کافه پیانو

 

« کافه پیانو »، اثر ِ به شدّت خواندنی ِ « فرهاد جعفری » راوی پیکسِل هایی از  زندگی ِ مردی ست فرهادْ نام که علارغم ِ علاقه به همسرش، پری سیما، با او دچار اصطکاک می شود و تصمیم بر متارکه می گیرند و از آن جا که قادر به اِمرار معاش و پرداخت مهریه ی پری سیما از طریق قلم زدن در مجله ای که سردبیرش است نمی باشد، از تهران می کوچد و در مشهد (؟) کافه ای سوار می کند که فضای اش، مشتری های اش، قهوه ها و چیپس و پنیر های اش، « ایو ِنت » ها و « پرفورمانس » های اش، همه و همه واگوینده ی تصویری ِ جامعه شناسی ِ خودمانی من و مای معاصرند. تو گویی، من و ما، یکی از همان مشتری ها، با یکی از همان پوشش ها، آلوده به یکی از همان ژست ها و مبتلا به یکی از همان جنس دغدغه ها.

آقای جعفری، سهلْ ممتنع، خواننده را با « فِیوریت » های ذهنی ش درگیر می کند، به گونه ای که « الِمان » های موثر در تکثیر آقای نویسنده - که خیلی هاشان آشنای همه ی مای اند - زنده زنده از جلوت رد می شوند، بدون آن که کوچک ترین « شو آف » ی را به ذهن القا کنند. از تمایل ِ سکسی ِ ایشان به مونیکا بلوچی، تا آن چنگی که ترانه ی « فرنگیس » با صدای عماد رام و کمی دورتر سیاوش قمیشی، به جان آدم می اندازد، تا آن همه چسبی که توی « عقاید یک دلقک » ِ هاینریش بُل هست و تا « رییس » ِ خیابان جم که کافه ی محبوب خیلی هاست ...

کتاب به سه دلیل زیادی برجسته است: یکم آن که انتخاب تیترهایی مغزْ متناسب با محتوا، برای یک به یک فصل ها، از همه کس بر نمی آید. دوم، آن سطوری که نویسنده حالات و افعال ِ دختر هفت ساله اش - گل گیسو ، را که فرزند طلاق است با تمام مختصات اش - به مدد کودک زنده ی درون اش کم نظیر نقش می زند و سوم جمله ی تقدیمی کتاب، به فریبای خواهر و « هولدن کالفیلد » ، قهرمان ِ « ناتور دشت » ِ سلینجر و از معدود اسطوره های ذهنی ِ من که تا هنوز نشکسته ست ...

این که کتاب، با وجود ادبیات ِ کم و بیش سکسی و کمتر سیاسی ش به کدامین طرفةُ العین از وزارت فرهنگ و ارشاد ِ اسلامی ِ دولت ِ وقت، مجوز گرفته، من نمی دانم، علی اَیُّ حال خواندن اش را توصیه می کنم بسیار...

* « رفتم سراغ نامه ی علی. که نوشته بود: خیلی عجیبه. دیگه نه فیلم، نه رمان، نه موسیقی، هیچ کدام حال سابقو بهم نمی ده و معلوم نیست چه مرگم شده. تو چی فکر می کنی؟

برای اش نوشتم: خدا بیامرزدت. کارت تمام است بچه. دل ات زن می خواهد. یعنی داستان اش این است که هر مردی، یک وقتی می رسد به این جا که دیگر هیچ چیز حال سابق را بهش نمی دهد و خودش هم نمی فهمد که این حسّ ِ تازه و غریب از کجا آب می خورد. معنی روشن و خودمانی همچین وضعیتی این است که طرف دل اش یک بغل گرم می خواهد که مال خودش باشد. یعنی کار با فاحشه یا تک پرانی چیزی هم پیش نمی رود. فقط یک زن و آن هم مال خود ِ خودت، دوباره ردیف ات می کند. وگرنه هیچ بعید نیست کارت به دیوانگی هم بکشد. یعنی اگر بخواهی مانع اش بشوی، چیزی نمی گذرد که عقل ات ضایع خواهد شد.

اما یک راهی هست که می توانی سر این بحران که من اسم اش را گذاشته ام « بحران ِ بغل ِ گرم ِ مال ِ خود ِ آدم » شیره بمالی و برای چند سالی دست به سرش کنی. آن هم این است که هر طور شده ضعیفه ای را گیر بیاوری. خِفت اش را بچسبی و برای دو سه ماهی صیغه اش کنی. البته مراقب باش کاری دست خودت یا زنک ندهی. یعنی نبینم بعد دو ماه برداشته ای و برای ام نوشته ای عاشق اش شده ای و نمی توانی ازش دل بکنی. از هر زنی می شود دل کند. یا چه می دانم، شکم اش را بالا آورده ای و حالا نمی دانی چه خاکی به سرت بریزی ... »

* نقل به عینه از « کافه پیانو » ، نوشته ی فرهاد جعفری - نشر چشمه

 

and all was for an apple

 

« من از این بند

   نخواهم به در آمد

   همه عمر »

به سنت ِ مرام ِ عباس کیارستمی در « سعدی از دست خویشتن فریاد »

---

کارگر بخش نفرو هستم و با ادرار آدم ها دمخور. از یورین بَگ ِ مریض ها، توی یک کاسه ی مینیاتوری ِ پلاستیکی - همان ها که توی « فَست فود »ی ها، ملّت توی شان سس سفید و قرمز می ریزند - ادرار جمع می کنم، کاسه را داغ، داغ، بدون در پوش تا آزمایشگاه می برم، محتوای اش را به لوله ی آزمایش می سپرم، یکی چند دور توی دستگاه ِ سانتریفیوژ می چرخانم، وانگهی یک قطره از ادرار ِ پرورده را روی لام می چکانم و شروع می کنم زیر میکروسکوپ دید زدن. روزهای اول، پروسه را به مدد سه تا دستکش ِ لاتکس ِ روی هم، در دست ِ راست و دو تا دستکش ِ لاتکس ِ روی هم، در دست چپ، به انجام می رسانیدم، اما یادمان باد « عادت می کنیم »، حالا « اَو ِیلِبل » اگر باشد، به یک عدد دستکش ِ لاتکس ِ دست راست بسنده می کنم..

از دیگر مهم ترین ِ وظایف ِ انترن ِ نفرو، سونداژ ِ آدم هاست. توی اورژانس که بودیم، درمانگر و بیمار، خواهر و برادر ِ دینی هم بودند، انترن ِ خانم می توانست سونداژ مردانه انجام دهد و انترن ِ آقا هم می توانست سونداژ ِ زنانه انجام دهد، بی که پای آهوی بی جفت بلرزد و دل ِ ناماندگار ِ بی درمان هم. بخش، اما قوانین ِ خاصّ خودش را دارد که این جا قانون ِ انطباق حاکم است و من باید خانم ها را سونداژ کنم و دو تا انترن ِ دیگرمان، هم جنس های علیل شان را. نه که کِرمی در کار باشد، اما سونداژ مردانه را پر واضح به سونداژ ِ زنانه ترجیح می دهم. خانم ها، ظاهرشان اوکِی است، امّا همین که به مدد یک گاز استریل، ظاهر را کنار می زنی و به باطن راه می یابی، ترشحات پنیری شکل کاندیدایی ست که رخ می نماید و زهرْ این که ملت بر این باورند که این ترشحات، از زمره ی ترشحات فیزیولوژیک بدن انسان اند، نشان هم به آن نشان که ، گفتنی خودشان « خیلی وقته دارمشون »، همسایه گی ِ واژن و پیشابراه هم گه گداری آدم را به خطا می اندازد... آقایان اما شفاف ترند، ظاهر و باطن یکی ترند، سخت ترین شان، پیرمردهای « بی پی اِچ » ی ( Benign Prostatic Hyperplasia ) اند که آن قدر خاطره از جوانی تا به امروزشان توی مسیر رسوب کرده که راه را بر عبور و مرور سوند تنگ و گاهن محال می کند، که کی بود سرود: « اَند آل واز فور اَن اَپل »؟؟...

پانگاشت یکم: « کشور » وزیر ندارد، « اقتصاد » وزیر ندارد که مملکت از بن صاحب ندارد ...

بخش، جیشی

ملّت، جیشی

دولت، جیشی

« خوشا قطره اشکی

 به یاد نگاری » *

 بی تا - از سلسله یادداشت های انترنی ِ نفرو - تیرماه ۸۷ِ

---

* با اندکی تصرف از « به یاد یاری، خوشا قطره اشکی » ِ محسن نامجو

 

جمعه ها خون جای بارون می چکه

 

« .. اگر هیچ چیز وجود نداشته باشد و همه ی ما در رویای یک نفر باشیم، چه؟ یا از این هم بدتر، اگر فقط آن پسر چاق ردیف سوم وجود داشته باشد، چه؟ ... »

وودی آلن

بی تا - جمعه، بیست و یکم تیرماه ِ هشتاد و هفت

 

سعدی از دست خویشتن فریاد

 

« همه ی امیدم به احسان است در درجه ی اول و به دو دخترم در درجه ی دوم. و این که این دو را در درجه ی دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن ها و امّل بودن من است، به خاطر آن است که، در شرایط کنونی جامعه ی ما، دختر شانس آدم حسابی شدن اش بسیار کم است ... سرنوشت دخترانی که از پدر محروم اند تا چه حد می تواند معجزه آسا و زمانه شکن باشد و کودکی تنها، در تندموج ِ این سیل ِ کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می رود، تا کجا می تواند برخلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟ .. »

فرازهایی از وصیت نامه ی دکتر شریعتی - مقاله ی « بابا علی برای احسان و سوسن آرزوها داشت » از پنجاه و دومین هفته نامه ی شهروند

زیادی کشیک ام و این قضیه دارد می فرساید .. درس نمی خوانم، نه که نخواهم، وقت اش نیست و نای و نوای اش هم و این یکی قضیه دارد وجدان می فشرد .. تزم را دوست دارم امّا گفتنی فرنگی ها « سو وات »؟ معلّق، بی صاحب، توی هوا، گذاشته ام مرداد و شهریور جنگی نمونه جمع کنم .. تمام ِ آیین ِ خوانش های ِ ماهانه ام خلاصه می شود در « شهروند »های هفتگی، آن هم با یک هفته تاخیر. آرزوم بود یک نفس می نشستم مقابل باد فن، با یک سبد شلیل بغل دستم و « بیوَتَن » ِ امیرخانی را می خواندم و ایضن « سلوک » ِ آقای دولت آبادی را.. هفت، هشت، ده تا مووی ِ دیدنی هم دارم، هی می گویم باشند برای امشب و فردا شب و شب های دگر .. « ای میل » ِ تحصیلی - کاری - احساسی ِ معوّقه هم دارم، باید جدی بگیرم .. با نیکی مدت هاست « چیت چَت » نکرده ام و این زجرآورترین پاراگراف قصه است، هر از گاهی نیم خطی توی « اینباکس » ام میندازد که « بجنب » و همین یک نیم خط ِ خواهرانه کافی ست که حدّاقل برای دوازده ساعت، کک توی پاچه م بیفتد. نالوطی تابستان نمی آید و باید که به روی خودم نیاورم .. این زنجموره ها به کنار، به معنی کلمه مهمان دارم که ارکیده وعده کرده درست نیمه ی تابستان تهران باشد، گفتنی سهراب « دلخوشی ها کم نیست » ...

بی تا - ۱۸/۴/۸۷

back to life

 

« نوشتم باران، باران بارید ... »

احمدرضای احمدی

 

پانگاشت یکم: در  محله ی سعادت آباد تهران، ساختمانی بر اثر اِهمال ِ « عدّه » ای فرو ریخت و بنا بر آمار رسمی، نوزده کارگر ِ عمدتن افغانی و تک و توک غیرافغانی ِ مبتلا به غم نان، زیر آوارها تا همیشه ی تاریخ جا ماندند. قاضی مرتضوی در اخبار رسمی از برخورد قاطعانه با آن « عده » داد ِ سخن در داد. دو تا از این کارگرها توی اتاق سی پی آر ِ بیمارستان خودمان جان دادند و مابقی هم در بیمارستان های مدرس و شهدای تجریش و بدین سان فیصله ختم به خیر شد... توی فیلم « شیندلِر لیست »، راوی، مرده های بی شمار را یک به یک به اسم کوچک صدا می زد، یعنی به جای آن که بگوید « تِن ز آو پیپل دایْدْ » یا « سْکورز آو پیپل داید » یا « هاندر ِدز آو پیپل داید » یا « ثَوز ِندز آو پیپل داید »، خواند « جان داید »، « جو داید »، « سو داید »، « بیل داید »، « جک داید » و الخ... راوی اسم ها را می خواند و هاله ای از چهره های مردگان با « تاچینگ » ترین سکانس های زندگی شان - فِرسْتْ کیس، گرَجواِیشِن سِر ِمُنی، و ِدینگ پارتی، فِرست چایلد برث، صحنه های حماسی - انسانی سنگرهای جنگ و ... - روی پرده ظاهر می شد و آدم زاد حداقل برای دقایقی چند جنگ را می فهمید، مصیبت و بلا را هم. مرگ برای من عادی تر از آن شده ست که بر اصالت ِ مفهوم اش مرثیه بسرایم، امّا « avoidable death » از عدالت به دور است و بی عدالتی، البته نه از جنس جبر جغرافیایی، بَل « avoidable injustice » هنوز تا ته ِ من را می سوزاند...

پانگاشت دوم: توی یکی از کشیک های اخیر، مریض ِ ما آقای عبدالعظیم رضایی، end stage AML، به خاک پیوست، کمی دورتر فهمیدیم آن را که آمبو زدیم و قلب اش را دو دستی با آرنج ِ خم نشده تا حدّ و حدود ِ قمصور شدن ِ زرت ِ خودمان ماساژ دادیم، مورخی بنام، از چهره های ماندگار ِ سال های اخیر بوده ست.

احیای آقای رضایی به دلایل عدیده، در ذهن نشست، یکی این که ایشان چهره ی ماندگار بود - که البته به گاه ِ احیا، ما نسبت به این موضوع کاملن « بلایند » بودیم - و دیگر این که رزیدنت بیهوشی ِ ارشد ما، عزیزی بود که یکی از داف ترین ِ رفقای ما به هر دلیلی « ریجکت » اش کرده بود. تلفن ِ رزیدنت بیهوشی در اوج عملیات احیا به صدا در آمد و ایشان از خدا خواسته جلوی ما با شش دانگ حواس به گپ و گفت نشست - که یعنی به سمع و نظر رفیق تان برسانید که من در زندگی وا نمی مانم، به قول مامان ام « سَر ِ زلف تو نباشد، سَر ِ زلف ِ دگری » - :

- عژیژم! ( قوقولی قو قو با صدای مرغ )

-- ؟؟ ( صدا به ما نمی رسید )

- ( با همان صدای پروانه ای ) من باید زنگ می زدم؟ تو باید زنگ می زدی ... من گفته بودم زنگ می زنم؟ تو گفته بودی زنگ می زنی ... قرار بود من زنگ بزنم؟ قرار بود تو زنگ بزنی ... ( کم ِ کم پنج دقیقه بر سر این تقدّم و تاخّر چانه زدند ) ... اوخِی ... ببخش منو ... عژیژمی ...

-- ؟؟ ( مادموازل احیانن بخشید )

- هیچی داشتم لوله می ذاشتم واسه مریض ( همین که نگفت انتوباسیون می کنم، اینتوبیشن می کنم، گفتنی رعنا جان، دالّ ِ بر آن است که احیانن دوست دختر توی مایه های نقاشی ِ دانشگاه سوره و همان حوالی ست )

-- ؟؟

- کلاس ِ اوشو خوب بود؟ ( از سلسله کلاس های مدیتیشِن ِ شرقی - بودایی - ماورایی )

-- بلا بلا بلا ( دختر با هیجان زایدالوصفی از مکاشفات اخیرش می گوید و رزیدنت با « جونم » گفتن های میانه ی کلام ِ دختر، به او می فهماند که خیلی می فهمدش ... )

- نه من خودمو خسته نمی کنم، تو هم خیلی خودتو خسته نکن.

-- ؟؟

- قربونت برم ... عژیژمی ...

« آی مایت بی جاجینگ تو هارشْلی » ، ولی خلایق بعضن، ذاتن « اُسکل »اند، « یو دُنت نید تو « اُسکُلیفای : oskolify ! » دِم ... »

پانگاشت سوم: استاژرها از بخش رخت بر بستند و من یادم افتاد « ایتس سامِر تایم »... از یکی چند روز پیش تا آخر تیر ماه انترن نفرو هستم، توی یک زیرزمین بزرگ، مزین به دستگاه های پیچاپیچ دیالیز و معطر به بوی خانمان برانداز اوره و آمونیاک ... من از مردن نمی ترسم، هراس ام از نمردن زیر ِ بار یوغ ِ « ۱- اِم اِس ۲- لوپوس و ۳- دیالیز » است ...

بی تا - یکی از همین روزها

 

نامه ای به ایام

 

افتخار!

خوبی تو دختر؟

این نامه سامان ندارد، می نویسم که خالی شوم و حتّا یک دور هم بر نمی گردم از سر بخوانم، باشد که گه گیجه هام « اوریجینال » ثبت شوند...

می دانی افتخار، ته ام اگر برود خیالی نیست، سرم امّا نه، که شاید تن ام نه، امّا مخ ام دوست داشتم تا همیشه « اینتَکت » می ماند. میرزا شوالیه، سال های دور می گفت: آدم اول باید خودش مخ ِ خودش را بزند، « رایت اَفتِر » این که خودش مخ ِ خودش را زد و جادّه صاف شد، آدم های دیگر فرصت پیدا می کنند آن مخ ِ زده را دستمالی کنند. به دیگر بیان، تو اول باید خودت با خودت کنار بیایی، بعد خود ِ با خودت کنار آمده را با بقیه کنار بنشانی. می فهمی رفیق؟ مریم جان هی می گفت: « وا بده، کپک زدی » و من یک عمر نتوانستم این دختر را حالی کنم که آدم می تواند یک کپک ِ « هَپی » باشد و مستند ِ زندگی را « تو ایتس اَبسُلوت فولِست » زندگی کند که آدم مادام که به ارگاسم می رسد کپک نمی زند، من بارها و بارها مریم را گفتم که خوشبختی « اَز اِ گُل »، به عنوان ِ یک هدف غایی و نهایی، « ایلوژن » است، امّا خوشبختی به عنوان یک احساس، یک « سِنسِیشِن » در لحظاتی از زندگی، عین اصالت است، در زندگی منظره هایی هست که به ارگاسم ِ ذهن منجر می شود. « کپک هپی » ِ قصه ی ما، می تواند منظره هایی در زندگی ش دیده باشد که کم تر آدمی آن قدر خوش بخت بوده باشد که از کنارشان عبور کرده باشد، من هیچ وقت فراموش نمی کنم مریض ِ سردشتی ِ شیمیایی شده به سال ۶۶ اَم را که توی تاریکی ِ آی سی یو، با آن سرفه های قطاری، زندگی ش را و شهادت ِ دوازده نفر از نزدیک ترین کَس و کارش را برای من خون گریه کرد و با من « شِر » کرد، من هیچ وقت فراموش نمی کنم شبی که به نیت ِ لام ِ خون ِ محیطی، رفتم توی اتاق ِ مریض ِ خونی م و آن قدر صبر کردم تا مادرش چهار تا شوید ِ مانده ی روی سرش را شانه کند و نوبت به من که رسید، همین که نرمه ی یکمین بند انگشت سبابه اش را آمدم با سر سوزن سوراخ کنم، گفت: « موهات بلنده خانوم دکتر ؟» گفتم: « نه، کِش ِ پشت سرم پف داره » که مباد هوای زلفین ِ بر باد رفته اش به سرش بزند، اما تا چند ساعت خل شدم. من هیچ وقت فراموش نمی کنم آن آخوندی را که نمی دانم چه در من دید و چه آرامشی از آن روپوش سفید تن من بهش رسید که در کمتر از یک ساعت از سیر تا پیاز سکس آنال اش با شیلنگ را در گوش من ترانه خواند و وحشت ِ همه ی عالم را توی ذهن من پاشید و رفت. افتخار جان پرت و پلا نگویم، می نویسم تا برای ات خوانده باشم که اوکی، آدم می تواند کپک باشد و هپی هم، آدم می تواند یک کپک ِ هپی باشد و پر از سودای شیدایی. من هنوز بزرگ ترین آرزوی زندگی م پیوستن به کامیونیتی ِ پزشکان بدون مرز است و یکی چند سال انترنی توی امریکای جنوبی که از مریض همان تعداد دارد که از فقر و فرهنگ و رقص و تاریخ و ادبیات و فوتبال همان مقدار. یا یکی چند سال انترنی توی یکی از این قبایل افریقایی که هنوز زنان شان را ختنه می کنند و به ازای هر یک ساله ی عمرشان، یک حلقه ی قلاده مانند بر گردن شان می آویزند تا یاد من و ما بماند که تا تاریخ، تاریخ است، جنس اول، جنس اول است و جنس دوم، جنس دوم. یا یکی چند سال انترنی توی نوار غزه برای ملتی که به عدد سن نه سالگی برای رزمنده های شان نامه نوشتم و ایشان را ترغیب به ایستادگی کردم. افتخار این ها را از عمقی ترین لایه های وجودم می نویسم. قصه ی کپک هپی را که برای مریم می گفتم و مجاب اش نمی کردم، رعنا جان شروع می کرد، از لذت های « شِر » کردن برای من خواندن، از شِر کردن ِ دهنی یک قوطی پپسی، تا شِر کردن ِ یک پرس خورش ِ قیمه بادمجان ِ پردیس تا شِر کردن ِ تکالیف کاری و درسی، تا شر کردن ِ دغدغه های روتین، تا شر کردن « آیتم » های روزمره، تا شر کردن تخت خواب دو نفره و تا شر کردن قصه ای از جنس زندگی. به رعنا گفتم « آی اَم تو ماچ تِریتُریال ، فضام برای خودم یکی هم تنگ است »، تف کرد به ذات ام... مریم و رعنا یک روز به من گفتند: « خیلی گهی » و من جدن به فکر فرو رفتم و آمدم خانه از مامان ام پرسیدم: « مامان جان، من گه ام؟ » ، مامان ام گفتند: « تو استخون داری » و مرده شور ِ آن « استخون » ی را ببرند که به واسطه اش من، نه تیرامیسوی با چاقو بریده ی رعنا را می توانم قورت بدهم، نه آب معدنی ِ دهنی مریم را ته ِ راندهای خانمان برانداز ریه، نه از گل نازک تر گفتن آدم ها را، نه پوچی ملت را و نه پوکی دولت را. این « استخون » ی که مامان ام می گفت یک جایی حوالی ِ چین های آری اپی گلوتیک ام گیر کرده که من تازگی ها خودم را هم قورت دادن نمی توانم...

افتخار جان، ارکیده می گفت: « رایت مَن » توی دنیا نداریم. « رایت تایم » و « رایت پلِیس » هم نداریم. قضایا از دم ذهنی اند. زندگی را اگر در مقاطع کوچک کات بزنی، وانگهی یک آدم می شود « رایت مَن » ِ تو، توی « تایم » ی که رایت است، در تناظر ِ یک به یک با مکانی که او هم رایت است، یعنی که باید تن در داد به « لایف اَز اِ ترَنزیتوری فلو » و « لِت ایت هَپن » بدون احساس جنده گی - البته که ارکیده خیلی شیک تر از این کلمه ها حرف می زند، فحوای کلام را دارم برای ات می خوانم افتخار -، می گفت: مورالیست ها، فرصت ِ تجربه کردن را از خودشان دریغ می کنند و زندگی اگر تجربه به قیمت صاف کردن و صاف شدن دهان توش نباشد، نه حتا « بورینگ »، که « سْپویلت » می شود ...  

یک دکلمه ی دیگر هم بخوانم افتخار، مرزهای حسی از مو هم باریک ترند، گاهی فقط و فقط یک « اَکت »، فقط و فقط یک صحنه، فقط و فقط یک سکانس، فقط و فقط تلخْ کلامی که در لحظه خردت می کند، فقط و فقط نگفتن ِ آن چه جا داشت بر زبان می آمد، عزیزترین آدم ِ خیال ِ تو را تا همیشه منجمد می کند در حدّ ِ یک اسم.. اما افتخار یادت بماند، همان یک اسم و فصل خاطرات اش را تا همیشه محترم بشمار، که حرمت نهادن به آن اسم ِ حالا توی نهمین پستوی ذهنْ جا خوش کرده، حرمت به پوست اندازی خودت است، حرمت به دگردیسی خودت است و حرمت به حافظه ی تاریخی ِ خودت هم، که تلاش برای فراموشی، بهترین نوع ِ یادآوری ست...

ختم کلام هم این که، حرف هایی هست برای نگفتن، حرف هایی که هرگز سر به ابتذال ِ گفتن فرود نمی آورند. گفتنی ها کم نیست دختر، من و تو کم گفتیم ...

قربان تو

بی تا - دهم تیرماه هشتاد و هفت

تو فکر یک سقف ام

 

*« .. یکی از خطرناک ترین سفسطه هایی که تاثیر عمیقی بر نگاه ِ فلسفی و سیاسی ِ ما بر جا گذاشته، این است که انسان ذاتن خوب است و این جامعه است که او را به بیراهه می کِشاند. روسو در اولین جمله اش در کتاب ِ امیل گفته: « طبیعت انسان را نیک آفریده، امّا اگر من غیر از این هستم تقصیر جامعه است. » او با انتقال گناه از انسان به جامعه زمینه را آماده کرد تا بنیان های اخلاقی و فلسفی ِ ما بر روی مفروضاتی شکل بگیرند که به طور سرنوشت سازی گمراه کننده بودند ...

کوچک ترین اشاره به این که رگه ای از جنون و پارانویا جزء ِ جدایی ناپذیر فطرت انسان است کافی خواهد بود تا شما را به داشتن نگاهی یک جانبه و بیمارگونه از تاریخ و چشم بستن به روی دستاوردهای مهمّ ِ بشریّت متّهم کنند. بزرگ نمایی ِ افتخارات ِ کسب شده توسط ِ انسان و چشم بستن به روی علایم و نشانه های جنون در او خوش بینی نیست، سر را در برف ِ بی خبری فرو بردن است. این را تنها می توان با رفتار ِ دلخوش کننده ی دکتری مقایسه کرد که مدّت ِ کوتاهی قبل از آن که ونگوگ دست به خودکُشی بزند، با معاینه ی او گفته بود: « کسی که چنین تصاویر زیبایی خلق کرده نمی تواند خطری برای خودش محسوب شود.» ... » *

* یادداشت مترجم - کورش سلیم زاده - در مقدمه ی کتاب « مستاجر »

 

« مستاجر » نوشته ی رولان توپور و برگردانی ِ نیم چه مغز ِ کوروش سلیم زاده تراژدی ِ مردی ست ترلوکوفسکی نام که در نتیجه ی بی خانمانی ِ اخیر، سقفی را جست و جو می کند و نهایتن سر از آپارتمانی در می آورد که مستاجر قبلی ش - سیمون شول - به طرز مشکوکی خودکشی کرده است. قصه در سه فصل اصلی ِ « مستاجر جدید - همسایه ها و مستاجر قبلی » به سبْک ِ سورئال - با حضور ِ هر سه عنصر ِ رویا، هزل و روان پریشی - پردازش می شود. جنون ِ برخاسته از هذیان های قهرمان ِ داستان در لباس ِ آشنای ِ انسان تنهای معاصر، در کمال سادگی و باورپذیری ترلوکوفسکی را مسخ ِ سرنوشت ِ مستاجر قبلی کرده و پایانی مشابه را برای او رقم می زند. « ایشیو »های زیاده زمینی ترلوکوفسکی در اوج ِ تلخی، زهرْخند به لب می آورند و از این روست که کتاب تا همیشه به تاریخ ادبیات ِ « گروتِسک » ِ اروپا پیوسته است.

 

*« یکی از دوستان که در امریکا سینما خوانده، خاطره ی بامزه ای از دیدن فیلم مستاجر دارد که بازگو کردن اش چندان خالی از لطف نیست. او می گوید: در دانشگاه استادی داشتیم که متخصّص ِ سینمای اروپای شرقی بود و در این میان علاقه ی خاصی هم به پولانسکی ( کارگردان و بازیگر نقش ترلوکوفسکی در فیلم مستاجر ) داشت. یک بار در یکی از کلاس های تحلیل فیلم قرار شد فیلم مستاجر را نشان دهد. بعد از تماشای فیلم، استاد از ما خواست تا تحلیل مان را از فیلم ارائه دهیم. یکی از نیچه و مرگ خدا حرف زد، یکی از کامو و سارتر و فلسفه ی پوچی و اگزیستانسیالیسم و یکی هم از بحران هویّت در جوامع مدرن... وقتی آخرین دانشجو هم حرف های اش را تمام کرد، از استاد خواستیم تا تحلیل خودش را از فیلم ارائه دهد. استاد، در کمال ِ خونسردی، از جای اش بلند شد و به طرف تخته سیاه رفت. دست راست اش را روی تخته سیاه گذاشت و با تمام توان اش، ناخن های دست اش را از این سر تخته سیاه تا آن سر ِ تخته سیاه کشید. صدای غیژ ِ طولانی و وحشتناکی بلند شد. یکی دو تا از دخترها غش کردند، چند نفر بالا آوردند، بقیه با دست جلوی گوش های شان را گرفتند. چند دقیقه طول کشید تا کلاس به حال عادی برگردد. در این فاصله، استاد سر جای اش برگشته بود ... بیدار شدن از میان مردگان، بزرگ ترین شادی دنیاست..»*

* یادداشت مترجم - کورش سلیم زاده - در مقدمه ی کتاب « مستاجر »