تبليغاتX
پنجره - گاهی اندیشم که شاید سنگ حق دارد؟ باز می گویم: نه!

پنجره

گاهی اندیشم که شاید سنگ حق دارد؟ باز می گویم: نه!

 

این که می نویسم کامنت خودم است که بیشتر از دوهزار کاراکتر بود و جا نشد:

می دانید تفاوت زائوی گروید ِ سه، گروید ِ چهار، گروید ِ پنج... - که خودش هم جنین ِ درون ِ رحم اش را حتا تا دم ِ زا هم نمی خواهد - با مریض ِ داخلی، جراحی و اطفال ِ متعلق به طبقه ی سوشیواِکونومیک پایین کدامست؟ آن که مرض ِ داخلی - جراحی و اطفال - با تقریب البته - ناخواسته در ِ خانه ی آدم را می زنند. امّا چی؟ تق تق... « خانوم و آقای فلانی؟ این بچه رو خدا داده واسه شما.. ». به همین سادگی یک « انسان » متولد شود و از این ساده تر قد بکشد؟ ما هم به حکم انسانیت (؟) این زائو را هم دلانه « تریت » کنیم. « عزیزم خدا خواسته ... خسته ی بارداری ت نباشی ... می زائونیمت ... بعدش هم لابد وعده ی دیدار نزدیک است »، آموزش هم می بینند، پاکت پاکت قرص و کاندوم رایگان هم دریافت می کنند، لزومی نمی بینند خودشان را جمع کنند، نیازی ندارند جور دیگری فکر کنند که اساسن با این طرز فکر و رویه ی فعلی شان احساس ناراحتی نمی کنند و آدم تا چیزی به مزاج اش ناخوشآیند نیاید که به سمت تغییرش نمی رود. چون زایشگاه هایی هستند که بچه هاشان را متولد کنند، برای بعدتر ِ آن بچه هم جای نگرانی نیست لابد که « هر آن کس که دندان دهد ... نان دهد » - که ایشان از اساس نگرانی نمی شناسند - و دردتر ِ قضیه اینست که این بچه ها به همین دیمی بزرگ می شوند و جمعیت ِ هم انتخابگر و هم هدف ِ حکومت هایی می شوند که حتا با کانسِروتیوترین ِ رای های من و ما هم زمین تا آسمان متفاوت هستند و نیازهای من و ما از اساس به گوش شان نخورده، چون ما همه ی فریادهای مان را به اسم مراعات انسان قورت داده ایم. یعنی « ما به شما گل دادیم ، شما به ما گلوله ». رحم ِ بی جا را نمی فهمم... چشم هامان را به واقعیات از سر ترحم ها و دلسوزی های نا به جا نبندیم. درد ِ من، درد ِ سنگینی ِ کشیک های اکبرآبادی نیست - ابدن -. درد ِ من جان کندن توی وانفسایی ست که ذهنن خلاف ِ همه ی اعتقادات ِ فردی م است. نیرو محرکه ی کار، انگیزه است و من انگیزشی برای سگ دو زدن برای جماعتی که خود قربانی اند و قربانی می کنند - نه فقط بچه های خودشان را که نسل های تاریخ شان را هم - ندارم. ما کاتالیزور تکثیر ایشان باشیم تا آن قدر خانه مان را بهمان تنگ کنند که روزی هزار بار زیر لب زمزمه کنیم :« که ما در خانه مهمانیم ».. از ماست که بر ماست... بزائونید آقا، صد تا صد تا، با لبخند، با مهربانی، با روی گشاده که « صبح فردا پسرم باز بخواند به سرود: که به هشیاری حزب پدرم باد درود »

---

فروردین ِ ۸۸ را در بیمارستان ِ زنان ِ اکبرآبادی ِ تهران به سندیّت ِ « لِیبل » ام انترن ِ زنان - زایمان و نازایی ام. اکبرآبادی تیر ِ آخر ترکش ِ روزهای انترنی من بود. کم ِ کم - عددها عین ِ راست اند - شصت نفر یومیه بستری می شوند که از این تعداد، دو سوم زایمان طبیعی می کنند و مابقی راهی ِ اتاق عمل سزارین می شوند. اینجا همه ی زنان باردار که عمدتن متولدین ِ ۶۴ لغایت ۷۱ ِ خورشیدی اند، دختر متولد می شوند، برجسته می شوند، شوهر می کنند و دیر ِ دیر یک سال بعد یک ایوان مدائن روی شکم شان بر هم می زنند و می زایند و بی که از دیده عِبَر کنند، بی که ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دانند دوباره می زایند و سه باره می زایند بی که مادر شوند و « شو ماست گو آن ». رضای رضا به داده ی حق ... رهای رها بدون ِ چرا. زنان قصّه ی ما خنگ ترین هایند. به جرات می نویسم خنگ، چون به بدبختی خو گرفتن از اولین مولّفه های نافهمی ست. اوکِی، این دختر توی خانه ی پدری عزّت نداشته، حرمت نداشته، آموزش نداشته، الگو نداشته، که اصلن هیچ نداشته، آمده با بطالت پدرش بیعت کرده و حالا زن ِ مرد ِ دیگری شده ست که روح اش را پدری بکند - پدری به معنای مردسالارانه - و جسم اش را شوهری. امّا آدم زاد در تنازع برای بقا محکوم است به بزرگ شدن، در سیر تکثیر باید هم به عقل اش اضافه گردد و هم به « کارج » اش - و کارج، جرات ِ فارسی نیست که یک جنس جسارت زیرکانه است که زبان فارسی معادل اش ندارد -. این دخترها را بی که فیزیولوژی ِ زنانه شان را بفهمند، شوهر می دهند، همین دختر هفده سالگی پاهای اش را هوا می کند و یکمین بچه ش را می زاید و باز چهل سالگی پاهای اش را هوا می کند و هشتمی را می زاید و این آمار و ارقام نه مربوط به گورگوردرّه ی مرزهای پرگهر که مربوط به زایشگاه فرح ِ سابق ِ پایتخت مرزهای پرگهر است. یعنی توی این بیست و سه سال تو هنوز « نه » گفتن به خاطر ترس های ات یاد نگرفته ای، یعنی توی این بیست و سه سال تو هنوز برای فرار از ترس های ات هیچ چاره نیندیشیده ای که آن قدر توی مرداب ِ بدبختی هات حل شده ای که خودت هم باور کرده ای « فلانی زندگی شاید همین باشد ». و من حال ام به هم می خورد از زنی که حتا خاطرش نیست آخر بار کِی پریود شده ست و از آن بدتر بدحال ام می کند زنی که نمی داند کی شوهرش داده اند، زنی که نمی داند آخر بار کِی زاییده، زنی که حالی ش نیست از این ده باری که حامله شده کدام شماره ها بچه های فعلی ش هستند و کدام شماره ها جنین های خوشبخت ِ به سقط و درک پیوسته اش.

---

- خانم شما با چی پیشگیری می کردی؟

-- با قرص.

- مرتب مصرف می کردین؟

-- من نمی خوردم، شوهرم می خورد.

- این قرص های ضد بارداری را شوهرت می خورد؟

-- من اومدم بخورم، حالت تهوع می گرفتم، دادم شوهرم بخوره.

***

من به زنی که دارد درد ِ زاییدن می کشد: دختره یا پسر؟

-- پسر

- اسمش چیه؟

-- نمی دونم. اصلن راجعش فکر نکردم..

کافی ست دیگر. از سونولوژیست بپرسی دخترست یا پسر تا حل بشود همه ی عقده های یک قوم ِ به حج رفته. نه ماه شما چی کار می کردی؟ من نمی گویم تو تا ته زندگی ِ این بچه را پیشاپیش، پیش ببین - که باید ببینی - ولی فردای تولدش که باید به یک اسمی صدا زده شود.

زن درد می کشد.

زن ِ تخت ِ بغل: اسم مال من رهام ه.

من: بارک الله. تا حالا جایی خوندی راجع به این اسم؟

- نه، به نظرم خوشگل اومد.

-- آره خوشگله، بی عرضه ترین پهلوان شاهنامه در نبرد رستم و اشکبوس، گفتنی تهمتن: « که رهّام را جام ِ باده ست جفت »

***

- خانوم شما چند وقته ازدواج کردین؟

-- یادم نیست به خدا.

- یه عدد بپرون بنویسم.

-- بیست سال.

- همه بچه هات مال این شوهرتن؟

-- ها.

- پس یه عدد بگو بالای بیست و شش. چون پسر بزرگت بیست و شش سالشه.

-- بیست و چهار.

- خیلی ممنون.

---

و من جدن سوال می کنم: مرزهای « انَّ اَکرَمَکُم عندالله ِ اَتقکُم » تا کجاست؟ مرزهای « جاج » نکردن ِ آدم ها تا کجاست؟ مرزهای تحقیر نکردن ِ آدم ها تا کجاست؟ آن قدر موسا و عیسا هر یک به دین خود بمانند که چشم باز کنیم و ببینیم همه ی مملکت را تخم و ترکه های همین آدم ها فراگرفته است؟ بچه هایی که به واسطه ی « اینداکشِن » های نابود ِ ما، با افت قلبی به جرگه ی « فیتال دیسترس»یّون می پیوندند و بدین سان و در نتیجه هیپوکسی ِ وقت زا بیست - سی نمره باز عدد آی کیو شان از آی کیوی نجومی ِ باباهای گلفروش چهارراه مولوی شان هم حتا کم تر می شود.

باز به جرات می نویسم از من اگر می پرسید آقای احمدی نژاد « مردمی ترین » رییس جمهور تاریخ انقلاب است، که ما توده را نمی شناسیم. مردم، این چهار تا آدمی که ما باهاشان قهوه می خوریم و دغدغه هامان را گپ و گفت می کنیم نیستند. مردم این چهار تا وبلاگی که ما می خوانیم نیستند. مردم این چهار تا نویسنده و سخنوری که ما را محظوظ ِ شعر و شعورشان می کنند نیستند. به همین تلخی. یک برگه حق رای ِ یک به یک این آدم ها را با پنجاه هزار تومان که سهل است، با پنج هزار تومان می شود تا همیشه خرید. رفراندوم برگزار کنید. انتخابات ِ آزاد و مردمی برگزار کنید. کاندیداهای تان را از جعبه های پاندورا بیرون بکشید. روشنفکرهای تان را به جان هم بیندازید. گرد و خاک کنید، چه فایده؟ قومی دگر بباید... اختلاف طبقاتی بیداد می کند. آزارنده بیداد می کند که اکبرآبادی هنوز توی تهران ِ پایتخت است. به قول محمود طلوعی: ایرانی ها دو دسته اند: ۱- ایرانی های مقیم کشور ۲- ایرانی های مقیم « کشور » ِ خارج از کشور. و من به عنوان یک ایرانی ِ مقیم کشور اعتراف می کنم ما واقعیت قوم مان را انکار می کنیم.

بالا می آورم روی همه ی بخش زنان. روی اندام زنانه. روی استریاهایی که موقع حاملگی روی شکم زائو خط خطی می شوند. روی گنبد مینایی که از یک زن بالا می رود. روی انترنی که دوازده شبانه روز ِ ماه فروردین اش را روی پا ایستاده و قطره های اکسی توسین می شمارد و ویال های آتروپین و هیوسین می شکند و رگ می گیرد و بچه می گیرد و شلوغ اگر شد - که می شود - اپی می دوزد و دست اش را هر دو ساعت می کند توی واژن زائو و به وقت بیرون آوردن اش دنباله ای از خون و چسب و مکونیوم و آب و ترشح روی دستکش هاش کش می آیند. بالا می آورم روی انترن ِ عمله ای که عین نمکی ها باید توی بخش ها راه بیفتد و جیغ بزند: « سولفات، متوتروکسات، مترژن تزریق می کنیم...»، بالا می آورم روی پوم تاک ِ قلب ِ دونده ی جنین ِ مادری که دور شکم اش ۱۹۰ سانت است و تو محکومی به پیدا کردن و شنیدن ِ صدای اش. بالا می آورم روی اتاق لیبر اکبرآبادی که هفتاد و سه تا مریض هر یک کشیک بستری می کند و دو تا زائوی چاق را روی یک تخت می خواباند و زائوهای اضافه را روی پتو دم در پهن می کند و از بین ِ این هفتاد و سه تا یکی آی یو اِف دی ( Intrauterine Fetal Death ) اگر از آب در آمد، فردا همه با وقاحت توی آن مورنینگ ِ جهنمی ش رای صادر می کنند که انترن ها خوب مانیتور نمی کنند، انترن ها خوب اینداکشن نمی کنند، انترن هم انترن های قدیم..

بالا می آورم روی زائوی بی مَنِشی که الکی جیغ می کشد. حال می کنم وقتی رزیدنت ها دعواش می کنند که: « صدات رو بچپون تو حلقت ... زور بده به تهت » ... « خفه شو، زور بزن به دستشویی بزرگت » و عجیب دل ام نمی سوزد، اول بار است در تاریخ انترنی م که دل ام برای آدمی که درد می کشد نمی سوزد. که تو را این قدر بی کرامت « تریت » کنند، آن وقت باز تو سال دیگر روی یکی از همین پتوها، گوشه ی همین راهروها از نو جان بدهی و توله پس بیندازی. این جیغ ها، نصف شان هم شرطی اند. یعنی یک زنی، یک زمانی توی یک بستری جیغ کشیده، سر و صدا کرده، مردش لذت برده، محکم تر تحویل اش گرفته و حالا خانم شرطی شده ست، یاد گرفته جیغ اگر بکشد بیشتر نازش را می خرند. حواسّ ِ این ها را پرت کنید، صداهاشان در نطفه خفه می شود:

- خانوم منم زاییدم.. یک کدوم از این ادا، اطوارهای تو رم در نیوردم.

-- بچه ت چیه؟

- دختر.

-- چند وقتشه؟

- یک سال و هفت ماه.

-- خیلی درد کشیدی؟

شمار ِ قطره ها را می برم بالا.

انترن ِ آقا، متخصص بیهوشی ِ آقا اتاق لیبر را آرام می کنند، بی حیاترین ِ زائوها هم کمی خودشان را جمع می کنند. انترن خانم، دلاک ِ حمام است. آب باید بدهد، شربت باید بدهد، نلاتون باید بزند و مثانه ی زائو را تخلیه بکند، دست اش را زائو گاز بگیرد. بازوان اش را زائو چنگ بزند و الخ...

و باز بالا می آورم روی زائویی که شب تا خرخره حلیم بادمجان و کاچی و الخ می خورد و صبح می آید، همین طور که داری با قطره ها، جنین را ایستگاه به ایستگاه پایین می آوری، چند بار استفراغ ِ جهشی ش را توی صورت تو خالی می کند، وانگهی که بردی ش پای تخت ِ زایمان، در شرایطی که پرینه اش را داری با دست محافظت می کنی، ده کیلو هم توی دست های تو می ریند و تویی و بنفش ترین ِ جیغ ها و راسو ترین ِ بوها و من جدن سوال می کنم مرزهای چندش نشدن تا کجاست؟ مرزهای تحمل ِ پیاز بویایی تا کجاست؟ مرزهای آلودگی صوتی تا کجاست؟ مرزهای empathy کردن با مریض تا کجاست؟ مرزهای تولرانس تا کجاست؟

نمی دانم، واقعن نمی دانم. شاید روزی، روزگاری از همین بچه ها هم میلیونرهای زاغه نشین حاصل آیند. واقعن امیدوارم این طور بشود. اکبرآبادی سیاه ترین بیمارستان انترنی من بود، سیاه تر از مرکز سوختگی حتا.

بی تا ۲۰/۱/۸۸

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:21  توسط بی تا  |