November Rain
Sometimes I need some time...on my own
Sometimes I need some time...all alone
Everybody needs some time...
on their own
Don't you know you need some time...all alone
Guns N Roses - November Rain
---
پانگاشت یکم: اَشکان ِ پسرعمه، روزی روزگاری برای ام تعریف می کرد که کلاس اوّل دبستان بوده، مریض می شود، غیبت می کند و نیت می کند که زنگ بزند به یکی از همکلاسی ها، تکالیف فردا را جویا شود. از عمه جان ِ من می پرسد چه بگوید؟ عمه جان می گویند شماره تلفن رفیق اش ( مثلن: پویا قوامی ) را بگیرد، هر کس گوشی را برداشت، بپرسد: « منزل آقای قوامی؟ » و بعد از تایید ِ آن سوی خط، سلام و احوال پرسی بکند، وانگهی از ایشان بخواهد گوشی را بدهند به پویا. اشکان هم مو به مو اطاعت می کند:
- اَلو؟
-- اشکان: منزل آقای قوامی؟
- بفرمایید.
-- سلام، خوبی شما؟
- بله، بفرمایین خواهش می کنم.
-- قوامی خونه س؟
این مدل ِ پسربچه هاست که همکلاسی هاشان را به نام ِ فامیل شان صدا می زنند. حالا حکایت ِ « اِن آی سی یو »ی ماست که هیچ کس اسم ندارد و همه به اسم فامیلی شان هویت دارند:
مثال: نوزاد ِ پسرْ شایسته ( خسروی ) { فامیلی ِ داخل پرانتز، متعلق به والد ِ زاپاس ِ نوزاد - تو بخوان والده ی نوزاد - است }
نوزاد ِ دخترْ چناری - نوزاد پسر چناری ( قل ۱ ) - نوزاد پسر چناری ( قل ِ ۲ )
...
چناری ها را خودم دوم مهر در حالی که ۱۲ ساعته بودند، بستری کردم، یکی از همین روزها رفتم پی آی سی یو، دیدم سه تا آکواریوم، آورده اند، زیر هر کدام یک چناری خوابیده، پرسیدم چرا چناری ها را آورده اند پی آی سی یو؟ که گفتند چناری ها را از اِن آی سی یو بیرون کرده اند، آخِر « اِن آی سی یو » متعلّق به متولدین زیر ِ بیست و هشت روز است - مطابق با تعریف نئونِیت -، به بابای متولد شصت و چهار ِ چناری ها می گویم، بیاید بنشیند برای بچه ها اسم بگذاریم، بچه های پی آی سی یو اسم دارند، باباشان می گوید: « شما حقّ ِ آب و گل داری، هر اسمی بگذاری قبول است. »، می گویم: « قل ِ یک ِ پسر را البرز بگذارند، قل ِ دوی پسر را فراز و دختر را هم افرا بخوانند .. »، می خندد، می گوید: « حالا چرا این اسامی؟ »، می گویم: « من اسم های بلند را دوست دارم».. یکی - دو روز بعد خلاصه پرونده می نویسیم به نام ِ مهرشاد و شادمهر ِ چناری ( متولد ماه مهر ) و افرا چناری... به وقت خداحافظی از قول ابوالعلا معری توی گوش چناری ها، حضورشان به دنیای دیوانه را خوش آمد می گویم، بل یادشان بماند: « هذا ما جَناه اَبی عَلَیَّ و ما جَنَیتُ علی احدٍ » (= این همان جنایتی ست که پدرم بر من کرد و من آن را بر احدی نمی کنم ) ...
پانگاشت دوم: « مَحَک » (= موسّسه ی حمایت از کودکان سرطانی ) بی شک موفق ترین « اِن جی اُ »ی ایرانی ست که یادمان باد سرطان غیر از درد هزینه دارد. من هر چه از بزرگی ِ محک و محکیان بگویم کم گفته ام، از مدیرش که نیمه شبان برای دیدن بچه های موسسه اش - که به دلیل فقدان آی سی یو به بیمارستان ما اعزام می شوند - آرام و بی ریا، بی که جایی نوشته شود، سرزده می آید، تا مددکار اجتماعی شان که ساعت ها وقت می گذارد، با انترن، رزیدنت، فلو و پزشک متخصص این بچه ها راجع به بیماری شان با روی گشاده، صلاح مشورت می کند، تا راننده ی آمبولانس شان که سر « سی پی آر » ِ مریض های شان حاضر می شود، اشک می ریزد و آمبو می زند و تا خود مریض های شان. محک هم مریض ِ دارا دارد، هم مریض ندار، امّا ندارهای شان هم یک جنس شعوری دارند که تا ته ِ آدم می سوزد. فقر به شعور که آلوده شد فدایی ترین چریک های تاریخ را ثمر می دهد. یکی از مریض های محکی ما اسم اش آرین بود، سه و نیم ساله مبتلا به ALL که در زمینه ی ضعف ایمنی، پنوموسیستیس کارینی بر هم زده بود و توی « پی آی سی یو »ی علی اصغر بستری بود، یک روز گذری از پی آی سی یو رد می شدم، دیدم بچّه ای به چه گِردی نشسته و صورت اش از بغض دارد می ترکد. اسم اش را بالای سرش خواندم و پرسیدم:
- چی شده آرین؟
-- نمی ذارن مامان ام بیاد پیشم.
- خوب چرا گریه نمی کنی؟
-- جواب نداد.
- آرین گریه کنی حالت بهتر می شه ها.
-- نه.
- چرا نه؟
-- آخه من اگه گریه کنم حسین ( بچه ی سیزده ماهه ی تخت بغل ) هم گریه ش می گیره.
الله اکبر، که توی چهل ماهه بشوی مظهر ایستادگی برای آن حسین سیزده ماهه ی بغلْ دستی ت.. الله اکبر، که تو خودت را تا ته بخوری که کوه بمانی مقابل حسین سیزده ماهه.. به جرات می گویم یکی از core shaking ترین صحنه های زندگی ِ من بود، آن قدر که نفهمیدم صورت ام کی داغ شد. با آرین رفیق شدیم. فردای مرخصی ِ آرین، دیدم مرکز دارد من را پیج می کند، گفتم لابد باز گلایه ای، شکوائیه ای، اخطاریه ای، کشیک ِ اضافه ای یا یک چیزی توی این مایه هاست، دیدم مددکار محک از جانب آرین برای ام یک شیشه عسل آورده به انضمام یک نقاشی با امضای خودش، خل شدم، گفتم آرین را برای من ببوسید و خداحافظی کردم.. نقاشی ش را گذاشتم لای تکست ِ نلسون ِ اطفال، عسل اش را هم بخشیدم، آن قدر که مطمئن بودم از گلوم پایین نمی رود...
من به همه ی افراد حقیقی و حقوقی سفارش می کنم، پنجاه تا تک تومان هم حتا اگر می خواهند صدقه بدهند، بیایند بدهند به محک، محک از همین پول خُردهای آدم های بزرگ محک شده است، از پول خردهای رفیق ِ عکاس ما که بیست درصد ِ درآمد ِ عکس های نمایشگاه عکاسی ش را - که بیست هزار تومان هم نمی شد - بخشید به محک. از نمایشگاه ترشیجات خانگی ِ همسایه ی ما، از قُلَّک ِ پیشخوان ِ سوپر دریانی ِ محله ی ما، از کنسرت های موسیقی ِ « هوشمند خیام »ها، از نمایشگاه خطاطی « اسرافیل شیرچی »ها، از حمایت های مالی ِ فلان کمپانی ِ داخلی ولو به نیت تبلیغات و از کمک ِ ایرانیان خارج از کشور که نام ِ محک برای شان آشناتر از صلیب سرخ جهانی ست، چه من علارغم ِ پذیرش « گلُبالیز ِیشِن »، هنوز گفتنی فرنگی ها معتقدم: « charity begins at home »، که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است...
پانگاشت سوم: در جهان سوم، همه جیم اند و هر کس که جیم نباشد، یک « اُ سی دی ِ » ( Obsessive Compulsive Disorder ) ِ خل و چل ِ طفلکی ِ بخت برگشته است، چه مثل ما رندی نمی داند و زبلی به خورد ِ ژنوم اش نرفته ست. رزیدنتی که بیمار ِ « آنسفالوپاتی ِ هیپرتانسیو » بستری کرده و منطقن هر یک ساعت، فشار خون اش را از انترن می خواهد، یک اُ سی دی ِ انترنْ آزار ِ عقده ای ست - لابد -، انترنی که قبل از پروگرس نوت، مریض اش را معاینه می کند، اتندی که شب ِ آن کالی ش، هر دو، سه ساعت زنگ می زند و حال ِ مریض بد حال اش را جویا می شود، مادری که بچه اش را به درمانگاه می آورد و دم ِ آخر یک دفترچه ی جیبی از کیف اش در می آورد و سوالات مکتوب اش را از پزشک می پرسد و لج ِ من و ما را با این وقت ِ تنگ در می آورد، این ها همه « اُ سی دی » اند و از دم تعطیل، همه خوشی زده زیر دل شان، همه یک « مشت » بیکار ِ بی عار... ما خوبیم لابد، کانّه کِش ِ تنبان، آماده برای در رفتن...
پانگاشت چهارم: مجلات « شهروند » و « ارژنگ » را هم توقیف کردند، شهروند مجله ی شب های کشیک من بود، مجله ی فیکس شدن های بالای سر مریض های « جی آی بلیدینگ » که هر نیم ساعت یک بار چک علایم حیاتی داشتند و شست و شوی معده تا شفاف شدن ترشحات، مجله ی اورژانس های خلوت ِ سه تا هفت صبح های بیمارستان رسول، مجله ی آمبو زدن های بی امان ِ مریض های بی وقت ِ بی ونتیلاتور ِ آی سی یو، دکور قرمز پاویون ما بود و تنها مطالعه ی خارج فقه و اصول ِ من و مای انترن. دل ام می سوزد و کاری ز دست ام بر نمی آید، فقط این که متاسفم. تازگی ها یاد گرفته ام در مقام واکنش به کنش های اطراف و اطرافیان، در مقام ِ به جا آوردن آداب - و بس - به گفتن ِ « متاسفم » بسنده کنم.
به پدر و مادر مریض پس از ختم احیا: « بچه ی شما مرد، متاسفم »..
به یکی از عزیزترین ِ دوست هام بعد از بریک آپ با دوست پسر سه ساله اش: « بریدید از هم؟ متاسفم »..
به پدرم بعد از باخت مک کین: « معادلات جهانی شما بر هم ریخت؟ متاسفم »..
« شهروند را بستند؟ متاسفم »
راست اش را بخواهید، شک دارم به وقت گفتن هر کدام از این « متاسفم »ها، عمیقن متاسف بوده باشم..
بی تا - ۲۰ / ۸ / ۸۷