تبليغاتX
پنجره

پنجره

زندگی هنوز خوشگلیاش و داره

 

دیوانه ی فیلم هامون را خاطرتان هست وقتی برای پزشک اش خواند:

« آزمودم عقل دوراندیش را          عاقبت دیوانه سازم خویش را »

---

آخرین روز بخش روان است، نشسته ام برای مریض هام « آف سِرویس نوت » می گذارم:

نگار، ۱۶ ساله: کشیک ِ خودم خواباندیمش. پدر ِ نگار عسلویه کار می کرد، مادر ِ نگار با مردی روی هم می ریزند و ماحصل ِ آشنایی شان می شود، دوستی ِ نگار ِ ۱۶ ساله و فرامرز ِ سی ساله که پسر ِ دوست ِ مادرش بود. روزی از روزها، مادر ِ نگار و فرامرز آن قدر مِی می گسارند که « بلک اَوت » می شوند، مادر ِ نگار، یک موسیقی ِ ملایم در دستگاه ِ صوتی منزل شان می گذارد و نگار و فرامرز را برای بحث و تبادل نظر در مورد آینده شان روانه ی اتاق خواب فعلی خودش و همسرش می کند، فرامرز، ترتیب نگار را می دهد و ساعت ۷ شب به آبادان پر باز می کند، پرواز می کند. نگار را با پارگی پرینه به اورژانس بیمارستان می آورند، فرامرز و باباش برای همیشه ی تاریخ محو می شوند - مطابق قوانین مجازات اسلامی، دیه ی پرده ی بکارت معادل دیه ی کامل زن مسلمان است و متجاوز به عنف محکوم به اعدام است -، مادر به جرم ِ قوّادی (=جاکِشی) به نیروهای انتظامی تحویل می گردد. رزیدنت ِ زنان با اتند ِ آنکال ِ پزشکی قانونی تماس می گیرد و اتند سه و خورده ای نیمه شب غرولند کنان می آید و بر رزیدنت زنان بر می آشوبد که ما سه ماه کارگاه معاینه ی پرده ی بکارت برای رزیدنت های زنان گذاشتیم که خودمان نیمه شبان چادر چاقچور نکنیم که گزارش ممهور کنیم پرده ی سوژه در ساعات فلان و فلان پاره بود. ( پرده ی بکارت گرد است، جاهایی که پاره شده است را مطابق با شماره های ساعات فرضی، کدگذاری می کنند ).. نگار، راهی ِ اتاق عمل زنان شد و برای آن که مباد کمی دورترش پی.تی.اِس.دی ( Post-Traumatic Stress Disorder ) شود در بخش روان بستری شد. نگار هر شب اتفاق را به عینه از نو تجربه می کرد، فریاد می کرد، هالوپریدول ِ داخل عضلانی دریافت می کرد، فرامرز را در خواب می دید و آرام می شد.

صفر - به عدد موهای سرم rape دیدم.

یک - من هیچ کدام را « ریپ » نمی خوانم، که « بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت »، گفتنی شاعر: « کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن؟؟»

دو - بکارت از پررنگ ترین مسائل جامعه ی ایران ِ امروز است.

سه - « ویرجینیتی ایز نات اِ دیگنیتی ، ایت ایز لَک آو آپورچونیتی »

 « آزمودم عقل دوراندیش را          عاقبت دیوانه سازم خویش را »

محمد علی، ۲۱ ساله، دانشجوی مهندسی برق دانشگاه تهران: محمد علی یک سال پشت کنکور مانده بود، حالا هم با دوست دخترش به هم زده بود و یکی چند اقدام ِ عقیم ِ خودکشی هم در پرونده اش ثبت بود، معلم ِ پینگ پونگ ِ عصرهای کشیک ِ من بود. من نمی توانم درک کنم، امّا برای خیل ِ عظیمی از آدم ها « رُمَنتیک فِیلی اِر » از جبران ناپذیرترین ِ « استرسور » هاست. من این تیپ مریض ها را اصلن نمی فهمم. من می گویم: بگذار و بگذر. ایده ی من، ایده ی وحشتناکی ست البته، چون رابطه را از اصالت ساقط می کند، این قدر که مطمئنی گیریم عاشق هم شدی، توی آن رابطه « پرزنت » هم باشی، امّا بر هم که خورد، اراده اگر کنی آن آدم در هر سه محور ایکس، ایگرگ و زد محو می شود و می شود، یعنی « شتر دیدی، ندیدی ».. کمی بعد زندگی را بلد می شوی، از نو اگر ته دل ات لرزید، شک نداری جدایی ها را تاب می آوری بی که کک ات بگزد و این جاست که رابطه از معنا خالی می شود، یک « سو وات » به چه پر رنگی که « وات اَم آی لوکینگ فر »؟؟ مردان چپ دست - هر قدر کاریزماتیک - مرد زندگی نیستند، دورترها بچه اگر خواستند زن می گیرند، اَر نه، به قول ِ آن لطیفه ی قزوینی، تعریف شان از زن حجمی ست زاید که فضای اطراف ِ کان را اشغال کرده است. راست دست ها هم « آر تو اُردینِری ». به درد ِ بابای بچه شدن می خورند. انسان های معمولی، زندگی های پرشکوه ثمر می دهند، چه که معتقدند: We should celebrate the glory of the ordinary person... مریم جان شدیدن معتقد است من آدم خطرناکی هستم و به قدر کافی به اطرافیان ام هشدار داده. سر ِ کلاس ِ درس ِ Personality Disorders با صراحت هر چه تمام تر، من را « پروتوتایپ » ِ Schizoid Personalty Disorder معرفی کرد و برای فهم ِ بهتر ِ استاژرها، من را برای شان دکلمه کرد:

Schizoid Personality Disorder: Detachment & restricted emotionality. individuals are emotionally distant. They are disinterested in others & indifferent to praise or criticism.

eg: A 24-year-old man lives alone & works nights as a security guard. He ignores invitations from coworkers to socialize & has no outside interests.

« آی دُنت کِر »...

« آزمودم عقل دوراندیش را          عاقبت دیوانه سازم خویش را »

شقایق، ۲۸ ساله: دو سال پیش انترن ِ خودمان بود و حالا هم رزیدنت ِ سال ِ یک قلب خودمان. اِم.دی.دی ( Major Depressive Disorder ) و به شدت suicidal. شقایق در نگاه اول همه چیز داشت، استعداد داشت، پدر داشت، مادر داشت، مال و مکنت داشت، سواد داشت، شغل داشت، شوهر ِ لاوینگ و کِرینگ داشت، دردش بیش از آن که روانپریشی باشد، فلسفی بود، با اصول اگزیستانسیالیستی مشکل داشت، زندگی را، مرگ را، آزادی را و انزوا را سوال می کرد و از من اگر می پرسید، روانپزشکی که فلسفه نداند به درد جرز ِ لای دیوار می خورد. 

« آزمودم عقل دوراندیش را          عاقبت دیوانه سازم خویش را »

جمشید، ۴۹ ساله، depersonalization (=مسخ شخصیت): مومن بود که موش است. مدت بستری ش طولانی شده بود و مریض ها یادش دادند اگر می خواهد مرخص شود باید به پزشک معالج اش بگوید که حالا مطمئن است که آدم است و موش نیست. ( مریض های روان از هم چیز یاد می گیرند، به MDD ها می گویند به پزشک تان بگویید دیگر افکار خودکشی ندارید، بل خلاص تان کنند و الخ ). ما هم برگه ی خلاصه پرونده ی جمشید را نوشتیم و آمدیم برای بدرقه اش که جمشید گفت: « خانوم دکتر، یه چیزی، من که مطمئنم آدم شده ام و دیگر موش نیستم، یعنی دیگر شک ندارم که موش نیستم. من الان آدم ام، فقط یه چیزی، به نظر شما گربه های تو خیابون هم متوجه می شن من آدم شدم؟؟ »

حالا « مو مو » کردن های مش حسن، توی گاو ِ مهرجویی را می فهمم و فقط باید غلامحسین ساعدی باشی و روانپزشک ِ کهنه کار ِ روزبه تا بتوانی گاو را آن طوری جاودانه نقاشی کنی...

من الان می توانم بهترین بازیگر نقش های روانی ِ برنامه ی امشب ِ سینماهای تهران و شهرستان ها باشم. دیوانه ی « Revolutionary Road » را هم حالا خیلی می فهمم، پی.اِچ.دی ِ ریاضیات که توی جنگل با « کاپل » ِ خوشبخت از hopelessness و helplessness می گفت.

« آزمودم عقل دوراندیش را          عاقبت دیوانه سازم خویش را »

پویان، ۲۷ ساله، Mental retard : عاشق پریای بخش زنان شده بود، برای پریا نامه می نوشت و من نامه ها را به پریا می رساندم. خط اش مثل بچه های اول دبستان بود. قسم اش دادم کسی نفهمد و نفهمید هم. یک شب، زیاده پرخاش کرد و بستندش به تخت. با دست و پای بسته، تخت را بلند کرده بود و کوبیده بود به دیوار. ساعت چهار تا شش بامداد با چهل و سه تا بخیه دوختم اش. انترن ارتوپدی هم که بودم، چهار صبح دیگر سرم خلوت شده بود. بخیه ش که می زدم، مثل ابر بهار اشک می ریخت و از من معذرت می خواست و هایده ی توی موبایل اش می خواند:

خودت یه روز می فهمی من واسه تو چی هستم

عاشقم و عاشقم باش وقتی تو رو می پرستم (۲)

دلم و شکستی امّا بازم وفاداره دل

عشق و نمی ندازه دور آخه مگه بیزاره دل

این جداییا قصّه ی روزگاره

زندگی هنوز خوشگلیاش و داره (۲) ...

« آزمودم عقل دوراندیش را          عاقبت دیوانه سازم خویش را »

رشید، ۵۸ ساله، Bipolar disorder با فاز فعلی ِ مانیا: روز ولنتاین شکلات بهم هدیه داد. موقع گرفتن شرح حال ازش پرسیدم: « هیچ وقت در مواقع افسردگی به فکر خودکشی افتاده اید؟ »، چشم هاش همه اشک شد و با بلندترین صدای ممکن که فقط از « مانیک » ها بر می خیزد، بهم گفت: « من تا آخرش ایستاده م، من تا آخر خط با کت و شلوار وایستاده ام »، گه گاه که دل خودم از گذار ِ بی گدار ِ ایام می گیرد، صدای رشید را از نه توی ذهن ام می کِشم بیرون، بَل یادم بماند که « من تا آخرش ایستاده م ...»

« آزمودم عقل دوراندیش را          عاقبت دیوانه سازم خویش را »

من در بخش روان - خلاف اعتقاد شخصی م - یاد گرفتم مریض پانصد بار هم اگر خودکشی کند، من ِ پزشک، نه فقط موظف به نجات، بَل موظف به بازگشت اش به زندگی هستم. من تا قبل ترش می گفتم: تا دو بار نجات دهیم، شاید تصمیم اش « ایمپالسیو » بوده باشد، شاید عجله کرده باشد، شاید کلبه ی احزان اش شود روزی گلستان و دیگر غم مخورد، لیک بعد از دو بار به انتخاب اش احترام بگذاریم، چه که عمده ی خودکشی ها از اختلال افسردگی ِ عمده ( Major Depressive Disorder ) در رنج اند و اینان بینش و قضاوت شان چندان مختل نیست، امّا در لباس انترن ِ روان، هر آن کجا که دست ِ انترن ِ اورژانس و داخلی از آمبوبَگ زدن های مریضی که ده باره خودکشی کرده بود خسته می شد، نوبت ِ من بود که آمبو بزنم و ماساژ بدهم، بی اعتقاد به اعتقاد شخصی م.

صفر - « سِیف » ترین روش خودکشی از میان قرص ها، قرص برنج است، من ندیدم بیماری نصف قرص برنج بخورد و از اتاق « سی پی آر » راهی ِ سردخانه ی بیمارستان نشود.

یک - صادق هدایت را می فهمم، آن جا که شیر گاز را باز کرد..

 دو - با صدای hypervolume ِ رشید: « من تا آخرش ایستاده م ... من تا آخر خط با کت و شلوار وایستاده م .. » ...

سه - یادمان باد خواندنی هایده ی شب ِ بخیه زدن دست و پاهای پویان: « این جدایی ها قصّه ی روزگاره ... زندگی هنوز خوشگلی هاش و داره ... زندگی هنوز خوشگلی هاش و داره » ...

بی تا - از سلسله یادداشت های انترنی روان

سی ام بهمن ماه هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 17:56  توسط بی تا  | 

Tomorrow Never Knows

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله ی کار خویش گیرم

بی تا - ۲۶/۱۱/۸۷

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:40  توسط بی تا  | 

confessions of a selfoholic

 

Writing is a socially acceptable form of schizophrenia

E. L. Doctorow

---

پانگاشت یکم: روزی، روزگاری سر ِ یکی از راندهای نفس بر جراحی ایستاده بودیم، (من بودم، مریم بود و رعنا هم). مریض آمده بود با درد کولیک شکم، تهوع و استفراغ، تب و افزایش شمار سلول های سفید خونی که از قضای روزگار رفتار عجیب و غریبی هم با شروع علایم از خود نشان داده بود. استاژرها همه ی شکم ِ حاد از آپاندیسیت و کوله سیستیت و پانکراتیت و دیورتیکولیت و اِف.اِم.اِف ( Familial Mediterranean Fever  ) را بالای سرش دوره کردند که استاد از ایشان گذشتند و گفتند به ذهن انترن ها چه می رسد؟ رعنا گفت: با توجه به این « فیچر »های سایکوتیک ِ نوپدید ِ توامان با علایم شکم حاد، یک حمله ی حاد ِ پورفیریا هم از برای بیمار مطرح است، کف ِ استاد از این تشخیص برید و رو کرد به من و پرسید: همکارتون چی فرمودن؟

من: « اَکیوت اینتِرمیتِنت پُرفیریا »

-- خوب چی هست؟

من: پورفیری ِ حاد متناوب.

-- اونو که همه مون فهمیدیم. توضیح بدین.

من: بوق ِ ممتد ...

رو کرد به مریم و مریم یکی از جاودانه ترین ِ چَهچَهه های زندگی ش را سر ِ این یکی راند ِ جراحی سر داد. در شرایطی که اسم ِ مرض حتا، تا به آن روز به گوش ِ من نخورده بود. آخر راند هم اسم ِ آن دو تا ( رعنا و مریم ) را پرسید که در آینده شاهد درخشش هر چه بیشترشان باشد. من یک طوری م شد - حسودی م نشد ولی یک جوری م شد که حس اش به زبان نمی آید -، امّا بعد از ده ماه هنوز می توانم با فکر کردن به حسّ ِ آن روزم عینن « ری اِکسپی ری اِنس » اش کنم..

بعد کاشف به عمل آمد که یکی از قسمت های سریال House، همه در رابطه با همین مرض بوده و این شده که رعنا و مریم مرض ِ مذکور را از آپاندیسیت روان تر بلد بوده اند.

این همه طامات بافتم که نقش ِ Visual Learning / Photographic Memory را پررنگ کنم. حالا اگر احدی از آحاد ملت استاژر روان است، انترن ِ روان است، جنرالیست ِ علاقمند به علم ِ روز است، جی پی ِ پشت ِ درب های گشودنی ِ رزیدنسی ست، رزیدنت ِ روانپزشکی ست، علاقمند به مباحث ِ روانپزشکی ست، فلج ِ خودشناسی و خداشناسی ست - یادمان باد: « مَن عَرَفَ نَفسَه، فَقَد عَرَفَ رَبَّه »، دی وی دی های روانپزشکی کاپلان با هنرمندی ِ خانم دکتر گُنزالِس را « میس » نکند. من اصلن آدم سریال نیستم، آن قدر که نمی توانم یک آدم دیگر، یک خانواده ی دیگر را توی زندگی م کِش بدهم و با بالا، پایین شدن های شان نوسان کنم، خواه « لاست » باشد، خواه سریال ِ ماه رمضان کانال دوی سیما. چهار تا سریال را در همه ی زندگی م پی گیرانه دنبال کرده ام، به ترتیب: سریال ِ آتقی و هیچ وقت یادم نمی رود روزی که آتقی « اُو ِر دوز » کرده بود و برده بودندش بیمارستان و داشتند احیای اش می کردند که سر احیای آتقی سریال بریده شد و آن یک هفته از بحرانی ترین هفته های زندگی من بود، هفته ی بعدش آتقی را که شوک دادند، از روی تخت احیا پرید و پریدن به وقت ِ شوک از روی تخت احیا در تاریخ سیمای جمهوری اسلامی معادل ِ بازگشت به زندگی ست.. دیگری سریال هزار دستان بود، هنوز که هنوز است گاهن فیلم ِ « کمیته ی مجازات » را می بینم و توی دیالوگ هاش حل می شوم، آن قدر که علی ِ حاتمی، سعدی سینمای ایران بود. سومی سریال امام علی بود. سال ها بعد از پخش ِ امام علی، شبی از شب ها با مامان ام رفته بودیم قنادی که بهزاد فراهانی را دیدیم. جیغ زدم : « اِ! مامان معاویه »، آقای فراهانی نیمچه دلخور شدند که: « من این قدر نقش بازی کرده ام، آن وقت شما باید من را معاویه خطاب کنید؟ »، مامان ام هم آمدند توجیه و تفسیر که « دختر ِ ما عقل اش نمی رسد وگرنه که شما به به! گل شیفته تان چَه چَه! و بلا بلا بلا ». نامه ی کوبنده ی نظام پزشکی به گاه ِ مرگ مهدی ِ فتحی هم هرگز ِ تاریخ از ذهن ام پاک نمی شود. عمر و عاص ِ سریال امام علی را که بر اثر سکته ی قلبی مرد یکی چند تا از بیمارستان های خصوصی ِ غول تهران به دلیل فقر اقتصادی بستری نکردند، - شاید « گُلدِن تایم » ِ نجات اش با این دست دست کردن ها گذشت، شاید هم مرگ اش رسیده بود، « گاد نوز » - تا سرانجام توی سی سی یوی بیمارستان شهدای تجریش به خاک پیوست. نویسنده ای گمنام توی مجله ی نظام پزشکی نوشت: « آقای رییس بیمارستان! گمانه بردید مهدی فتحی، همان عمر و عاص تاریخ است که از بستری کردن اش سر باز زدید ... »، آخر مقاله هم نویسنده اظهار داشته بود که کثافت آن قدر دامن خانواده ی پزشکی ایران را تا خرخره فرا گرفته که اگر عمر و عاص می آمد و پول هم می داشت، می خواباندندش. رییس بیمارستان هم حرف ِ آقای نویسنده را تایید کرده بود که من قسم خورده ام در لباس سفید پزشکی عمر و عاص را به همان چشم ببینم که مولای متقیان را. نویسنده هم جوابیه بر جوابیه نوشته بود که یکی از بندهای همان قسم نامه ات این بوده که ندار را به همان چشم ببینی که دارا را... مغالطه کاری تا چندین مجلّد.. عروسی من بود آن روزها، چه که این جوابیه ها صفحات ِ مجله ی دانشجویی مان را سیاه می کردند و زحمت ِ هیات نویسندگان را کمتر و ملت خواننده را کیفور تر... سریال چهارم، پدرسالار بود، آن قدر که هواهای خاله زنکی حال من را خوب می کنند. من آن جنس لجاجت ِ آذر ِ قصه را دوست می داشتم، این که با ناصر به هیچ وجه راه نمی آمد را دوست می داشتم، کش ِ دور کمر ِ پاجامه ی محمدعلی کشاورز را دوست می داشتم، چادر به کمر بستن های لَوَندانه ی خانم خیرآبادی را دوست می داشتم و از همه بالاتر آن تفاخر فتنه انگیز ِ طاغوتی ِ وجود ِ خانم شیخی را دوست می داشتم - خدایش بیامرزد -. 

حالا ششمین سریال مورد علاقه زندگی م، این درس دادن های انقلابی ِ خانم گنزالس است. این قدر که میخ کوب ات می کند، این قدر که به فکر می اندازدت و این قدر که این زن، کاریزما دارد. ( ژنیکولوژی ِ کاپلان هم به شدت دیدنی ست،  « آی وُت فُر ایت پرایور تو سایک چَپتِرز ، اَز مای فیفث بیلاود سیریال »، از بد روزگار یکی از همین روزها که کوچیدیم به زنان یک تکه هایی ش را رونمایی می کنم... )

پانگاشت دوم: یکی شرح حال ِ انترنی، حَسَب ِ وظیفه می بایست نیمه ی دوره به استاد سرویس خودمان از برای تصحیح تحویل می دادیم که دادم. استاد فردای اش گفتند تو شک نکن توی مرحله ی « آنال » زیاد لولیده ای و معطل کرده ای، که این هوا ویرگول و نقطه و سمی کولون و گیومه و پرانتز و از این همه بدتر ــَـِـُـّـْ قطعن پاتولوژیک است.

فروید، رشد ِ روانی کودک را در پنج مرحله دسته بندی کرده، به ترتیب ( چپ به راست ):

Oral Stage - Anal Stage - Phallic Stage - Latency Stage - Genital Stage

توقف ِ زیاده در هر مرحله، کودک ِ امروز را مبتلا به بزرگسال ِ مشکل دار ِ فردا می کند. مثلن طبق اعتقاد ایشان شیرخوارانی که در فاز دهانی (اورال) زیادی دست و پا زده اند، می شوند « چین سْموکِر » های فردا، « هِوی درینکِر » های فردا. توقف در مرحله ی مقعدی ( آنال ) آدم را وسواسی بار می آورد. Obsessive Compulsive Personality Disorder. این ها بچه هایی هستند که در Toilet Training بهشان بی حد سخت گرفته شده است. یعنی با خلقت ِ فیزیولوژیک ِ مقعدشان آزادانه حال نکرده اند. این کودکان دورترها « ریجید » ترین و غیرقابل انعطاف ترین بزرگسالان را رقم می زنند. استاد ِ درس من کمی راست می گوید. نشان به آن نشان که برای من در کودکی به جای اسباب بازی لگن می خریدند بل تشویق شوم و توی لگن دستشویی کنم و به افتخارات ِ خانوادگی مان یکی افزوده گردد. همه شکل لگن هم داشته ام از لاک پشتی که در ِ لاک اش را می بایست باز می کردی و توی لاک اش کارت را می کردی تا یک توالت فرنگی مینیاتوری تا ماشین ِ بدون سقف و الخ. ( پشتکار بابا و مامان ِ من در بچه داری ستودنی ست، هنوز هم ستودنی ست )، بعد من را پرسیده اند: چرا همکاری نمی کنم؟ که بهانه آورده ام دستشویی تاریک است و من می ترسم. در بحبوحه ی جنگ لامپ صد واتی گیر می آورند و توی توالت نصب می کنند که باز افاقه نمی کند و من ِ دو و نیم ساله دل ام می خواهد لگن ام وسط ِ ترنج ِ قالی ِ هال باشد. لگن را وسط ترنج می گذارند اما من بعد از کلی پیشرفت، به جای این که توی لگن بنشینم، کنار لگن روی قالی می نشسته ام و خودم را از زیر بار فشار خلاص می کرده ام. به مامان ام می گویم چه اصرار بوده حالا؟ می گوید: چون نیکتا دو سالگی trained بود و تو کما فی السابق تاخیر داشتی... من مدفوع می کردم، همین نیکتای خواهر برای این که با من اشدِّ برخوردها صورت بگیرد و روزش ساخته شود، به من می گفته: « اشکالی نداره، یه راهی یادت می دم هیچ کس نفهمه، برو دور قالی تا می تونی تند بدو، سرعتت اگه اندازه ی کافی زیاد باشه، باسنت پی پی ت رو قورت می ده بالا. ». من هم می رفتم دور قالی، حالا ندو، کی بدو. یک باره مدفوع از توی شلوارم سقوط ِ آزاد می کرد روی فرش. مامان ام هم جیغ و داد که تو مگر مریضی بچه؟ من هم می گفتم نیکتا گفت این کار را بکنم. نیکتا هم توجیه که من بهش گفتم بدو برو توالت، نه این که رو قالی بدو... نیکتا موذی ترین بچه ی تاریخ بود - و فقط خدا می داند که امروز ِ روز چه قدر  دلتنگ اش هستم -، باز هم از رو نمی رفت، در مقام دلداری ِ اشک های من بعد از دعوا شدن ام، می آمد و می گفت که سرعت دویدن ات کم بوده وگرنه این روش صد در صد جواب می دهد و من باز بار بعدی دور قالی می دویدم و باز روز از نو و روزی از نو.

این « فلایت آو آیدیاز » ِ من به کنار، عیب ِ روانپزشکی این است که همه باید توی یکی از کلاسترهای Personality Disorders جا خوش کنند وگرنه که روز روانپزشک شب نمی شود، شما پزشکی؟ کلاستر ِ « بی » ( Narcissistic Personality Disorder )، شما با چشم خودت دیدی زنت سوار مرد ِ دیگری بود؟ کلاستر ِ « اِی » ( Paranoid Personality Disorder )، بعد از پنج سال دوست پسرت پیچاند، رفت؟ کلاستر ِ « سی » ( Dependent Personality Disorder  )، شما سه ربع دوش می گیری؟ شما یک ساعت نماز شب می خوانی؟ کلاستر ِ « سی » ( Obsessive Compulsive Personality Disorder )

من خیلی راجع به بخش ِ روان و ما یتعلق به از اساتید ِ درس اش، تا مریض های اش، تا کشیک های اش حرف دارم، کمر ِ کشیک هام که شکست، می نشینم به نوشتن.

بی تا - از سلسله یادداشت های انترنی روان

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:10  توسط بی تا  | 

The Curious Case of Benjamin Button

 

"I figured out one thing. If you're growing older or getting younger, it really doesn't make any difference. Whichever way you're going, you have to make the most of what this is. Along the way, you bump into people who make a dent on your life. Some people get struck by lightning. Some are born to sit by a river. Some have an ear for music; some are artists. Some swim the English Channel. Some know buttons; some know Shakespeare. Some are mothers… and some people can dance…"

---

بی تا - ۱۳/۱۱/۸۷

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 18:36  توسط بی تا  | 

We Can Work It Out

 

Half a psychiatrist's patients see him because they are married - the other half because they are not.

Arnold H. Glasgow

---

برش می زنیم:

برش یکم:

مقدمه: در شرح حال ِ پزشکی، بلافاصله بعد از « آی دی » (=آیدِنتیفیکیشِن) ِ بیمار، قسمتی مطرح می شود، تحت عنوان ِ « چیف کامپلِیْنْت » - یعنی شکایت اصلی بیمار که از زبان خودش وا گفته می شود و حَسَب ِ وظیفه، عینن مندرج می گردد -. مثال:

- بچه تون را واسه چی آوردین؟ ( کِیس ِ مننژیت بر فرض)

-- خوب شیر نمی خوره.

خیلی قرتی باشی، جلوی « سی سی » (=Chief Complaint) می نویسی: « پور فیدینگ » 

« چیف کامپلینت » ِ مریض های روان شنیدنی ترین ِ « سی سی » هاست:

-- مشکل اصلی تون چیه؟

- مرد، مجرد، ۲۴ساله، مکانیک، از کرج: گوزپیچ شدم.

-- بله، یه مقدار بیشتر توضیح بدین.

- گفتم که گوزپیچ شدم.

-- حالا داستانی که باعث گوزپیچ شدن تون شد رو تعریف کنین:

- دختره اوّلاش می گفت عاشقتم، یه دونه ای، دُردونه ای، به دونه ای، نازدونه ای ... ( clang associations )

- بعدش؟

-- بعد دیدم یه مدتی باهام یخ شد، سیخ شد، میخ شد...

 - بعدش؟

-- بعد فهمیدم با اون مرتیکه ی قُرُمساق رو هم ریختن.. یارو مشتری خودمون بود، یه سورنتو داشت، یه ب.اِم.و ِ ی ۳۱۸ ِ آی هم داشت...

- اوکی، « سو یو و ِر دامپْدْ »...

 

برش دوم:

- خانم شما برای چی مراجعه کردین؟

-- زن، متاهل، ۴۳ ساله، دبیر تاریخ و جغرافی، از تهران: من ارچه در نظر یار خاکسار شدم ... رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند...

- درسته. حالا داستان رو تعریف کنین لطفن:

-- من ار چه در نظر یار خاکسار شدم ... رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند.

- این رقیب کیه؟

-- یه جنده مطلّقه ی سی ساله...

- شما دیدینش؟

-- من ار چه در نظر یار خاکسار شدم ... رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند.

- پرسیدم شما دیدینش؟

-- اشک ریزان: می آرتش تو تخت من، تو خونه ی من، می کُنتش تو چشم من...

 

برش سوم:

« بیتِل » ها توی جاده ی مخصوص کرج، پُستْ کشیک می خوانند:

Try to see it my way,
Do I have to keep on talking till I can't go on?
While you see it your way,
Run the risk of knowing that our love may soon be gone.
We can work it out,
We can work it out.

Think of what you're saying.
You can get it wrong and still you think that it's alright.
Think of what I'm saying,
We can work it out and get it straight, or say good night.
We can work it out,
We can work it out.

Life is very short, and there's no time
For fussing and fighting, my friend.
I have always thought that it's a crime,
So I will ask you once again.

Try to see it my way,
Only time will tell if I am right or I am wrong.
While you see it your way
There's a chance that we may fall apart before too long.
We can work it out,
We can work it out.

Life is very short, and there's no time
For fussing and fighting, my friend.
I have always thought that it's a crime,
So I will ask you once again.

Try to see it my way,
Only time will tell if I am right or I am wrong.
While you see it your way
There's a chance that we may fall apart before too long.
We can work it out,
We can work it out.

« هایلایت » می کنم:

« وایل یو سی ایت یور و ِی

   ران دِ ریسک آو نُو اینگ دَت اَوْر لاو مِی سون بی گان »

.

« ثینک آو وات یو آر سِی اینگ

   یو کَن گِت ایت رانگ اَند سْتیل یو ثینک دَت ایتس آلرایت »

.

« ترای تو سی ایت مای و ِی

   اُنلی تایم ویل تِل ایف آی اَم رایت اُر آی اَم رانگ

   وایل یو سی ایت یور و ِی

   دِر ایز اِ چَنس دَت وی مِی فال اِپارت بیفُر تو لانگ »

--

بی تا - از سلسله یادداشت های انترنی ِ روان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:42  توسط بی تا  | 

Back to Internship Reality

 

The difference between a neurotic, a psychotic, and a psychiatrist: The neurotic builds castles in the sky, the psychotic lives in them and the psychiatrist collects the rent.

Anonymous

---

از امروز تا یک ماه، انترن روان ام.

مُهرم داشت خشک می شد:

  دانشگاه علوم پزشکی ایران

            بی تا فخری

         Medical INTERN

       کد مرکزی   ۴۰۰۴۴۰ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:51  توسط بی تا  |