تبليغاتX
پنجره

پنجره

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رایانامه ی یکی از عزیزترین ِ دوست هام:

Bita:

inja va hich jaye dige
behet migam ke alan ke i'm struggling to put him aside, i know that be andazeye donyaee ke zendegi kardamo nakardam... doosesh daram. ya dashtam. ya khaham dasht.
it will pass certainly.

but i wanted to hang on to it. and i did ... for as long as i could.
till he made it impossible.

---

می دانی رفیق،

بغض ام گرفت، نه در مقام همْ نوایی با تویی که عزیزمی بی شک، که برای خودم، که حسودی م شد اصلن. به تو و آدم هایی که وارد رابطه می شوند، بی ترس از دست دادن، بی ترس بی وقت شدن برای زندگی را زندگی کردن به بهای زندگی را تجربه کردن، بی ترس ِ تنگ شدن فضاهای شخصی، بی ترس ِ « اینوالو » شدن ِ بیش از حد توی قصه ی زندگی آن آدم، بی ترس ِ غرابت با دنیای ذهن و زبان ِ آن آدم، بی ترس گم و گور شدن آمال و آرزوها توی آرامش همآغوشی، بی ترس ِ یکی شدن، بی ترس ِ کم شدن، بی ترس ِ قضاوت شدن، بی ترس ِ آینده، بی ترس ِ انجام رابطه، بی ترس ِ متوقع شدن - تو بخوان پررو شدن - ِ به زودی ِ آن آدم، بی ترس ِ پشیمانی فردا، بی ترس ِ حسرت ِ پس فردا، بی ترس ِ تکراری شدن روزها، بی ترس ِ یکنواخت شدن ِ آن آدم در یکی از همین روزها، بی ترس ِ کور شدن و ندیدن ِ آدم های دیگر...

می بینی چقدر خوشبختی که این همه « خود درگیری » را حل کرده ای و بدل کرده ای به درگیری ِ تمام وقت با آدم ِ دیگری که بماند توی زندگی تو، شکل ِ « آرمانْ مرد » تو نشود، ولی کم ِ کم، شکل ِ « آرمانْ مرد » ِ تو را کشیدن بتواند، که لخت بشود - نه مثل کف دست -، بل آن قدر که ذهن ِ تو به آرام برسد، از دنیای اش بدهد بی حساب و کتاب ِ این که چه هوا از دنیای تو وام می گیرد و دست آخر این که بلد بشود گذشته ات را، « هَبیت » هات را، آرزوهات را، دغدغه هات را، ساعات خور و خواب و خشم و شهوت ات را، پاتوق هات را، مدل ِ مامان و بابات را، دوست هات را با « رَنکینگ »ها و جایگاه های شان، آوازهات را، غذاهات را، رنگ هات را، اداهات را و الخ...

به هم خورد که خورد، به درک، فوق اش کمی بدبین تر می شوی، کمی محتاط تر و کمی حسابگرتر و چون عشق با حساب نمی خواند، دیگر عاشق نمی شوی که تصمیم می گیری معامله کنی و « تِرم ز اَند کاندیشِن ز » ات را می خوانی و « تِرم ز اَند کاندیشِن ز » اش را می شنوی و رضا اگر دو طرفه بود، وانگهی « یا علی گفتیم و عشق آغاز شد »...

تو هنوز خوشبختی که رفتن ِ آدم ها برای ات ضایعه است، که بر محو شدن شان اشک می ریزی، که از دیگر ندیدن شان سوگوار می شوی. نه مثل منی که اشکی هم اگر تا به امروز ریختم - که ریخته ام - نه به خاطر ِ « آدم » ی ست که از روزهام پاک می شود، که به خاطر « من » ی ست که شکست... آن جیغ بنفش ات طیّ ِ آن دعوای تاریخی مان توی NICU را خاطرت هست؟ در محضر پنجاه تا طفل ِ مسلم، گفتی مزخرف ترین آدمی هستم که دیده ای، گفتی آدم ها برای من « هَف لایف » دارند و این وحشتناک است. من هیچ وقت نگفتمت که به نمک قسم، من از تو شاید بیشتر عاشق باشم بر آدم ها، که آدم ها با همه ی جزییات شان تا ابدالآباد ایام توی پستوهای ذهن ِ من می مانند، لیک « رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت ... راهی به جز گریز برای ام نمانده بود .... رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم »..

این همه از بدبختی هام رجز خواندم برات، این را هم بگویم که هنوز این قدَری خوشبخت هستم که خانه ی اول ِ narrow moments  ِ خودت و خیلی های دیگر باشم، حمدالله این یکی از دار و ندار دنیا برام هنوز مانده. تو هم خیلی سخت نگیر، یکی، دو روز مثل مش حسن که گاوش مرده بود، دور خودت می چرخی، بعد عادت می کنی .. گفتنی لحن تکان دهنده ی کورت ونه گات توی « سلاخ خانه ی شماره ی پنج »: « بله، رسم روزگار چنین است ... »

قربان قدت،

بی تا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:15  توسط بی تا  | 

comfoartably numb

 

« درین سرما، گرسنه، زخم خورده،

   دویم آسیمه سر، بر برف چون باد

   ولیکن عزّت ِ آزادگی را

   نگهبانیم، آزادیم، آزاد . »

 سگ ها و گرگ ها - مهدی اخوان

---

پانگاشت یکم: آخرین کشیک ِ ای.اِن.تی م دیشب بود، از بیست و هشتم می کوچیم به زنان و معامله کردیم: هر آن کو بیست و هشتم، بیست و نهم و یکم کشیک بایستد، معادل ِ همْ اوست که سی ام ِ سال تحویل را کشیک می ایستد. من اوّلی را برگزیدم، چه که یکم آن که: مامان ام مدّتی ست نیکتای خواهر را به من و بابام ترجیح داده و من چشم ِ دیدن ِ بابای تنهام را سر سفره ی هفت سین ندارم، دوم آن که من دیوانه ی « یا مقلّب » خواندن های لحظه ی تحویل ِ سال ام، توپی که زده می شود و منی که بزرگ ترین دعام « حوّل حالی به هر حالی » ست. کشیک ِ سی ام هم یک هیجان داشت البتّه و آن هم این که یکی از انترن های کلیه ی زایشگاه های کشور باید جنسیت ِ اولین نوزاد متولد ِ سال را به خبرگزاری جمهوری اسلامی مخابره کند و من جان می دهم برای این امور...

پانگاشت دوم: کشیک های ای.اِن.تی ِ من معادل ِ کشیک های ارتوپدی م بودند، به همان سنگینی و به همان حمّالی. یک بار یک مریض ِ تشنجی آورده بودند که زبان اش را گاز گرفته بود و خودش نیست، خداش هست به تخمین ِ چشم های من، نود درصد زبان اش از جلو کنده شده بود. من قریب به دو ساعت روی دهان اش خم بودم، لب اش هم یک سانت از تو کنده شده بود، یک جفت دستکش استریل دادم به همراه مریض که لب هاش را برگرداند تا من ببینم چی را دارم به چی می دوزم. نقش رزیدنت هم این وسط، متلک گویی هر نیم ساعت: « همسایه ها یاری کنین تا من شوهر داری کنم » .. « اینقد لِفتِش دادی، توپ سال تحویل و زدن خانم دکتر » .. « از صدا و سیما اومدن فیلمبرداری .. ». طبق قرارداد، اسکالپ - پوست سر - را انترن اورژانس می دوزد، از رُستَنگاه ِ مو تا غضروف کریکویید را انترن ای.اِن.تی، اندام ها را انترن ارتوپدی، گردن و تنه را هم انترن جراحی - لگن ِ اورژانسی مابین انترن ارتوپدی و انترن جراحی همانا کشمیر است مابین هند و پاکستان، area of conflict -. یک مریض آمده بود، راننده ی پیک موتوری، که از ناحیه ی بین دو ابرو تا حوالی ِ مهره ی اطلس - یکمین مهره ی گردن - پوست سرش باز شده بود، من از بین دو ابرو تا رستنگاه اش را دوختم، به کمکْ بهیار گفتم سرش را شِیو کند تا مابقی ش دست ِ انترن ِ اورژانس را ببوسد، دیدم این قدر نابود است که اگر تند نجنبم این بخیه های زده هم باز می شوند، یک سری پوست نکروزه هم آن میانه بود که در چشم بر هم زدنی با قیچی بریدم شان، وانگهی متوجه شدم هیهات دو سر ِ پوست روی سر - فاصله ی بین دو گوش اش - به هم نمی رسند، از قضا مُهر رزیدنت مان را هم همان روز گم کرده بودم و جرات زنگ زدن شبانه بهش را نداشتم چه که با غرولندهای اش دیوانه ام می کرد. من با مشت، جمجمه را فرو دادم داخل، چونان نخ بخیه را گره زدم که چهره ی بیمار از رو به رو به بیماران میکروسفالی شبیه شد و عین این کار را چهارده بار تکرار کردم تا قطر بزرگ ِ لوزی ِ پارگی - همان فاصله ی بین دو ابرو تا مهره ی اول گردن - دوخته شود، با موبایل یک عکس از شاهکار هنری م گرفتم، بعد برای آن که کسی گند حاصله را رویت نکند ده تا گاز استریل به مدد یک سِرجی فیکس - کلاه های توری - روی سر مریض چپاندم و بلافاصله اعلام کردم از نظر سرویس ای.اِن.تی مریض آماده ی اعزام به اتاق عمل ارتوپدی ست و برای آن که هیچ ردّ ِ پایی از مریض نماند، منتظر کمکْ بهیار نماندم که خودم سر تخت اش را یک نفری با کمک همراه اش کج کردم و تا اتاق عمل ارتوپدی همراهی ش کردم و برای آن که مبتلا به عذاب وجدان نشوم دیگر سراغ اش را نگرفتم... یک گند دیگر هم زدم، مریضی آمده بود درمانگاه تامپون بینی ش را بکشد و من یکی از سوراخ ها را خالی کردم و دیگری را نه، هیچ اثری از تامپون توی آن یکی سوراخ بینی نبود. آخر سر هم توی پرونده ش نوشتم: « تامپون ها دی.سی شد ». یکی چند روز بعد مریض مجدد آمد درمانگاه که دماغ ِ عملی ش از نو رویت گردد که تامپون جا مانده توسط رزیدنت خارج شد. رزیدنت گفت: کار کی بوده؟ همه در سکوتی سهمگین فرو رفتند. رزیدنت برگه های سر نسخه را دو نیم کرد و هر نیمه را به یکی از انترن ها اختصاص داد و ایشان را فرمود که بنویسند « تامپون ها دی.سی شد » که خط یابی شود. بعد که دید هیچ یک از خطوط شبیه خط ِ پرونده ی بیمار نیست، برآشفت که دست خط های تان را برای عمه های تان عوض کنید و منشی را گفت از پرونده های قبلی که نوشته ایم خط یابی کند، من ِ مجرم را بردند پیش اتند و اتند دستور داد یک هفته یک تامپون بکنند توی یکی از سوراخ های بینی م، نفس ام که در نیامد، یاد می گیرم مِن بعد سر تامپون را هم حتا اگر ندیدم با اسپکولوم بینی را باد کنم و تا ته اش را چک کنم...

پانگاشت سوم: یکی از ریچوآل های انترنی که هنوز برام عزیز است، این قرار بر جمع شدن های ساعت ۱۱ بعد از ظهر ِ آخرین روز رسمی ِ بخش های مان توی « شوکا »ست، که خسته روی نیمکت های چوبی ش لم بدهی، که روشنای صبح از لابه لای کرکره ها نور بپاشد، که نان و پنیر و خیارت را قورت بدهی و چای ات را هورت بکشی، که با مریم و رعنا و مانا برای بار هزارم، ماهی که گذشت را و زنده های ماه های قبل را از سر مرور کنی: رزیدنت ِ آذری ِ جراحی و منفی دادن های اش به انترن ها را - یک دفتر داشت مزین به اسامی انترن ها و شماره ی موبایل های شان و رو به روی اطلاعات مذکور منفی های منظور برای آن یک انترن، با چهار تا منفی اول یک مربع می ساخت، دو تای بعدی را مثلث می کرد - ضلع سوم مثلث مشترک بود با منفی چهارم ِ مربع - و با سوار کردن مثلث مشروح روی مربع ِ منفی های قبلی خانه سازی می کرد، سه تا منفی بعدی مستطیلی می شدند در نقش ِ دود کش ِ خانه، منفی های یک به یک ِ بعدی کانّه دود از دودکش خانه بالا می رفتند و عجیب این کار را مصرّانه پی می گرفت و کَک ِ انترن ها که نمی گزید، دخترهای تهرانی را ملقب می کرد به بی غیرتی... دنیای داخلی که چه حیف مرد. مرگ اش مقارن بود با بی برقی های خرداد و تیر تهران، آن قدر برق ها فی البداهه می رفتند که رییس بیمارستان گفت ونتیلاتورها نابود شدند، انترن های داخلی و جراحی آی سی یو ها را پر کنند و برای مریض های بد حال آمبو بزنند و ما دو تا کشیک سه نفری ساعات ِ « رِست » مان برای دنیا آمبو زدیم... آرین ِ اطفال که طبق آخرین اخبار واصله هنوز نفس می کشد، هشتاد و هشت را اگر ببیند پنج ساله می شود... خدیجه چلبی ِ روان که یکی از همین روزها دختر زایید.... محمد طبیب خلوتیان که مرگ اش را نوشتند پای انترن ها که شب ِ آخر هر نیم ساعت علایم حیاتی ش را چارت نکرده اند وگرنه که mismanagement ی در کار نبود... رزیدنت نوروسرجری که خیال می کند چون مغز عمل می کند نباید جواب سلام آدم ها را بدهد... اتند ِ خوب ِ ای.اِن.تی صاحب ِ کارخانه ی تخم مرغ تِلاوَنگ - ملقب به اصغر تلاونگ - که توی ژورنال کلاب های ای.اِن.تی دمادم از خواصّ اُمِگا سه (!) ترانه می سرود: نقش اُمِگا سه در درمان اوتیت حاد، نقش محافظتی اُمِگا سه در سرطان های نازوفارنکس، چکیده ی اُمِگا سه در تعجیل ِ بهبودی ِ آبسه ی کوئینزی... یک سری حرف ها هست، یک سری یادها و خاطره ها هست که فقط و فقط همْ کشیکی ِ تو می فهمدشان و بس. این می شود که همْ کشیکی هر چه قدر هم از ذهن و زبان تو دور باشد، ناخودآگاه توی زندگی تو تاریخ می سازد و تاریخ می شود...

پانگاشت چهارم: تفریح ِ آخر شب ِ روزهای آخر اسفندم هم وارد کردن ِ آخرین نمونه های پاتولوژی توی ستون های SPSS در متن صدای Van Morrison است، آن جا که comfoartably numb ِ بی نظیرش را هم صدا با راجر واترز آواز می کند:

Hello,
Is there anybody in there?
Just nod if you can hear me
Is there anyone home?

Come on
Now
I hear you're feeling down
I can ease your pain
Get you on your feet again

Relax
I'll need some information first
Just the basic facts
Can you show me where it hurts?

There is no pain you are receding
A distant ship's smoke on the horizon
You are only coming through in waves
Your lips move
But I can't hear what you're saying

When I was a child I had a fever
My hands felt just like
Two balloons
Now I've got that feeling once again
I can't explain
You would not understand
This is not how I am

I... Have become comfortably numb

O.K.
Just a little pin prick
There'll be no more aaaaaaaah!
But you may feel a little sick

Can you stand up?
I do believe it's working
Good
That'll keep you going through the show
Come on
It's time to go

There is no pain you are receding
A distant ship's smoke on the horizon
You are only coming through in waves
Your lips move
But I can't hear what you're saying

When I was a child
I caught a fleeting glimpse
Out of the corner of my eye

I turned to look but it was gone
I cannot put my finger on it now
The child is grown
The dream is gone
I... Have become comfortably numb

بی تا - ۲۴/۱۲/۸۷

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 19:28  توسط بی تا  | 

some drink to remember, some drink to forget

 

من زنده ام،

 بله، مانند زنده رود

 که یک روز زنده بود ...

پانگاشت یکم: انترن ای اِن تی ( Ear, Nose, Throat ) ام. کشیک هام همه به چپاندن پنبه به روش ِ آکادمیک (=شرینک!) توام با خالی کردن قطره ی فنیل افرین توی سوراخ های بینی ِ مریض های اپیستاکسی (=خونْ دماغی) صبح می شود. بعد از پنج تا کشیک هنوز که هنوز است شش دانگ ِ تامپون هایی که به جان ام کِشتم و به خون دادمش آب، توی وستیبول های مریض تجمع می کنند و مریض ِ از شکل افتاده را، از شکل افتاده تر می کنند، هر چه زور می زنم هم از وستیبول توتر نمی روند. بخیه هم که هر یک کشیک با نخ ِ شش صفر از تهران تا قم. پیروان ِ مکتب ِ « بلو فر اِ بوی، پینک فُر اِ گِرل »، مردها را با نخ ِ پنج صفر می دوزند، من امّا هر دو جنس را با نخ ِشش صفر می دوزم، نخ شش صفر از دوازده شب به بعد گم می شود.. یعنی یک جایی می رسی که ساعت یک شب است، پنج تا مریض ِ پاره و پوره که هر کدام سه ربع ساعت وقت می برند و تویی و نخ ِ اولترا نازک ِ شش صفری که یکباره توی دست هات نیست می شود.. یاد باد آن دوست ِ عزیز چادری م که یک باری یادم داد آیه ی پیدا کردن ِ اشیای گم شده هست: « یَوْمَ تُبلَی السّرائر »(=روزی که نهان ها آشکار گردند) و حالا این شده ست ورد ِ بخیه زدن های شبانگاهی ِ من با نخ ِ شش صفر... برای هر یک مریض باید یک طرح جداگانه نقاشی کنی، توی ذهن ام الگو می کشم، گوشی که دو نیم شده و تراگوس و آنتی تراگوس اش جا به جا شده اند، لب های شرحه شرحه که قرار است دوخته شوند و فردای جوش خوردن شان بگویند شرح درد اشتیاق...

پانگاشت دوم: من اصولن با رشته هایی که با سوراخ بدن ِ آدم ها در ارتباط « فِیس تو فِیس »اند، نمی توانم « بایندینگ » ِ عاطفی برقرار کنم. یعنی نمی توانم بپذیرم خروس خوان از خواب بیدار شوم، خودم را برسانم به درمانگاه، با اسپکولوم سوراخ دماغ ِ آدم ها را باد کنم و در کنار انبوه موش دماغ، پولیپ، septal deviation ، perforation و چه و چه ببینم، بعد مریض را ببرم بنشانم جلوی یک اسکرین به چه بزرگی، اتوسکوپ بکنم توی گوش اش، هی هم غر بزنم: « اَی..ی...ی..یی چه قدر گوش های شما waxy اند»، وانگهی توی تلویزیون آن چه می بینم را برای بقیه بخوانم. عین همین احساس را در مورد رشته ی زنان هم دارم، کمی رقیق ترش را برای پروکتولوژی و الخ... هر چه بیشتر فکر می کنم به این نتیجه می رسم که دوست تر دارم آدم ها را روی لام ها بگسترانیم، آن لام ها را بچسبانیم روی برگه های مشاوره ای که انترن ها می نویسند، ذهنیّات و فرضیّات و حدسیّات خودمان را هم ضمیمه کنیم و بدهیم دست پاتولوژیست که بخواند. پاتولوژیست هم روی یک برگه بعد از سلام و احترام به ما، نظرش را مکتوب کند. القصه این که پاتولوژی را دوست دارم...

پانگاشت سوم: تراژیک ترین صحنه ی درمانگاه های ENT بیماری ست که توتال لارنژکتومی ( برداشتن کلّ ِ حنجره ) شده است.. mute، بی صدا تا ابد با یک تراکئوستومی ( سوراخی که از نای به بیرون راه دارد ) بیخ ِ گلو. این آدم ها صدا ندارند چه که تار ِ صوتی ندارند. داشتم بخیه های یکی شان را می کشیدم، احساس کردم باد ِ کولر از کجا به صورت ام می خورد؟ که سر بلند کردم و دریافتم از سوراخ ِ تراک ِ مریض. دل ام سوخت. ناگه یکی چند سرفه ی قطاری کرد و سیلی خلط از سوراخ اش خالی کرد روم. توی همان سرفه ها هی دست اش را به نشانه ی معذرت خواهی روی سینه اش و کنار چشم اش حرکت می داد. گفتم راحت باش آقا.. سلامت مان را شکر.... به تابلوهایی که ازشان گریزان بودم: اِم.اِس، لوپوس و دیالیز، توتال لارنژکتومی را هم اضافه می کنم. ارکیده می گفت: آلزایمری ها از لارنژکتومی ها داغ ترند، دست روزگار صدای لارنژکتومی ها را به تاراج می برد، لیک آلزایمری ها کلمات شان را هم گم می کنند. من امّا می گویم کلمه ای که توی گلو زنده زنده لخته شود در حالی که صاحب اش شعور دارد و می فهمد زجرآورتر از بَنات ِ نباتی ست که نمی فهمد و صوت تولید می کند...

پانگاشت چهارم: یک تفریح جدید هم در مقام ِ همدردی با بیمارانی که « توتال گلوسِکتومی »(=برداشتن ِ زبان) شده اند پیدا کرده ام. زبان ام را تخت می چسبانم کف دهان ام که جنب نخورد و شروع می کنم به صحبت کردن با خودم. « ایت ساک س »..

پانگاشت پنجم: کمی پز بدهم: من انترن ِ وزرای ِ بهداشت ِ دو تا از کابینه های دولت بوده ام. داخلی که بودیم، دکتر لنکرانی، یک شنبه ها هم راند داشت و هم درمانگاه. صبح ِ علی الطلوع چفیه بر گردن راند می کرد. فوق گوارش بود و بی حد با سواد و پرحوصله. سر راند موبایل جواب نمی داد. زنگ ِ موبایل اش هم « هتل کالیفرنیا » بود: « یو کَن چک اوْت اِنی تایم یو لایک ، بات یو کَن نِور لیو ... سام دَنس تو ریمِمبر ، سام دَنس تو فُرگت ». گفتنی یکشنبه صبح های مریم: « راند ِ کامی ه امروز. ( اسم کوچک استاد کامران بود، هنوز هم یحتمل هست )». درمانگاه شان هم پر بود از رزیدنت های اخراجی و روسای معزول که آمده بودند لابه لای مریض های اسهال و استفراغی، آقای وزیر را ملاقات کنند... حالا هم انترن ِ دکتر فرهادی - وزیر بهداشت کابینه ی یکم خاتمی - هستم. دکتر فرهادی ارتباط چشمی برقرار نمی کنند، صاحب ِ یک جفت از کشیده ترین دست های مردانه اند و خبره در کاشت حلزون. زنگ موبایل اش هم، صدای اریجینال ِ نوکیاست آن جا که می خواند: « دیری دی دی دیری دی دی دیری دی دی دی...یییی » (۲)

پانگاشت ششم: یک سال در همه ی زندگی م انترن ام، وانگهی آن یک سال باید سال کبیسه از آب در بیاید و تقویم اش یک روز مازاد بر درآمد داشته باشد تا کم سر ِ چهارشنبه سوری و یکم فروردین و فلان وفات و بهمان ولادت گیس و گیس کِشی داشتیم که سی ام اسفند هم افزون گردد .. یک بوم، دو هوا .. خسته م به خدا ...

بی تا - ۱۲/۱۲/۸۷

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 14:59  توسط بی تا  |