانس از باختران اومده ... تو چرا نصف شبی این قدر سرحالی؟

مریم جان با شیطنتی نهفته در صدا: بی تا این جا داره می ترکه...

-- چرا؟

- خنگ ِخدا شب عیده ها!

-- خوب باشه...

- پُریم از داماد ِ هیجان زده ی تازه کار، پیچیده در حوله، تا شده از کمر، دولا از وسط، مبتلا به penile fracture ...

-- اوه! مای گاد ... و خداوند مرد را آفرید ... ملّت قطعن یک چیزی می دانستند روزی که مشت گره کردند و فریاد زدند: « تا انقلاب مَهدی، نهضت ادامه دارد » ... مریم هیستوری چی می دن؟

- همه از دم در ِ توالت فرنگی در رفته، افتاده رو شومبول شون ...  

-- خیلی انگشتشون نکن ... ضمنن مریم جان جای ما خالی، شما را شب کشیک سرحال ببینیم...

 بی تا - آخرین کشیک سوانح، نیمه ی شعبان هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 18:48  توسط بی تا  | 

Romance of the Pink Panther

 

« رفت و

   رها نمی کنی

   آمد و

   ره نمی دهی »

    بی تا - ۲۴ / ۵ / ۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 0:20  توسط بی تا  | 

پیمانه شکستم، پیمان نشکستم

 

پیش درآمد: سر دبیر ِ خیلی عزیز مجله ی دانشجویی مان، ایده ای مطرح کردند از جنس ِ معرفی « شُرت اَند تو دِ پوینت » ِ بخش های انترنی توی مجلدات مانده از امروز تا فارغ التحصیلی، بل دائرة المعارفی خودمانی فراهم آید تا هم راهنمایی باشد برای انتخاب لاین های باقی ِ انترنی ِ من و ما - و چه بسا آیندگان ِ من و ما ! - و هم در شرایطی که قلم ها در شلوغی های گذار بی گدار ِ روزهای انترنی از دم خشکیده، صفحات مجله عاجلانه تر سیاه گردند تا مباد پیمانه ی پیمان ِ چاپ ِ ماهیانه ی « هُبوط » بشکند، که کی بود سرود: « پیمانه شکستم، پیمان نشکستم ... »؟؟

به سنت « طلحه ابن عبیدالله »  بیعت می کنم:

---

مرکز سوانح و سوختگی مطهری - مرداد ۸۷

« فسیلیتی ز اَند اَمِنیتی ز »:

پاویون ِ انترن های خانم در بیمارستان ِ سوختگی، اتاقی ست در بخش مردان ِ دو، در واقع یکی از اتاق های دو تخت ِ خوابی ِ مریض ها را کرده اند پاویون! ِ خانم ها. این اتاق مزین به دو عدد تخت نسبتن جدید است ( این که می گویم جدید یعنی اگر شمای نوعی نفس ِ مریض ات تنگ آمد و اُرد ِر کردی: « بد اِلِو ِیشن » به قَدْر ِ سی درجه، دیگر نباید زیر سر مریض دو تا بالش بگذاری، بلکه یک سوم فوقانی تخت جوری طراحی شده که از دو سوم تحتانی مجزاست و قابلیت بالا آمدن دارد و این برای بیمارستان های ما، ختم تکنولولوژی ست - تو این مقایسه کن با تخت های بیمارستان های فرنگی که در ساعات خاصی از روز شروع می کنند به رقصیدن در ناحیه ی شانه و ران و کمر ِ بیمار که مباد « بد سُر » بگیرد - ) ، یک یخچال ِ برفک زده ی جنرال الکتریک، یکی از این میزهای کارمندی ِ دهه ی شصت که فلزهای خاکستری رنگ اش کج و کوله شده و رویه اش پلاستیکی چرم گون است پاره پاره، که ابر زردرنگی از لا به لای پاره های چرمی ش رخ نموده، محفوظ به شیشه ای که از درونْ شکسته و زیر ِ شیشه ی شکسته هم تکه پاره های سوادْ آلوده ی فرمول « پارکلند » جلوه نمایی می کند، بَل انترن ِ سوختگی تا همیشه ی تاریخ یادش بماند چهار ضرب در درصد سوختگی ضرب در وزن بدن مریض ِ سوخته می شود مقدار سرم ِ رینگر لاکتات ِ بیست و چهار ساعت اول سوختگی که هشت ساعت اول باید توش بیکربنات سدیم ریخت و هشت ساعت سوم آلبومین، و آن یکی فرمول ِ « وارد ِن » برای « جِری اَتریکس » و آنالوگ اش فرمول ِ « گالو ِستون » برای « پدی اَتریکس » و بلا بلا بلا... یک تلویزیون دوازده اینچ تا انترن از پی گیری فریضه ی اخبار « اَنْجَزَ اَنْجَزَ اَنْجَزَ وعده ... نَصَرَ نَصَرَ نَصَرَ عبده ... وحده وحده لا شریک له » ِ کانال یک جا نماند و پرده های کرکره ای پلاستیکی سبزرنگ ِ پوشاننده ی پنجره ای با « ویو »ی کم نظیر ِ سقف بیمارستان خاتم الانبیا. از پاویون خانم ها می گذریم در حالی که پاویون آقایان به فاصله ی یک طبقه بالاتر، سوییتی ست با یک هال مرکزی که مقابل اش پنجره ای ست سرتاسری که به پشت بام ِ بیمارستان باز می شود و فی الواقع بام ِ بیمارستان در حکم حیاطش است و گونه ای « پنت هاوْس » مینیاتوری به حساب می آید. سمت راست هال ِ ورودی، سالنی ست مبله به یک میز و چهار صندلی، یخچال، تلویزیون پلاسما و یک میز اِل برای مطالعه، سمت چپ ِ هال ِ ورودی هم اتاق خواب ایشان قرار دارد. درست روبروی سوئیت هم توالتی که انترن خانم هم برای اجابت مزاج باید نیمه شبان، چادر چاقچور کند و به همان مکان مراجعت فرماید. - در شرایطی که انترن و رزیدنت کشیک آقا با زیرپوش در آن محل ریش می تراشند - ، البته برای جلوگیری از اختلاط ِ بیشتر، آن توالت مجهز به دو عدد کاسه ی توالت است که به مدد ِ یک دیوارْ کاشی از هم جدا شده اند و به منظور حفاظت هر چه بیشتر ِ « پرایوسی » ِ مسلمین، هر یک توسط ِ دری محصور گشته اند.. یکی از توالت ها عملن خراب است، یعنی که سوراخ اش خوب قورت نمی دهد - توی طبیب بخوان دیس فاژی ِ جامدات دارد -، لقمه ی تازه که قورت نمی دهد، هیچ، سیفون را هم اگر بزنی، مدفوع های از دیرباز در آن آشیان کرده، بالا می آیند و توی کاسه از نو ظهور می کنند و این تویی که باید به ضرب ِ زور ِ آب ِ شیلنگ و با ضربآهنگ ِ موزیک متن ِ صدای پیجر که هی می خواند: « انترن کشیک خیلی فوری به فلان مکان » مدفوع ها را گاواژ کنی و بچپانی در مدخل ِ لوله ی فاضلآب... بی شک این اتاقک، توالت زنانه است و آن یکی سالم ِ کناری ش توالت مردانه...۱ 

بیمارستان سوختگی بوفه ندارد و این یعنی تو باید برای خرید ِ هر آن خوردنی شال و کلاه کنی و یا در دسترس ترین مکان - بوفه ی بیمارستان خاتم الانبیا - را برگزینی، یا اگر خیلی دیلاته - گشاد - نباشی تا سر ِ خیابان رشید یاسمی پیاده بروی، باز عرض ِ خیابان ولیعصر را پیاده طی کنی و درست مقابلت، جغد ِ یکی از شعب زنجیره ای ِ بوف را بغل کنی...

عیب ِ می جمله بگفتی، هنرش نیز بگوی:

بیمارستان سوختگی کتابخانه ای دارد در یک فضای کم و بیش وسیع ِ مربعی شکل که قفسه های اش دور تا دور، دیوارها را فرش کرده اند. این کتابخانه جدیدترین تکست های طب داخلی، جراحی، جراحی پلاستیک!، پوست و اورژانس را دارد. فضای کتابخانه کاملن خانگی ست، میز و صندلی های چوبی ِ قهوه ای کم رنگ، دو تا پنجره ی پر نور و یک میز با یک رومیزی گل گلی که روی آن دو ستون لیوان یک بار مصرف، یک آب سرد کن، یک فلاسک آب جوش، یک بشقاب ِ یک بار مصرف ِ حاوی ِ بسته های کافی میکس، یک بسته « تی بَگ » ِ لیپتون و یک جعبه ی مقوایی بیسکویت گرجی همیشه چشمک می زند. سایت کامپیوتر هم در ساعات اداری - هشت صبح تا پنج و نیم عصر - دایر و هَماره خلوت است و این یعنی تو می توانی با خیال راحت و به دور از چشم های غرّه ی منتظرین، امور مجازی ت را با فراغ بال راه بیندازی. کتب تکست جدید، اطلس ها و دیکشِنِری ها در داخل قفسه های محفوظ به درب های شیشه ای ِ ایمن به قفل و کلید واقع اند، اما کتب ِ واجبات ( مفاتیح الجنان، نهج البلاغه، دعای کمیل، زیارت عاشورا، رساله ی توضیح المسائل ِ آقای خمینی )، کتب تکست قدیمی ( که هریسون ۲۰۰۵ را هم شامل می شود! ) روی قفسه های بی در و پیکرند و این یعنی در ساعات تاریکی شب هم که کتابخانه، کتابدار ندارد، قابل استفاده اند.

« جان ِ من است او، هی مزنیدش » :

رفیق ظریفی می گفت: کمر انترنی دو جا می شکند، یکی توی زنان اکبرآبادی که هر انترن کم ِ کم شبی هفت، هشت تا بچه را تا خود کانال می رساند و در بیرون کانال استقبال می کند - اصلن آن شنیدستم که زنان ِ اکبرآبادی، تاریخ هجرت ِ انترنی - « ایف نات آلسو لایف » - است، یعنی انترنی و حتا زندگی را قسمت کرده اند به قبل از زنان، بعد از زنان - ( به قول کمال تبریزی - کی بود صداش می زد: کمال مارمولک؟؟-  : « همیشه پای یک زن در میان است » ۲  ) ، یکی هم مرکز سوختگی.

مرکز سوختگی چهار بخش دارد: زنان، مردان یک و دو و کودکان که توی انترن باید طیّ چهار هفته، به هر چهار تا بخش دخیل ببندی، صبح به صبح لباس دلّاک ها را تن کنی، کل مریض های بخش را، یک به یک  ببری توی حمام، غرقه در بوی سودوموناس و باکتری های گرم منفی، پانسمان های چسبیده به فجیعُ الشَّمایل ترین زخم های تاریخ را در حالی که مریض لگدت می زند، جیغ می کشد، تو روت خَدو می اندازد، خون گریه می کند، از تن اش بکَنی، با تیغ بیستوری، با فشار آب قوی، زخم هاش را از نو دبریدمان کنی، اگر برای ترمیم آمده ست، گرَفت ِ پوستی ش را ناز و نواز کنی، مریض را باد بزنی تا در چشم بر هم زدنی خشک شود، تن اش را مجددن از سر تا پا بانداژ کنی و در انتها غرقه در هزار و یک چرای فلسفی، خداوندگار ذهن ات را بر سلامتی ت شکر کنی. یادمان باد در هر دوره یکی، دو انترن شهید می شوند: کونژنکتیویت سودومونایی و پنومونی سودومونایی - اتیولوژی ، فاکتورهای مستعد کننده ، سیر بالینی ، درمان و عوارض - را از نو بخوانیم...

نظر به تحریم های اقتصادی گسترده علیه دولت ِ وقت، نه فقط در مرکز سوختگی مطهری که در هیچ کدام از بیمارستان های خصوصی هم، پانسمان های سینتتیک و سِمی سینتتیک یافت می نشود، نتیجتن علی مانده و حوض اش که مشتمل است بر پانسمان های بیولوژیک شامل ِ پوست های آلو گرافت ( = پیوند بین ِ دو فرد از یک گونه که این جا می شود پیوند از یک انسان به انسان دیگر )، ایزوگرافت ( = پیوند بین دوقلوهای هم سان )، اتوگرافت ( = پیوند از یک آدم به خودش، مثلن برداشت از پوست کشاله ی ران به نیت پیوند به پوست ناحیه ی پیشانی در یک فرد )، ز ِنوگرافت ( = پیوند از حیوان به انسان، آن هم حیوانی که عمدتن خوک است و در مذهب و مسلک ِ ما حرام ). باز نظر به فقدان بانک پوست در این جای تاریخ و جغرافیای زیستگاه ِ من و ما، این پانسمان ها هم ارزش کاربردی ندارند، اما زندگی می گوید باز باید زیست، باید زیست. ما چه کرده ایم؟ پرده ی آمنیون ِ مادرانی که سزارین می کنند - نه زایمان واژینال ِ آغشته به مدفوع مادر و مکونیوم نوزاد و خون و خاک و خُل - را به جای سپردن به زباله های بیمارستانی، در مراکز سوختگی توزیع کرده ایم و سوختگی های نواحی حساس مانند صورت را به جای باند در پرده های آمنیوتیک می پیچانیم و قدرت خدا، نتیجه دیدنی از آب در می آید، انگار از نو رویانده باشیم... یادمان باد پیوند پوست، پیوند کلیه نیست، پیوند کبد نیست، پیوند قرنیه نیست که اساسن در هیچ کجای دنیا تا به حال پوست مادری به فرزندی، قُلی به قُل دیگر ( پوست من ِ نوعی به خودم از قاعده ی بازی مستثناست ) با موفقیت پیوند نخورده، چه، بیشینه ی عمرش چهار هفته است و از این رو فقط در نقش پانسمان موقت ( جلوگیری از عفونت محل زخم، جلوگیری از تبخیر آب و الکترولیت ها در محل زخم و آنژیوژنز به نیت رگ سازی و تامین خونرسانی ِ منطقه ی سوخته در راستای ترمیم ِ سریع تر ِ زخم ) به کار می روند...  

مُهر انترنی در بیمارستان سوختگی، همه نوع « اُتوریته » دارد، جز تجویز مخدر. با همان مهر انترنی، می شود مستطیل ِ قسم نامه ی برگه ی احیای قلبی ، ریوی - که: من نبودم، دستم بود، تقصیر ِ آستینم بود، آستین مال ِ بابام بود ... - و برگه ی جواز دفن را هم حتّا امضا کرد و تو این مقایسه کن با بخش داخلی که انترن برای تجویز نیم لیتر سرم ِ « یک سوم، دو سوم » هم حتّا صلاحیت نداشت...

به علاوه، مریض سوختگی ِ بالای پنجاه درصد، یکی از همین روزها مردنی ست، مگر خلاف اش ثابت شود. پیشنهاد می کنم اگر تا به امروز سدیم، پتاسیم، اختلال اسید و باز اصلاح نکرده اید، آموزه های تان را قویّن و بی کوچک ترین عذاب وجدانی به روش « ترایال اَند اِرور » روی مریض سوختگی پیاده کنید...

مریض سوختگی، دقیق تر بگویم: بانداژ مریض سوختگی، هر روز تحلیل می رود. روز اول، یک آدم باندپیچی می بینید که برای آن که چسبندگی پیدا نکند و تن و بدن اش خشک نشود، به توصیه ی فیزیوتراپیست توی حیاط راه می رود. فردای اش، می بینید دو تا دست اش از آرنج به پایین غیب شده اند، نگو گانگرنه شده و چاره ای به جز آمپوتاسیون برای گروه درمانگر باقی نبوده، هفته ی بعدش، زیر یکی از بازوهای مانده، یک چوب دستی ست که جایگزین یکی از پاهای از زانو بریده اش شده و دو هفته بعد روی یک ویلچر، یک تکه تنه ی بانداژ شده افتاده ... بعد از یکی، دو هفته قدم زدن توی بیمارستان سوختگی، به یک نگاه حتا می توانی تاریخ عروج ِ مریض سوختگی را باهاش شرط بندی کنی، که تابلو، منظره ی « شاکینگ اَند شِیکینگ » ِ مریضی ست که هوشیار است، از من و ما « اُرینته »تر است، دست و پای هنوز مانده ی با طناب بسته به تخت را - تو گویی اسبی که در اسطبل ِ در بسته رم می کند - به میله های فلزی ِ تخت می کوبد، شکم اش بالا و پایین می رود و این یعنی که سوختگی ناحیه ی توراکس - حتّا در غیاب سوختگی استنشاقی - ،  « اِکسپَنشِن » ِ قفسه ی سینه را محدود کرده و راهی به جز تنفس شکمی برای اش باقی نگذارده، جیغ می کشد: « دکتر! دارم مرگمو می بینم » و « نرسینگ » ی که برای آن که آرامش ِ بخش بر هم نریزد، سخاوتمندانه با هالوپریدول و مورفین خفه اش می کنند و این جیغ ها عادت نمی شود، چه که قصه ی سوختن هر مریض با دیگری، دو تاست، پس تکراری نمی شود.. هر بار شنیدم کسی فریاد زد: « دکتر! دارم می رم ... به خدا دارم می میرم ... نفسم گیر میکنه ... سوختم ... منو دارن می برن ... »، توی دل ام خواندم: « معذرت می خواهم . به خدا، روح ِ من از همهمه ی حادثه ها بی خبر است ... »

در ضمن، سردخانه ی بیمارستان سوختگی از مرده اشباع است - توی بعضی از کمدها دو تا مرده ی هم جنس را با هم چپانده اند - که من و ما هم اگر عزیز مرده مان در نتیجه ی چهل روز بستری در آی سی یو ی دولتی ِ شبی دویست هزار تومان ( نرخ رسمی ِ آی سی یوی بیمارستان مطهری )، اعمال جراحی متعدد ِ میلیونی، تجویز روزانه ی سه ویال ِ آلبومین ِ بیست و پنج هزار تومانی، تجویز QID ( چهار مرتبه در روز ) ِ آنتی بیوتیک مِروپنِم ِ دوازده هزار تومانی و الخ، چهل میلیون تومان خرج روی دست مان گذاشته بود، از خط خطی کردن ِ « چون در گذرم به باده شویید مرا ... تلقین ز شراب ناب گویید مرا ... » روی سنگ قبرش عاقلانه چشم پوشی می کردیم...

بی تا فخری - مرداد ۱۳۸۷ 

---

۱- این که مرتکب این سطور، سوئیت آقایان را از کجا دیده، بر می گردد به شبی از شب ها که رزیدنت مان ناخوش بود و از جای اش تکان نمی خورد و امر کرد کارها را جمع و جور کنم و بروم دم ِ در پاویون تا هم برگه ی مخدرها را مهر کند - برگ درخواست مواد مخدر با مهر انترنی فاقد اعتبار است -  و هم اُردرهای من ِ انترن اش را چک کند .. این شد که دعوت ام کرد به اتاق سمت راستی ( اتاق نشیمن ) و بهم آب انبه ( شراب المانجو ) و بیسکوییت جُمانه خوراند و خودش کار و بارها را ردیف کرد... 

۲- « همیشه پای یک زن در میان است » ، فیلمی از کمال تبریزی ، برنامه ی امشب سینماهای تهران و شهرستان ها

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 14:12  توسط بی تا  | 

keep a safe distance

 

وقتی به هم نزدیک می‌شویم
بیش‌تر از هم فاصله می‌گیریم
وقتی با هم هستیم
بیش‌تر تنهاییم
آرام آرام
خانه‌ای در ذهن‌مان شکل می‌گیرد.

او تنهاست
من هم تنهایم
و از دودکش خانه
اندوه بالا می‌رود
دیوارهای گِلی نامرئی
لخت و عور
به هر طرف که می‌نگریم
به خودمان برمی‌خوریم.

شعرهای عزیز نسین - مترجم : رسول یونان - نشر مشکی - چاپ دوم ۱۳۸۶

بی تا - تقدیم به همه ی تاریخ ها

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 3:8  توسط بی تا  | 

۳۵ درجه

 

بی کم و زیاد - نقل به عینه - از وبلاگ ِ سی وپنج درجه :

پی نوشت: این قَدَری از جغرافیا یادمان بماند که شهر تهران از نظر جغرافیایی در ۵۱ درجه و ۱۷ دقیقه تا ۵۱ درجه و ۳۳ دقیقه ی طول خاوری و  ۳۵ درجه و ۳۶ دقیقه تا ۳۵ درجه و ۴۴ دقیقه ی عرض شمالی قرار گرفته است..

با هم بخوانیم:

---

سلام خشی!

خشي! صد بار يادت كرده ‌ام اين يك ساله، صد بار ياد تو و ياد خودم و ياد پايداري‌ام براي ايران ماندن. كانادا كه بوديم هم تو گريه كردي و هم من، اما تو همان موقع فايل امگريشنت نيمه راه بود و من يك لحظه هم به زندگي در آن كشور فكر نمي‌كردم. از قبلش مي‌دانستم دوستش ندارم، بعدش هم مطمئن‌تر شدم كه نمي خواهم. دليلش هم همان وزنه‌هاي ذهني و مديريت فردي و زندگي شخصي و حتا همان عرق سگي ِ احمقانه بود. باباجان تمام آن فروشگاه الكل فروشي گردن كلفت نزديك پمپ بنزين و متعلقاتش كار اين يك و نيم ليتري آب معدني دست دوم موسيو را نكرد، نمي‌كند.

خشي مي‌خواهم اعتراف كنم كه دچار تزلزل شده‌ام. پيش تو همچنان نمِي‌خواهم بيايم، اما خيلي قلقلك شده‌ام كه بروم يكي از اروپايي‌هاي دلنشين، چهار-پنج ساعتي ِ تهران ولو شوم، ماهي ۱۷۰۰ يورو بگيرم، درس بخوانم،‌ تحقيق كنم،‌ سلانه سلانه، رفتنه به دانشگاه توي قطار كتاب بخوانم، برگشتنه آدم‌هاي كم دغدغه را از پنجره تماشا كنم، آدم‌هايي با نوعي يكرنگي فرهنگي نهان را تماشا كنم، و بكشد بيرون اين غصه‌ي دائم ِ شهروندي ِ نامعلومِ ِ بلاتكليفِ نامحترم بودن در تهران، از من. بكشد بيرون هرچه مسافركش نفهم ِ بدراننده است از من. بكشند بيرون تمام دريچه‌هاي ناهموار خيابان‌ها، از من. خشي درجه‌ي افسوس من تغيير كرده،‌ من آدامسم را مي چپانم لاي دستمال مي‌گذارم توي درِ ماشين تا يك هفته بعد كه سطل زباله پيدا كنم و همت بيرون انداختنش باشد،‌ تحملش مي‌كنم زباله‌ي ماشينم را، اما تحملم كم شده نسبت به ماكسيماي پلاك ايران ۱۱ شمال تهران كه يك كوه زباله را پرتاب مي‌كند وسطِ وسط خيابان. قبلن مي‌گفتم هه! اختلاف فرهنگي، نياز به آموزش، كوفت، زهر مار، اما كم كم دندان روي هم فشار مي‌دهم و حس مي‌كنم كه دندان‌هايم يك روز مي‌شكنند زير اين فشار.

خشي يك لحظه هم به‌ كار كردن در آن جاهاي كيفور فكر نمي‌كنم، دانسته و ندانسته حس مي‌كنم كار اينجا يك كيف مجزايي دارد،‌ حس مي‌كنم پول درآوردن در اين مملكت قلق دارد و من خوشم مي‌آيد از اين چالش لعنتي، از اين هوشي كه اگر به كار بزني عين آب خوردن مي‌شوي مرفه بي‌درد، مرفه بي دردِ ايراني اما. خشي كاش مي‌شد همينجا كار مي‌كردم،‌ پاريس دانشگاه مي‌رفتم، مونيخ كافي‌شاپ بازي‌ مي‌كردم و شب را روتردام مي‌ماندم. كاش مي‌شد تعميرگاه ۱۲۵ سايپا نزديكي‌هاي ميلان بود و شهر كتاب نياوران توي زيرزمين موزه‌ي مادام توسوي لندن و بين همه‌ي اين‌ها فقط يك ساعت راه داشتم.

خشي گاهي كم مي‌آورم،‌ نه ديگر به‌خاطر اماكن و منكرات،‌ كه شايد سنم راه نمي‌دهد نگرانشان باشم، كه ديگر دغذغه‌ام ماليدن زانوي دختركي در پارك جهان كودك نيست،‌ درآوردن جيغش در سينما نيست،‌ راستي چرا نيست؟ ديشب كه عروسي بوديم، ساعت ده آمدند با دويست هزار تومان رفتند، يازده باز آمدند با صد هزار تومان رفتند، ساعت يك هم كله گنده‌ترشان را فرستادند، هم صدهزارتومان را گرفت و هم دستگاه را برد. ميني‌بوسشان پشت در بود،‌ اما باور كن، خشي، ككم هم نگزيد. خودم مانده‌ام چرا اپسيلوني نگرانم نكرد با اينكه مي‌دانستم حرامي در خونم دارم و نامحرم در اطرافم ريخته و گناه بزرگي مثل شادماني بر گردنم هست، اما ككم هم نگزيد، مي‌فهمي؟ اين‌ها رفته‌اند در ذاتم، ناچيزند ديگر، محوند، اما تا زماني كه بوي دهنشان را احساس نكنم.

خشي مي‌روم شمال،‌ جنوب،‌ كيش، دماوند،‌ ولو مي‌شوم، دو قلپ تلخي مي‌زنم،‌ يك پك سيگار دخترك را مي مكم، نفس عميق مي‌كشم، مي‌گويم خدا، بهترين جاي دنيا همينجاست،‌ اما بر مي‌گردم، رئيس جمهورم را در جعبه‌ي لامپ‌دار آن گوشه مي‌بينم، كه وقتي مي‌پرسند "قدرت در كشور شما در دست كيست؟" نيشش را باز مي‌كند،‌ چشمانش را تنگ مي‌كند، و به‌ عنوان اولين رئيس جمهور تاريخ در جواب سوال خبرنگار امريكايي مي‌پرسد "مگر قدرت در كشور خودتان دست كيست؟!" و از ديدن قيافه‌ي كش آمده‌ي طرف، عيشم مخدوش مي‌شود پسر، خسته مي‌شوم باز.

خشی من آدم مهاجرت نبودم، هنوز هم نیستم، اما الان یک سوپاپ اطمینان نیاز دارم که آن روزها نداشتم، شک ندارم که هر روزی که بر سنم اضافه می‌شود اگر نروم، نرفتنی‌تر می شوم از این به بعد، اما آن روزها کاملن راضی بودم از این ماندنم و این روزها نیمه راضی، رفیق من می ترسم از فردا که ناراضی باشم و دیگر کندن محال باشد، پس یک راه فرار، یک سوراخ دعا، یک گوشه ای لازم دارم، که وقتی داغی مغزم زد بالا بروم یک ساحلی چیزی که ارشادگر نداشته باشد، تنم را به شن بمالم و خرغلت بزنم و چکمه ی گه مامور را بالای سرم حس نکنم.

ببین، هنوز که هنوزه آرامش طلبی‌ام در صدر آرزوهایم می‌پلکد و اگر تا امروز دنبال یک قران پس انداز نبوده ام، بعد از این هم چهاردیواری که سندش به نامم باشد دوزار به دردم نمی خورد اگر تویش حبس بمانم و نفس کشیدن ِ خودم و رختخوابم و آنتن ماهواره ام نیاز به اجازه داشته باشد. خشی دارم بهت می گویم، من تلاشم را دارم می کنم، اما اگر بیرونم کنند، نه پیش تو نمی آیم، اما یک سوراخ دعایی پیدا می کنم که پول این مملکت را بردارم بروم آنجا برای دل خودم بریزم دور، می فهمی؟ فقط برای دل خودم.

خشی باورم نمی‌شد که یک روز، نه، حتا یک لحظه هم دچار کم‌آوردگی بشوم، حالا هم دارم خودم را یک نمه‌ای سبک می‌کنم، اما همین که یک لحظه‌اش هست، می‌ترسم مرد، می‌ترسم که الباقی داشته باشد. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 3:4  توسط بی تا  | 

extraordinarily ordinary

 

« مُرده های جدید، عرض و طول قبرستان را تغییر داده اند. قبر عزیز کهنه و خاک آلود است و نوشته ی روی اش به زحمت خوانده می شود. باد می وزد ولی از خاک و خُل خبری نیست. دور تا دور ِ قبرها درخت کاشته اند. صدای زن هایی که کمی آن ورتر با هم حرف می زنند، می آید. مرد ِ سیاهپوش ِ رنگ پریده ای خرما تعارف می کند. مرگ به غم انگیزی و دلْ گیری ِ آن سال ها نیست. کنار قبر می نشینم. خنده ام می گیرد. » ...

رازی در کوچه ها - فریبا وفی

« رازی در کوچه ها » ، به زعم ِ من، اثر ِ « اِکسترااُردینِریلی  اُردینِری » ِ خانم وفی ست که مروری ست بر ذهنیّات ِ نوستالژیک ِ زنی حمیرا نام که در آستانه ی مرگ ِ پدرش ، عَبو ، بی کوچک ترین احساسی بر بالین اش در بیمارستان ِ شهر ِ کودکی هاش حاضر می شود و ناگزیر، سِیری در گذشته های دور می کند و زنده زنده روابط ِ معیوب ِ عبو و ماهرخ ِ مادر، نوبت ِ عاشقی ِ مستانه ی خواهر، قلچماقی های مسعود ِ برادر، رفاقت های آذر ِ رفیق و یادها و خاطره های یک به یک همسایه های کودکی ش را از نو « ری ویو » می کند و آن حجم ناپخته گی را با دیدی حالا « مَچور » تر آنالیز می کند. 

اگر کارهای قبلی ِ خانم وفی را دنبال کرده باشید، ذهن ِ خلّاقه شان را در روایت داستان هایی با تِم های کاملن متفاوت تحسین خواهید کرد، لیکن چارچوب ها از دم تکراری، که راوی ِ همه ی داستان ها، بی بر و برگرد زنی ست رنج کشیده که ناز و نیازش را « ننه من غریب ام » وار نقش می زند. به هر حال، اگر مقید به خواندن « بست سِلِر »های ادبی هستید، « حَیَّ عَلَی خَیر ِالعَمَل » ...

بی تا - مرداد هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 21:3  توسط بی تا  | 

شرر ریزد بی امان به دل ِ ساکنان ِ فلک ناله ی سازم

 

من جدیدن یک موتور خریده ام که مارک اش را بلد نیستم. هر هفت تای دخترهام را وعده کرده ام، یکی ربع ِ ساعت، تَرک اش بنشانم، بی کلاه ایمنی ( گور ِ بابای هِد تروما ) با موهای باز، تا وقتی سرعتی می رانم، باد تا ما تحت ِ زلفین شان را خنک کند. با هم گپ و گفتی بکنیم، بَل خیلی، از آمال و آلام و عوالم ِ هم پرت نیفتیم...

به پاک سیما می گویم سوار شود. پاک سیما یک پیراهن گشاد تا بالای زانوش پوشیده از برف سفیدتر، با پاهای برهنه. می گویم: « پاک سیما، مادر جان گفتم تان تَرک ِ موتور، لباسی بپوشید از جنس « فیل هُم »، نه این که دیگر « فیل بد روم ». پاک سیما می خندد. رکاب چاق می کنم و « جرنی » مان را شروع می کنیم. دل ِ پاک سیما به استارت ِ موشکی ِ من هُرّی می ریزد پایین و بلافاصله با کف دست هاش بازوهای لخت من را سفت می چسبد. زبری ِ کف ِ دست هاش نچسب است. چهار ماه و اَندی ست تفریح جدید پیدا کرده، سه روز در میان، روپوش سفیدش را توی طشت قرمز با پودر شوما و آب ولرم به نیت ِ چلاندن ِ شوخ (=چرک) از تار و پودش آن قدر چنگ می زند تا پوست ِ کف ِ دست اش هم با کثافات کنده شود، وانگهی رضایت داده و کفش هاش را دمر می کند و کف شان را آب می کشد. بارها گفتم اش خل نشو مادر، کف کفش باید چرک اندوده باشد، پاک سیما جواب می دهد که چرک با سودوموناس فرق می کند، کثافت با استاف اورئوس توفیر دارد، شوخ از جنس ِ اشرشیا کولی نیست و آن قدر پشت سر هم می خواند که حوصله ی من را سر می برد. دخترها یک روز به من ِ اُمّی گفتند پاک سیما « تیپیک » اُ. سی. دی ( Obsessive Compulsive Disorder ) است، یک بار برای همیشه زدم تو دهن ِ تک تک شان که خفه شوند و مارک ِ روانی روی خواهرشان نچسبانند، اما در خلوت خودم دیدم انگاری راست می گویند، این شد که از فردای اش، صبح ها توی شیر ِ پاک سیما اِس اِس آر آی ( Selective Serotonin Reuptake Inhibitor ) ، آن هم مَکسیمُم دوز حل کردم و به خوردش دادم، بَل کوتاه بیاید. غرق در عوالم ِ خودم می بینم ربع ِ ساعت سواری ِ پاک سیما دارد به سر می رسد. می گویم: « پاک سیما، مادر حرفی؟ حدیثی؟ روایتی؟ کرامتی؟ » پاک سیما می گوید: « شیشه ی پنجره را باران شست ... از دل ِ من امّا چه کسی نقش تو را خواهد شست؟! ». تشر می زنم: « خجالت بکش، بیست و پنج سالگی، ترانه ی دخترهای چهارده ساله ی دهه ی پنجاهی برای ننه ت سر می دهی؟ ».. ولی خوب می دانم، دلی که جایی گیر مانده، چهارده از بیست و پنج که سهل است، از چهل هم حتّا، همان قَدَر باز نمی شناسد که دهه ی پنجاه از دهه ی هشتاد. دم ِ پیاده شدن به پاک سیما می گویم: « نکند منظورت این بود بعدی باران را سوار کنم و من بد فهمیدم ؟ » پاک سیما بی کلام از تَرک ِ موتور پیاده می شود، دامن ِ پیرهن اش را می تکاند و جواب ام را نمی دهد. جیغ می زنم: « باران، بپر بالا مادر »

باران سوار می شود. دور می شویم، پاک سیما هنوز دارد دامن ِ پیرهن اش را می تکاند. باران یک شلوار ِ گل و گشاد ِ پارچه ای سورمه ای پوشیده با یک تی شرت پر از چهارخانه های یک در یک سانتی متری ِ سبز ِ چمنی، سبز فسفری، زرد ِ شبرنگ، نارنجی، صورتی، آبی ِ آسمانی، سورمه ای و سفید. به باران می گویم: « می دانی باران، از همه ی دخترها توی این مدّت با تو غریبه تر شده ام، آن قدر که کمی تا قسمتی .. نه اصلن دروغ چرا؟ تازگی ها خیلی خیلی زیاد ازت می ترسم. تو دیگر مهر نمی شناسی، خانمی از یادت رفته است، محبّت از جان ات رخت بربسته، عطوفت برات معنا ندارد. باران تو را چه شد مادر؟ آن همه احساس را توی کدام گور به گور درّه ای جا گذاشتی؟ آن همه لطف را توی کدام گورستان خشکاندی که حالا نه به گریه ی از سر درد ِ سوختگی ِ تمامْ تن ِ بچّه ای دل می سوزانی، نه بر « نداری » و مصیبت ِ آدم ها ماتم می گیری و نه حتّا بر مرگ ِ احدی مکث می کنی. باران، نکند این قدر آدم کشتی تا عادی شد؟ به روح بابات قسم، راضی نیستم اگر این یکی را هم زیر لب زمزمه کنی: « عادت می کنیم ». خبر ِ مرگ ات حرفی بزن باران.. نکند چاره نبود و نیست و من دارم یاسین می خوانم؟ » سکوت می کنم، به قدر کافی زهر توی فضا پاشیده ام، باران حوالی انتهای مسیر توی گوش من پچ پچه می کند: *« تو نمی دانی که اِرمیا از گوشه ای از خاک می آید که گنجشکان اش سرْ در ِ لانه هاشان می نویسند: « هذا مِن فضل ِ ربّی! » و هرگز به این نمی اندیشند که آیا چاره ای به جز گنجشک بودن داشته اند یا نه؟! »*

باران را پیاده می کنم، کلمات باران هنوز دارند توی سرم زنگ می زنند:

*« تو نمی دانی که اِرمیا از گوشه ای از خاک می آید که گنجشکان اش سرْ در ِ لانه هاشان می نویسند: « هذا مِن فضل ِ ربّی! » و هرگز به این نمی اندیشند که آیا چاره ای به جز گنجشک بودن داشته اند یا نه؟! »*

پاک سیما هنوز دارد دامن ِ پیرهن اش را می تکاند، افتخار را صدا می زنم.

افتخار سوار می شود. عُنُق و پر از غر، « اَز آلویز » ... یک شلوار جین به چه سفتی پوشیده با یک شومیز ِ آستین کوتاه سفید با خطوط عمودی ِ سورمه ای. موهاش را هم جمع کرده بالای سرش. می گویم: « افتخار لااقل موهات را باز کن کمی هوا بخورند ... »، افتخار جواب نمی دهد، سرش را یک وری می چسباند به کمر من. می گویم: « گوش کن افتخار، یک بار برای همیشه گوش کن: فاصله ی جهان اول با جهان سوم، به قدر ِ دو تا دنیاست، می فهمی مادر؟ واحد تفاوت « دنیا » ست، آن هم نه یکی، پس چند تا؟ دو تا. این فاصله هم پر نمی شود مگر به ماهی ده تا کشیک ایستادن، خون خوردن و خون بالا آوردن، فلور ِ نرمال ِ کتابخانه شدن و « لِکچر نُت » آواز کردن، به هر لطایف الحیلی که هست پیپر پابلیش کردن، توی سر و کله ت زدن و لغات کلیله و دمنه ای ِ « جی آر ای » از بر کردن. این ها را می فهمی یا نه؟ من به مولا خسته شده ام از این لب و دهن همیشه آویزان ِ تو. مادر جان، آن که حافظ اش بود، هفت صد سال پیش برای همین توی غرغرو سرود: « عمل ات چیست که فردوس برین می خواهی؟؟ »، اگر این همه که غر می زنی، به عالم و آدم گیر می دهی، اَخ و تف می کنی، ازلیّت و ابدیّت و چرایی ِ امور زیر سوال می بری، چسبیده بودی به کار و زندگی ت، والله تا حالا آپولو هوا کرده بودی. ببین افتخار، خودت انتخاب کردی که سخت زندگی کنی، پس سختی اگر پیش آمد، بدان راه را درست رفته ای. هیچ با خودت فکر کرده ای من چرا با نازان از این جنس حرف نمی زنم؟»، افتخار سکوت می کند. عذاب وجدان می گیرم، تصحیح می کنم: « الاهی بمیرم، اسم نازان بد در رفته، بچه م چهار ماه و اندی ست سر نازش را بریده اند! »، افتخار می خندد. یادآوری می کنم که حوالی خط پایانیم. حرفی؟ حدیثی؟ گپی؟ گفتی؟ افتخار می گوید: *« مِنَ الاِبتداء ِ العالَم ِ الی زماننا هذا، قَد یَکون ایالات المتحدة، حَقّاً مِلّةُ المِلَل، نِیشِن آو نِیشِن ز »*

تکرار می کنم: «  نِیشِن آو نِیشِن ز » ... پاک سیما هنوز دارد دامن ِ پیرهن اش را می تکاند، رو بر می گردانم تا اعصاب ام خرد نشود، نازان را صدا می زنم...

نازان یک بلوز ِ دکلته ی سبز پوشیده، با یک شلوار سفید تا حولی زانوهاش. موهاش را هم صاف کرده. می گویم: « موهات را چرا صاف کردی نازان؟ » می گوید: « گفتم ترک ِ موتور باد می خورد، وز می کند،  آخرش شادان می خواهد عکس بگیرد، شش تا بع بعی برای خوش منظره کردن عکس مان کافی ست. » گفتم: « نخیر، افتخار موهاش را جمع کرده »، گفت: « می دانم، منظور من هم، آن پنج تای دیگر به علاوه ی خود تو بود »، دم می گیرم، تازگی ها با نازان حرف زدن ام نمی آید. خودش هم خوب می فهمد، از پشت سفت بغل ام می کند. پدر سگ می داند من دیوانه ی ستّارم. غرق می شوم، در بوی عطر ِ « فِندی » ش و در سُکر ِ ناز ِ صداش که می خواند: « شراب ِ صد ساله تویی .. سرخی آلاله تویی .. اگه قماره زندگی .. امید تک خاله تویی »

نازان را پیاده می کنم، پاک سیما از تکاندن ِ دامن ِ پیرهن اش سیر شده و نمی دانم از کجا یک دستمال ِ مرطوب گیر آورده که دارد کف پاهای برهنه ش را می مالد حالا. شادان را صدا می زنم.

شادان هم شلوار جین پوشیده با یک تاپ قرمز. یک دوربین هم حواله ی گردن اش است. قسم اش می دهم یک ربع ساعت که همراه ِ من است، صدای « چیک چیک » ِ این دوربین را هوا نکند. شادان اعتراض می کند که من ِ مادرش، هیچ از زندگی نمی فهمم. می گویم: « نه والله شادان، این طورها هم نیست که به نمک قسم، من هنوز مومن ام که « نون والقلم و ما یسطرون .. »، من هنوز حرمت، بالاتر از کلمه نمی شناسم، من هنوز از خودم می پرسم که: خشک سیمی، خشک چوبی، خشک پوست... آقا جان، از کجا؟ بابام جان، از کجا؟ بالام جان، از کجا می آید این آوای دوست؟... تو بگو شادان، همین ها برای زنده گی کافی نیست؟ » شادان می گوید: « لازم هست، اما کافی نیست ننه، که کی بود سرود: مرده بدم . زنده شدم . گریه بدم . خنده شدم . دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم ... گفت که دیوانه نِه ای .. لایق ِ این خانه نِه ای .. رفتم و دیوانه شدم .. سلسله بندَنده شدم.. » . توی دل ام می گویم: « دل ات خوش است مادر، بزرگ اگر شدی، فرق شعر و شعور را می فهمی »..

شادان را پیاده می کنم، با یک صدای کشدار می گوید: « ماا..ماا..ن »، تا می آیم سر برگردانم، ببینم چه می خواهد، در چشم بر هم زدنی عکس ام را می گیرد.

نمی دانم پاک سیما از کجا یک دبه ی پلاستیکی آب زلال گیر آورده که این بار دارد دستمالی که یک ربع ِ پیش داشت پاهای برهنه ش را باهاش پاک می کرد، توی آب دبه می شوید. محل اش نمی دهم، مُزَوِّره را صدا می زنم.

مُزَوِّره سوار می شود، هنوز ننشسته دارد با موبایل صحبت می کند. عادت دارم، ازش می خواهم کمتر دروغ بگوید، گرچه ایمان دارم نرود میخ ِ آهنین در سنگ... مُزَوِّره اول پاویون را می گیرد و برای هم کشیکی های غریبه علت تاخیرش را توضیح می دهد: « سلام. خوبی تو؟ شرمنده. همین الان تو همت تصادف کردم. نشنیدی؟ رادیو پیام هزار بار گفت. نه خدا رو شکری خودم سالم ام. ببین فقط شانس که ندارم، مدارک همراه ام نیست، مامان ام داره واسم میاره، یه لطفی بکنین تا می آم منو کاور کنین، نهایت نیم ساعت دیگه خودم اونجام، قربونتون برم الاهی، جبران می کنم ایشاالله، قضا بلا بود، توکل به خدا، خداحافظ » می گویم: « مُزَوِّره خجالت بکش، تو کجا تصادف کرده ای؟ ترک موتور داری باد می خوری » یک هیس می گوید که یعنی خفه شوم و شماره ی استاد تزش را می گیرد: « سلام استاد! خوبین شما؟ ببخشین دیروز نیومدم، پسرخاله ی پدرم خیلی ناگهانی فوت کردن، درگیر مراسم شون بودیم. نه، سی و هشت سالش بیشتر نبود بنده خدا. چه می دونم والله. مرگ دیگه پیر و جوون نمی شناسه. حالا ایشالله تا آخر همین هفته نمونه هام رو کامل می کنم، می آم خدمتتون. مرسی، خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه. خداحافظ » می گویم: « مُزَوِّره خجالت بکش، پسرخاله ی سی و هشت ساله ی بابات کجا بود که کشتی ش؟ » می گوید: « خوب دروغ نگفتم، دَرَک بود، دَرَک هم موند، نگفتم که تو مردی » و باز یک هیس بلند می گوید که یعنی خفه شوم و ادامه می دهد: « سلام فلانی جون، خوبی؟ به جان تو من خیلی دلم می خواست امشب بیام، منتها مامان ام رو که می شناسی، حوصله ی بحث و جدل ندارم. خوش بگذره، جای منم خالی کنین »، می گویم: « مُزَوِّره، من که راضی بودم به رفتن ات، چرا بیخودی از من خرج کردی، چرا انزواطلبی ت را می نویسی به پای سگ اخلاق بودن من؟ »، می گوید: « این تنها « اِکسکیوز » ی ست که پاپی ام نمی شوند و هی از نو اصرار نمی کنند که بیا .. بیا، حوصله ی ریخت شان را ندارم »، به تلفن چهارم نرسیده، یک ربع ِ ساعت سواری ش ختم به خیر می شود، پیاده می شود.

بغض ام می گیرد، عقب را نگاه نمی کنم، خبری هم نیست، لابد یا مُزَوِّره است که دارد با تلفن سر ِ یک بنده خدایی را گول می مالد یا پاک سیماست و دارد با پنبه و پارچه و دستمال یک جایی ش را می مالد.

صنم را صدا می زنم.

صنم یک دامن اسکاتلندی ِ سورمه ای - زرشکی پوشیده، با یک بلوز سفید نخی. سر ِ آن دارم با صنم دو تایی آواز کنیم و خوبی ِ صنم اینست که هم نادیده می بیند و هم ننوشته می خواند. می پرسد: « چه سر دهیم مامان؟ »، می گویم: « صنم، این حوالی که می شود، ننه ت هوای صدای که را می کند؟ » صنم، بی که جواب بدهد، بلند می خواند: « شبانگاهان تا حریم ِ فلک، چون زبانه کشد سوز ِ آوازم... » همراه می شوم:

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم

شرر ریزد بی امان به دل ِ ساکنان ِ فلک ناله ی سازم

دل شیدا حلقه را شکند تا برآید و راه سفر گیرد

مگر یک دم گرم و شعله فشان تا به بام جهان بال و پر گیرد...

بی تا - مرداد هشتاد و هفت

--

* بیوتن ( بی وطن ) ، به قلم ِ رضا امیرخانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:52  توسط بی تا  | 

عروس آتش

 

« تا به امروز مرا

   در سخن

   این سوز نبود »

---

مرکز سوختگی:

بخش اطفال: این جا یا بچّه ها را از توی دیگ ِ رُب پزی، خامْ خام، می آورند اورژانس، یا هم زده و هم نزده از توی دیگ ِ حلیم و آش نذری، یا از زیر ِ آوار ِ سماوری که در نتیجه ی لحظه ای غفلت برگشته و آب اش را روی بچه خالی کرده است. بچه ها اما، خوب تحمل می کنند، تا سوختگی درجه دوی عمیق را حتّا بدون آن که اسکاری به یادگار بماند، از سر می گذرانند. هیچ وقت یادم نمی رود استاژر زنان بودیم، رزیدنت ِ سال دو، سر سزارین با چاقو، نه فقط رَحِم که گوشه ی ابروی جنین را هم شکافته بود، بچّه هفت تا بخیه خورد، شِش هفته ی بعد توی درمانگاه ِ نوزادان اکبرآبادی، هیچ کس نمی توانست تشخیص بدهد کدامین ابروی اش خط خطی شده بود...

پی نوشت: یادمان بماند مادر ِ بچّه ی سوخته به قدر کافی، دقْ مرگ هست، چه از پدر بچّه، تا مادر شوهر، تا همسایه ی محل، تا راننده ی آمبولانس، تا بهیار و کمک بهیار، تا پرستار اورژانس و تا سوپروایزر ِ بخش توی گوش اش زده اند که حواس اش کدام گوری بوده است، پس ما دیگر مرده اش را لگدمال تر نکنیم، سرمان را بیندازیم پایین و به کار خودمان مشغول شویم...

بخش زنان: این جا یا دختری، دو سال پیش به نامزد ِ وقت اش « نه » گفته و حالا در آستانه ی ازدواج با مردی دیگر، نامزد قبلی جِری شده و دختر را به پاشیدن اسید با نیروی نرینه گی ش تا تمام عمر گوشمالی داده .. یا یک دختر هفده ساله ی خرم آبادی که گفتنی خواهرش شاگرد اول مدرسه شان در خرم آباد بوده را پدرش زورکی به همسری ِ « نون خشکی » ِ محل در آورده و دختر نرسیده به حجله، آرایش ِ شب ِ عروسی ش را با بنزین پاک کرده و مرگ را بر ننگ ترجیح داده .. یا یک زن ایلامی، بعد از آن که شوهرش گلوبند ِ یادگار ِ جد اندر جدش را از گردن اش پاره کرده تا خرج یک هفته از بنگ و بساط اش را تامین کند، با گردن ِ شرحه شرحه، خودش را هشتاد درصد سوزانده و وقتی دارم موهاش را قیچی می کنم، بهم می گوید: « یه مدلی بزن که فردا، پس فردا بتونم باهاش برم تو خیابون » و باز وقتی دارم، دست اش را بدون کوچک ترین بی حسی، اسکاروتومی می کنم، می گوید: « به نظرت نیاز به جراحی پلاستیک پیدا می کنم ؟ » توی دل ام می گویم: « اگر زنده بمانید » ... زن ِ ایرانی در محضر قانون، بی هویت ترین است. در محضر اجتماع، بی پناه ترین است. در محضر سرنوشت، بی اراده ترین است و در محضر تاریخ، بی شعورترین است ... این زن ها را بعد از سوختگی های پنجاه درصد به بالا، دیگر نه پدر می شناسد، نه همسر، نه برادر و نه حتا مادر و خواهر. بی کس و کار، روی تخت می افتند تا « اِکسپایر » شوند .. این تابلو را مقایسه کنید با مردی که سوخته و روزی نیست که همسرش با درآمد ِ زیر خط فقر به سفارش ِ پزشک ِ معالج و در مقام جبران ِ پروتئین های از دست رفته ی بدن با صدف، میگو، مرغ و ماهی یا کم ِ کم کمپوت و آب میوه و غذای خانگی بر بالین اش نشتابد. گفتنی فروغ ِ شاعر: « گفتم که بانگ ِ هستی ِ خود باشم، اما دریغ و درد که زن بودم » ...

بخش مردان: این جا یا طیّ خاموشی های روزانه ی رهاورد ِ دولت مهرورز، مردی برای آن که چراغ ِ خانه اش را بعد از قطع برق، از نو روشن کند، در جدال با سیم های کنتور، قربانی ِ برق گرفتگی شده و تا ته ِ گوشت و پوست و استخوان اش دیده می شود .. یا راننده ای تصادف کرده و داغْ داغ، با ماشین اش سوخته و خود ِ هفتاد درصد سوخته اش را نمی بیند، امّا پیکان ِ مدل ِ هفتاد و سه ی ذوب شده اش از جلوی چشم هاش محو نمی شود .. یا نانوایی که تنور، خودش و نان اش را با هم برشته کرده است ...

 

من با همه ی ارادت ام به این آیه که :« در دنیا زشتی کم نیست، زشتی ها بیش تر می بود اگر آدمی بر آن ها چشم می بست، امّا آدمی همیشه چاره ساز است » ، به جرات می گویم روح مان را به دیدن همه ی کثافات ِ عالَم آلوده نکنیم، دهن مان را تا همه ی عمر به چشیدن ِ گنداب ِ نادرترین ِ قصّه ها تلخ نکنیم، ذهن مان را « لایف تایم » به دیدن ِ آلوده ترین ِ صحنه ها کدر نکنیم که یادمان باد « سیمپلی سیمپل » تر هم می شود قد کشید. می شد به جای سوانح رفت اورولوژی و به دیدن ِ هر priapism ترانه ها سرود، می شد رفت پوست و شب ِ کشیک توی پاویون، زیر ابرو برداشت و ناخن سوهان کشید.. بله، شوخ تر و شنگ تر هم می شود قد کشید ...

بی تا - سوم و چهارم مرداد ِ هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 12:40  توسط بی تا  | 

من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم

 

« زمان داشت مثل ِ چُس ِ فیل های سر فیلم کلارک گِیبل تمام می شد ... »

اتوبوس پیر - ریچارد براتیگان

---

آخرین روز داخلی ِ یک، که دست بر قضا مقارن بود با آخرین کشیک مان هم، به سنّت ِ همیشه ی پایان بخش، ما را یک در میان نشانیدند و برگه ی سفیدی دست مان دادند و پنج سوال از بَر برای مان خواندند و بیست دقیقه هم مهلت دادند تا سوادمان را سیاه کنیم، وانگهی چیف رزیدنت آمد و از طرف خودش و گروه ِ کُر، همه ی حقارت ها، اهانت ها و هتک حرمت های خواسته و ناخواسته را به پای حجم کاری نوشت، طلب حلالیت کرد، برای مان خواند: « خوش شبی بود، ولی حیف که کوتاه گذشت » و ما را به خیر و ایشان را به سلامت...

می دانی مهم نیست، هم کشیکی تو:

« مریم » ی باشد که از بُن، وقت نمی شناسد، سه و نیم بامداد که باید برای تحویل گرفتن کشیک به اورژانس بیاید، می شود چهار و چهل دقیقه و تو هم آن قدر با فیزیولوژی ِ تن ِ این آدم آشنا هستی که بدانی کم خوابی بر نمی تابد و نتیجتن بخندی و بگویی « عیب نداره، حالا خوب خوابیدی؟ » و خلق الله ِ علیل ِ خدا را با هزار و یک سلام و صلوات بسپاری دست اش و هنوز به پاویون نرسیده ای، همه ی بیمارستان بشود صدای پیج که می خواند: « انترن داخلی ! انترن داخلی خیلی فوری اورژانس » و باز از سر شال و کلاه کنی و ببینی انترن داخلی روی یکی از صندلی های اورژانس خواب اش برده و بفرستی ش بالا و قرار را بر فرار ترجیح دهی ...

« رعنا » یی باشد که روزی هزار بار توی گوش ات می خواند: « خاک تو سرمون .. چقدر زشتیم ما .. پُف ِ کشیک چسبیده به صورتمون ، هر قدرم بخوابیم، رومون مونده دیگه .. چین های نازولابیال مون عمیق تر شدن .. کور شدیم .. کچل شدیم .. پیر شدیم .. محض رضای خدا، حتّا یک رزیدنت ِ درست حسابی هم نگاه سگ بهمون نمی ندازه .. حق دارن، به چی ِ ما دلشون خوش باشه؟ .. ببینین دوست دخترای اینا کی ان و چه جوری دل ِ یارو رو بردن که نگاهشون یک لحظه هم روی ماها مکث نمی کنه .. بشینین بهتون بگم کی آخر شما رو می گیره .. بلا بلا بلا ... » ( ناگفته نماند که رعنا جان یکی از زیباترین خلایق ِ خداست )

« مانا » یی باشد که سر ِ بزنگاه، چونان کهیری می زند که چیف رزیدنت از کشیک معاف اش می کند و باقالی های اش را برای بار کردن، بین ِ مابقی ِ انترن ها قسمت می کند ...

« میثم » ی باشد که من نفهمیدم کِی آن قدر خودمانی شد که تا آدم را می بیند یا با کلیشه ی رادیوگرافی می زند توی سرت، یا با سوند فولی می کوبد در کون ات و هر بار ناباورانه نگاه اش می کنی، می گوید « می خوام از فاز ِ ژست درت بیارم» ...

« دانیال » ی باشد که آن قَدَر محبوب ِ ایستگاه های پرستاری هست که تو خیال بیاسایی که امشب « نِرسینگ » ، سرشان به حد کافی شلوغ هست که انترن های خانم را از یاد برده باشند ...

« اکرم » ی باشد که توی ده دقیقه وقت خالی، تو را گیر بیاورد و از الف تا یای اِف اِم اِف ( Familial Mediterranean Fever ) را جوری در ذهن ات دیکته کند که تا ابد ِ زندگی خاطرت بماند...

مهم نیست، مهم این است که من و ما، خواسته و ناخواسته، فراموش ناشدنی ترین ِ روزهای جوانی مان را با هم شب کردیم، مهم این است که من و ما می فهمیم شکوه ِ لحظه ای را که دنیای هفده ساله از نفریت لوپوسی مُرد ... من و ما حالا می فهمیم این که توی تِکست آورده اند: « survival ِ آمیلوییدوز اگر کاردیومیوپاتی بر هم زده باشد، شش ماه بیشتر نیست » ، حقیقت ِ « زین العابدین سیفی » است که چقدر دویدیم تا مرخصی موقت برای اش بگیریم بل به شب عقد پسرش برسد و چه قدر قسم اش دادیم که دوی بامداد به بیمارستان برگردد و هنوز آفتاب ِ دامادی ِ پسرش بر نیامده باشد که کد بخورد و توی دست های خودمان نفله شود ... من و ما روزی که کارگران افغانی ِ آواره های سعادت آباد یکی، یکی پوشیده در ملحفه های مرگ، از توی اتاق « سی پی آر » مان قطاری بیرون می آمدند، با هم خواندیم « باَی ذنبٍ قُتِلَت ؟ » ... من و ما با هم غریبی ِ چهره ی ماندگار ِ مرزهای پرگهر ِ گه آلوده مان - عبدالعظیم رضایی - را باز از سر وقتی فهمیدیم که قِرانی از پول بستری ش را از کشوری و لشگری هیچ کس تقبل نکرد ... من و ما از بریم هیجان آن روزی که توی اورژانس گاز اشک آور زده بودند و همه ی روپوش سفیدها را به دلایل امنیتی چپانده بودند توی اتاق گچ ارتوپدی تا همراهان ِ کُرد ِ چاقو به دست ِ مریض را پلیس ِ صد و ده با کم ترین خون و خونریزی تخدیر کند ... من و ما می دانیم رنگ ِ شیرهای آب ِ بیمارستان مان، جا به جا نصب شده است و این یعنی، شیر ِ آبی، آب ِ جوش می تراود و شیر ِ سرخ، آب ِ یخ ... من و ما شاهدیم آن همه دوندگی برای تهیه ی طوماری با این مضمون که « کیفیت غذای پاویون نابود است و خشک است و به سبزیجات و لبنیات هم آراسته نیست » حاصل اش شد هفت صفحه ی پشت و روی آچهار، مُهر نظام پزشکی ِ فلو و رزیدنت و مُهر ِ نُخودی ِ دانشگاهی ِ انترن که یک گوشه افتاد و همه خسته تر از آن بودند که طومارنامه را تا دفتر ریاست برسانند و مشت، نمونه ی خروار ِ « پَسیویته » ی جامعه ی پزشکی ایران است که باید داد سر در ِ ساختمان شیشه ای ش، یک تابلوی مسی نصب کنند: « از ماست که بر ماست » ... من و ما می فهمیم خرده جنایت های انترنی را، حمالی های انترنی را، حقارت های انترنی را، اهانت های انترنی را، کارگری های انترنی را، حرمت های انترنی را، عظمت ِ خستگی ِ گرگ و میش ِ افق های انترنی را روی نیمکت های دور حوض ِ رو به آسمان بیمارستان، با چای و کلوچه ی نوشین ... من و ما می فهمیم روزهایی که آخر دنیا نیست، امّا منتهای زنده گی ست، که کی بود سرود:

ما

- من و تو -

انسان را رعایت کرده ایم

خود اگر شاهکار ِ خدا

بود

یا نبود

این که کِی چهار ماه گذشت، من نفهمیدم... از فردا تا یک ماه، انترن سوانح ام (؟) انترن سوختگی ام (؟) انترن سوانح و سوختگی ام (؟)، علی اَیُّ حال مرکز سوختگی مطهری ام.

بی تا - ۳۱ / ۴ / ۸۷

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:25  توسط بی تا  |