تبليغاتX
پنجره - این روح مجروح قبیله ی ماست

پنجره

این روح مجروح قبیله ی ماست

 

روزی، روزگاری « نفَس »ی در من بود که تاب می آورد همه ی بغض ها را، همه ی غمْ بادها را، همه ی خفقان ها را، همه ی فیلتر ها را، همه ی توقیف ها را، همه ی سَقَط کردن ها را، همه ی نمودن ها و ربودن ها را، همه ی « فِیلی اِر » ها را، همه ی فقدان ها را، همه ی دوری ها را، همه ی « بریک آپ » ها را، همه ی کُدهای نود و نه را، همه ی پروسیجرهای « اینو ِیسیو » را، همه ی شب بیداری ها را، همه ی « نََََع» های کشدار را، همه ی فریادها را و همه ی سربالایی ها را...

روزی، روزگاری « شور »ی در من بود که انترنی می کرد، گاهی نقش می آفرید، هر از وهله ای « فلایت » می کرد، تک و توک مهر می ورزید، دروغ می گفت، اُسکُل می کرد، با سرعت ۱۲۰ با ادبیّات چارواداری - چهارپاداری - در متن ِ صدای « یه مرد بود، یه مرد » ِ فرهاد رانندگی می کرد، دفتر یکم ِ شعرهای شاملو می خواند، وسط های خواندن ِ « خلوت » ِ پُل کُنستان بود، « ای میل » ها را آنن « ریپلای » می کرد، یک در میان منظره های دنیاش را خط خطی می کرد، شنا می کرد، خیال می بافت، شل می شد، سفت می شد و به هر حال بزرگ می شد...

تازگی ها نه نفسی مانده و نه شوری، گفتنی اخوان:

« و ما چیزی نمی گفتیم.

   و ما تا مدّتی چیزی نمی گفتیم.

   پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

   گروهی شک و پرسش ایستاده بود.

   و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.

   و حتّا در نگه مان نیز خاموشی.

   و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود... »

بی تا - هفتم تیر ماه هشتاد و هشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:27  توسط بی تا  |