تبليغاتX
پنجره

پنجره

مرحمت فرموده ما را مس کنید

 

در ادبیّات کهن پارسی - آن روزها که فارسی هنوز شَکَّر بود -، زن را به هلو تشبیه می کردند. این تشبیه همخوان بود با معیارهای زیبایی شناسی ِ وقت که صورت ِ گرد و کُرکی هنوز ارزش بود، چه که کسی نه زاویه می شناخت، نه « سیلک اِپیل » و « اِپی لِیدی »...

آقای رییس جمهور در رسانه ی ملّی - که بالقوه می تواند در آن ساعت ِ پخش، چهل میلیون مخاطب داشته باشد - ، وزیر بهداشت کابینه ی اول اش را « هلو » می خواند:

« دكتر لنكرانی مثه هولو می مونه، آدم می خواد بوخوره اين جوون مومن رو... »

---

دکتر باقری لنکرانی، شما استاد درس ِ ما بودید. شما معنای « کُلانژیت اسکلروزان اولیه » بودید. شما همه ی آن اسلایدهای رنگی ِ « آی بی دی » ( Inflammatory Bowel Disease ) بودید. شما حوصله ی راندهای ما بودید. شما ادب ِ مورنینگ ریپورت های ما بودید. هر چه قدر، همْ صنفی هاتان از شما در لباس وزارت خشمگین باشند، من به شما در لباس استادی مدیونم. از این که رییس تان در سیمای ملّی از شما به عنوان « هلو » یاد کرد و خواست بخوردتان متاسفم. برای ادبیّات ِ سابقن شَکَّری که مرزهای کوچه، بازار، اتاق خواب، صدارت، وزارت و ریاست اش امروز ِ روز این گونه در هم تنیده اند، متاسّفم. برای ملّت ِ مبتلا به « mass depression »ی که « کارش از گریه گذشته ست، بدان می خندد »، متاسفم. برای تاریخ کشوری که « از دست بوس میل به پابوس کرده است ... خاکش به سر، ترقی معکوس کرده است » متاسفم. همین، فقط متاسفم که « دل ام می سوزد و کاری ز دست ام بر نمی آید ». که کی بود سرود « از طلا گشتن پشیمان گشته ایم ... مرحمت فرموده ما را مس کنید »؟؟ ...

بی تا - ۳۱/۵/۸۸

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:1  توسط بی تا  | 

Lucky Luke

 

« خوشبخت آن که کُرّه خر آمد، الاغ رفت .. »

بی تا - رمضان ۸۸

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:55  توسط بی تا  | 

ما را پیر کردند و خواستند بمیرانند

 

آن چه در پی آمده ، نَقل ِ درد است به عینه از وبلاگ سرمه :

---

مجموعه مقالات اولین کنگره سراسری انطباق امور پزشکی با موازین شرع مقدس / رعایت جنبه‌های شرعی در برنامه‌ریزی آموزش پزشکی / دکتر محمدتقی رجبی‌مشهدی ــ دانشگاه مشهد

 

"... دوره فیزیوپاتولوژی در دانشکده پزشکی مشهد به روال جدید یعنی ارائه دروس به صورت ترمی تغییر داده شده و تمام واحدهای درسی این دوره در یک ترم و در دو کلاس و روزهای متفاوت (روزهای فرد برادران، روزهای زوج خواهران) برگزار می‌شود. دانشجویانی که در یک یا چند درس در این دوره نمره قبولی کسب ننمایند اضطرارا در ترم آینده در کلاس مختلط شرکت خواهند داشت. در این موارد ترتیب شرکت در کلاس با استناد به "شیوه راه رفتن حضرت موسی با دختران حضرت شعیب" به این صورت است که برادران در ردیف‌های جلو و خواهران در ردیف‌های عقب می‌نشینند و از درب‌های جداگانه به کلاس وارد یا خارج می‌شوند."

 

 

*ــ/ این مطلب طنز نیست.

*=/ در آستانه‌ی روز پزشک، در حاشیه‌ی معرفی "مرضیه وحید دستجردی" به عنوان وزیر احتمالی بهداشت، به قصد اعلام نفرت و انزجار از طرح انطباق جنسیتی در امور پزشکی، توهین آشکارش به شان حرفه‌ای پزشکان و زخم بی‌مرهمی که گذاشت بر پیکره‌ی "اعتماد بیمار به پزشک" که اساس درمان موفق در پزشکی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 18:50  توسط بی تا  | 

خطی برای مرداد

 

من همه ی مرداد انترن نفرولوژی ِ بیمارستان نفرولوژی و اورولوژی شهید هاشمی نژادم و بیمارستان هاشمی نژاد به نسبت یک بیمارستان آموزشی بی حد شیک است که البته نیمه دولتی - یا نیمه خصوصی - است. آسانسور چوبی، سوییت اقامت انترن ها با شیرآلات فرنگی، تخت ریموت کنترل دار برای مریض ها، غذاهای بی نظیر، فالوده ی طالبی شب ِ کشیک ِ نیمه ی شعبان مهمان ریاست، کباب نگین دار - چنجه ی خودمان -، ماکارونی که شکل اسپاگتی بریده می شود، پلو مکزیکی با جوجه کباب، کولرهای اُجنرال توی بخش دیالیز که شب های شیفت، بی ژاکت توی سالن قندیل ات می کنند، پخش ِ صوتی ِ چهارفصل ِ « ویوالدی »، پیانوی انوشیروان روحانی بیست و چهارساعت با بلندگوهای سقفی توی همه ی اتاق های بخش دیالیز، شربت آلبالو با یخ های مکعبی برای روزهایی که هفت ساعت نان استاپ داری توی درمانگاه مریض می بینی... القصه این که دنیای دیگری ست، لیک از من گذشته است که آخر عمر انترنی با این عناصر ذوقْ مرگ شوم، می نویسم از بابت تعهدی که به کتابت دوران انترنی م با خویشتن ِ خویش بسته م و بس..

صفر - مریض هفت ماه پیش با هزار و یک بدبختی پیوند کلیه شده است، شش میلیون به دهنده پرداخت کرده، پیوندش گرفته، مِن باب ِ شکرگزاری به حج عمره رفته، با آنفلوآنزای خوکی برگشته و اینک پیوندش رو به « ریجکت » است، ضمن این که جمعن - با احتساب مخارج پیوند و گوسفند و ولیمه و سفر زیارتی - تقریبن ده میلیون پول زبان بسته را دور ریخته است. من که می گویم: به درک، به درک اسفل السّافلین. تو وقتی این قدر نمی فهمی که کلیه ی پیوندی آداب دارد و سر شش ماه آدم بر نمی خیزد برود به شیطان سنگ پرتاب کند، هر سنگی که خورد توی سر خودت حق ِ مسلّم ات است. حالا هی موقع تعبیه ی شالدون اشک بریز، هی از بدبختی هات برای من زنجموره کن، نه که اگر نمی رفتی پیوندت قطعن تا ابد گرفته بود، نه، ولی مطمئنن دیرتر نیازمند دیالیز ِ از نو می شدی - اگر می شدی تازه -. چه بگویم؟ « اِنَّ الانسان لَفی خُسر »..

یک - همان روز پیوند، ادرار ِ گیرنده ی پیوند به شدت افزایش می یابد، - من نه، امّا بچه ها توی کشیک شان ۷۲ لیتر را هم گزارش کرده اند -، از این رو دو تا IV line از برای گیرندگان تعبیه می کنند تا مباد پژمرده شوند. من توی یکی از کشیک هام، یک پسر ۱۷ ساله ی دهنده داشتم که به یک مرد ۴۶ ساله کلیه اهدا کرده بود و این دو را به دلیل ترویج رافت ِ اسلامی از کلیه ها به قلوب شان هم، در یک اتاق خوابانیده بودند. دهنده، عین ما مردمان عادی که از ۱۲ ظهر تا ۴ بعد از ظهر شاید یک بار حدود ۲۰۰ سی سی ادرار کنیم، طی این چهار ساعت ۲۵۰ سی سی ادرار کرده بود، لیک گیرنده - که خروجی کل ۲۴ ساعت بعد از عمل اش ۳۷ لیتر بود - در همین مدت ۱۰ لیتر آب دفع کرده بود. نتیجتن بهیار بخش ساعتی دو بار « یورین بگ » ِ چاق و چلّه ی در شُرُف ِ ترکیدن گیرنده را تعویض کرده بود، حال آن که یورین بگ دهنده از ابتدای نصب همچنان نزار و نحیف مانده بود. - خالی کردن ادرار ِ یورین بگ توی این بیمارستان با انترن نیست، بلکه از وظایف بهیار است -.

ساعت چهار بعد از ظهر، نرس بخش: خانوم دکتر بدو بیا، فلانی (=دهنده ) تنگی نفس وحشتناک پیدا کرده.

می روم می بینم تنگی نفس نیست، که « ایتس اِ سُرت آو پَنیک اَتَک »

من که از هشتم مرداد ماه به بعد یک انترن قسم خورده ی مهربان شده ام شروع می کنم به حرف زدن با مریض: چی شده پسر گلم؟

-- دکتر! کلیه خوبمو برداشتین واسه پیوند؟

- کلیه خوبه کدومه؟

-- همون کلیه هه که ادرار تولید می کرد.

- چه طور؟

-- این آقاهه ( گیرنده ) از وقتی پیوند کرده این قدر ادرار کرده، ولی ادرار من خشک شده.. این کلیه بَده رو گذاشتین واسه خودم.

برای اش اول تا آخر ماجرا را توضیح می دهم که هر دو تا کلیه اش قشنگ اند، که یک چهارم یک کلیه هم برای هفتاد سال زندگی با عزت کافی ست، هر چه بلدم برای اش می خوانم. 

- حالا واسه چی کلیه ت رو فروختی؟ تو که سنی نداری که گرفتار روزگار شده باشی..

-- می خوام با پولش برم دوبی کار کنم.

جا بخورم؟ نه، برای چی؟ اتفاقن درود به غیرت ات. خود ِ من هم خانه ی آخر حاضرم کلیه م را بفروشم و از این غسّالخانه برای همیشه فرار کنم..

یکی چند توصیه ی مادرانه می کنم اش که غریب می رود آن سوی مرزها، مراقب پول اش باشد، به ناکس نسپاردش، ندانسته به باندهای قاچاق نپیوندد و الخ که حیف باشد..

واقعیت ِ قصّه درد کمی نیست، هر روز زیر برف پاک کن ماشین من کم ِ کم دو تا آگهی فروش کلیه تکیه کرده:

« جوان ۱۹ ساله، گروه خونی +O ، فروش کلیه، شماره ی موبایل »

و من هر روز، تمام مسیر هاشمی نژاد تا خانه را با خودم فکر می کنم جوان نوزده - بیست ساله مگر زن دارد و زندگی که تا خِرخِره گیر باشد که حاضر شده باشد قطعه ای از جان اش را حراج کند؟؟ اوکِی شاید سودای زن و زندگی داشته باشد امّا سودا آدم را تا به این حد از ریسک سوق نمی دهد. ضمن این که من تا به حال خانم کاندید اهدا ندیده ام، این هم بر می گردد به فرهنگ هماره منحط ما که زن باید بلور باشد، تازه باشد، درشت باشد، شیرین باشد بدین امید که دستچین بشود..

دو - مریض آمده درب و داغان، نصفه شب، اورژانس:

ما ( پرسنل پزشکی ): کدوم بیمارستانا رفتین؟

-- ۱۰۱ ارتش، شهدای تجریش و امام.

- بیمارستان امام خمینی؟

-- بله.

- اونجا بهتون چی گفتن؟

-- گفتن ما متخصص کلیه نداریم، برو هاشمی نژاد.

صحیح، بیمارستان امام تهران، متعلقه ی دانشگاه همیشه مادر، « متخصص کلیه » ندارد.

من به رزیدنت: چی کار کنیم حالا؟

رزیدنت با صدای بلند: فلایت.

مریض ذوق زده: اتفاقن تو بیمارستان شهدا هم دقیقن نظر دکترا این بود که همین اقدام و در مورد من انجام بدن، بله یادم اومد اصطلاحش همین بود، منتها دستگاه دیالیز نداشتن.

پزشک که تربیت نمی کنیم، خلبان تربیت می کنیم.. دل مان می سوزد، بستری ش می کنیم و تا صبح جان می دهیم..

سه:

چهار صبح، نرس بخش: خانوم دکتر تشریف می آری پایین؟

-- چی شده؟

- شالدون مریض کار نمی کنه، می خوان براش کاتتر فمورال بذارن.

-- کاتتر فمورال و من نمی ذارم که، فلوی مقیم مرکز و بگیرین.

- می دونم، ایشون این جان.

-- خوب پس؟

- شکم مریض خیلی گنده س. می افته رو رونش، جلوی دید ِ آقای دکترو می گیره، گفتن شما تشریف بیارین شکم مریض و بالا نگه دارین.

-- هیچ کس دیگه یعنی تو بخش نیست که شکم مریض و بکشه بالا؟

- نه بهیارمون خوابه، دلم نیومد بیدارش کنم.

-- متوجه شدم، می آم حالا..

 

پانگاشت یکم: شب جشن فارغ التحصیلی م زیباترین، بی تعارف، بی اگزجره « زیباترین » شب ِ زندگی م بود. هی آمدم بنویسم دیدم « منیّت » ِ متن خیلی بالاست، بی خیال شدم، امّا شبی بود بی نهایت به یادماندنی. نه که یابو برم داشته باشد امّا به قول شاملو: « من به هیات ما زاده شدم.. به هیات پرشکوه انسان ..... توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شکوهناک فروتنی .. ».. بماند که هیچ گهی نشدیم..

پانگاشت دوم: « خاکْ آشنا »ی فرمان آرا را هم دیدم. چرت و چَپَر، به مفت خدا هم نمی ارزید. یک مشت الِمان ِ احمق ِ - نه احمقانه - روشنفکری را از جمله موسیقی، از جمله خانه ای که کتاب از سر و روش می بارد، از جمله زیرزمینی که شده است کارگاه نقاشی های سبک ِ «چی چی »سْم (کوبیسم؟)  ِ رضا کیانیان، از جمله سیگار برگ، دراگ و مشروب، از جمله طبیعت ِ تیله کوه ِ کردستان و از جمله یک عشق خاک خورده ی قدیمی که شده فانتزی مابقی روزهای زندگی ت و یک عمر ولو خَم سر پا نگهت داشته را « پَک » کنی بدهی به خورد خلق الله. این چُسه روشنفکری ها زیادی دستمالی شده اند آقای فرمان آرا. شما البته حق دارید. از جشنواره ی بهمن ۸۷ تا امروز ِ روز، همه چیز شکل دیگری شده است. دیگر احدی دغدغه ی اجتماعی ش زن و شراب و دراگ و تفاوت نسل ها و « سال های ابری » ِ علی اشرف درویشیان نیست وقتی « بیابان را سراسر مه گرفته ». به همین واضحی... 

 بی تا - ۲۲/۵/۸۸

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:17  توسط بی تا  | 

you scratch my back and I'll scratch yours

 

« به مو گفتی صبوری کن صبوری

   صبوری طُرفه خاکی بر سرُم کرد .. »

بی تا - مرداد ۸۸

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 22:52  توسط بی تا  | 

هشتم مرداد هشتاد و هشت

 

 برای امشب مراسم فارغ التحصیلی م :

« هنوز در سفرم .
   خيال مي كنم
   در آب هاي جهان قايقی است
   و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
   سرود زنده ی دريانوردهای كهن را
  به گوش روزنه های فصول می خوانم
   و پيش می رانم.
   مرا سفر به كجا می برد؟
   كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
   و بند كفش به انگشت های نرم فراغت 
   گشوده خواهد شد؟ .. »

هم مسیر با تو سخن می گویم:

ما - من و تو - هشت سال پیش به سنه ی هشتاد شمسی اتّفاقن در هُرم ِ آفتاب ِ یکی از همین روزهای تابستانی ویژه نامه ی اعلان نتایج ِ دانشگاه های سراسری را از یک دکّه ی روزنامه فروشی خریدیم - آن روزها هنوز اعلان ِ نتایج اینترنتی نشده بود - ، بازش کردیم و برخوردیم به کد ۱۸۵۱ که همانا پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران بود و به همین سادگی از شمال و جنوب، خراسان و آذربایجان، یزد و اصفهان، کرمان و کرمانشاه، تهران و حومه گرد آمدیم و امروز با گذشت عن قریب هشت سال از آن روزگاران، این بار کمی مفصّل تر، کمی سال گشته تر باز گرد ِ هم آمده ایم تا پایان با هم بودن مان را در یادهای مان جاودانه کنیم.

و باید این هشت سال را با ما زندگی کرده باشی تا احساس ِ امروز ما را بیش و کم بفهمی...

باید آن اول بار ِ حضور بر سر جسد در تالار تشریح ِ سالن آناتومی و غش و ضعف کردن بعضی دخترها و شیربازی عدّه ای از پسرها را زندگی کرده باشی، باید آن ایستگاه های نیم دقیقه ای ِ امتحان آناتومی عملی را که از فرط ِ استرس درشت نی (=تیبیا) را نازک نی (=فیبولا) می دیدی عرق ریخته باشی، باید امتحان باکتری عملی را که توی پانزده ایستگاه دو جین لوله ی رنگی می گذاشتند مقابلت و تو می بایست از روی رنگ واکنش ها نه نام و خانواده ی باکتری که امراض مولودش را روی برگه ی امتحانی ت در سی ثانیه خط خطی می کردی زندگی کرده باشی، بایست آن امتحان جنین ِ آخر ترم به زبان انگلیسی را که همه ی انتقام یک استاد بود از شوخ و شنگی ما در طول یک ترم به شیوه ی ما سیاه کرده باشی، بایست امتحان ویروس با آن سیستم طالبانی نمره دهی را که هر یک سوال صحیح با دو سوال غلط پوچ می شد پاس کرده باشی و مگر دیگر جراتی باقی می ماند برای پر کردن ِ دایره های ولو مطمئن ِ الف، ب، جیم و دال؟؟ باید همه ی لام های یک شکل قرمز و صورتی ِ بافت و پاتو را زیر میکروسکوپ ورق زده باشی، باید ششم دی ماه هشتاد و دو کلاس ویروس را تعطیل کرده باشی و از پشت نرده های سبز و زرد ِ ساختمان ِ وقت علوم پایه فرود هلیکوپترهای حامل ایتام ِ بی دست و پای زلزله ی بم را توی باند بیمارستان میلاد ناباورانه اشک ریخته باشی، باید فروردین ماه هشتاد و سه مرگ عزیز همکلاسی ت - یحیا رضایی - را با ما به سوگ نشسته باشی. قصّه ی یحیا، قصّه ی پیچیده ای نیست که آزمایشگاه فیزیولوژی بود و نوبت درس لام خون محیطی. از خودمان خون می گرفتیم، روی لام ها پهن می کردیم، وانگهی لام ها را زیر میکروسکوپ تماشا می کردیم. وقتی شمار سلول های قرمز خونی در یک میلی متر مکعب ۵ میلیون است و شمار سلول های سفید خونی در همان یک میلی متر مکعب شش تا هفت هزار، عجبی نیست که لام خون محیطی همه مان غالب سلول قرمز باشد، لیک استاد درس ذوق زده از دیدن لام خون یحیا ما را فرا خواند که ای قوم به حج رفته بیایید بیایید که لام این یکی همکلاسی تان از قضای روزگار پر سلول سفید خونی دارد. یحیا همان جا به لام خون محیطی ش شک کرد، پی اش را گرفت و با تشخیص یکی از انواع سرطان های خون در کمتر از شش ماه بعد لام خون محیطی ش را برای نسل های بعدی ِ آزمایشگاه فیزیو به یادگار گذاشت و خودش به دیار باقی شتافت تا امروز قصّه اش را این جا نقل کنیم و هر جا که هست امن و آرام اش را طلب کنیم...

باید تابستان هشتاد و سه پا به پای ما امتحان جامع علوم پایه داده باشی و آن یک ساله ی فیزیوپاتولوژی را فشرده با ما جزوه نوشته باشی و توی همان جزوه ها لابه لای مشق های استاد به عشق و سیاست و زندگی و فرهنگ و هنر هم گریز زده باشی و هر سه هفته یک بار دویست، سی صد صفحه تکست داخلی ِ هریسون را از بر پس داده باشی... باید دو سال و نیم استاژری را بخش به بخش با ما کارآموزی کرده باشی، در مقام استاژر سر راندهای آموزشی نابلدی هات را تنبیه شده باشی، تازه ترین عجایب ِ تاریخ علم را که حتا دستیار فوق تخصصی - تو بخوان فلو - هم درشان می ماند را « نمی دانم استاد » گفته باشی، از جانب رزیدنت و انترن وقت و حتّا مریض هایی که آن قدر مدّت بستری شان طولانی می شد و آن قدر هزار باره روزانه ویزیت می شدند که جزییات ِ مرض شان را از من و ما از برتر می شدند و سر راند ِ استاد به من و مای استاژر دوره ی جدید تقلب می رساندند یاری شده باشی تا همیشه ی تاریخ یادت بماند که « بنی آدم اعضای یک پیکرند »..

باید زمستان هشتاد و شش  آزمون جامع پره انترنی داده باشی و کارورز - تو بخوان کارراه انداز- ِ بیمارستان شده باشی تا حال ِ حالای من و ما را بفهمی. بله، باید به لِیبل ِ کارورزْنشان به نشانی دکتر فلانی کارورز بخش بهمانی مزین شده باشی ، باید نخوابیدن های ما را زندگی کرده باشی، باید توی پاویون های عمدتن تنگ و تاریک ِ ما یک سال و نیم قد کشیده باشی، باید حلیم بادمجان و خوراک - تو بخوان خوراک لوبیا - ی سانتر انفجار جمعیت تهران - بیمارستان اکبرآبادی - را از پس ِ زایاندن ِ کم ِ کم چهل زائو در یک کشیک کانه مائده ی الهی لاجرعه سرکشیده باشی، باید روی طبقه ی دوم تخت خواب های دو طبقه ی بیمارستان علی اصغر که همانا فشار شب اول قبر کفار را به ذهن متبادر می سازد شب که چه عرض کنم پاسی از شب گذشته را در متن موزیک صدای تلفن روی تشک های فنر در رفته تا روشنای صبح غلت زده باشی، باید صبح صادق ات را در متن بوی باکتری های بی هوازی ِ پنجاه - شصت پانسمان بخش جراحی بیمارستان عزیز رسول که طبق اُردر ِ رزیدنت می بایست از دم توسط انترن محترم کشیک تعویض می شدند طلوع کرده باشی، باید اضطراب گزارش های صبحگاهی یا گفتنی خودمان « مورنینگ ریپورت » ها را چشیده باشی که هر قدر هم شب قبل مریض را از بر می کردی باز سوالی بود که تو توش بمانی، هر دو تیپ یک و دوی دیابت را قورت می دادی، می رفتی بالای سکو، پشت تریبون، دیابت تیپ یک و نیم را سوال و جواب می شدی و تو باز محکوم بودی به بی سوادی، از نو محکوم بودی به کم کاری و جالب آن که همیشه ی تاریخ انترن های دوره های قبلی علاقمندتر بودند، باسوادتر بود و بیشتر دل به کار می دادند، همان قدر که به سنت همین تاریخ ما هم از انترن های بعدی مان علاقمندتر و باسوادتر تلقی خواهیم شد که « تا بوده چنان بوده و تا هست چنین است »...

باید در مرکز سوانح و سوختگی مطهری تراژدی ِ کارگرهای افغانی برق گرفته ی بدون دست و پا، بچه های زنده زنده سوخته در دیگ های نذری ِ ناشی از غفلت پدر و مادرهای شان، نفت سوختگی ِ خودخواسته ی زنان ایلام و کردستان که لابد از زن بودن شان به تنگ آمده اند را نظاره کرده باشی، باید سودوموناس چسبیده به خیابان رشید یاسمی تهران را نفس کشیده باشی، باید به شنیدن جیغ های بیماران سوخته اش در هر تعویض پانسمان درد کشیده باشی تا حال ِ حالای من و ما را بفهمی. باید در بخش ارتوپدی توی هر یک کشیک ات دست و پای بریده ی مردم را از تهران تا قم بخیه زده باشی، باید برای مریض هایی دو برابر قد خودت آتل گچ کاری کرده باشی تا خستگی فردای ِ کشیک انترن ارتوپدی را بفهمی. باید توی بخش خون و سرطان بیمارستان کودکان علی اصغر، کنار هر یک تخت، کنار هر یک کودک دو - سه ساله ی مبتلا مکث کرده باشی و زیر لب پرسان خوانده باشی که « بای ذنب ٍ قتلت؟؟ » تا حال انترن هماتو، آنکوی اطفال را بفهمی. باید علایم حیاتی کودکان مبتلا به تالاسمی را قبل، حین و بعد از تزریق خون توی ستون های مخصوص چارت کرده باشی تا بخواهی پدر و مادرهاشان را زنده به گور کنی که بابا جان وقتی صدا و سیما بین انبوه تبلیغات چی توز حلقوی و موتوری و پفیلا و کران چیپس و مزمز می خواند: « با آزمایش خون قبل از انتخاب همسر از تولد کودک مبتلا به تالاسمی پیشگیری کنیم » شوخی نمی کند، صدا و سیما این بار استثنائن شوخی نمی کند. باید آن سندرم های نادر ِ مولود ازدواج های فامیلی را دیده باشی تا از ملت بخواهی دست از پیوندهای خویشی - قومی بردارند که « عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها »... باید شب های کشیک روان پای توهّمات مریض های اسکیزوفرن نشسته باشی و ولو در لحظه مومن شده باشی که جنون، نهایت عقلانیت است که شاعر قطعن یک چیزی می دانست روزی که سرود: « آزمودم عقل دوراندیش را ...... عاقبت دیوانه سازم خویش را » و باید اکبرآبادی را انترنی کرده باشی، باید بیست و دو ساعت یک نفس روی پا ایستاده باشی و با دست های زخمی و خونی دمادم ویال سنتو، آتروپین و مترژن شکسته باشی و با چشم های بی خواب یک به یک قطره های اکسی توسین شمرده باشی و با ترالی اورژانس دور از جان عین نمکی ها توی آی سی یو راه افتاده باشی و سولفات تزریق کرده باشی تا حال ِ حالای من و ما را بفهمی.

باید مریض ها را، گوشت و پوست و استخوان و مایع آمنیوتیک و ادرار و مدفوع و ترشحات چرکی زخم هاشان را بی که خم به ابرو آورده باشی زندگی کرده باشی تا امروز ِ روز، کمی تا قسمتی سرفرازانه از قول شاملوی غول برای خودت بخوانی که : « ما - من و تو - ، انسان را رعایت کرده ایم ، خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود »...

و باید شاگردی کرده باشی، علم استاد را، عمل استاد را، خط به خط مشق های اش را، مِهرش را، جذْبه اش را، اخم اش را، خشم اش را تا بفهمی بزرگی سعدی را وقتی هفت صد سال پیش در گوش ِ آدمیت خواند که « جور استاد به ز مهر پدر »..

استاد درس من، هنوز آن قدَری ته ایمان برایم مانده که مومن باشم « مَن عَلّمَنی حرفاً فقد سَیّرَنی عبداً » که هر کس به من کلمه ای آموخت، تا ابد مرا بنده ی خود کرد. باز هنوز آن قدر ته ایمان برای ام مانده که یادم مانده باشد که « من لَم یشکُرُ المخلوق، لم یشکر الخالق ». اجرت با خدای ات که:

« عبادت به جز خدمت خلق نیست               به تسبیح و سجّاده و دَلْق نیست

   قدی که بهر خدمت مردم عَلَم شود            بهتر ز قامتی که به محراب خم شود »

 

مامان جان، بابا جان، با همه ی صداقت ام، با همه ی صداقت ام ، برای تان می خوانم که:

« همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

   که هنوز من نبودم که تو در دل ام نشستی

   تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

   دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی .. »

 

و بالاخره این که هم شاگردی، هم مسیر، هم داستان، همکار، رفیق، امروز به واقع خانم دکتر فلانی، آقای دکتر بهمانی:

آن قدر سرمان گرم ِ بزرگ شدن مان بود که نفهمیدیم کِی بزرگ شدیم. « راست است آن که مرا تیز پرست ..... لیک پرواز زمان تیزترست »، هجده ساله آمدیم، بیست و شش ساله می رویم. هشت سال رفاقت ها را، خون و خونریزی موقع انتخاب بخش های بیمارستانی را، گیس و گیس کشی برای ریختن برنامه ی شب های کشیک ماه را، شب بیداری ها را، بایدها و نبایدها را، گوها و مگوها را، نامردمی ها را، آدم ها را، زمان ها و مکان ها را، اشک ها و لبخندها را با هم سفر کردیم و به قول سهراب : « هنوز در سفرم ».. خواسته یا ناخواسته به خورد تار و پود خاطرات هم رفته ایم، آن ناب ترین ِ خاطراتی که بی شک هزارباره برای کودکان فردای مان نقل خواهیم کرد. در آستانه ی خداحافظی دل ام نگیرد، دل ات نگیرد که « عبور باید کرد و همْ نورد ِ افق های دور باید شد »، که یادم بماند، یادت بماند که:

               این نه پایان، بلکه آغاز من است

                                                              این صدای بال پرواز ِ من است

---

بی تا - سالن همایش های رازی - ۸/۵/۸۸

نیکتا کاش بودی، کاش..


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 14:11  توسط بی تا  |