Mamma, just killed a man
اکبرآبادی که بودیم، روی دیوار ِ بغل ِ یکی از تخت های پاویون یکی جمله بود که « چون می گذرد باکی نیست »... این یک جمله ممکن است آنن به کلیشه بماند، ممکن است آنن جواد به نظر برسد، امّا توی شب های کشیک ِ اکبرآبادی پر بود از عمق و آرام. همین است که جمله ها را، شعرها و نامه ها را - تو بگو کلمه را - باید توی ظرف های زمانی و مکانی ِ خودشان سر کشید، ارنه « قصّه به هر که می برم فایده ای نمی دهد »...
پانگاشت یکم: بیمار، دختر نوزده ساله با سابقه ی پنج ساله ی نازایی. وانگهی آمده اند توی رحم ِ این دختر نوزده ساله با سابقه ی پنج ساله ی نازایی به مدد اِی آر تی ( Assisted Reproductive Techniques ) هشت تا جنین کاشته اند، بَل یکی، دو تای شان به دنیا برسند، همان هشت هفته گی ِ حاملگی توی قلب دو تا از جنین ها کلرید پتاسیم تزریق کرده اند باشد که جا برای باقی ِ « سیبلینگ » ها فراهم آید، دو تای دیگر را هم قدَر به درَک واصل کرده، چهارتای مانده را هم مادر سی و دو هفته آب و دان داده و به تاریخ بشریت عرضه کرده ست. می روم توی اتاق اش که می بینم فوج فوج ملاقات کننده - هم از قوم خودش، هم از قوم شوهرش - گرد آمده اند.
مادربزرگ ِ مادری ِ چهارقلوها: خانوم دکتر، قدرت ِ خدا را می بینی؟
- مبارک باشه. ایشالّا قدمشون خیر باشه.
-- خدا پنج سال بهشان نداد و نداد تا چهار تا با هم داد.
- بله، متوجّهم.
-- این قدر زخم زبان شنیدیم، دخترای هم سنش تو فامیل نومزد هم حتا نداشتن، اون وخ این حیوونی رو خون به دل می کردن سر نازایی ش.
صفر - خوشحالم، خوشحالم که ART ، قدرت خدا ترجمه می شود و به بزرگی خدای آدم ها اضافه می کند. خوشحالم خدای آدم ها این قدر کریمانه منتَقِم است که چهار تا آدم می کارد توی دامن ِ دختر نوزده ساله و بدین سان پوز ِ دخترهای « بی نومزد » ِ فامیل شان را که زخم ِ زبان اش کرده بودند، به خاک می مالاند. سرودنی شیخ ِ سخن: « گر تو برانی، به که روی آوریم؟؟ »
یک - از مخ ِ آدم های مان فرصت بالندگی را دریغ می کنیم، لااقل به دم و دستگاه ِ تناسلی ِ ایشان، به تشکیلات ِ زایای ایشان فرصت ِ کامل شدن بدهیم. چه طور روی مان بشود روی دختر نوزده ساله مارک ِ پنج سال نازایی بچسبانیم؟؟ پریود شدن « اِلارم » ِ سرخ ِ مادر شدن نیست. به آدم ها فرصت بدهیم دنیای خونین ماهانه شان را چند صباحی زندگی کنند، وانگهی سودا ز عشق خیزانند.
دو - اولین پریود، صحنه ای عجیب به یاد ماندنی ست. کودکانه می روی توی توالت، زنانه باز می گردی. مال ِ خودم را خاطرم هست با جزئیّات. مرداد ِ ۷۶ بود. ظِلّ ِ آفتاب ظهر. من و پسر همسایه که یک سال از من بزرگ تر بود توی حیاط ِ خانه ی کوچه ی لیدا دوچرخه سواری می کردیم. دوچرخه ی من از نیکتای خواهر به ارث رسیده بود. قرمز بود و خوش رکاب. - مامان و بابام را نمی بخشم، چه که همه ی کالسکه ها و دوچرخه های زندگی م دست دوم بودند -. جیشم گرفت، سعید ِ پسر ِ همسایه را سپردم که آب ِ قمقمه م تمام شده، یک سر می روم بالا، یخ بریزم توش، بر می گردم. مدل ِ جیش کردن های مان فرق داشت و هر دوی مان این را از خیلی بچگی تر فهمیده بودیم، سعید جیش ِ جهشی می کرد، توی حیاط پشتی، روی سر و کول ِ رهگذرها. یعنی به قول خودش جیش اش را نگه می داشت، تا از پشت نرده ها، جنبنده ای پدیدار می گشت، وانگهی مسیر ِ بردار ِ ادرارش را هم سو و هم راستا با حرکت ِ راهگذر می جنباند و خیس اش می کرد. راهگذر هم آب نطلبیده را - آن هم در هُرم ِ آفتاب های تابستان - مراد تلقی می کرد و خشنود می شد. بالا رفتن ِ من همان و ننگ ِ آن لکّه های اول باره همان. باید بر می گشتم پایین و دوچرخه م را جمع می کردم. چه همه سخت بود. چه همه فکر بود که وول می خورد. من در ۱۴ سالگی زن شده بودم و سعید در پانزده سالگی هنوز پسر بود. آن پوشک قاعدتن با زین ِ دوچرخه در تناقض بود و این که گفتنی ها کم نیست... مال ِ نیکی را هم یادم هست. تیر ماه ۷۲ بود. من و نیکی و مامان ام رفته بودیم سینما فرهنگ، « هنرپیشه » ی مخملباف، اکبر عبدی بود، فاطمه ی معتمدآریا و ماهایا پطروسیان. « زن ِ ایرانی » ِ اکبر عبدی که او هم حامله نمی شد، حالا باید برای اش مادری می کرد تخم و رحم اجاره می کرد، غافل از این که مشکل ِ نازایی ِ ایشان اساسن از male factor آب می خورده است. ( تاریخ، سینمای دهه ی هفتاد را دیگر به خواب ببیند ). شب که برگشتیم خانه، اِندومتر ِ خواهرم ریزش کرده بود و من تا یک هفته از توالت رفتن اجتناب می کردم بَل مباد ببینم مرض ِ آبجی، واگیردار بوده و کار از کار گذشته و سرایت کرده ست...
پانگاشت دوم: توی انترنی « تیپ » (=انعام ) نگرفته بودم که گرفتم. در صدد بودیم یکی را سه ی صبح توی بیمارستان رسول فلایت کنیم که ناگه میانه ی همان بی صفتی ها، بچّه توی همان اتاق اورژانس آب اش را آبشار چَک زد توی روم و پرید توی بغل ام ( تمام سعی ام را جیغ کرده بودم که مادر و شوهر ِ زائو را متقاعد کنم که تجربه(!)ی من فریاد می زند این درد، درد ِ زایمان نیست و درد ِ سنگ کلیه ست که من آن همه زایانده ام که شکل ِ درد ِ زایمان را بلد شده باشم، ما این جا بخش اورولوژی نداریم و شما بکوچید به یک بیمارستان مجهز به سانتر ِ اورولوژی )... مادر و نوزاد را سر و سامان دادیم، یکی را فرستادیم بخش زنان، آن دیگری را بخش نوزادان. آمدم سر ِ صبر نوت بگذارم که مادربزرگ ِ بچه با نهایت معصومیت ازم پرسید: « سنگ کلیه ی بچّه م چی؟ »، من هم خیال اش را تخت کردم که دخترش سنگ و بچه را هر دو با هم دفع کرده و جای هیچ نگرانی نیست. وانگهی دیدم یک دو هزار تومانی را لوله کرده و دارد می چپاند توی جیب ِ مانتوم، از من همه انکار و از ایشان همه اصرار... که به تماشا سوگند، قرار می بود این تن پوش سفید ِ من با تن پوش ِ سفید ِ آرایشگرها متفاوت باشد، که بنا می بود سفیدی ِ شرافت پیشه ام باشد و این همه به گه کشیده شد... که من نه صورتی بند انداخته ام، نه ابرویی قِیطان بافته ام و نه مویی سشوار کشیده ام که جیب ام مستحق ِ اسکناس ِ لولیده باشد، رژه می رود که من خل ِ این غزل سعدی هستم: « نه همین لباس زیباست نشان ِ آدمیّت ... اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی ... وگرنه مرغ باشد که همی سخن بگوید به زبان آدمیت ... خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت ... بنگر که تا چه حد است مکان ِ آدمیّت ... رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند ... حَیَوان خبر ندارد ز جهان ِ آدمیّت ... تن ِ آدمی شریف است به جان ِ آدمیّت ... »
بی تا - ۲۹ اردی بهشت ۸۸
