من تو را در جذبه ی محراب دیدن دوست دارم
هر بار کسی از رابطه ی « لانگ دیستِنس » چیزی، چیزکی می نویسد شش دانگ ِ تن ِ من می لرزد، انگار که گاز ِ اشک آور پُمپ کرده باشند توی روم، انگار که با چنگک افتاده باشند به جان ِ جیروس های مغزی م و همه ی یادها و منظره ها را زنده زنده نبش قبر کنند، انگار که همه ی انگشت های اشاره ی خلقت به سمت ِ من « هو بیبی » بخوانند که اگر یکی اِسکار از گذار ِ بی گدار ِ ایّام روی دل ِ من هنوز سنگینی کند از همین کانال آب می خورد، از همین داغ نان می خورد، از همین ننگ جان می گیرد. وانگهی دل ام می خواهد فریاد بشوم که نکنید، نکنید آقا، شما را به جان های مادرهای تان قسم نکنید، شما را به ارواح ِ اموات تان قسم نکنید، با خودتان این کار را نکنید، چرای اش را هم نپرسید باشد که رستگار شوید...
آن قدر که همه ی آن « ای مِیل »ها، همه ی آن اسکایپ ها، همه ی آن « پیپر لِتِر »ها، همه ی آن دسته گل های « جیم جارموش »ی، همه ی آن تلفن ها، همه ی آن « شِر » کردن ها، همه ی آن از علم و اندیشه و فلسفه و فرهنگ و هنر و تن بافتن ها، همه ی آن ننه، بابای یارو را دیدن ها یک جایی آن میانه ی رابطه خالی می شود، لوس می شود، لوث می شود، چندش می شود، « نه مُدِل » ِ من می شود و آن میانه جایی نیست جز نقطه ی ظهور و بروز ِ آن « سو وات » ِ فلسفی، « وات دِ هِل اَم آی لوکینگ فُر؟ » ِ معنایی، « من ملک بودم و فردوس برین جای ام بود .... آدم آورد درین دیر خراب آبادم »ِ غِنایی.. حالا نه که این ها توی رابطه ی « اَکچوآل » کانه کک توی پاچه ی آدم نیفتند، که می افتند، که آدم ِ نه خیلی سالمی چون من با این کک ها همزیستی مسالمت آمیز دارد ذاتن، لیک این جاست که آدم معنای حضور را می فهمد، معنای نگاه را هم، معنای تن را هم، این جاست که « body language speaks louder than language »، این جاست که « شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم » ..
یکی جمله هست با تقریب بدین مضمون که : « نبینید کی دارد چی می گوید، ببینید چی دارد گفته می شود » و من اتفاقن می خواهم در این یک مورد ِ خاص تاکید کنم که ببینید کی دارد چی می گوید.. این ذلت را آدمی دارد نهی می کند ذاتن مجرد که رکورد ِ عمر ِ روابط ِ « اَکچوآل »اش هرگز از شانزده هفته ی شرعی فراتر نرفته که به حرمت دین مبین اسلام راست قبل از آن که روحی توی رابطه دمیده شود، میزوپروستول تزریق شده ست. این ذلت را آدمی دارد نهی می کند که عاشق ِ حرمت کلمه است، از بزرگ ترین ِ تفریحات ِ زندگی ش نامه نگاری ست به صرف حال پرسی، به صرف ِ نَقل ِ وقایع ِ اتفاقیه، به صرف غبار روبی از صحن ِ روابط ِ به فنا رفته ی تاریخی، به صرف ِ اتمام حجت، به صرف بیعت، به صرف لذت. این ذلت را آدمی دارد نهی می کند که شوهر ِ ادبی ش خدا آمرزیده نادر ابراهیمی است. این ذلت را آدمی دارد نهی می کند که فوبیای تن ِ آدم ها را دارد. این ذلّت را آدمی دارد نهی می کند که « فیت » ِ روابط ِ « لانگ دیستِنس » است و این همه کم ترین ِ معنای اش اینست که تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
آن چه خواندم، همه شرط ِ بلاغ بود. کمی دورتر، بزرگ تر که شدم، فراموشکارتر که شدم، پایانه های درد به کهولت مبتلا که شدند شاید روزی از روزها لُخت ِ قصّه را خط خطی کنم.
---
پانگاشت یکم: یکی از اولین روزهای مرداد پایان نامه ام را دفاع خواهم کرد.
پانگاشت دوم: هشتم مرداد روز جشن فارغ التحصیلی مان است - البته که رسمن تا سی و یکم شهریور انترن ِ وظیفه باقی می مانیم -. حواشی ش را مفصل خواهم نوشت..
پانگاشت سوم: هُپفولی « بل احیاء عند ربّهم یرزقون » (= ان شاءالله که شهدا « زنده اند و نزد پروردگارشان مرزوق » ) که الباقی سیاست است و سیاست کثافت است...
بی تا - ۹/۴/۸۸
