تبليغاتX
پنجره

پنجره

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

 

« فُزْتُ وَ رَبِّ الکعبة »

   سوگند به پروردگار کعبه که رستگار شدم..

---

کشیک ِ آخر انترنی

بی تا - ۲۹/۶/۸۸ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:9  توسط بی تا  | 

خوان هشتم و آدمک

 

« با چشمان ِ گشوده ی پدران ِ مرده شان

   به دنیاهای دیگر چشم دوختند:

 

   کودکان، گشوده چشم

   خود، پریسکوپ های مردگان شدند.. »

آندری وُزنِسِنسکی

---

اولین تغییر مقطع زندگی من - مثل همه، مثل خیلی ها - از پنجم دبستان به اول راهنمایی رخ داد. آن روزها ورود به مدارس، شامل یکی امتحان ورودی بود و یکی مصاحبه؛ یعنی از فیلتر امتحان ورودی که رد می شدی، دعوت می شدی به مصاحبه. وانگهی، مامان و بابای من با همفکری هم، تمامی سوالاتی که ممکن بود از یک بچه ی یازده ساله در یک مصاحبه ی ورودی بپرسند را استخراج می کردند و جواب آن ها را به خورد من می دادند و من هم عین آن جواب ها را به مصاحبه گر پس می دادم، بل که قبول آیم و در نظر افتم... توی آن سلسله سوال و جواب ها، همه ی کس و کار من نماز می خواندند، همه ی کس و کار من روزه می گرفتند، مامان و بابام توی نوبت حج تمتع بودند، مامان ام رو می گرفت و خود ِ یازده ساله و خواهر ِ چهارده ساله ی وقتم کاملن محجبه بودیم. نمازهای جمعه شرکت نمی کردیم - این جا « فیلد آو کانفلیکت » ِ مامان و بابای من بود، چه که مامان ام می گفت بگو شرکت می کنیم و بابام می گفت بیشتر از این خودمان را مسخره نکنیم که گندش در بیاید -، اما نمازهای عید فطر و راهپیمایی های روز قدس شرکت می کردیم. دستگاه ویدئو داشتیم و باهاش کارتون و برنامه های آموزشی می دیدیم، اما ماهواره نداشتیم - و مگر من یازده ساله ی آن روزها از ماهواره چه می دیدم؟ فوق ِ فوق اش، « سیمپسون »ها را تماشا می کردم، یک مسابقه ی crystal maze را، یک the bold & the beautiful ِ سکسی را و یک Santa Barbara را که هیچ وقت هم تا ته اش حوصله ام قد نمی داد -، و جفنگیاتی از این دست...

به فاصله ی پانزده سال از آن روزگاران، من به شمار کثیری از آن مفروضات جامه ی عمل پوشانیده ام. چه که هم حالا در نماز جمعه شرکت کرده ام، هم در راهپیمایی روز قدس و هم اگر واجب کفایی باشد، نماز عید فطر را هم به جماعت خواهم خواند.

به نظر من لحظه ای ترین، بی دوام ترین و در عمق ِ معنا احمق ترین نوع ِ خوشبختی، بشکن بالا انداختن است و ما خوشبختیم که خوشبختی با خَطرات و خاطرات سوزاننده ی خنجری لزومن در تعارض نیست. اوکِی، شاد نیستیم اما خوشبختیم، خوشبختیم که داریم این روزهای تلخ تاریخ مان را زندگی می کنیم، خوشبختیم که داریم سنگینی ِ نفس کُش ِ این روزهای بی شرافت را نفس می کشیم، خوشبختیم که سیاهپوش ِ ظلم ِ رفته بر تن و روان ِ شجاع ترین و زیباترین ِ جوان های مان هستیم، خوشبختیم که هنوز آن قدر معرفت داریم که حافظه داشته باشیم... هشتاد سال عمر ما برای تاریخ به کسری از ثانیه می ماند و ما داریم تاریخ را می نویسیم، قبل از آن که این بار تاریخ ما را بنویسد. خوشبختیم که این قدر بیدار و بزرگ شده ایم که داریم - ولو با تاخیر از تاریخ های جهانی - «چَپتِر » ِ رنسانس ِ تاریخ مان را می نویسیم و مثل همه ی رنسانس ها، هزینه پرداخت می کنیم. ما داریم یکی از آگاه ترین، باشعورترین و درخشان ترین برهه های تاریخ مان را زندگی می کنیم. بله، ما سوگواریم، دلْ خونیم، هر روز مبهوت تر از دیروزیم اما باورمان بشود و می شود که به همان اندازه خوشبختیم...

بی تا - ۲۷ شهریور ماه ۸۸

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 15:26  توسط بی تا  | 

تفنگ ات را زمین بگذار

 

بشنو 

 

تفنگ ات را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار ِ این خونبار ِ ناهنجار

تفنگ ِ دست ِ تو یعنی زبان ِ آتش و آهن

من امّا پیش ِ این اهریمنی ابزار ِ بنیانْ کن

ندارم جز زبان ِ دل - دلی لبریز ِ مِهر ِ تو -

تو ای با دوستی دشمن

زبان ِ آتش و آهن

زبان ِ خشم و خونریزی ست

زبان ِ قهر ِ چنگیزی ست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ ِ آدمیّت راه در قلب تو بگشاید

برادر گر که می خوانی مرا، بیا بنشین برادروار

تفنگ ات را زمین بگذار

تفنگ ات را زمین بگذار تا از جسم ِ تو

این دیو ِ انسانْ کُش برون آید

تو از آیین ِ انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلتانی (بغلطانی)؟

گرفتم در همه احوال، حق گویی و حق جویی

و حق با توست،

ولی حق را - برادر جان -

به زور ِ این زبانْ نافهم ِ آتشبار

نباید جُست

اگر این بار شد وجدان ِ خوابْ آلوده ات بیدار

تفنگ ات را زمین بگذار...

---

فریدون مشیری با صدای محمّدرضا شجریان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:49  توسط بی تا  | 

قلی و بابا علی رو یه الاغ سوارن*

 

در میان جادّه سنگی بود

سنگی بود در میان جادّه

سنگی بود

در میان جادّه سنگی بود

 

نباید بَرَم از یاد اتفاقی را

که در حیات ِ چشمان ِ چنین خسته ام افتاد

 

نباید برم از یاد که در میان جاده

سنگی بود

سنگی بود در میان جادّه

در میان جادّه سنگی بود

کارلوس دروموند دِ آندراده

---

کلاهبرداری کرده ام، یک کلاه به چه گشادی. دست و فکرم خلوت که می شود می بینم ناخودآگاه - بی کوچکترین اعتقادی - دارم بخشی از دیباچه ی گلستان را در مقام آرامْ بخشی « و ِرد »وار می خوانم، بل به خیر بگذرد و غائله ختم به خیر شود. و یادش به خیر، من هفده سالگی که دیباچه را می خواندم، هنوز این همه رادیکال نشده بودم، من آن روزها خدا داشتم، یک خدا به چه بزرگی، یک خدا به چه پررنگی، یک خدا به چه نزدیکی و این دیباچه خُلم می کرد، حالا نوستالژی ِ دیباچه، نوستالژی ِ آن دختری که از من این همه دور افتاده خُلم می کند، یاد باد:

« هرگاه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روزگار، دست ِ انابت به امید اجابت به درگاه حقّ جلَّ و علا بردارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند، بازش بخواند، باز اِعراض کند، دیگر بارش به تضرع و زاری بخواند، حق سبحانه و تعالی فرماید:

یا ملائکتی، قد اِستَحْیَیتُ من عبدی و لَیسَ له غیر ربّی، فقد غَفَرْتُ له

دعوت اش را اجابت کردم و حاجت اش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

کرم بین و لطف خداوندگار                  گنه بنده کرده است و او شرمسار »

من آن روزها خدا داشتم و همه چیز داشتم. نه مثل رمضان امسال که متوجه شدم به جایی رسیده ام که « ربنّا »ی شجریان که سهل است، « ربّنا »ی ذبیحی هم حتّا دیگر مرا تکان نمی دهد. بله، که زندگی، خود ِ خود ِ زندگی « دست ام بگرفت و پا به پا برد ..... تا شیوه ی راه رفتن آموخت ».. خدام که مُرد، خودم هم فصلی یک بار مُردم، پوست نینداختم، بَل مُردم. از این فصل به فصل بعدی، من را بردند، یک من ِ هارتر و خودخواه تر آوردند، جایم نشاندند. یاد باد، یک معلم ریاضی سال آخر برام گرفته بودند - « جواد ِ فاضل » نامی - که معلم ریاضی کنکور نیکتا بود و چون در مورد نیکی به شدت جواب داده بود، به این نتیجه رسیدند که در مورد ِ من هم جواب می دهد، لیک من هوش ِ ریاضی م مغلوبه ترین ِ هوش هام است. نشان به آن نشان که من abstract thinking بلد نیستم. هوش ِ ریاضی یعنی خیام، یعنی در چهار نیم خط بر وزن « لا حَولَ و لا قُوَّةَ اِلاّ بِالله » یک بحران فلسفی را چونان قلمی کنی که دامن ِ ملت از دست برود، از من اگر می پرسید حافظ هم هوش ریاضی نداشته، اصلن هم نداشته، یک دیوان غزل غَنایی - یا گفتنی خودش: چل سال بیش رفت که من لاف می زنم - سروده که یاد تاریخ ادب بماند که حضرت والای اش درد عشقی کشیده است که مپرس. همین. اول و آخر همین. باور کنیم همین. - البتّه آن قدر که حافظ هویت من است، خیام نیست که حافظ، حافظه ی من است -، این مقایسه کن با این یکی رباعی:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند ِ سر ِ زلف ِ نگاری بوده است

این دسته که بر گردن ِ او می بینی

دستی ست که بر گردن ِ یاری بوده است 

می بینی؟ کلمه های خیام غرور دارند. همان حرف را می زنند، امّا عمیق تر. همان حس را منتقل می کنند، بی که ترحم برانگیزانند. حافظ امّا دوست دارد جلب ترحم کند، آدم هایی که دوست دارند جلب ترحم کنند، بدبخت اند. خیلی بدخت اند. خیلی خیلی بدبخت اند. خیام اگر زنده بود، قد بلند بود، مشکی بود، از آن دسته نیشابوری هایی نبود که چشم هاشان شبیه افاغنه بادامی ست و ترجیحن عینکی بود، من قطعن زنش می شدم. منتها درد ِ قصّه این جاست که این کَتِگوری آدم، به من « اَفینیتی » ندارند و « کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن »؟ امّا می مردم زن حافظ نمی شدم که تحمل مرد عاشق پیشه ندارم، « دیسگاستینگ » که مَرد باید مَرد باشد، بمیری بل یک بار از دهانش « دوست ات دارم » بشنوی، نشنیدی چه بهتر... بگذریم و می گذریم، از مقایسه ی هوش ریاضی جنابان حافظ و خیام - به ترتیب حروف الفبایی - عبور کرده، از هوش ریاضی ِ ندار ِ من هم گذر کرده، می رسیم به مهندس جواد فاضل، معلم ریاضی پیش دانشگاهی ِ من. کلمه ای از درس هاش یادم نمانده: نه از آن جزوه های مثلثات اش، نه از مشتق و انتگرال اش، نه از هیچ اش. امّا یک مَثَلی داشت که با فرکانس چهار جلسه یک بار - دقیقن جلساتی که باید هزینه ی زحمات اش را می پرداختیم - ته ِ جزوه ی درس همان جلسه می نوشت - صحّت و سُقم اش با خودش -:

« آلمان ها معتقدند: اول خودم . دوم خودم . سوم خودم . چهارم خودم. پنجم خودم. ششم باز خودم. هفتم خودم. هشتم خودم ...................................................................... باز خودم ................................................... خودم ...................................... خودم ..............................................................خودم ..................................... خودم .......................................خودم ............................................ گاو ......... بقیه ی مردم »

حکایت من شده است، که هی هر فصل دارم « خودم » تر می شوم. تا ۲۴ سالگی حداقل هنوز دوست داشتم مادر بشوم، حالا کمتر، خیلی کمتر. من باید خودم بروم دنیا را بخوانم، بخورم، بپوشم، بچرخم و زندگی کنم. تا من دنیا را بخوانم، بخورم، بپوشم، بچرخم و زندگی کنم، کم ِ کم از ۳۵ سالگی که همی advanced maternal age خوانندش گذر کرده ام و تخمک هام، طراوت ِ تخمک های بیست سالگی م را نخواهند داشت، یک مشت کروموزوم به هم چسبیده در هر کدام شان خانه کرده که ماحصل اش هیچ نیست جز انواع تریزومی ها : ۱۳و ۱۸و ۲۱ - یادمان بماند سندرم ِ ترنر با سن مادر ارتباط معنایی ندارد - و تو این مقایسه کن با اسپرم های مردی که از من اگر می پرسی از سی و پنج سالگی تازه می روند به سمت بالغ شدن. « ایتس نات فِر » ، واقعن « ایتس نات فِر »، « فِر پلِی » مال ِ چمن های زمین فوتبال است که دیزاین ِ این دنیا، یک دیزاین ِ کاملن مردانه است و زن اگر باشی باید که جنگنده باشی.

القصّه این که دارم در یکی از گه مرغی ترین برهه های زندگی م دست و پا می زنم، به کلاه برداری ِ تا اینجای داستان اضافه کن: یک سلسله assignment ِ کاری که « دِدلاین » شان دارد سر می رسد و من هنوز دارم دور خودم می چرخم. یک بحرانی که من اسم اش را گذاشته ام: perigraduation crisis ، ندیدن ِ دو ساله ی خواهرم که هی دارد از من کم می کند، این تئاتر ِ رای اعتماد ِ بهارستان که انگار نه انگار، یعنی « انگار نه انگار » که از خون جوانان وطن لاله دمیده و با جدیت ِ هر چه تمام تر در جریان است. به قول کرمانی ها « کی سوخته؟ مِلو سوخته »** ، یک مسئله ی خانوادگی ، « اَند لَست بات نات لیست » یک بحران احساسی - عاطفی برای خودم. امّا یادم بماند، یادت بماند: « زندگی، جنگ و دیگر هیچ » که اگر مرد جنگی، مرد تحمل باش...

---

* جدن من هیچ وقت نفهمیدم: قلی و بابا علی « رو یه » الاغ سوارن یا قلی و بابا علی « روی » الاغ سوارن ؟؟  

** روزی، روزگاری یک انباری در کرمان بوده که سرایدارش محمد علی - مِلو***- نامی بوده است. انبار آتش می گیرد. همه از انباردار تا اهالی محل تا مِلوی سرایدار توی سر و کله شان می زنند، این وسط مِلو را جو می گیرد تا شعله های آتش را با پتو و بیل و چماق و آفتابه و هر چه دم دست اش بوده خاموش کند. ملو جان اش را در این راه می بازد و انبارداران همان مدل ِ انگار نه انگار  انبار ِ آتش گرفته را از نو ساخته و از نو سرایدار استخدام می کنند، بل به مِلک دل ببندد و مواقع ضروری جانفشانی کند. اوّل تا آخر ماجرا آب از آب تکان نخورده، جز این که کی سوخته؟ مِلو سوخته...

*** کرمانی ها علاقه ی وافری دارند که اسامی ِ خاص را ختم به « واو » کنند. مثلن به نیکتا می گویند: نیکو. به بی تا می گویند: بیتو. ( برای شان به لحاظ منطقی کوچک ترین اهمیتی ندارد که بی تا و بیتو هر دو چهار حرفی اند ). البته من به بیتو راضی ام، چون بعضی خاندان های شان، اسم را ختم به « لو » می کنند: نیکُلو ، بیتِلو.

محمد علی --> مَمّد علی --> مَمْدْ عَلو --> مَمِلو --> مِلو

---

کور خوانده اید اگر خیال می کنید این نوشته ی خُل خُلی را به اسم خودم امضا می کنم که:

من نه منم، که من منم.

۱۱ شهریور ۸۸

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:53  توسط بی تا  | 

گِریخُم نَهُندِن*

 

من همه ی شهریور انترن ِ اورژانس ام و کشیک های ما به این صورت است که دو روز ِ متوالی از هفت و نیم صبح تا هفت و نیم ِ شب کشیکی، دو روز بعدی ش از هفت و نیم ِ شب تا هفت و نیم ِ صبح کشیکی و دو روز بعدی ش، « آف » هستی. در هر شیفت پنج تا انترن هستیم که یکی مریض های ترومایی را سرویس می دهد، یکی مریض های داخلی را، یکی دیگر مریض های جراحی را، یکی روی هم انترن ِ CPR و ICU ِ اورژانس است و یکی ِ مانده هم در قسمتی به اسم ِ fast می نشیند و صف ِ مریض های سرپایی را « مَنِج » می کند.

طب اورژانس، طبّ ِ نوپا امّا بسیار « ایفِکتیو »ی ست، منتها، من اصلن آدم اورژانس نیستم. طبّ اورژانس، یک آدم تنومند ِ مدیریت ِ بحرانْ بلد ِ خستگی ناپذیر ِ ذاتنْ فرز می خواهد و من همیشه « فِسْ » ترین - کمتر به معنای دست و پا چلفتی البته - آدم هر جمع بوده ام. ( دبستان که بودم، تنها بچّه ای که دائم از دیکته ی کلاس عقب می ماند خودم بودم، آن روزها احساس وظیفه می کردم نقطه ها را تک تک بگذارم، یعنی برای گذاشتن نقطه های « شستشو »، هشت بار مدادم را از روی کاغذ بلند می کردم، معلم ِ کلاس چهارم به مامان ام سپرد که من مایه ی اعصاب خوردی ِ کلاس شده ام و مامان ام به من یاد داد که نقطه های حروف ِ سه نقطه ای را شبیه بادکنک بکشم و حروف دو نقطه ای را مثل خط صاف، بل دست ام تند بشود که نشد، چه که کشیدن بادکنک ِ زیر ِ « پ » یا روی « ش » همان قدر از من وقت می گرفت که سه بار بلند کردن ِ دست ام از روی کاغذ. )

در اورژانس ِ ما، مریض ها از دم سوند فولی می خواهند. - حتی مریضی که عین بنز ادرار می کند، چرایی ش هم لزوم ِ کنترل intake و output است در مریض ِ ankle sprain مثلن -.

مریض ها از دم اِن جی تیوب ( Nasogastric Tube ) می خواهند. - حتا مریض ankle sprain، چون اورژانس یعنی استرس و ایشان ممکن است در اثر یک stress ulcer خونریزی معده هم زده باشند -.

مریض ها از دم ABG می خواهند، چون همه اختلال اسید و باز دارند مگر این که خلاف اش ثابت شود. همه تروپونین ِ خون وریدی باید ازشان چک بشود - این جا خونگیری وریدی با انترن است -، چون باز همه جایی از طیف ِ اِی سی اِس ( Acute Coronary Syndrome ) جا خوش کرده اند مگر آن که خلافش ثابت شود. این همه یعنی همیشه یک منطق ِ « من در آوردی » پشت پرده ی اُردرهای رزیدنت های مان هست. یکی از کشیک ها انترن CPR بودم، مریض ِ مالتیپل تروما با GCS ِ حدود ۸-۷ را به من می گویند توش رکتال کن، ببینی پروستات اش کنده نشده باشد - حالا چه قدر معاینه ی من reliable می تواند باشد بماند -. من هم رفتم توی اتاق CPR ، بدون این که دست به مریض ِ آتلْ پیچ شده بزنم تا ۹۰ شمردم، آمدم بیرون و گفتم: توش کردم، کنده نشده بود...

امّا عیب ِ می جمله بگفتی، هنرش نیز بگوی : شرح حال انترن اورژانس اندازه ی یک کف دست است، « پرابلم لیست » می نویسی و بس. یعنی دیگر لزومی ندارد برای مریض ِ ankle sprain ِ قصه ی این پست ما، عین ماشین بنویسی: ملتحمه pale نیست، اسکلرا ایکتریک نیست، تراشه در خط وسط است، تیروئید نرمال سایز است. ( یک استاد غدد توی فیروزگر داشتیم توی یکی از مورنینگ ها هشدار داد از این به بعد، انترنی در شرح حال اش بخواند تیروئید نرمالْ سایز است، من بلند می شوم می زنم تو دهن اش. از فرداش هر کس آمد شرح حال خواند، نوشته بود: تیروئید حدود ۳۰ گرم  (سایز نرمال تیروئید ۲۵-۲۰ گرم است اما ۳۰ گرم ِ دو پهلو هم می تواند عادی باشد) ، ندولاریته لمس نشد. یعنی کسی از حرف استاد برداشت نکرد که باید تیروئید را معاینه کرد که همه آمدند، کلیشه ی قبلی را paraphrase کرده از نو بلغور کردند، استاد هم لابد به جذبه اش بالید و قصه ی ما به سر رسید. )

منتها آن قدر رهایی ِ ساعت ِ هفت و نیم ِ پایان ِ شیفت به جان ِ خسته ی آدم می چسبد که هیچ چیز ِ دیگر نمی چسبد. یک « کیت کَت » از بوفه می خری، می خزی توی ماشین، « ترانه های جنوب » ِ سهیل نفیسی را بلند می کنی و گاز می دهی:

 *« گِریخُم نَهُندِن، گِریخُم نَهُندِن ( گریه ام می آید )

      کسی نی که از م ِ بپرسه چتِن تُ ( کسی نیست که از من بپرسه چته تو )

      چه بودِن که لاغر تِ بودی ( چیه که تو لاغری )

      همیشه سرت بی چه زیر ِن ( همیشه سرت واسه چی پایینه )

      چشت بی چه سُرخِن ( چشات برای چی سرخن )

      .

      .

      گِریخُم نَهُندِن، گِریخُم نَهُندِن.. »

سهیل نفیسی از « فیوریت »های من نیست، اما انتخاب شعرها و لالایی ِ گیتارش را همیشه تحسین کرده ام.

بی تا - ۵/۶/۸۸

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:25  توسط بی تا  |