کافه پیانو
« کافه پیانو »، اثر ِ به شدّت خواندنی ِ « فرهاد جعفری » راوی پیکسِل هایی از زندگی ِ مردی ست فرهادْ نام که علارغم ِ علاقه به همسرش، پری سیما، با او دچار اصطکاک می شود و تصمیم بر متارکه می گیرند و از آن جا که قادر به اِمرار معاش و پرداخت مهریه ی پری سیما از طریق قلم زدن در مجله ای که سردبیرش است نمی باشد، از تهران می کوچد و در مشهد (؟) کافه ای سوار می کند که فضای اش، مشتری های اش، قهوه ها و چیپس و پنیر های اش، « ایو ِنت » ها و « پرفورمانس » های اش، همه و همه واگوینده ی تصویری ِ جامعه شناسی ِ خودمانی من و مای معاصرند. تو گویی، من و ما، یکی از همان مشتری ها، با یکی از همان پوشش ها، آلوده به یکی از همان ژست ها و مبتلا به یکی از همان جنس دغدغه ها.
آقای جعفری، سهلْ ممتنع، خواننده را با « فِیوریت » های ذهنی ش درگیر می کند، به گونه ای که « الِمان » های موثر در تکثیر آقای نویسنده - که خیلی هاشان آشنای همه ی مای اند - زنده زنده از جلوت رد می شوند، بدون آن که کوچک ترین « شو آف » ی را به ذهن القا کنند. از تمایل ِ سکسی ِ ایشان به مونیکا بلوچی، تا آن چنگی که ترانه ی « فرنگیس » با صدای عماد رام و کمی دورتر سیاوش قمیشی، به جان آدم می اندازد، تا آن همه چسبی که توی « عقاید یک دلقک » ِ هاینریش بُل هست و تا « رییس » ِ خیابان جم که کافه ی محبوب خیلی هاست ...
کتاب به سه دلیل زیادی برجسته است: یکم آن که انتخاب تیترهایی مغزْ متناسب با محتوا، برای یک به یک فصل ها، از همه کس بر نمی آید. دوم، آن سطوری که نویسنده حالات و افعال ِ دختر هفت ساله اش - گل گیسو ، را که فرزند طلاق است با تمام مختصات اش - به مدد کودک زنده ی درون اش کم نظیر نقش می زند و سوم جمله ی تقدیمی کتاب، به فریبای خواهر و « هولدن کالفیلد » ، قهرمان ِ « ناتور دشت » ِ سلینجر و از معدود اسطوره های ذهنی ِ من که تا هنوز نشکسته ست ...
این که کتاب، با وجود ادبیات ِ کم و بیش سکسی و کمتر سیاسی ش به کدامین طرفةُ العین از وزارت فرهنگ و ارشاد ِ اسلامی ِ دولت ِ وقت، مجوز گرفته، من نمی دانم، علی اَیُّ حال خواندن اش را توصیه می کنم بسیار...
* « رفتم سراغ نامه ی علی. که نوشته بود: خیلی عجیبه. دیگه نه فیلم، نه رمان، نه موسیقی، هیچ کدام حال سابقو بهم نمی ده و معلوم نیست چه مرگم شده. تو چی فکر می کنی؟
برای اش نوشتم: خدا بیامرزدت. کارت تمام است بچه. دل ات زن می خواهد. یعنی داستان اش این است که هر مردی، یک وقتی می رسد به این جا که دیگر هیچ چیز حال سابق را بهش نمی دهد و خودش هم نمی فهمد که این حسّ ِ تازه و غریب از کجا آب می خورد. معنی روشن و خودمانی همچین وضعیتی این است که طرف دل اش یک بغل گرم می خواهد که مال خودش باشد. یعنی کار با فاحشه یا تک پرانی چیزی هم پیش نمی رود. فقط یک زن و آن هم مال خود ِ خودت، دوباره ردیف ات می کند. وگرنه هیچ بعید نیست کارت به دیوانگی هم بکشد. یعنی اگر بخواهی مانع اش بشوی، چیزی نمی گذرد که عقل ات ضایع خواهد شد.
اما یک راهی هست که می توانی سر این بحران که من اسم اش را گذاشته ام « بحران ِ بغل ِ گرم ِ مال ِ خود ِ آدم » شیره بمالی و برای چند سالی دست به سرش کنی. آن هم این است که هر طور شده ضعیفه ای را گیر بیاوری. خِفت اش را بچسبی و برای دو سه ماهی صیغه اش کنی. البته مراقب باش کاری دست خودت یا زنک ندهی. یعنی نبینم بعد دو ماه برداشته ای و برای ام نوشته ای عاشق اش شده ای و نمی توانی ازش دل بکنی. از هر زنی می شود دل کند. یا چه می دانم، شکم اش را بالا آورده ای و حالا نمی دانی چه خاکی به سرت بریزی ... »
* نقل به عینه از « کافه پیانو » ، نوشته ی فرهاد جعفری - نشر چشمه