من همه ی مرداد انترن نفرولوژی ِ بیمارستان نفرولوژی و اورولوژی شهید هاشمی نژادم و بیمارستان هاشمی نژاد به نسبت یک بیمارستان آموزشی بی حد شیک است که البته نیمه دولتی - یا نیمه خصوصی - است. آسانسور چوبی، سوییت اقامت انترن ها با شیرآلات فرنگی، تخت ریموت کنترل دار برای مریض ها، غذاهای بی نظیر، فالوده ی طالبی شب ِ کشیک ِ نیمه ی شعبان مهمان ریاست، کباب نگین دار - چنجه ی خودمان -، ماکارونی که شکل اسپاگتی بریده می شود، پلو مکزیکی با جوجه کباب، کولرهای اُجنرال توی بخش دیالیز که شب های شیفت، بی ژاکت توی سالن قندیل ات می کنند، پخش ِ صوتی ِ چهارفصل ِ « ویوالدی »، پیانوی انوشیروان روحانی بیست و چهارساعت با بلندگوهای سقفی توی همه ی اتاق های بخش دیالیز، شربت آلبالو با یخ های مکعبی برای روزهایی که هفت ساعت نان استاپ داری توی درمانگاه مریض می بینی... القصه این که دنیای دیگری ست، لیک از من گذشته است که آخر عمر انترنی با این عناصر ذوقْ مرگ شوم، می نویسم از بابت تعهدی که به کتابت دوران انترنی م با خویشتن ِ خویش بسته م و بس..
صفر - مریض هفت ماه پیش با هزار و یک بدبختی پیوند کلیه شده است، شش میلیون به دهنده پرداخت کرده، پیوندش گرفته، مِن باب ِ شکرگزاری به حج عمره رفته، با آنفلوآنزای خوکی برگشته و اینک پیوندش رو به « ریجکت » است، ضمن این که جمعن - با احتساب مخارج پیوند و گوسفند و ولیمه و سفر زیارتی - تقریبن ده میلیون پول زبان بسته را دور ریخته است. من که می گویم: به درک، به درک اسفل السّافلین. تو وقتی این قدر نمی فهمی که کلیه ی پیوندی آداب دارد و سر شش ماه آدم بر نمی خیزد برود به شیطان سنگ پرتاب کند، هر سنگی که خورد توی سر خودت حق ِ مسلّم ات است. حالا هی موقع تعبیه ی شالدون اشک بریز، هی از بدبختی هات برای من زنجموره کن، نه که اگر نمی رفتی پیوندت قطعن تا ابد گرفته بود، نه، ولی مطمئنن دیرتر نیازمند دیالیز ِ از نو می شدی - اگر می شدی تازه -. چه بگویم؟ « اِنَّ الانسان لَفی خُسر »..
یک - همان روز پیوند، ادرار ِ گیرنده ی پیوند به شدت افزایش می یابد، - من نه، امّا بچه ها توی کشیک شان ۷۲ لیتر را هم گزارش کرده اند -، از این رو دو تا IV line از برای گیرندگان تعبیه می کنند تا مباد پژمرده شوند. من توی یکی از کشیک هام، یک پسر ۱۷ ساله ی دهنده داشتم که به یک مرد ۴۶ ساله کلیه اهدا کرده بود و این دو را به دلیل ترویج رافت ِ اسلامی از کلیه ها به قلوب شان هم، در یک اتاق خوابانیده بودند. دهنده، عین ما مردمان عادی که از ۱۲ ظهر تا ۴ بعد از ظهر شاید یک بار حدود ۲۰۰ سی سی ادرار کنیم، طی این چهار ساعت ۲۵۰ سی سی ادرار کرده بود، لیک گیرنده - که خروجی کل ۲۴ ساعت بعد از عمل اش ۳۷ لیتر بود - در همین مدت ۱۰ لیتر آب دفع کرده بود. نتیجتن بهیار بخش ساعتی دو بار « یورین بگ » ِ چاق و چلّه ی در شُرُف ِ ترکیدن گیرنده را تعویض کرده بود، حال آن که یورین بگ دهنده از ابتدای نصب همچنان نزار و نحیف مانده بود. - خالی کردن ادرار ِ یورین بگ توی این بیمارستان با انترن نیست، بلکه از وظایف بهیار است -.
ساعت چهار بعد از ظهر، نرس بخش: خانوم دکتر بدو بیا، فلانی (=دهنده ) تنگی نفس وحشتناک پیدا کرده.
می روم می بینم تنگی نفس نیست، که « ایتس اِ سُرت آو پَنیک اَتَک »
من که از هشتم مرداد ماه به بعد یک انترن قسم خورده ی مهربان شده ام شروع می کنم به حرف زدن با مریض: چی شده پسر گلم؟
-- دکتر! کلیه خوبمو برداشتین واسه پیوند؟
- کلیه خوبه کدومه؟
-- همون کلیه هه که ادرار تولید می کرد.
- چه طور؟
-- این آقاهه ( گیرنده ) از وقتی پیوند کرده این قدر ادرار کرده، ولی ادرار من خشک شده.. این کلیه بَده رو گذاشتین واسه خودم.
برای اش اول تا آخر ماجرا را توضیح می دهم که هر دو تا کلیه اش قشنگ اند، که یک چهارم یک کلیه هم برای هفتاد سال زندگی با عزت کافی ست، هر چه بلدم برای اش می خوانم.
- حالا واسه چی کلیه ت رو فروختی؟ تو که سنی نداری که گرفتار روزگار شده باشی..
-- می خوام با پولش برم دوبی کار کنم.
جا بخورم؟ نه، برای چی؟ اتفاقن درود به غیرت ات. خود ِ من هم خانه ی آخر حاضرم کلیه م را بفروشم و از این غسّالخانه برای همیشه فرار کنم..
یکی چند توصیه ی مادرانه می کنم اش که غریب می رود آن سوی مرزها، مراقب پول اش باشد، به ناکس نسپاردش، ندانسته به باندهای قاچاق نپیوندد و الخ که حیف باشد..
واقعیت ِ قصّه درد کمی نیست، هر روز زیر برف پاک کن ماشین من کم ِ کم دو تا آگهی فروش کلیه تکیه کرده:
« جوان ۱۹ ساله، گروه خونی +O ، فروش کلیه، شماره ی موبایل »
و من هر روز، تمام مسیر هاشمی نژاد تا خانه را با خودم فکر می کنم جوان نوزده - بیست ساله مگر زن دارد و زندگی که تا خِرخِره گیر باشد که حاضر شده باشد قطعه ای از جان اش را حراج کند؟؟ اوکِی شاید سودای زن و زندگی داشته باشد امّا سودا آدم را تا به این حد از ریسک سوق نمی دهد. ضمن این که من تا به حال خانم کاندید اهدا ندیده ام، این هم بر می گردد به فرهنگ هماره منحط ما که زن باید بلور باشد، تازه باشد، درشت باشد، شیرین باشد بدین امید که دستچین بشود..
دو - مریض آمده درب و داغان، نصفه شب، اورژانس:
ما ( پرسنل پزشکی ): کدوم بیمارستانا رفتین؟
-- ۱۰۱ ارتش، شهدای تجریش و امام.
- بیمارستان امام خمینی؟
-- بله.
- اونجا بهتون چی گفتن؟
-- گفتن ما متخصص کلیه نداریم، برو هاشمی نژاد.
صحیح، بیمارستان امام تهران، متعلقه ی دانشگاه همیشه مادر، « متخصص کلیه » ندارد.
من به رزیدنت: چی کار کنیم حالا؟
رزیدنت با صدای بلند: فلایت.
مریض ذوق زده: اتفاقن تو بیمارستان شهدا هم دقیقن نظر دکترا این بود که همین اقدام و در مورد من انجام بدن، بله یادم اومد اصطلاحش همین بود، منتها دستگاه دیالیز نداشتن.
پزشک که تربیت نمی کنیم، خلبان تربیت می کنیم.. دل مان می سوزد، بستری ش می کنیم و تا صبح جان می دهیم..
سه:
چهار صبح، نرس بخش: خانوم دکتر تشریف می آری پایین؟
-- چی شده؟
- شالدون مریض کار نمی کنه، می خوان براش کاتتر فمورال بذارن.
-- کاتتر فمورال و من نمی ذارم که، فلوی مقیم مرکز و بگیرین.
- می دونم، ایشون این جان.
-- خوب پس؟
- شکم مریض خیلی گنده س. می افته رو رونش، جلوی دید ِ آقای دکترو می گیره، گفتن شما تشریف بیارین شکم مریض و بالا نگه دارین.
-- هیچ کس دیگه یعنی تو بخش نیست که شکم مریض و بکشه بالا؟
- نه بهیارمون خوابه، دلم نیومد بیدارش کنم.
-- متوجه شدم، می آم حالا..
پانگاشت یکم: شب جشن فارغ التحصیلی م زیباترین، بی تعارف، بی اگزجره « زیباترین » شب ِ زندگی م بود. هی آمدم بنویسم دیدم « منیّت » ِ متن خیلی بالاست، بی خیال شدم، امّا شبی بود بی نهایت به یادماندنی. نه که یابو برم داشته باشد امّا به قول شاملو: « من به هیات ما زاده شدم.. به هیات پرشکوه انسان ..... توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شکوهناک فروتنی .. ».. بماند که هیچ گهی نشدیم..
پانگاشت دوم: « خاکْ آشنا »ی فرمان آرا را هم دیدم. چرت و چَپَر، به مفت خدا هم نمی ارزید. یک مشت الِمان ِ احمق ِ - نه احمقانه - روشنفکری را از جمله موسیقی، از جمله خانه ای که کتاب از سر و روش می بارد، از جمله زیرزمینی که شده است کارگاه نقاشی های سبک ِ «چی چی »سْم (کوبیسم؟) ِ رضا کیانیان، از جمله سیگار برگ، دراگ و مشروب، از جمله طبیعت ِ تیله کوه ِ کردستان و از جمله یک عشق خاک خورده ی قدیمی که شده فانتزی مابقی روزهای زندگی ت و یک عمر ولو خَم سر پا نگهت داشته را « پَک » کنی بدهی به خورد خلق الله. این چُسه روشنفکری ها زیادی دستمالی شده اند آقای فرمان آرا. شما البته حق دارید. از جشنواره ی بهمن ۸۷ تا امروز ِ روز، همه چیز شکل دیگری شده است. دیگر احدی دغدغه ی اجتماعی ش زن و شراب و دراگ و تفاوت نسل ها و « سال های ابری » ِ علی اشرف درویشیان نیست وقتی « بیابان را سراسر مه گرفته ». به همین واضحی...
بی تا - ۲۲/۵/۸۸