تبليغاتX
پنجره

پنجره

تهران انار ندارد

 

                   

« تهران روستایی است واقع در شمال شهرری ...»

آثارالبلاد

---

« تهران انار ندارد » مستند ِ شاهکار « مسعود بخشی » است که با نگاهی بسیار زیرکانه از « طهران » ِ زمانه ی آغا محمّد خان قاجار عبور می کند و می رسد به « تهران » معاصر. فیلم سیر ِ رَوایی ِ تحولات « طهران » تا رسیدن به « تهران » را از تعویض مکرر پادشاه ها، تا خدمات ِ عمده ی هر کدام ِ ایشان در زمان حکومت، تا نفوذ ِ همیشه گی ِ خانه گی ِ روس ها در ایران، تا پوشش مردان و زنان در هر دوره، تا صنعت « بساز و بندازی » ِ برج و باروها از دیروز تا امروز، تا صنعت ِ همیشه نیمه ملّی ِ خودرو، تا صنعت حمل و نقل، تا پیشه های طبقه ی متوسط دیروز و امروز، تا بازار تهران از دیروز تا امروز، تا دغدغه های شهروندی و تا هزار و یک نکته ی باریک تر ز مو را با طنزی به حقیقت « فاخر » به رخ بیننده می کشد.

و ترانه های روی صحنه های سیاه و سفید و رنگی ِ فیلم یکّه اند: از آن ساختمان نیمه ساخته ی آشنای حوالی ِ دوران ِ انقلاب که فوج فوج ملّت در طبقات پیش ساخته اش ایستاده اند و آن جای بابا کرم را حین نمایش اش پخش می کند که « ای دریغا که ندانسته گرفتار شدم.. » تا آن واماندگی ِ کارگردان در انتهای فیلم در متن صدای نامجو که « جبر جغرافیایی » ش را می خواند که: « ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت ... کِی با ما راه می آیی جون مادرت؟؟ »

و گزندگی قصّه این جا که هر بار، از زمانه ی مصدق تا یکی از همین روزها که راوی سخن از اصلاحات بر زبان آورد، بلافاصله پشتْ بندش تابلوی راهنمایی - رانندگی ِ « پارک مطلقن ممنوع ، حمل با جرثقیل » به نحوی از انحا نشان داده شد.

فیلم بی نظیر است، دیروز کشیک بودم، یکی از آن کشیک های مرگ، آمدم خانه و مامان ام - که مرغ شان همیشه ی تاریخ یک پا داشته - گفتند: « خواب بی خواب، که امروز باید برویم سینما » و خوشحالم که رفتم. بعد از قریب به چهل روز، دو ساعت سر تا پا لذت بودم، گاهی اشک، گاهی خنده ی از ته دل و آن قدر راضی که کم ِ کم یک بار دیگر هم خواهم رفت.

شما هم از این تَتمّه فضای دموکراسی ِ دینی به یادگار مانده از دو دهه ی ابتدایی ِ خرداد ۸۸ سو استفاده کرده و به دیدار فیلم - درست همین جای تاریخ - بشتابید که غفلت موجب ضرر است. ما هشت نفر بودیم توی سینما و نگران که پخش ِ فیلم به حدّ نصاب نرسد که حمدالله رسید. ( چه که به مناسبت عید مبعث حدّ نصاب را از ده نفر به هشت نفر کاهش دادند ).. دردناک ِ قصّه این جاست که « امشب شب مهتابه » و « خروس جنگی » با کمبود بلیط مواجه شده بودند. شما هم اگر قیافه ی « سیروتیک یت کاریزماتیک » ( cirrhotic yet charismatic ) ِ مظفرالدین شاه ِ بیمار و سوگلی های پر پشم و پیلی ش را به دیدن چهره های سینمایی مهناز افشار و دانیال عبادی ترجیح می دهید، « حَیَّ علی خَیرالعمل »..

فکر می کنم در لیست ِ فیلم های نمایشی سینما آزادی هم باشد، لیک تک سانس ِ ۱۳:۳۰ ِ سالن ِ شماره ی سه ی « پردیس سینمایی پارک ملت » را شک ندارم.

بی تا - مبعث ۸۸

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 16:11  توسط بی تا  | 

Caspian

 

چهارشنبه ، بیست و چهارم تیرماه هشتاد و هشت - ساعت دو و خورده ای ِ بعدازظهر:

دارم ECG (=نوار قلب ) ِ مرد ۶۶ ساله ای را می بینم که تقریبن توی همه ی لیدهاش ST elevation در حدّ ِ کم ِ کم دو باکس دارد.

-- بابا جان استرس داشتین امروز؟

- ( بی حد آرام جواب می دهد ): بله، بچّه م تو هواپیما سقوط کرد، مُرد. ( گریه ی نخودی )

-- من ( برق گرفته ): آخ. امروز؟ کدوم هواپیما؟ اِر فرَنس؟

- برادر ِ همراهش می گوید : نه خانم، هواپیمای خودمون.

باورم که نشده است، شوکه می دوم طرف ایستگاه پرستاری: هواپیما امروز سقوط کرده؟؟

 

به قول ابتهاج:

« دل ِ خراب ِ من دگر خراب تر نمی شود

   که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند »..

 

کی بود سرود: « اِنَّ مَعَ العُسر یُسری »؟!؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 10:57  توسط بی تا  | 

چوب ِ الف بر سر ما ، خوشگله می خواد قر بده

 

ما می بایست کلیپ های جشن فارغ التّحصیلی مان را پیش از پخش در روز موعود به یک مقام عزیزی واقع در دفتر مقام عزیزتری نمایش می دادیم - خدا شاهد به هیچ وجه من الوجوه قصد سیاسی نویسی ندارم، که نه سوادش را دارم و نه از آن بالاتر جَنَم اش را - . کلیپ ها دو تایند : یکی شان که حسابی تر از آن یکی ِ دیگر است به مدت سه دقیقه و خوردی برای پخش در بای بسم الله مراسم - صدالبته پس از تلاوت ِ آیاتی چند از کلام الله مجید - و دیگری حدودن هشت دقیقه برای پخش قبل از آداب ِ قسم. روی آن یکی کلیپ اول، آهنگ « یار دبستانی » گذاشته بودیم که آن مقام مسئول پس از دیدن ِ کلیپ ِ فوق مَر ما را فرمودند که : « کلیپ تان بسیار تاثیرگذار و تکان دهنده است به شرطی که این ترانه (ی مستهجن ) را از روی صحنه هاش حذف کنید و هر آن ترانه ی شادی از هر آن خواننده ی مردی که دوست دارید جای اش بنشانید ». نماینده مان به شوخی گفت: « بلای اندی مجازه؟ » ، ایشان دستی به نشانه ی مِهر بر پشت نماینده مان زد که : « حلاله، برو حالش و ببر ». ما هم که مدل مان « سمعاً و طاعتاً » است مادرزاد...

روزگار غریبی ست نازنین ... روزگار ِ حِلیّت ِ « بلا ای بلا ای بلا دختر مردم » ... روزگار حرمت ِ « دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش » ... روزگار ِ حلیّت ِ اندی ... روزگار حرمت ِ جمشید جم ... روزگار غریبی ست نازنین...

بی تا - ۲۲ /۴ / ۸۸

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 21:10  توسط بی تا  | 

I Feel Fine

 

صفر - دور، دور ِ « گاستروانترولوژیست »هاست. به تعبیر ِ آقای وزیر « صاحبْ کاران ِ رشته های شلنگی »، که لابد آن شلنگ ِ آندوسکوپی و آن شرم ِ نزار ِ بیمار ِ در حال ِ انجام کولونوسکوپی، چونان قدرتی در صاحب ِ صنف می دمد که باورش می شود: « گوهری دارم و صاحب نظری می جویم » ...

یک - رییس بیمارستان فیروزگر « گاستروانترولوژیست »ی ست به نام ِ دکتر زمانی که صدایش می زنند « آقا زمانی » - این قدر که پروتوتایپ ِ سرایدارهاست -. « آقا زمانی » اصالتن شمالی ست و عمیقن بر این باور که « هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ... بازجوید روزگار وصل خویش ». در راستای باور فوق پنج روز ِ هفته فیروزگر را « مَنِج » می کند و دو روز ِ پنج شنبه و جمعه به شمال رفته و هم قبیله ای هاش را « مَنِج » می کند. در پایان ِ روز ِ دوم ِ مطب اش، برای بیمارانی که باید برای دستیابی به اقدامات پیشرفته (!)ی درمانی به تهران اعزام شوند، یک مینی بوس کرایه کرده و ایشان را روانه ی فیروزگر می کند - که لابد مجهزترین سانتر ِ گاستروانترولوژی خاورمیانه است -. طبق قاعده مینی بوس ِ آقا زمانی شنبه ها به پایتخت رسیده و از این رو کشیک ِ روز شنبه از نابودترین ِ کشیک های فیروزگر است.

دو - کشیک ِ جمعه هم که مختصات خودش را دارد، جمعه بالذات « از آسمون خون می چکه ... جمعه ها خون جای بارون می چکه » ، به همه ی این ها اضافه کن غروب و غربت ِ کشیک را.

سه - بامداد شنبه، انترن های کشیک با غلبه بر بوی ادرار ِ ساطع از کولر آبی ِ پاویون، از پس ِ جمعه ای کشدار، فاز ِ ر ِم ( Rapid Eye Movement ) ِ خوابشان را می گذرانند که تلفن زنگ می خورد.

چهار - انترن اورژانس خبر می دهد که مینی بوس ِ آقا زمانی به تهران رسیده ( ۲:۳۰ صبح ) با یازده سرنشین.

پنج - ما هم جیغ و داد که صبح پذیرش بشوند، مریض ِ اورژانسی که نیستند، جیغ می زنیم به نیّت ِ خالی شدن، همین، جیغ می زنیم که خالی شویم چه که شک نداریم « آن چه البته به جایی نرسد فریادست »...

شش - مریض ها شرح حال می خواهند، برگه ی دستورات پزشک می خواهند، یک سلسله آزمایشات روتین می خواهند، سوند فولی می خواهند، «  اِن جی » تیوب ( nasogastric tube ) می خواهند و الخ.

هفت - کوفت.

هشت -

- مریض ( دختر ۲۰ ساله ، همزیست ِ کرم ِ آسکاریس که بناست فردا بیوپسی کبد شود ) : چیزی می تونم بخورم؟

-- قاعدتن نه، ولی اگه خیلی ضعف کردی، شیش ِ صبح یه لیوان شیر بخور.

- شیر دوست ندارم.

-- منم خیلی چیزا رو دوست ندارم، بُر بزن ...

- دکتر زمانی گفت کره بخورم. کره با ساقه طلایی.

« هُتِلینگ » است تا « هاسپیتالینگ » ...

نه - دارم از یکی از همین مریض ها فشار خون می گیرم.

- رزیدنت ( در مقام آموزش ) : عجله داری خانوم دکتر؟ فشارو با چه سرعتی باید کم کرد؟

-- سه میلی متر در ثانیه.

- شما که با سرعت سی میلی متر در میکروثانیه کم کردی. انترن ماه چندی؟

-- چه ربطی داره؟ ( جدّن گوز به شقیقه چه ربطی دارد ؟ )

ده - فردا صبح، درمانگاه روماتولوژی:

استاد: انترنمون کرایتریای تشخیصی آرتریت روماتویید رو بگه.

من: هفت تا بود استاد.

- احسنت، بگین:

-- ندول بود ... مکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــث ... فاکتور روماتویید ِ مثبت بود ... مکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــث ... خشکی صبحگاهی بود ... مکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــث ... درد؟ اگه اشتباه نکنم البته ... ادم (؟)، اریتم (؟)، دیفورمیتی (؟)، هفت تا شد استاد؟

( رزیدنت انتری که در مقام امداد رسانی برّ و بر من را نظاره می کند )

- انترن ماه چندی خانوم دکتر؟ اینم ندونین که دیگه ول معطل...

-- شونزده ( من ِ خر که عقل ام نمی رسد بپرانم چهار به جای شانزده )

و استاد که نیم ساعت تمام رو به مریض ها لکچر می دهد که منی که دیدند دو ماه دیگر طبیب ام و سکّاندار ِ سلامت جامعه و از بیخ عرب و بلا بلا بلا...

یازده - چه بدانم، « ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست »..

دوازده - در شهر چه خبر؟؟

بی تا - نوزدهم و بیستم تیرماه هشتاد و هشت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:59  توسط بی تا  | 

مالک روحم نه مملوک تنم

 

انترن ِ روماتولوژی هستم این روزها و مدل ِ درمانگاه های صبح ِ بیمارستان ِ فیروزگر این طوری ست که هر یک روزش به یک مرض اختصاص دارد، مثلن: شنبه: لوپوس، یک شنبه: بهجت، ... ، پنج شنبه: اسکلرودرمی.

این تناظر ِ یک به یک، ناخودآگاه سبب ایجاد ِ گروه های « بَک آپ » توی اتاق انتظار بیماران می شود. گروه های « بک آپ » به گروه هایی اطلاق می شود که اعضای شان در یک خصوصیت مشترک اند و گرد ِ هم آمده اند تا در این اشتراک هم یکدیگر را یاری کنند و هم احساس تنهایی نکنند. به عبارتی دور هم جمع شده اند بل باورشان بشود که « وی آر نات اِلون این بی اینگ لُنلی » ... 

مثال: خودتان را تصور کنید که در آستانه ی یک امتحان سرنوشت ساز قرار دارید، صبح به نیّت ِ درس خواندن از خواب برمی خیزید و می بینید که مادرتان دارد ناخن هاش را سوهان می کشد، بابای تان دارد برای خودش سی صد سی سی شیر قهوه می جوشاند، خواهرتان دارد خودش را برای قرار حمام آفتاب ظهر آماده می کند، قریب به یقین احساس بدبختی خواهید کرد، چه که در قورت دادن آن حجم ِ فرساینده تنهای تنهایید. پس شل شده و در آن محیط ِ خانوادگی با چهار ساعت درس خواندن در شبانه روز احساس ِ « هیرو » بودن بهتان دست می دهد، لیک دفتر و دستک تان را جمع کرده و به کتابخانه ی بیمارستان بروید. ساعت ِ نه وارد می شوید و می بینید صندلی ها از دم اشغال اند. گوشه ای برای خودتان خواهید یافت و « سِتِل داون » که شدید به دیدن ِ آدم های اطراف تان که ده - دوازده ساعت بی تکان درس می خوانند شما هم « موتیویت » شده و خواهید خواند، ضمن ِ این که آن میانه قطعن آدم هایی را کشف می کنید که همْ مسیر شمایند و می توانید هم با ایشان درد دل کنید و هم از تجربیات شان بهره مند شوید. مثلن هر وقت از دیر فهمیدن ِ درسی دل تان گرفت و احساس خنگی کردید به دیدن ِ دیرْفهم بودن ِ همان درس برای همْ مسیرهای تان به آرامش برسید.

« بَک آن ترَک » : حالا این گروه های « بَک آپ » را تعمیم بدهید به خانم های حامله، مبتلایان به بیماری های خاص و الخ.

صفر - بیماری های خودایمن - اتوایمیون - بیماری های تلخْ دردناکی هستند چه که مریض را از درون و بیرون بالکل از شکل می اندازند.

یک - جزوه ی مقدمه ی بیماری های اتوایمیون ِ پاتولوژی را خودم نوشتم. در این بیماری ها بدن خل شده، آنتی ژن های خودی را - آنتی ژن های متعلق به اعضا و جوارح ِ خود ِ فرد را - غریب انگاشته و به جنگ ِ آن ها می رود. یعنی عامل خارجی نیست که تن ِ بیمار را نابود می کند که خود تن به جنگ با خودش برمی خیزد. چهار سال و اندی پیش توی همان جزوه هم نوشتم که « من از بیگانگان هرگز ننالم ... که با من هر چه کرد آن آشنا کرد »

دو - باورمان که نمی شود، نشسته ایم توی برج های عاج خودمان و خبرمان نیست که یک روز درمانگاه ِ بهجت - که گفتنی تکست : « ایز اِ ر ِر دیزیز، مُستلی دیتِکتِد این مدیترینین کانتریز » - سیزده مریض بهجتی یعنی چه. یعنی rare؟ - خود ِ دکتر بهجت ِ معرفی کننده ی مرض به تاریخ علم، تُرک بوده ست و مدیترانه نشین -. ما هم از حول و حوش ِ مدیترانه نشینی درد و مرض های اش را به ارث برده ایم و بس.

سه - امروز ِ پنج شنبه روز درمانگاه ِ اسکلرودرمی بود. اسکلرودرمی بیماری بافت هم بند است، بافت هم بند ِ مبتلایان حالا خواه در پوست، خواه در ریه، خواه در کلیه، لاستیک می شود و قدرت ارتجاعی ش را از دست می دهد و مشکلات می آفریند. منی که بی حد شکننده شده ام این روزها به دیدن صورت ِ ماسکه ی این مریض ها که نه خندیدن بلد بود، نه اخم کردن و نه درست حرف زدن - چه که لب های شان از یک حدی بازتر نمی شود -، به دیدن دست های چنگکی شان و انگشت هایی که خودبه خود تا حوالی ِ بند یکم خورده شده بودند، به لمس پوست چرمی شان، فکری می شوم که نکند « There really exists sth called fate »؟ اوکی نمی شود بالکل منکر شد، لیک این قسمت بر کدامین اساس رقم می خورد؟ « لا یُکَلّفُ الله نفساً اِلّا وُسعَها »؟؟ « هر که درین بزم مقرب تر است ... جام ِ بلا بیشترش می دهند »؟؟ « خدا کشتی آن جا که خواهد بَرَد ... اگر ناخدا جامه بر تن دَرَد »؟؟ « ایتس آل اِباوت رَندومنِس »؟؟  آن وقت « دِتِرمینیسم » را چه می شود؟؟..

چهار - امّا یادمان باشد آدم زاد بیشتر از آن که « واقعیت »اش را زندگی کند، « نگاه »اش را زندگی می کند. مثل آن مرد ِ مبتلای ۴۵ ساله ای که آمده دارد من را دلداری می دهد که اسکلرودرمی ها را باید تربیت کرد برای پوکر، چه که احدی حریف شان نیست آن قدر که نمی شود لام تا کام از روی صورت های ماسکه شان، دست شان را خواند...

پنج - من که نه، ولی لابد « سُبحانک ما عرفناک »...

بی تا - ۱۱ تیر ۸۸

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:22  توسط بی تا  | 

من تو را در جذبه ی محراب دیدن دوست دارم

 

هر بار کسی از رابطه ی « لانگ دیستِنس » چیزی، چیزکی می نویسد شش دانگ ِ تن ِ من می لرزد، انگار که گاز ِ اشک آور پُمپ کرده باشند توی روم، انگار که با چنگک افتاده باشند به جان ِ جیروس های مغزی م و همه ی یادها و منظره ها را زنده زنده نبش قبر کنند، انگار که همه ی انگشت های اشاره ی خلقت به سمت ِ من « هو بیبی » بخوانند که اگر یکی اِسکار از گذار ِ بی گدار ِ ایّام روی دل ِ من هنوز سنگینی کند از همین کانال آب می خورد، از همین داغ نان می خورد، از همین ننگ جان می گیرد. وانگهی دل ام می خواهد فریاد بشوم که نکنید، نکنید آقا، شما را به جان های مادرهای تان قسم نکنید، شما را به ارواح ِ اموات تان قسم نکنید، با خودتان این کار را نکنید، چرای اش را هم نپرسید باشد که رستگار شوید...

آن قدر که همه ی آن « ای مِیل »ها، همه ی آن اسکایپ ها، همه ی آن « پیپر لِتِر »ها، همه ی آن دسته گل های « جیم جارموش »ی، همه ی آن تلفن ها، همه ی آن « شِر » کردن ها، همه ی آن از علم و اندیشه و فلسفه و فرهنگ و هنر و تن بافتن ها، همه ی آن ننه، بابای یارو را دیدن ها یک جایی آن میانه ی رابطه خالی می شود، لوس می شود، لوث می شود، چندش می شود، « نه مُدِل » ِ من می شود و آن میانه جایی نیست جز نقطه ی ظهور و بروز ِ آن « سو وات » ِ فلسفی، « وات دِ هِل اَم آی لوکینگ فُر؟ » ِ معنایی، « من ملک بودم و فردوس برین جای ام بود .... آدم آورد درین دیر خراب آبادم »ِ غِنایی.. حالا نه که این ها توی رابطه ی « اَکچوآل » کانه کک توی پاچه ی آدم نیفتند، که می افتند، که آدم ِ نه خیلی سالمی چون من با این کک ها همزیستی مسالمت آمیز دارد ذاتن، لیک این جاست که آدم معنای حضور را می فهمد، معنای نگاه را هم، معنای تن را هم، این جاست که « body language speaks louder than language »، این جاست که « شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم » ..

یکی جمله هست با تقریب بدین مضمون که : « نبینید کی دارد چی می گوید، ببینید چی دارد گفته می شود » و من اتفاقن می خواهم در این یک مورد ِ خاص تاکید کنم که ببینید کی دارد چی می گوید.. این ذلت را آدمی دارد نهی می کند ذاتن مجرد که رکورد ِ عمر ِ روابط ِ « اَکچوآل »اش هرگز از شانزده هفته ی شرعی فراتر نرفته که به حرمت دین مبین اسلام راست قبل از آن که روحی توی رابطه دمیده شود، میزوپروستول تزریق شده ست. این ذلت را آدمی دارد نهی می کند که عاشق ِ حرمت کلمه است، از بزرگ ترین ِ تفریحات ِ زندگی ش نامه نگاری ست به صرف حال پرسی، به صرف ِ نَقل ِ وقایع ِ اتفاقیه، به صرف غبار روبی از صحن ِ روابط ِ به فنا رفته ی تاریخی، به صرف ِ اتمام حجت، به صرف بیعت، به صرف لذت. این ذلت را آدمی دارد نهی می کند که شوهر ِ ادبی ش خدا آمرزیده نادر ابراهیمی است. این ذلت را آدمی دارد نهی می کند که فوبیای تن ِ آدم ها را دارد. این ذلّت را آدمی دارد نهی می کند که « فیت » ِ روابط ِ « لانگ دیستِنس » است و این همه کم ترین ِ معنای اش اینست که تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... 

آن چه خواندم، همه شرط ِ بلاغ بود. کمی دورتر، بزرگ تر که شدم، فراموشکارتر که شدم، پایانه های درد به کهولت مبتلا که شدند شاید روزی از روزها لُخت ِ قصّه را خط خطی کنم.

---

پانگاشت یکم: یکی از اولین روزهای مرداد پایان نامه ام را دفاع خواهم کرد.

پانگاشت دوم: هشتم مرداد روز جشن فارغ التحصیلی مان است - البته که رسمن تا سی و یکم شهریور انترن ِ وظیفه باقی می مانیم -. حواشی ش را مفصل خواهم نوشت.. 

پانگاشت سوم: هُپفولی « بل احیاء عند ربّهم یرزقون » (= ان شاءالله که شهدا « زنده اند و نزد پروردگارشان مرزوق » ) که الباقی سیاست است و سیاست کثافت است...

بی تا - ۹/۴/۸۸

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 22:17  توسط بی تا  | 

این روح مجروح قبیله ی ماست

 

روزی، روزگاری « نفَس »ی در من بود که تاب می آورد همه ی بغض ها را، همه ی غمْ بادها را، همه ی خفقان ها را، همه ی فیلتر ها را، همه ی توقیف ها را، همه ی سَقَط کردن ها را، همه ی نمودن ها و ربودن ها را، همه ی « فِیلی اِر » ها را، همه ی فقدان ها را، همه ی دوری ها را، همه ی « بریک آپ » ها را، همه ی کُدهای نود و نه را، همه ی پروسیجرهای « اینو ِیسیو » را، همه ی شب بیداری ها را، همه ی « نََََع» های کشدار را، همه ی فریادها را و همه ی سربالایی ها را...

روزی، روزگاری « شور »ی در من بود که انترنی می کرد، گاهی نقش می آفرید، هر از وهله ای « فلایت » می کرد، تک و توک مهر می ورزید، دروغ می گفت، اُسکُل می کرد، با سرعت ۱۲۰ با ادبیّات چارواداری - چهارپاداری - در متن ِ صدای « یه مرد بود، یه مرد » ِ فرهاد رانندگی می کرد، دفتر یکم ِ شعرهای شاملو می خواند، وسط های خواندن ِ « خلوت » ِ پُل کُنستان بود، « ای میل » ها را آنن « ریپلای » می کرد، یک در میان منظره های دنیاش را خط خطی می کرد، شنا می کرد، خیال می بافت، شل می شد، سفت می شد و به هر حال بزرگ می شد...

تازگی ها نه نفسی مانده و نه شوری، گفتنی اخوان:

« و ما چیزی نمی گفتیم.

   و ما تا مدّتی چیزی نمی گفتیم.

   پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

   گروهی شک و پرسش ایستاده بود.

   و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.

   و حتّا در نگه مان نیز خاموشی.

   و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود... »

بی تا - هفتم تیر ماه هشتاد و هشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:27  توسط بی تا  | 

زمانی بر زمین

 

« نمودند و ربودند،

   دیگر هیچ یادم نیست .. »

اخوان

---

بی تا - تیر ۸۸

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 18:33  توسط بی تا  |