زندگی هنوز خوشگلیاش و داره
دیوانه ی فیلم هامون را خاطرتان هست وقتی برای پزشک اش خواند:
« آزمودم عقل دوراندیش را عاقبت دیوانه سازم خویش را »
---
آخرین روز بخش روان است، نشسته ام برای مریض هام « آف سِرویس نوت » می گذارم:
نگار، ۱۶ ساله: کشیک ِ خودم خواباندیمش. پدر ِ نگار عسلویه کار می کرد، مادر ِ نگار با مردی روی هم می ریزند و ماحصل ِ آشنایی شان می شود، دوستی ِ نگار ِ ۱۶ ساله و فرامرز ِ سی ساله که پسر ِ دوست ِ مادرش بود. روزی از روزها، مادر ِ نگار و فرامرز آن قدر مِی می گسارند که « بلک اَوت » می شوند، مادر ِ نگار، یک موسیقی ِ ملایم در دستگاه ِ صوتی منزل شان می گذارد و نگار و فرامرز را برای بحث و تبادل نظر در مورد آینده شان روانه ی اتاق خواب فعلی خودش و همسرش می کند، فرامرز، ترتیب نگار را می دهد و ساعت ۷ شب به آبادان پر باز می کند، پرواز می کند. نگار را با پارگی پرینه به اورژانس بیمارستان می آورند، فرامرز و باباش برای همیشه ی تاریخ محو می شوند - مطابق قوانین مجازات اسلامی، دیه ی پرده ی بکارت معادل دیه ی کامل زن مسلمان است و متجاوز به عنف محکوم به اعدام است -، مادر به جرم ِ قوّادی (=جاکِشی) به نیروهای انتظامی تحویل می گردد. رزیدنت ِ زنان با اتند ِ آنکال ِ پزشکی قانونی تماس می گیرد و اتند سه و خورده ای نیمه شب غرولند کنان می آید و بر رزیدنت زنان بر می آشوبد که ما سه ماه کارگاه معاینه ی پرده ی بکارت برای رزیدنت های زنان گذاشتیم که خودمان نیمه شبان چادر چاقچور نکنیم که گزارش ممهور کنیم پرده ی سوژه در ساعات فلان و فلان پاره بود. ( پرده ی بکارت گرد است، جاهایی که پاره شده است را مطابق با شماره های ساعات فرضی، کدگذاری می کنند ).. نگار، راهی ِ اتاق عمل زنان شد و برای آن که مباد کمی دورترش پی.تی.اِس.دی ( Post-Traumatic Stress Disorder ) شود در بخش روان بستری شد. نگار هر شب اتفاق را به عینه از نو تجربه می کرد، فریاد می کرد، هالوپریدول ِ داخل عضلانی دریافت می کرد، فرامرز را در خواب می دید و آرام می شد.
صفر - به عدد موهای سرم rape دیدم.
یک - من هیچ کدام را « ریپ » نمی خوانم، که « بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت »، گفتنی شاعر: « کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن؟؟»
دو - بکارت از پررنگ ترین مسائل جامعه ی ایران ِ امروز است.
سه - « ویرجینیتی ایز نات اِ دیگنیتی ، ایت ایز لَک آو آپورچونیتی »
« آزمودم عقل دوراندیش را عاقبت دیوانه سازم خویش را »
محمد علی، ۲۱ ساله، دانشجوی مهندسی برق دانشگاه تهران: محمد علی یک سال پشت کنکور مانده بود، حالا هم با دوست دخترش به هم زده بود و یکی چند اقدام ِ عقیم ِ خودکشی هم در پرونده اش ثبت بود، معلم ِ پینگ پونگ ِ عصرهای کشیک ِ من بود. من نمی توانم درک کنم، امّا برای خیل ِ عظیمی از آدم ها « رُمَنتیک فِیلی اِر » از جبران ناپذیرترین ِ « استرسور » هاست. من این تیپ مریض ها را اصلن نمی فهمم. من می گویم: بگذار و بگذر. ایده ی من، ایده ی وحشتناکی ست البته، چون رابطه را از اصالت ساقط می کند، این قدر که مطمئنی گیریم عاشق هم شدی، توی آن رابطه « پرزنت » هم باشی، امّا بر هم که خورد، اراده اگر کنی آن آدم در هر سه محور ایکس، ایگرگ و زد محو می شود و می شود، یعنی « شتر دیدی، ندیدی ».. کمی بعد زندگی را بلد می شوی، از نو اگر ته دل ات لرزید، شک نداری جدایی ها را تاب می آوری بی که کک ات بگزد و این جاست که رابطه از معنا خالی می شود، یک « سو وات » به چه پر رنگی که « وات اَم آی لوکینگ فر »؟؟ مردان چپ دست - هر قدر کاریزماتیک - مرد زندگی نیستند، دورترها بچه اگر خواستند زن می گیرند، اَر نه، به قول ِ آن لطیفه ی قزوینی، تعریف شان از زن حجمی ست زاید که فضای اطراف ِ کان را اشغال کرده است. راست دست ها هم « آر تو اُردینِری ». به درد ِ بابای بچه شدن می خورند. انسان های معمولی، زندگی های پرشکوه ثمر می دهند، چه که معتقدند: We should celebrate the glory of the ordinary person... مریم جان شدیدن معتقد است من آدم خطرناکی هستم و به قدر کافی به اطرافیان ام هشدار داده. سر ِ کلاس ِ درس ِ Personality Disorders با صراحت هر چه تمام تر، من را « پروتوتایپ » ِ Schizoid Personalty Disorder معرفی کرد و برای فهم ِ بهتر ِ استاژرها، من را برای شان دکلمه کرد:
Schizoid Personality Disorder: Detachment & restricted emotionality. individuals are emotionally distant. They are disinterested in others & indifferent to praise or criticism.
eg: A 24-year-old man lives alone & works nights as a security guard. He ignores invitations from coworkers to socialize & has no outside interests.
« آی دُنت کِر »...
« آزمودم عقل دوراندیش را عاقبت دیوانه سازم خویش را »
شقایق، ۲۸ ساله: دو سال پیش انترن ِ خودمان بود و حالا هم رزیدنت ِ سال ِ یک قلب خودمان. اِم.دی.دی ( Major Depressive Disorder ) و به شدت suicidal. شقایق در نگاه اول همه چیز داشت، استعداد داشت، پدر داشت، مادر داشت، مال و مکنت داشت، سواد داشت، شغل داشت، شوهر ِ لاوینگ و کِرینگ داشت، دردش بیش از آن که روانپریشی باشد، فلسفی بود، با اصول اگزیستانسیالیستی مشکل داشت، زندگی را، مرگ را، آزادی را و انزوا را سوال می کرد و از من اگر می پرسید، روانپزشکی که فلسفه نداند به درد جرز ِ لای دیوار می خورد.
« آزمودم عقل دوراندیش را عاقبت دیوانه سازم خویش را »
جمشید، ۴۹ ساله، depersonalization (=مسخ شخصیت): مومن بود که موش است. مدت بستری ش طولانی شده بود و مریض ها یادش دادند اگر می خواهد مرخص شود باید به پزشک معالج اش بگوید که حالا مطمئن است که آدم است و موش نیست. ( مریض های روان از هم چیز یاد می گیرند، به MDD ها می گویند به پزشک تان بگویید دیگر افکار خودکشی ندارید، بل خلاص تان کنند و الخ ). ما هم برگه ی خلاصه پرونده ی جمشید را نوشتیم و آمدیم برای بدرقه اش که جمشید گفت: « خانوم دکتر، یه چیزی، من که مطمئنم آدم شده ام و دیگر موش نیستم، یعنی دیگر شک ندارم که موش نیستم. من الان آدم ام، فقط یه چیزی، به نظر شما گربه های تو خیابون هم متوجه می شن من آدم شدم؟؟ »
حالا « مو مو » کردن های مش حسن، توی گاو ِ مهرجویی را می فهمم و فقط باید غلامحسین ساعدی باشی و روانپزشک ِ کهنه کار ِ روزبه تا بتوانی گاو را آن طوری جاودانه نقاشی کنی...
من الان می توانم بهترین بازیگر نقش های روانی ِ برنامه ی امشب ِ سینماهای تهران و شهرستان ها باشم. دیوانه ی « Revolutionary Road » را هم حالا خیلی می فهمم، پی.اِچ.دی ِ ریاضیات که توی جنگل با « کاپل » ِ خوشبخت از hopelessness و helplessness می گفت.
« آزمودم عقل دوراندیش را عاقبت دیوانه سازم خویش را »
پویان، ۲۷ ساله، Mental retard : عاشق پریای بخش زنان شده بود، برای پریا نامه می نوشت و من نامه ها را به پریا می رساندم. خط اش مثل بچه های اول دبستان بود. قسم اش دادم کسی نفهمد و نفهمید هم. یک شب، زیاده پرخاش کرد و بستندش به تخت. با دست و پای بسته، تخت را بلند کرده بود و کوبیده بود به دیوار. ساعت چهار تا شش بامداد با چهل و سه تا بخیه دوختم اش. انترن ارتوپدی هم که بودم، چهار صبح دیگر سرم خلوت شده بود. بخیه ش که می زدم، مثل ابر بهار اشک می ریخت و از من معذرت می خواست و هایده ی توی موبایل اش می خواند:
خودت یه روز می فهمی من واسه تو چی هستم
عاشقم و عاشقم باش وقتی تو رو می پرستم (۲)
دلم و شکستی امّا بازم وفاداره دل
عشق و نمی ندازه دور آخه مگه بیزاره دل
این جداییا قصّه ی روزگاره
زندگی هنوز خوشگلیاش و داره (۲) ...
« آزمودم عقل دوراندیش را عاقبت دیوانه سازم خویش را »
رشید، ۵۸ ساله، Bipolar disorder با فاز فعلی ِ مانیا: روز ولنتاین شکلات بهم هدیه داد. موقع گرفتن شرح حال ازش پرسیدم: « هیچ وقت در مواقع افسردگی به فکر خودکشی افتاده اید؟ »، چشم هاش همه اشک شد و با بلندترین صدای ممکن که فقط از « مانیک » ها بر می خیزد، بهم گفت: « من تا آخرش ایستاده م، من تا آخر خط با کت و شلوار وایستاده ام »، گه گاه که دل خودم از گذار ِ بی گدار ِ ایام می گیرد، صدای رشید را از نه توی ذهن ام می کِشم بیرون، بَل یادم بماند که « من تا آخرش ایستاده م ...»
« آزمودم عقل دوراندیش را عاقبت دیوانه سازم خویش را »
من در بخش روان - خلاف اعتقاد شخصی م - یاد گرفتم مریض پانصد بار هم اگر خودکشی کند، من ِ پزشک، نه فقط موظف به نجات، بَل موظف به بازگشت اش به زندگی هستم. من تا قبل ترش می گفتم: تا دو بار نجات دهیم، شاید تصمیم اش « ایمپالسیو » بوده باشد، شاید عجله کرده باشد، شاید کلبه ی احزان اش شود روزی گلستان و دیگر غم مخورد، لیک بعد از دو بار به انتخاب اش احترام بگذاریم، چه که عمده ی خودکشی ها از اختلال افسردگی ِ عمده ( Major Depressive Disorder ) در رنج اند و اینان بینش و قضاوت شان چندان مختل نیست، امّا در لباس انترن ِ روان، هر آن کجا که دست ِ انترن ِ اورژانس و داخلی از آمبوبَگ زدن های مریضی که ده باره خودکشی کرده بود خسته می شد، نوبت ِ من بود که آمبو بزنم و ماساژ بدهم، بی اعتقاد به اعتقاد شخصی م.
صفر - « سِیف » ترین روش خودکشی از میان قرص ها، قرص برنج است، من ندیدم بیماری نصف قرص برنج بخورد و از اتاق « سی پی آر » راهی ِ سردخانه ی بیمارستان نشود.
یک - صادق هدایت را می فهمم، آن جا که شیر گاز را باز کرد..
دو - با صدای hypervolume ِ رشید: « من تا آخرش ایستاده م ... من تا آخر خط با کت و شلوار وایستاده م .. » ...
سه - یادمان باد خواندنی هایده ی شب ِ بخیه زدن دست و پاهای پویان: « این جدایی ها قصّه ی روزگاره ... زندگی هنوز خوشگلی هاش و داره ... زندگی هنوز خوشگلی هاش و داره » ...
بی تا - از سلسله یادداشت های انترنی روان
سی ام بهمن ماه هشتاد و هفت
