یادش به خیر پاییز
« خاموش
خود
من ام.
مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده ست و نمی سوزد
امسال
در سینه
در تن ام.. »
شاملو
---
بی تا - خرداد ۸۸
« خاموش
خود
من ام.
مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده ست و نمی سوزد
امسال
در سینه
در تن ام.. »
شاملو
---
بی تا - خرداد ۸۸
« و آن جرقّه ی کم عمر،
شعله ای شود رقصان،
در خلال بس دفتر.
تا که بیندش رخسار؟
تا چه باشدش مقدار؟
تا چه آیدش بر سر؟ .. »
مهدی اخوان
---
پانگاشت یکم: از رییس جمهور آینده، به ترتیب: آبرو می خواهم، نان، وانگهی آزادی. بی پس و پیش. بی کم و زیاد.
پانگاشت دوم: من جدّن خسته ام از این همه بی آبرویی. از این حجم دیلوژن. از این هوا حقارت. از این مقدار شارلاتانیسم. از هاله های نورانی. از این شمار تکذیب بین المللی. از این زیادی ِ بی محلی ِ بین المللی. از این میمیک های پرروی رقصنده ی صورت که هیچ کس و هیچ چیز به تخم اش نیست. کجای تاریخ، دانشگاه آکسفورد بیانیه ی رسمی داد که وزیر فلان حکومت روی دانشگاه ما را ندیده ست؟ وانگهی وزیر بی که از رو برود هنوز که هنوز است توی دانشگاه آزاد برای دانشجوهاش از خاطرات آکسفوردش نقّالی می کند.. کجای دنیا بیست و چهار ساعت از مصاحبه ی تلویزیونی ِ توی رییس جمهور نگذشته، تکذیبیه صادر می شود که دولت ما از فلانی معذرت خواهی نکرد، چه که ملوان های مان مرزهای آبی را درننوردیده بودند و این همه چرت و پَرند است؟ تا کدام لایه ی مغز استخوان ِ آدم بسوزد وقتی رییس جمهورش ایستاده و خیر سرش در باب حقوق بشر نطق می کند، همه گویی یک « فلَش لایت » برای خودش گوشه ی سالن با آن شور و شعف بالا و پایین می پرد، بی تبادل یک نیم نگاه حتّا از کنارش بگذرند، وانگهی توی همین وانفسا دوربین های بین الملل روی وزیر امور خارجه ت « زوم این » شوند و نشان دهند که با چنان شوری برای شیرین زبانی رییس اش دست می زند که گویی سیزده به در است، تو را پشت وانت نشانده اند، لعبتی از اقوام را هم وسط ِ وانت به ر ِنگ ِ « سیزده به دره امسال ، وقت شوهره امسال » به هنرنمایی واداشته اند و تو خودجوش، با صدای کف ات چونان بر طبل بی آبرویی ما محکم بکوبی که یک روز ِ تمام سی اِن اِن پیش تر از رسوایی ِ آقای رییس جمهور، صحنه ی کف زدن تو را به دنیا عرضه کند. این همه یک ملت را به سخره گرفتن و کوچک کردن و ککِ آدم نگزیدن؟ بگذریم از رقص چاقوی به یاد ماندنی ِ کیک زرد هسته ای در جشن هسته ای توسط ِ اَکراد ِ غیور به چین و شکن های کردی، واکسن های ایدز و کشت ِ سلول های عصبی ِ شوان و پرتاب موشک هایی که توی فضا از من و ما گم تر شدند. بگذریم از فحش و فضیحت هایی از این دست که « زنا بزان و خیرشو ببینن ». بگذریم به سنت ِ دیرینه ی « انگار نه انگار ». بگذریم و می گذریم که رسوایی های خانگی را می شود « سیمپلی سیمپل » زیر سبیلی رد کرد. من امّا می خواهم آبروی رفته به جوی باز گردد، پیش تر از نان، پیش تر از ایده ی ملوک الطوایفی ِ هر ایرانی هفتاد هزار تومان. پیش تر از آزادی، پیش تر از حل مسئله ی حجاب اجباری. پیش تر از فسخ قرارداد تعدد زوجات و پیش تر از خیلی حرف های قشنگ دیگر. « عِرضُ المومن کَدَمِه » (= آبروی مومن به خون اش می ماند ) ... جمع کنید این خین و خین ریزی را...
پانگاشت سوم: این روزهای تاریخ ایران را با صدای « هیس » تماشا کنیم. این مناظره های بی سابقه ی میخکوب کننده را، این مونولوگ های تلویزیونی ِ کاندیداها را، این ناگفته های سی ساله را، این مهربانی نیروی انتظامی با شادمانی مردم ِ شب های مناظره را آن هم در ایام ِ رحلت ِ امام.. کم پیش می آید اگر دیگر بیاید. فقط تماشا کنیم با صدای « هیس » ...
پانگاشت چهارم: آقای موسوی به تایید دوست و دشمن، خودی و غیر خودی، عجیب نجیب اند. قبول دارم، حرف زدن نمی توانند که آن هم من فکر می کنم از ترک بودن شان می آید. یحتمل ترکی فکر می کند، فارسی پاسخ می دهد و این dissociation، کلام اش را منگ می کند. کمی این و کمی هم اعتقاد به « هر راست نشاید گفت » که صلح و دوستی از حقیقت برتر است. در عین حال بی شیله پیله است و پراگماتیست به معنی کلمه. شعار ِ آرمانی نمی دهد، ملت ایران را به حقیقت شناخته ست، خطاب به آن ها حرف می زند و برای آن ها برنامه می ریزد با گه گدارْ نیمْ نگاهی به اقلیت های هر دو سوی طیف ِ افراط و تفریط. لزومی ندارد اصول ِ مرام ِ روشنفکری را تراکت کند بریزد توی پارکینگ خانه های من و ما که خودش آن مرام ها را خیلی پیش تر از من و ما زندگی کرده است. مردی متولد به سنه ی بیست شمسی، می رود دانشگاه ملی زمان خودش، شیک ترین رشته ی وقت را می خواند، زنی را برای همسری بر می گزیند که مجسّمه ی مادر ِ میدان محسنی کار دست های اوست. این زن به هر دلیل و به هر سمت و سو و به هر مصلحت و بر پایه ی هر حقیقتی که به ما خیلی مربوط نیست به لحاظ اعتقادی پوست می اندازد و دچار دگردیسی می شود. سال ها بعد از ازدواج با موسوی، بار دیگر تحصیلات دانشگاهی را از سر می گیرد و رییس یک دانشکده ی دخترانه می شود. درست در اواخر دهه ی شصت و اوایل دهه ی هفتاد که ۵/۴ از حجم مجله ی زن روز برگه های الگوی خیاطی بود و زنی که بشود پرزانت کرد بی که به مرگ مجله منتهی شود، نبود، - چه که دخترهای آقای رفسنجانی هنوز آن طور که باید قد نکشیده بودند، که خانم عشرت شایق هنوز از طرفداران ِ در گهواره ی آقای خمینی بود، که مرضیه ی وحیدی دستجردی هنوز رزیدنت زنان که چه عرض کنم، انترن زنان هم یحتمل نشده بود، که خانم غلامحسین الهام هنوز متولد نشده بود، که خانم ها عبادی، کار و لاهیجی به متر ِ چرتکه های وقت، از عناصر معلوم الحال به حساب می آمدند، که سیمین غانم ممنوع الچهره بود، که نیکی کریمی هنوز عروس را بازی نکرده بود، که مرحومه بتول خمینی حاضر به مصاحبه نمی شد - درست در همان اوان خواندنی ترین زن ِ وقت می شود. آدمی که با یک همچون زنی همْ سری می کند، لزومی ندارد از اعتقادات اش در مورد حقوق و آزادی زن ترانه دکلمه کند. آدمی که رییس فرهنگستان هنر است لزومی ندارد هی سر هنر توی کلمه هاش تاج بگذارد و آدمی که در اوج بی زبانی توی همان مناظره ی تلویزیونی ش از حق و حقوق ِ به فنا رفته ی نشر و ناشر می گوید، لزومی ندارد هی دم از آزادی مطبوعات و احزاب بزند که من اتفاقن مرید ِ این کم گویی ها هستم. این کم گویی ها و لاف نزدن ها، آدم ها را برای من باورپذیرتر می کند تا آقای کروبی که در فیلم انتخاباتی شان در اقدامی متهورانه از ناصوابی تعدد زوجات و حجاب اجباری می گویند، وانگهی narrator ِ فیلم شان، در واپسین جُمل ِ فیلم ناگه کاسه ی صبرش لبریز می شود و سر می ریزد که : « آیا هنوز هم در رای دادن به مهدی کروبی شک دارید؟ دیگر دارید من را عصبانی می کنید... ».. من تا پنج دقیقه بعد از شنیدن این جمله دچار drooling بودم چه که آب دهان ام را نمی توانستم قورت دهم. خانم جان حرف ِ اوّل و آخر ِ آدم های فیلم ِ شما « تولرانس » بود، تحمل مخالف، صدای احزاب و افراد، همزیستی مسالمت آمیز داف و چادری... بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصّه ی ما ... ؟؟.. بماند که مجید ِ مجیدی ِ خیلی عزیز، فیلم ِ تبلیغاتی ِ ریاست جمهوری ِ آقای موسوی را هم یحتمل با « بچه های آسمان »، « رنگ ِ خدا » و « باران » اش اشتباه گرفته بود، اِلِمان ها، هویت ِ هنری خود ِ مجیدی بود، بارانی که به شیشه ی جلوی ماشین می خورد، آقای کاندیدای ریاست جمهوری که با چونان لطافتی با برگ های چای بازی می کرد، یک جاهایی لوطی می شد و روی خاک ِ باران خورده چهارزانو می نشست و الخ...
پانگاشت پنجم: من به فردیّت ِ آقای کروبی احترام بسیار می گذارم. طرفداران شان را هم از برم، دوستان ِ خیلی عزیزی که عینیت ِ « اسنوبیسم » اند. یعنی باشعور، صاحب حافظه ی تاریخی، صاحب سبک و استایل، مبتلا به غرور و تعصب که نمی خواهند شبیه توده فکر کنند و تصمیم بگیرند، بَل مباد از خاص بودن شان کاسته شود. هرگز فراموش نمی کنیم که آقای کروبی شجاع ترین در دفاع از زندانیان سیاسی بود - صداش توی گوش همه ی ماست وقتی در وصف حکم آقاجری خواند: « لغو کنین این حکم ننگین رو » -، موسس یک حزب ِ خوش آینده و هوادار ِ دوستان و همکاران اش. ولی اندازه ی رییس جمهور نیست. چرای اش را نمی دانم اما به چشم ام اندازه نمی آید. جایی خواندم ( واقعن یادم نمی آید کجا که لینک بدهم) که آدم هایی هم که دورش جمع شده اند نه از حبّ ِ علی که از بغض ِ معاویه است. کرباسچی به حق انتظار داشت آقای رفسنجانی که سرداری ِ سازنده گی ش را حداقل چهار دانگ مرهون ایشان بود، ازش دفاع بکند که نکرد. مهاجرانی وقتی در اوج بحران مالی به لندن شتافت انتظار ِ حمایت داشت که نشد، ابطحی انتظار رییس ِ دفتری ِ دور ِ دوم ِ دولت ِ خاتمی را داشت که نشد و بلا بلا بلا. من شک ندارم هر آن کو که کاندیدای منتخب اش آقای کروبی ست، باز نه از حبّ ِ علی که از بغض معاویه است و صد البته که همه حق دارند. امّا یادمان نرود ما چهار سال عزت مان را، آزادگی مان را، شعر و شعور و فرهنگ مان را به تاریخ باخته ایم. پیروزی فقط و فقط عدم ِ تداوم ِ دولت فعلی ست، هر که خواهد گو بیاید، هر که خواهد گو رود..
پانگاشت ششم: انترن داخلی ام، داخلی ِ دو. از یکم تا بیست و یکم ِ خرداد بخش غددم و در ِ هر یک اتاق را که باز می کنم سرنشین های هر سه تخت می خواهند به احمدی نژاد رای بدهند.
۱- مادر رای می دین؟
-- حتمن مادر. به پهلوون احمدی نژاد...
- اییییییییییی.......یییی. چرا احمدی نژاد حالا؟
-- تنها کسی که ما بدبخت، بیچاره ها رو دید همین بود. سهام عدالت داد، خواهرم تو روستا کلی زمین خرید...
الله اکبر که این « سهام ِ عدالت » با مخ ِ ما ملت چه که نکرد.
۲- مادر جون شما چی؟ رای می دین؟
-- آره، به احمدی نژاد، اول وقت هشت صبح...
- نه تو رو خدا.
-- به کی پس رای بدم؟
- من نمی خوام دخالت کنم(!)، ولی به موسوی رای بدین.
-- موسبی؟
- بله مادر، میر حسین موسوی.
-- خوب باشه، من که سبات ( سواد ) درست حسابی ندارم، همین فقط احمدی نژاد رو می شناختم، حالا می گی موسوی، به موسوی رای می دم.
- یادتون می مونه؟
روی یکی از ورق باطله های دفترچه ی بیمه ی روستایی ش درشت می نویسم: « میر حسین موسوی »
۳- شما به کی رای می دین مادر جون؟
-- احمدی نژاد. من اسم دومادم « امیر حسین » بود، اینقد دخترم و زد که شَل شد.
- میرحسین چه ربطی به امیرحسین داره؟ میر حسین یعنی سید حسین...
نان و پنیر و گوجه و خیارش را می خورد.
نسال الله لنا التوفیق...
بی تا - ۱۵/۳/۸۸
که مگر می شود مبتلا نشد؟ که مگر می شود « ممّد نبودی ببینی » ِ صبح ِ سوم ِ خرداد ِ رادیو جوان را شنید و تکان نخورد و مبتلا نشد؟ که مگر می شود « در روح و جان ِ من ، می مانی ای وطن ، به زیر پا فتد آن دلی ، که بهر تو نلرزد » ِ محمّد نوری را، آن هم صاف بعد از اعلان ِ ساعات ِ پخش ِ برنامه های تبلیغاتی ِ رادیو - تلویزیونی ِ نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری، از خبر رادیو پیام شنید و نلرزید و مبتلا نشد؟ که مگر می شود این سبز شدن ها را توی شال ها و روسری ها و روبان های آستین و آیینه ی بغل ِ ماشین ِ آدم ها دید و مبتلا نشد؟ که مگر می شود این پارچه ی تمام قد ِ مهدی ِ کروبی را کنار آقای کرباسچی حوالی ِ پل پارک وی دید و مبتلای تابستان ِ ۷۷ نشد؟ که مگر می شود این عکس های رنگی ِ فیس بوک ِ آدم ها، این ویدئوی ۱۲۷ و این همه لینک ِ « شِر »ی را دید و مبتلا نشد؟ که مگر می شود تاکسی های خطّی ِ هفت تیر را به مقصد ِ مِلک ِ وقفی ِ « گشتاسب ِ فیروزگر » سوار شد و راننده ها را و ملت را شنید و مبتلا نشد؟ که مگر می شود مسعود بهنود ِ بی بی سی ِ فارسی را شب ها دید و مبتلا نشد؟ که مگر می شود دعوای دولت آبادی و سروش را خواند و گرد و خاکی نشد؟ که مگر می شود آن مریض ِ پای دیابتی را که فردای آمپوتاسیون ِ پای اش از زانو به پایین، از ته دل می پرسد: « بابا، به کی می خوای رای بدی؟ » - آن هم راست وقتی برای اول بار بعد از قطع عضو رفته ای پانسمان ِ پای اش را باز کنی و با شمایل ِ اندام ِ جدید مواجه اش کنی - شنید و مبتلا نشد؟ که مگر می شود آن دانشجوی پزشکی متولد مهرماه ۶۷ که اول بارش است که برای درس های سیمیولوژی پاش به بیمارستان باز شده ست و دارد برای همکلاسی هاش از زندان های شهریور ۶۷ پرده برداری می کند - بَل برای کاندید منتخب اش، دهن به دهن رای جمع کند - را گوش کرد و مبتلا نشد؟ که هر چه قدر هم توبه کرده باشی، هر چه قدر هم سال گشته گی سنگ ات کرده باشد، هر چه قدر هم از خود و خدا و حکومت و ملت قهر کرده باشی، هر چه قدر هم بی رگ شده باشی، باز مبتلا می شوی، مکث می کنی و مبتلا می شوی، مبتلا می شوی و این ابتلاهای ۴ سالانه را تا ته سر می کشی، نفس می کشی و زندگی می کنی که گفتنی اخوان:
« حسرت ام بسیار و می گویم ببازم کاش
شرط هایی را که بستم باز با هرگز »...
بی تا - خرداد ماه ۸۸