من مدل بادکنک از آسمان ِ تهران پرواز کردم. یکی توی تهران نخ‌ام را ول داد توی هوا، من پرواز کردم و پرواز کردم و فرود آمدم روی زمین نیوهیون. وقتی فرود آمدم هنوز بادکنک بودم، پر از باد، باد ِ سر. دو راه برای خالی کردن باد پیش ِ پای روزگار هست، یکی این‌که کمی به نخ ِ ته ِ آدم ور می‌رود، گره ِ نخ باز می‌شود، وانگهی باد ِ بادکنک خالی می‌شود. یکی دیگر ناخن زدن، سوزن زدن و ضربه زدن است. فرق هست بین این دو تا؛ به روش اول، جنازه‌ی بادکنک را دورترها هم می‌شود باد کرد، اما به روش دوم، جنازه‌ی بادکنک  تا همیشه لاغر می‌ماند. این‌جا، این فضا، این شهر و آدم‌های‌اش باد ِ من را برای همیشه خالی کردند. عمیقن احساس «اینسافیشِنسی»، ناکافی بودن، نیستی و ریزی می‌کنم. این حس، فاصله‌ی من را با آن شهر مخروبه‌ای که من توش بزرگ شدم بیش‌تر و بیش‌تر می‌کند. هر چه قدر که من خودم را ریزتر می‌بینم، قهر من با آن تکه از زمین، با آن تکه‌ از زندگی‌م ریشه‌دارتر می‌شود.

Physically, mentally, and emotionally, I am totally drained. خالی ِ خالی. بیست و چهار ساعت، سه تا هشت ساعت، توی این مملکت امتحان بورد داده‌ام. ده روز دیگر باز ۱۶ ساعت امتحان پیش ِ رو دارم. روز اول سی صد و پنجاه تا سوال، روز دوم، دویست تا سوال و نه تا کیس. numb شده‌ام. از هر معنایی خالی‌ام. توی خانه به زندگی خیره می‌شوم، سر کار، جیغ می‌زنم. امروز منشی دپارتمان برای همه راجع به یک موضوعی ای‌میل زده بود، ته‌ ای‌میل من را خطاب قرار داده بود که تو چون foreign scholar هستی، وضعیت‌ات با بقیه فرق دارد. دکان‌ام را تعطیل کردم، رفتم به رییس‌ام گفتم:

Actually, I feel "harassed"; she should have at least used international scholar instead of foreign...

رییس من یک چیزی توی چشم‌های من دید که ترسید، گفت با خودش صحبت کن. فامیل ِ آن زن pucci (پوچی) است، این‌جا دو تا «سی» را می‌خوانند «چ»، مثل «گوچی». من گوشی را برداشتم و از قصد با بلاغت هر چه تمام‌تر گفتم: «هِلو میس پوسی»... پوسی یعنی «کُس» ... تمام ِ دل‌ام خنک شد، حالا که من خارجی هستم، انتظار ازم نباید برود که تلفظ درست فک و فامیل شما را بلد باشم. ناخودآگاه عین ِ همه‌ی پنج دقیقه‌ی مکالمه را گریه می‌کردم، اما یادم بودم که هر یک دقیقه به نشانه‌ی ادب شرقی که آدم‌ها را به نام خانوادگی می‌خواند، فامیل‌اش را بزنم توی صورت‌اش. باز همه‌ی روز بغض داشتم، این‌بار به خاطر این آدم ناتوان ِ عقده‌ای ِ نامهربان که دارم توی خودم می‌بینم. از روزی که آمدم این‌جا تا به همین امروز، خودم را دیگر نشناختم. با خودم غریبه شده‌ام... من باید که بلند بشوم و خیلی چیزها را بتکانم.. این امتحان گه را بدهم، تکلیف‌ام را با خودم معلوم کنم.

ب‌‌ف- ۱۱/۱۱/۱۱