November Rain

 

Sometimes I need some time...on my own
Sometimes I need some time...all alone
Everybody needs some time...
on their own
Don't you know you need some time...all alone

Guns N Roses - November Rain

---

پانگاشت یکم: اَشکان ِ پسرعمه، روزی روزگاری برای ام تعریف می کرد که کلاس اوّل دبستان بوده، مریض می شود، غیبت می کند و نیت می کند که زنگ بزند به یکی از همکلاسی ها، تکالیف فردا را جویا شود. از عمه جان ِ من می پرسد چه بگوید؟ عمه جان می گویند شماره تلفن رفیق اش ( مثلن: پویا قوامی ) را بگیرد، هر کس گوشی را برداشت، بپرسد: « منزل آقای قوامی؟ » و بعد از تایید ِ آن سوی خط، سلام و احوال پرسی بکند، وانگهی از ایشان بخواهد گوشی را بدهند به پویا. اشکان هم مو به مو اطاعت می کند:

- اَلو؟

-- اشکان: منزل آقای قوامی؟

- بفرمایید.

-- سلام، خوبی شما؟

- بله، بفرمایین خواهش می کنم.

-- قوامی خونه س؟

این مدل ِ پسربچه هاست که همکلاسی هاشان را به نام ِ فامیل شان صدا می زنند. حالا حکایت ِ « اِن آی سی یو »ی ماست که هیچ کس اسم ندارد و همه به اسم فامیلی شان هویت دارند:

مثال: نوزاد ِ پسرْ شایسته ( خسروی ) { فامیلی ِ داخل پرانتز، متعلق به والد ِ زاپاس ِ نوزاد - تو بخوان والده ی نوزاد - است }

نوزاد ِ دخترْ چناری - نوزاد پسر چناری ( قل ۱ ) - نوزاد پسر چناری ( قل ِ ۲ )

...

چناری ها را خودم دوم مهر در حالی که ۱۲ ساعته بودند، بستری کردم، یکی از همین روزها رفتم پی آی سی یو، دیدم سه تا آکواریوم، آورده اند، زیر هر کدام یک چناری خوابیده، پرسیدم چرا چناری ها را آورده اند پی آی سی یو؟ که گفتند چناری ها را از اِن آی سی یو بیرون کرده اند، آخِر « اِن آی سی یو » متعلّق به متولدین زیر ِ بیست و هشت روز است - مطابق با تعریف نئونِیت -، به بابای متولد شصت و چهار ِ چناری ها می گویم، بیاید بنشیند برای بچه ها اسم بگذاریم، بچه های پی آی سی یو اسم دارند، باباشان می گوید: « شما حقّ ِ آب و گل داری، هر اسمی بگذاری قبول است. »، می گویم: « قل ِ یک ِ پسر را البرز بگذارند، قل ِ دوی پسر را فراز و دختر را هم افرا بخوانند .. »، می خندد، می گوید: « حالا چرا این اسامی؟ »، می گویم: « من اسم های بلند را دوست دارم».. یکی - دو روز بعد خلاصه پرونده می نویسیم به نام ِ مهرشاد و شادمهر ِ چناری ( متولد ماه مهر ) و افرا چناری... به وقت خداحافظی از قول ابوالعلا معری توی گوش چناری ها، حضورشان به دنیای دیوانه را خوش آمد می گویم، بل یادشان بماند: « هذا ما جَناه اَبی عَلَیَّ و ما جَنَیتُ علی احدٍ » (= این همان جنایتی ست که پدرم بر من کرد و من آن را بر احدی نمی کنم ) ...

پانگاشت دوم: « مَحَک » (= موسّسه ی حمایت از کودکان سرطانی ) بی شک موفق ترین « اِن جی اُ »ی ایرانی ست که یادمان باد سرطان غیر از درد هزینه دارد. من هر چه از بزرگی ِ محک و محکیان بگویم کم گفته ام، از مدیرش که نیمه شبان برای دیدن بچه های موسسه اش - که به دلیل فقدان آی سی یو به بیمارستان ما اعزام می شوند - آرام و بی ریا، بی که جایی نوشته شود، سرزده می آید، تا مددکار اجتماعی شان که ساعت ها وقت می گذارد، با انترن، رزیدنت، فلو و پزشک متخصص این بچه ها راجع به بیماری شان با روی گشاده، صلاح مشورت می کند، تا راننده ی آمبولانس شان که سر « سی پی آر » ِ مریض های شان حاضر می شود، اشک می ریزد و آمبو می زند و تا خود مریض های شان. محک هم مریض ِ دارا دارد، هم مریض ندار، امّا ندارهای شان هم یک جنس شعوری دارند که تا ته ِ آدم می سوزد. فقر به شعور که آلوده شد فدایی ترین چریک های تاریخ را ثمر می دهد. یکی از مریض های محکی ما اسم اش آرین بود، سه و نیم ساله مبتلا به ALL که در زمینه ی ضعف ایمنی، پنوموسیستیس کارینی بر هم زده بود و توی « پی آی سی یو »ی علی اصغر بستری بود، یک روز گذری از پی آی سی یو رد می شدم، دیدم بچّه ای به چه گِردی نشسته و صورت اش از بغض دارد می ترکد. اسم اش را بالای سرش خواندم و پرسیدم:

- چی شده آرین؟

-- نمی ذارن مامان ام بیاد پیشم.

- خوب چرا گریه نمی کنی؟

-- جواب نداد.

- آرین گریه کنی حالت بهتر می شه ها.

-- نه.

- چرا نه؟

-- آخه من اگه گریه کنم حسین ( بچه ی سیزده ماهه ی تخت بغل ) هم گریه ش می گیره.

الله اکبر، که توی چهل ماهه بشوی مظهر ایستادگی برای آن حسین سیزده ماهه ی بغلْ دستی ت.. الله اکبر، که تو خودت را تا ته بخوری که کوه بمانی مقابل حسین سیزده ماهه.. به جرات می گویم یکی از core shaking ترین صحنه های زندگی ِ من بود، آن قدر که نفهمیدم صورت ام کی داغ شد. با آرین رفیق شدیم. فردای مرخصی ِ آرین، دیدم مرکز دارد من را پیج می کند، گفتم لابد باز گلایه ای، شکوائیه ای، اخطاریه ای، کشیک ِ اضافه ای یا یک چیزی توی این مایه هاست، دیدم مددکار محک از جانب آرین برای ام یک شیشه عسل آورده به انضمام یک نقاشی با امضای خودش، خل شدم، گفتم آرین را برای من ببوسید و خداحافظی کردم.. نقاشی ش را گذاشتم لای تکست ِ نلسون ِ اطفال، عسل اش را هم بخشیدم، آن قدر که مطمئن بودم از گلوم پایین نمی رود...

من به همه ی افراد حقیقی و حقوقی سفارش می کنم، پنجاه تا تک تومان هم حتا اگر می خواهند صدقه بدهند، بیایند بدهند به محک، محک از همین پول خُردهای آدم های بزرگ محک شده است، از پول خردهای رفیق ِ عکاس ما که بیست درصد ِ درآمد ِ عکس های نمایشگاه عکاسی ش را - که بیست هزار تومان هم نمی شد - بخشید به محک. از نمایشگاه ترشیجات خانگی ِ همسایه ی ما، از قُلَّک ِ پیشخوان ِ سوپر دریانی ِ محله ی ما، از کنسرت های موسیقی ِ « هوشمند خیام »ها، از نمایشگاه خطاطی « اسرافیل شیرچی »ها، از حمایت های مالی ِ فلان کمپانی ِ داخلی ولو به نیت تبلیغات و از کمک ِ ایرانیان خارج از کشور که نام ِ محک برای شان آشناتر از صلیب سرخ جهانی ست، چه من علارغم ِ پذیرش « گلُبالیز ِیشِن »، هنوز گفتنی فرنگی ها معتقدم: « charity begins at home »، که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است...

پانگاشت سوم: در جهان سوم، همه جیم اند و هر کس که جیم نباشد، یک « اُ سی دی ِ »  ( Obsessive Compulsive Disorder ) ِ خل و چل ِ طفلکی ِ بخت برگشته است، چه مثل ما رندی نمی داند و زبلی به خورد ِ ژنوم اش نرفته ست. رزیدنتی که بیمار ِ « آنسفالوپاتی ِ هیپرتانسیو » بستری کرده و منطقن هر یک ساعت، فشار خون اش را از انترن می خواهد، یک اُ سی دی ِ انترنْ آزار ِ عقده ای ست - لابد -، انترنی که قبل از پروگرس نوت، مریض اش را معاینه می کند، اتندی که شب ِ آن کالی ش، هر دو، سه ساعت زنگ می زند و حال ِ مریض بد حال اش را جویا می شود، مادری که بچه اش را به درمانگاه می آورد و دم ِ آخر یک دفترچه ی جیبی از کیف اش در می آورد و سوالات مکتوب اش را از پزشک می پرسد و لج ِ من و ما را با این وقت ِ تنگ در می آورد، این ها همه « اُ سی دی » اند و از دم تعطیل، همه خوشی زده زیر دل شان، همه یک « مشت » بیکار ِ بی عار... ما خوبیم لابد، کانّه کِش ِ تنبان، آماده برای در رفتن...

پانگاشت چهارم: مجلات « شهروند » و « ارژنگ » را هم توقیف کردند، شهروند مجله ی شب های کشیک من بود، مجله ی فیکس شدن های بالای سر مریض های « جی آی بلیدینگ » که هر نیم ساعت یک بار چک علایم حیاتی داشتند و شست و شوی معده تا شفاف شدن ترشحات، مجله ی اورژانس های خلوت ِ سه تا هفت صبح های بیمارستان رسول، مجله ی آمبو زدن های بی امان ِ مریض های بی وقت ِ بی ونتیلاتور ِ آی سی یو، دکور قرمز پاویون ما بود و تنها مطالعه ی خارج فقه و اصول ِ من و مای انترن. دل ام می سوزد و کاری ز دست ام بر نمی آید، فقط این که متاسفم. تازگی ها یاد گرفته ام در مقام واکنش به کنش های اطراف و اطرافیان، در مقام ِ به جا آوردن آداب - و بس - به گفتن ِ « متاسفم » بسنده کنم.

به پدر و مادر مریض پس از ختم احیا: « بچه ی شما مرد، متاسفم »..

به یکی از عزیزترین ِ دوست هام بعد از بریک آپ با دوست پسر سه ساله اش: « بریدید از هم؟ متاسفم »..

به پدرم بعد از باخت مک کین: « معادلات جهانی شما بر هم ریخت؟ متاسفم »..

« شهروند را بستند؟ متاسفم »

راست اش را بخواهید، شک دارم به وقت گفتن هر کدام از این « متاسفم »ها، عمیقن متاسف بوده باشم..

بی تا - ۲۰ / ۸ / ۸۷

 

آسمان مکثی کرد

 

In a sense we've come to our nation's capital to cash a check. When the architects of our republic wrote the magnificent words of the Constitution and the Declaration of Independence, they were signing a promissory note to which every American was to fall heir. This note was a promise that all men, yes, black men as well as white men, would be guaranteed the "unalienable Rights" of "Life, Liberty and the pursuit of Happiness." It is obvious today that America has defaulted on this promissory note, insofar as her citizens of color are concerned. Instead of honoring this sacred obligation, America has given the Negro people a bad check, a check which has come back marked "insufficient funds."

.

.

.

And so let freedom ring from the prodigious hilltops of New Hampshire

Let freedom ring from the mighty mountains of New York

Let freedom ring from the heightening Alleghenies of Pennsylvania

Let freedom ring from the snow-capped Rockies of Colorado

Let freedom ring from the curvaceous slopes of California

But not only that

Let freedom ring from Stone Mountain of Georgia

Let freedom ring from Lookout Mountain of Tennessee

Let freedom ring from every hill and molehill of Mississippi

From every mountainside, let freedom ring

And when this happens, when we allow freedom ring, when we let it ring from every village and every hamlet, from every state and every city, we will be able to speed up that day when all of God's children, black men and white men, Jews and Gentiles, Protestants and Catholics, will be able to join hands and sing in the words of the old Negro spiritual:

                Free at last! Free at last!

                Thank God Almighty, we are free at last

 Martin Luther King - "I Have a Dream" -  8/25/1963

 

من . باران . آبان . اوباما . « آی هَو اِ دریم تو » . کشیک . عذاب وجدان مزمن . بوروکراسی . « نه » ی امور اداری . بیم . امید . خوف . رجا . یک بوم . دو هوا . « چینج وی بیلیو این » . چک لیست . « ای ساربان آهسته ران » .  فاصله . خیلی دور . خیلی نزدیک . « خانه ی دوست کجاست ؟ » . من . باران . آبان ... 

بی تا - ۱۵ / ۸ / ۸۷

 

سنگی بر گوری

 

صفر - گفتنی جلال آل احمد: « هر آدمی سنگی ست بر گور پدر خویش »

یک - درمانگاه خون، یک مادر با سه کیسه خون متعلق به سه فرزند در دست: بردیا یازده ساله، رضا نه ساله، غلامرضا پنج ساله. هر سه مبتلا به تالاسمی ِ بتای ماژور. مادر و پدر هر دو پر واضح مبتلا به تالاسمی ِ بتای مینور و هر دو به زبان محلّی شیرفهم که: 

Aa × Aa = 1/4 AA + 1/2 Aa + 1/4 aa 

تو بخوان نظر به اتوزومال ِ مغلوب بودن بیماری تالاسمی ِ بتای ماژور، در هر بارداری بیست و پنج درصد احتمال می رود فرزند، قربانی ِ تالاسمی ِ بتای ماژور بشود.

مادر در درمانگاه، آمده به زور پایه ی سرم را بیرون ببرد، می گویم پایه را لازم داریم، جیغ، داد، گریه که: « خسته شدم، هر هفته که نمی تونم سه تا کیسه خون دستم بگیرم »، هی زبان ام می چرخد به گفتن ِ : « جیک جیک ِ مستونت بود، فکر زمستونت نبود؟؟ » که کوتاه می آیم. بهش می گویم پایه را بیرون نبرد، هر سه تای پسرها را بیاورد داخل، بنشاند زیر پایه. رقیق می شوم، رفیق می شویم.

- آزمایش دادین قبل از انتخاب همسر؟

-- آره. شوهرم رو دوست داشتم.

- چرا بچه دار شدی؟

-- گفتم ۲۵ ٪ خیلی کمه. توکل به خدا...

- چرا نه یکی، نه دو تا، سه تا؟

-- اولی رو باور نمی کردیم، دومی رفتیم امام رضا نذر کردیم، واسطه نشد، سومی را غلام ِ امام رضا کردیم، چه می دونم.. اصلن امام رضا با ما لجه.

سیر اسامی را توجه ِ کافی مبذول بدارید: بردیا --> رضا --> غلامرضا

دو - هر یک درمانگاه خون ( شنبه تا پنج شنبه ) ما به چهل نفر مبتلا به تالاسمی بتای ماژور وقت تزریق می دهیم.

نقش انترن ِ هماتولوژی و انکولوژی اطفال در درمانگاه خون:

ثبت فشار خون، شمار ضربان ِ نبض در دقیقه، شمار نفس در دقیقه و دمای بدن قبل از تزریق خون

ثبت فشار خون، شمار ضربان ِ نبض در دقیقه، شمار نفس در دقیقه و دمای بدن بعد از تزریق خون

( عین همین حرکت را انترن ِ غدد قبل و بعد از تزریق ِ « پامیدرونات » در مبتلایان به استئوجنسیس ایمپرفکتا به ثمر می رساند. )

سه - از زمان سیمای آقای لاریجانی توی گوش ام سوت می زند:

با آزمایش خون، قبل از انتخاب همسر، از تولد فرزند مبتلا به تالاسمی ماژور پیشگیری کنیم.

چهار - پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی؟ تالاسمی ماژوری دیده ای؟ همه هم شکل، آن قدر رشد بیش از حد مراکز خون سازی خارج مغز استخوان شان، فنوتیپ شان را کلیشه می کند که به خودت شک می کنی ( وا! من که الان علایم حیاتی این رو گرفتم ) ، سنّ ِ ظاهری سال ها عقب تر از سن تقویمی، از همان بدو تولد محکوم به تزریق خون تا آخر عمر ( دهه ی سه و چهار زندگی )، قربانی عوارض تزریق خون ( فاجعه ی خون های آلوده به هپاتیت سی ِ وزارت دکتر مرندی به کنار )، رسوب آهن توی یک به یک ارگان ها و عوارض اش، از هیپوفیز بگیر تا پاراتیروئید، تا کبد، تا کلیه، تا بیضه تا الخ...

پنج - قرآن مجید، جنین شناسی لانگمن را در چهارماهه ی اول زندگی جنینی « شورت اَند تو دِ پوینت » چنین خلاصه می کند: « نطفه، علقه، مضغه، عظام و لحم » وانگهی پرده ی دوم: « وَ نَفَخْتُ فیه مِن روحی »، قانونگذار جمهوری اسلامی مطابق با شرع مقدس ، سقط جنین را تا قبل از پرده ی دوم در دو مورد مجاز شمرده: ۱- جنین ِ آنانسفال ( جنینی که سر ندارد ) ۲- جنین مبتلا به تالاسمی ماژور

شش - اگر مای مبتلا به تالاسمی مینور عاشق بر آدمی شدیم مبتلا به تالاسمی مینور،

یکم آن که : بگذاریم و بگذریم. گفتنی خورخه لوییس بورخس: « تنها آن چه از دست داده ایم از آن ِ ماست، تنها زنانی به ما تعلق دارند که رهایمان کرده اند ... »، یادمان باد آدم زاد نیاز مبرم دارد به یکی، چند tragic romantic failure برای رانندگی توی بزرگراه صدر، مسیر شرق به غرب زیر ِ آسمان خاکستری ِ  روزهای بارانی، نه بیش تر، نه کم تر...

دوم آن که : بچه زاییدن یگانه راه ارضای میل جاودانگی نیست، از پدر و مادر بچه نگذشتیم، از خودش بگذریم ...

سوم آن که : اگر حماقت مان پررنگ تر از این حرف ها بود، چشم مان کور، دنده مان نرم، هزینه ی آمنیوسنتز را بدهیم و تا قبل از ماه چهارم اگر جنین مان، مبتلا بود به تالاسمی ماژور، سخاوتمندانه سَقَط کنیم اش از موهبت حیات. 

چهارم آن که : گوش اگر گوش ِ  تو و ناله اگر ناله ی من، آن چه البته به جایی نرسد فریاد است..

هفت - شعور، اکتسابی است، من از موافقین ِ پر و پا قرص ِ فرضیه ی « nurture vs. nature » هستم، این که آموزش توی ملت ما جواب نمی دهد، پنجاه درصدش بر می گردد به فقدان آموزش، به ثِقل و دمده بودن  ِ تکنیک های آموزشی، به شناخت نادرست مخاطب، به خنگی ذاتی مخاطب و پنجاه درصدش هم بر می گردد به این که : « و بدانیم اگر کِرم نبود، زندگی چیزی کم داشت. » ( بردیا، رضا و غلامرضا را در ذهن زنده کنید، پدر خوب، مادر خوب، بردیا خوب، رضا خوب، غلامرضا خوب، بده این وسط ضامن ِ آهوست که چشم دیدن خوشبختی این خانواده را ندارد و این همه ی اعترافست. )

هشت - هزینه ی هر یک کیسه ی ۲۵۰ میلی لیتری ِ خون از برای تزریق برای دولت جمهوری اسلامی ۱۳۶۸۰ تومان آب می خورد، تعداد کیسه های مورد نیاز بسته به جثه، سن و عدد هموگلوبین بیمار طی هر یک تزریق، ما بین یک تا دو عدد در نوسان است، سیزده هزار و شش صد و هشتاد تومان را ضرب کن در چهل مریض ِ هر روزه ی درمانگاه خون ِ ما، وانگهی در شش روز ِ کاری ِ هفته، سپس در پنجاه و دو هفته ی سال ِ شمسی تا دست ات بیاید هزینه ای که بیمه ی خدمات درمانی متعهد است به پرداخت اش طی قرارداد ِ سالیانه اش با بیمارستان علی اصغر تهران. البته، یادمان باد: « نفت چو از لوله ی ایران بوَد ... حاتم طایی شدن آسان بود .. »

نه - « تخته سیاه » ِ سمیرای مخملباف را دیده ای؟ نه که آن حجم سیاه نمایی در مجامع اینترنشنال، اُخت باشد با مرام من، اما همان بچه ها - که نمی شود ندیدشان - دارند هزینه ی خودخواهی، کله خری و جهالت دینی بزرگ ترهای شان را توی زیستگاه های محروم شان پس می دهند.

ده - دعا کردن ضرر ندارد، پس دعا می کنیم برای فردای بردیا، برای عاقبت رضا و برای زندگی غلامرضا...

بی تا - دهم آبان ماه هشتاد و هفت

 

این مجموعه دریچه ای ست به سوی داستان ِ زندگی

 

افتخار تو فقط گوش بشو این بار...

یادش به خیر! روزی روزگاری، سریال ِ « هانیکو » اتّفاق ِ هفتگی ِ شنبه های خانه ی ما بود. شعرواره ی روی نقاشی های رنگین ِ تیراژ ِ اوّل ِ سریال، یکی از آن صداهای ابدی ِ سیّال ِ ذهن ِ من است:

« زندگی منشوری ست در حرکت ِ دوّار، منشوری که پرتو ِ پرشکوه ِ خلقت با رنگ های بدیع و دلفریب اش، آن را دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است.

این مجموعه دریچه ای ست به سوی داستان ِ زندگی ... » 

اُریجینال اش را بشنو

بله افتخار، زندگی منشوری ست در حرکت ِ دوّار روزگار، یک روزهایی آن قدر تنگ اند، آن قدر ظالمانه بی مکث و آن قدر بی چشم اندازْ تاریک که همه آرزویت می شود « اتاقی از آن ِ خود »ت، یکی از همان اتاق ها که ویرجینیا وولف در شاهکار ادبی ش تصویر می کند، یک جایی که بروی دور از قیل و قال مدرسه، دنیا و آدم های اش، فردا و دغدغه های اش لم بدهی شده برای یک ساعت بی سر ِ خر و سایه ی آقا بالا سر، بل ببینی « به کجا چنین شتابان؟؟»، ببینی این تویی که داری روزها را رقم می زنی یا روزهایند که دارند تو را رقم می زنند، ببینی یک سری راه ها از کجا آمدند کج شدند صاف جلوی پای تو، تا صراط ِ مستقیم وار به خیال خودشان تو را به سرمنزل مقصود دنیوی برسانند، ببینی تمنای یک سری آدم ها کِی چال شد توی ذهن ات و قلنبه شد توی گلوی ات؟ ببینی چه قدر با شکل آرزوهای بیست و پنج سالگی ت فاصله داری و دردا و دریغا که افتخار جواب این سوال ها توی آن اتاق ِ از آن ِ خودت هم یافت می نشود، گشته ایم ما. جهالت ِ به این سلسله گه گیجه ها، از جنس ِ جهالت ِ نا آموختنی ست، یعنی تا ته دنیا ردیف ردیف نیمکت ِ چوبی سوار کنی، هی تخته ی سیاه علم کنی و هی گچ بر تخته بگریانی و هی بشوی فلور ِ نرمال ِ کتابخانه و هی بخوانی و هی به مدد تکنیک های نوین ِ صوتی - تصویری گره از گره بگشایی، به این جنس جهالت ها فائق نمی آیی که نمی آیی، این می شود که « پناه بر خدا » می شوی. ( افتخار یک مریضی داشتیم، طفل ِ دو ماهه با تشخیص ِ Ambiguous Genitalia - یعنی از روی دَم و دستگاه ِ بیرونی ش نمی شد فهمید دختر است یا پسر - که از کنگان به نیت شفا آمده بود تهران. اسم ِ بچه ی دو ماهه چه باشد حال می کنی؟ « پناه بر خدا - رضوانی »، از مادرش پرسیدم این چه اسم است؟ گفت توی شهرمان بعد از تولدش، هر که از ما پرسید بچه دختر است یا پسر، گفتیم نمی دانیم، هنوز معلوم نیست، همه در واکنش به جواب ِ ما گفتند: « پناه بر خدا »، ما هم اسم بچه را گذاشتیم پناه بر خدا! ). می بینی دختر، این جهالت ِ ناآموخته است که پناه بر خدا به ارمغان می آورد. من می گویم آدم زاد باید کم تر چرایی ِ امور را دنبال کند، کم تر هویت ِ ماورایی ِ حوادث ِ ایام را کنکاش کند و کم تر مختصات ِ عددی سناریوهای روزگار را ترسیم کند. افتخار جان، شاعر حتمن یک چیزی می دانست روزی که سرود: « تو پای به راه در نِه و هیچ مپرس ..... خود ِ راه بگویدت که چون باید رفت » و لامصّب خود ِ راه بگویدت که چون باید رفت. ولی اعتراف می کنم افتخار، ممکن است در بحبوحه ی آن تنگی ها به عدد ِ موهای سرم کم آورده باشم و زاییده باشم ولی رتروگرید که نگاه می کنم می بینم، تنگ ترین روزهای تقویم، دورتر ها می شوند پُرترین روزهای تقویم و آدم زاد از پری غنی می شود. این را وقتی توی متن ِ هنگامه ها گیر افتاده ای نمی فهمی، بعد که لم دادی توی اتاقی از آن ِ خودت و شروع کردی به پاورقی نوشتن بر متن ِ حادثه ها می فهمی که چه هوا سرشاری از حسّ زندگی و چه هوا هنوز هوس داری بر تکرار ِ هنگامه ها. سرت را درد نیاورم، شریعتی یک جمله ای دارد که من بهش عاشق ام، آن جا که می گوید: « همیشه رفتن رسیدن نیست، ولی برای رسیدن باید رفت »، دو بار بخوان دختر: همیشه  رفتن  رسیدن  نیست  ولی  برای  رسیدن  باید  رفت...  

افتخار حواس ات هست شش ماهه ی دوم انترنی م را دارم می گذرانم؟ چه قدر راست می گفت رفیقی بزرگ تر از ما که : شش ماهه ی اول انترنی شور است و جوزدگی و ذوق مرگی و شب های بی خوابی ِ داوطلبانه به نیت تبادل مریض و خوراکی و ادب و هنر و فرهنگ، رقصیدن های بی وقت ِ نیمه شبان با جدیت ِ هر چه تمام تر، بالش بازی و دست رشته با ملحفه ی مریم جان حوالی ِ چهار بامداد و کوکوی تره پختن توی پاویون، نصف شب بامزه بازی در آوردن و خمیردندان ِ رعنا جان را قایم کردن و اشک اش را خشکاندن، باحال شدن و تلفن را از پریز کشیدن و لج پرستار را در آوردن و الخ، راست اش را بگویم، تا شش ماه بیش تر دوام نمی آوری، شش ماهه ی دوم انترنی همان و counting down کردن و مثل زندانی ها روی در و دیوارهای چرک آلوده ی پاویون ِ علی اصغر به تعداد کشیک های رفته چوب خط کشیدن همان و شش ماهه ی سوم ملغمه ای از نوستالژی ِ خورنده مزین به ترس از فردای بی سرنوشت ِ نیامده. شش ماهه ی دوم که موضوع قصه ی ماست انگار کن که بریده ای بالکل، شروع می کنی از خودت پرسیدن: من ز کجا؟ وین پر و بال از کجا؟ هی از خودت می پرسی چرا من همه کار می کنم الّا طبابت؟ هی از خودت می پرسی انترن کیست؟

الف) انترن یعنی نوت، یعنی کتابت شرح حال به سنت ِ طبابت حسنه ی سیّد اسماعیل جرجانی، یعنی Progress Note ِ روزانه، یعنی یک پرونده به قطر ِ پتوی هشت لا بگذارند جلوش و در شرایطی که روز دوم حضورش در بخش است از او بخواهند در یک برگه به اسم خلاصه ی پرونده « کی پوینت » های مریضی که دو ماهی می شود بستری ست را رسا و خوانا بی کم و کاست بنگارد. به درک که مریض میس می شود. انترنی یعنی بلااستثنا، دو روز در میان خرید یک روان نویس ِ یونیبال از نو . انترنی یعنی نون والقلم و ما یسطرون.

ب) انترن یعنی ثبت علایم حیاتی، انترن یعنی آمبوبگ در شرایطی که مریض های نیازمند ونتیلاسیون از شمار دستگاه های ونتیلاتور بیمارستان پیشی می گیرند، انترن یعنی سوند فولی، سوند معدی، یعنی گرفتن ِ یورین سَمپل از یورین بگ ِ بیمار و ترابری ِ آن تا خود آزمایشگاه. انترن یعنی توش رکتال - توی بچه ها با انگشت پنجم -، انترن یعنی گاواژ، یعنی لاواژ، یعنی نمونه ی خون ِ شریانی - در شرایطی که تفسیر ِ ABG سر راندها با استاژر است! - ، یعنی تروپونین خون ِ وریدی، یعنی قطره شمار ِ پروستاگلاندین در جهنم ِ اتاق زایمان، انترن یعنی بخیه از تهران تا بندرعباس، انترن یعنی گچ، یعنی آتل...

ج) انترن یعنی آن کسی که باید برود رادیولوژی، گرافی های مریض را بیاورد که اگر نیاورد محکوم می شود به بی علاقه بودن به سرنوشت محتوم بیمارش، انترن یعنی بیماربر در بیمارستان علی اصغر که چون مخاطبان اش مینیاتوری اند، ویلچر و برانکارد و این قرتی بازی ها موقوف است که بغل انترن هست، که هم گرم است، هم یک چیزی در اعماق اش ضربان دارد و هم همیشه گشوده است.

د) انترن یعنی علامه ی دهر روی سکوی مورنینگ ریپورت، یعنی اگر یک مریض دی. کِی. اِی ( Diabetic Ketoacidosis ) چهار صبح به تورش خورد، تا فردا باید هم بداند ریسپتور ِ انسولین چند دور در غشای سلول می لولد، هم جنین شناسی سلول های بتای پانکراس را از بر کرده باشد، هم کرایتریای تشخیصی ِ دی. کِی. اِی را بلد باشد، هم اندیکاسیون های بستری در آی.سی.یوی DKA را بداند، هم اصلاح اسیدوز و الکترولیت بتواند تا باز هم یکی از صندلی اساتید صدای اش را بلند کند که:

- چند درصد از دیابتی های تیپ یک، اولین تظاهرشان به صورت DKA است؟

-- ببخشین استاد، منظورتون رو نمی فهمم.

- یعنی طرف راست راست داره می چرخه، یک هو با دی کی ای می آد پیش تو، به مادرش می گی این بچه دیابت داشته؟ می گه اصلن، این بچه هیچ مشکلی تا حالا نداشته، دیشب جایی بودیم، اینقدر لپ بچه رو کشیدن، چشم خورد به این روز افتاد.

-- بله، من تکست رو خوندم، جایی اشاره نکرده بود.

- تکست دیگه به درد نمی خوره، اگه مریضت رو دوست داشتی باید مقالات رو ریویو می کردی خانم دکتر.

حالا یکی نیست به حضرت استاد حالی کند من از ساعت چهار صبح تا الان که هشت و نیم ِ صبح است توی این دخمه خرابه از کجام مقاله در می آوردم. اصلن می دانی افتخار، بخش هایی که مورنینگ ریپورت شان خیلی جدی ست من را حامله می کنند، یعنی آن قدر ریفلاکس ِ من عود می کند که چه مریض برای معرفی داشته باشم، چه نداشته باشم، از صبح ِ علی الطلوع دارم اُق می زنم تا خود ظهر... دهان ام تلخ است، اشتهام کور است و سر ساعت یازده و نیم، هر جای دنیا که باشم، باید خودم را برسانم به دستشویی پاویون تا - گلاب به روی تو - بزاق بالا بیاورم و این عین ِ معنای morning sickness ِ خانم های باردار است.

افتخار، من هی خودم را دلداری می دهم که بی خیال، به درک که انترن حرمت ندارد، به درک که آدمیّت اش را نمی بینند، به درک که رفیق ِ من از طبقه ی دوم تخت های پاویون علی اصغر در خواب سقوط ِ آزاد می کند، سر استخوان ِ رادیوس اش خورد می شود و فردا احدی نمی پرسد بر سر آن انترن چه آمد؟ به درک که شام ما نه عدد لوبیای کنسروی ست توی ربّ ِ گوجه و چهار - پنج قاشق ِمربا خوری ماست، به درک دختر جان، که انترنی، نوعی توریسم است و انترن همان توریست است، آمده است که ببیند، عکس بگیرد، توی عکس ها لبخند بزند، با لایف استایل ِ اقوام و ایلات مختلف برای دمی چند دمخور باشد، تفاوت ها را ببیند، لمس کند، یک جاهایی خون بگرید، یک جاهایی از خنده روده بر شود، یک جاهایی از این همه « چرا »ی بی جواب خل بشود - چرا من ِ بی تا؟ چرا مای ایرانی ِ فرسنگ ها عقب از تاریخ علم و تکنولوژی؟ چرا علی ِ نوروبلاستومی ِ چهارساله؟ چرا نوزادْ محمدی، ابَر پسر ِ هفت روزه ی هفت پنیسه با اکستروفی ِ مثانه؟ - ، به نشانه ی یادگاری از دکه ی یک به یک ِ این منظره ها سوغات بخرد، خاطره درو کند و در نهایت اعتراف کند به خَس بودن اش در میقات در یکی چند جلد سفرنامه.

ولی افتخار، نگرانی من از بابت خودم تنها نیست، ما آدمیت ِ مریض های مان را هم فراموش کرده ایم. تو نمی دانی سر من تا کجاش داغ شد روزی که در درمانگاه غدد جلوی کم ِ کم بیست جفت چشم ِ مشتاق - از فلو و رزیدنت و انترن و استاژر تا بقیه ی مریض ها و همراهان شان - بی هیچ آمادگی قبلی شلوار پسر هفده ساله را زورکی پایین کشیدیم تا سایز بیضه های اش را با این دسته گلوله ی توی دست مان متر کنیم، بل خبر مرگ مان ببینیم در کدام فاز پیوبرتی خواب اش برده؟ آیا فکر کردیم چون شمایل پسر هفده ساله در حد نه ساله ها باقی مانده، مخ اش هم نه کار می کند؟ بعد هم در پاسخ به اشک های اش استاد ِ غول ِ من فریاد بزند: « تابلوی بیمارستان را نخوندی؟ این جا « آموزشی »ه، ناراحتی، می رفتی خصوصی »، انگار که راهکار ارائه کرده باشد، گیریم دست شان به دهان شان نمی رسد، عقل شان که می رسد. ما - ما عقل ِ کل ها - عادت کرده ایم به معامله ی جنس ِ انسان نرخ حیوان. مادری که با هزار و یک امید و آرزو بچه زاییده تا تجلی ِ همه ی فریادهای فروخورده ی بچگی و جوانی ش باشد و حالا آمده با شیرخوار سه ماهه ای که یک نیمه ی بدن اش کپل تر از نیمه ی دیگر است را برای چه هنوز پای اش را داخل درمانگاه نگذاشته، استاد من شوکه می کند به گفتن این کلمات که « این نمونه ی اعلای « تومور » آدرنال ه. بچه ای که واضحن اختلاف سایز دو طرفه داره . زبون اش تو دهن اش جا می ره؟ ( رو به مادرش ) » . مادر: « نه آقای دکتر » . استاد : « همین دیگه. اینا تومور آدرنال دارن، خوب هم نمی شن، سه چهار ماهی می مومن، بعد می رن، هر قدر هم دوا درمون کنی دیگه بچه بشو نیستن واسه آدم» . مادر با گریه به حالت خون: « توموره دکتر؟ » . استاد : « نه حالا باید بررسی بشه، اگرم می خوای آبغوره بگیری برو بیرون، حوصله ت رو نداریم » . آن مادر، من، من نه، مادر ِ من، مادر من نه، یک مادر، به همین سادگی افتخار. آن وقت رفیق من طرح تحقیقاتی برداشته با اساتید بیمارستان روان نواب و مقاله ی بومی پابلیش می کند با عنوان:

the onerous task of telling the patient the truth

کلمات کلیدی ِ مقاله چه باشند، خوش ترت می آید؟

methods & technics, sociocultural texture of the society, strictness of religious beliefs, ethics edcational level of medical staff

توی ترمینولوژی ش هم برداشته موکدن های لایت کرده:  onerous = burdensome      

بله افتخار جان، این است، کمدی ِ تراژیک ِ آدم های سرزمین ِ من.

بگذریم، دل ام خیلی پر است، به خصوص که چندی ست خط خطی ش نکرده ام، افتخار جان حال و هوات را کمی عوض کنم. عمری بود شماره ی عینک ام بالا رفته بود و نمی رفتم، عینک شیشه کنم، آن قدر معطل کردم که قاب و شیشه را با هم جا انداختم و تو نمی فهمی چه لذتی دارد صندلی های عقب سینما فرهنگ بنشینی و آدم های پرده را بی که چشم ات را تنگ کنی، بی که شمایل شان را حدس بزنی، شبیه خودشان ببینی. نمی دانی چه دردی ست بروی توی تنگی های تالار سایه ی تئاتر شهر لابلای جمعیت گم بشوی و آن قدر تار ببینی که سر آخر به شنیدن صداها رضایت بدهی و باز نمی دانی چه قدر خوشمزه است رانندگی کردن در شرایطی که همه ی تابلوهای سبز بزرگراه را زنده زنده می بینی. البته مادر من دارند از غصه دق می کنند، چه ایشان بر این اعتقادند دختر ِ عینکی به درد جرز لای دیوار می خورد و دختر که عینکی شد باید ریخت اش دور. می گویم مامان جان « ایتس اِ سیمبُل آو اینتِلِکچوآلیزم » ، مامان ام بر می آشوبد که مرده شور ِ من را ببرند که از تاجری، « جر »م مانده...

راستی افتخار، زمانی کنسرت آقای شجریان، یک « ایونت » ِ فرهنگی بود، نه مثل حالا که یک هفته در میان در تالار وزارت کشور یا شجریان ِ پدر صدا را پر داده، یا شجریان ِ پسر صوت را قر داده. گفتنی یکی از رفقا، کامران و هومن خویشتن دارترند در شمار کنسرت های سالیانه از حد نگذراندن تا شجریان ِ این روزها. خواندنی خودش در عزیزترین ترانه اش:

لعبت ِ شیرین تُرُش اگر که ننشیند ... مدعیان اش .. جان ام .. گمان برند که حلواست ( با صدای خودش )

خلاصه که افتخار، دل ِ ما تنگ بود، گوش ِ شما تنگ بود، این شد که تنگاتنگ نشستم به نوشتن این نامه و خیلی حرف های دیگر بمان تا بعد به سبک ِ اخوان. ولی تنبلی نکن، آن صدای تیراژ ِ هانیکو را حتمن گوش کن. یکّه است دختر، همه چیز را گفته:

زندگی منشوری ست در حرکت ِ دوّار، منشوری که پرتو پرشکوه  ِ خلقت با رنگ های بدیع و دلفریب اش، آن را دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است.

همین، یادت بماند...

قربان ِ قدّت،

بی تا - مهر ماه ِ هشتاد و هفت