نیوه مانگ

 

Heaven only knows I have given my all

بی تا - آخرین کشیک ارتوپدی

 

پانگاشت یکم: « نیوه مانگ » ( Half Moon = ماه ِ شب ِ چهارده ) ِ بهمن قبادی به سنّت ِ دیرپای وزارت ارشاد فاقد مجوز پخش است. فیلم، تصویر ِ آرزوی پیرمردی کرد است مَمو ( محمود؟) نام، بابای ِ یک « دو جین » فرزند ِ پسر - و الی غیرالنّهایه فرزند ِ دختر لابد - که این همه یک باند موسیقی ِ کردی را تشکیل می دهند که در آن مَمو رهبر ِ ارکستر است و پسران هر کدام سازی می نوازند، از تنبور و تار و سه تار تا تنبک و طبل و دُهُل. خواننده هم کردزنی ست صاحب ِ صوتی سماواتی در جلد ِ « هدیه ی تهرانی ». فیلم به لحاظ تاریخی مقارن است با روزهای بعد از سرنگونی صدام. باند موسیقی در یک اتوبوس درب و داغان با هزار و یک امید و آرزو از کردستان ِ ایران به نیّت اجرای کنسرت در کردستان ِ عراق راهی می شود. در کناره های باختری ِ مرزهای پرگهر، باز هم همان حکایت همیشگی: مامورین جمهوری اسلامی در یک سکانس ِ نَفَس بُر، زیر یک آسمان مه گرفته در پسْ زمینه ی یکی از gypsy song های خانمان برانداز ِ حسین علیزاده، اتوبوس را خالی می کنند، سازها را با حرکات ِ پرتابه ای روی خاک و خل های بیابان می شکنند و زن ِ ممنوعه ی قصّه را به ناکجاآباد هل می دهند. مابقی ِ فیلم هم، همه سوء ِ استفاده از طبیعت کردستان است بَل فیلم کش بیاید و مَمو آرزو به دل توی یخ بندان های کوهستان زجرکش شود.

گویش ِ فیلم یکْ سر کردی ست و کلّیّت ِ فیلم، فستیوال ِ خارجی پسند است، چه که سوژه برای ما ملّت ِ زیرْزمینی درد ِ دل ِ تازه ای نیست، اشک ِ اجنبی را امّا می جوشاند که کی بود سرود: « هم زبونی ها اگه شیرین تره ... هم دلی از هم زبونی بهتره » ...

پانگاشت دوم: از فردا، یکم مهرماه تا صبح ِ صادق ِ شب ِ یلدا - تو بخوان تا سه ماه - انترن ِ اطفال ام با دوازده کشیک در ماه. خواندنی فرهاد: « نفسم در نمی آد ... جمعه ها سر نمی آد ... کاش می بستم چشامو ... این ازم بر نمی آد » ...

 

Hurricane Ike

 

حتمن بشنو

آن چه در پی می آید، صدای « دریا دادور » است در قالب ِ مغازله ای محلّی مابین عاشق و معشوق که فقط باید چشم هات را ببندی و تا ته ِ این صدای بومی را قورت بدهی. دریای دادور یک جاهایی صدای اش را کلفت می کند که یعنی به قرار ِ وعده ی ادبیّات ِ غِنایی، مردست و خواهان و همه نیاز و یک جاهایی صدای اش را نازک می کند که باز به قرار ِ وعده ی ادبیّات ِ غِنایی، یعنی که زن است و « خواسته » و همه ناز. این فراز و فرود ِ « مونو وُکال »، همه بر آمده از لطافت صدای یک زن که علارغم ِ« کانتینیو ای تی »، مرزهای جنسیتی را هم شفاف به رخ می کشد، از ابتکار ِ همْ ایشان بر می آید و بس.

---

صدای خانم دادور را به سنّت ِ حَسَنه ی « بلو فور اِ بوی ، پینک فور اِ گِرْلْ » رنگ می کنم:

 

گُفتمش آهای ماه پیشانو
گفت
جونِِ جونوُم . . . جونِ جونوُم آخ جونِ جونوُم

گُفتمش بگو غنچه گُل کو
گفتش
لبونُم . ......... . جونِ جونوُم آخ جونِ جونوُم

گُفتمش چرا ماه پیشانو نا مهربونی؟
گفت
میخوام بسوزونُمت تا قدرُم بدونی

گُفتمش فدای غمزه گِردُم . . . دلخوشُم که تو رو نومزه کِردُم

پیش پات می شینُم دو زانو آخ ماه پیشانو جان ماه پیشانو

 

به نیّت ِ استحاله ی نیکتای همیشه عزیزم که این روزها به طوفان نشسته است...

 

The Kite Runner

 

بادبادک باز اولین رمان ِ « خالد حسینی » نویسنده ی افغان، پیکسِل هایی از زندگی ِ دهه های دوم تا چهارم مردی ست امیر نام. امیر - که مادرش سر زای او برای همیشه به خاک پیوسته است - کودکی های اش را که مقارن است با سال های ما قبل ِ ۱۹۷۸ ( لشگرکشی ِ کمونیست های شوروی به سرزمین افغانستان ) در رفاه مطلق در کابل به سر می برد، شاهنامه می خواند، شعرهای مولای رومی را از بر می کند، داستان می سراید، با فرزند ِ غلام ِ خانه زادشان - حسن - به معنای کلمه رفاقت می کند و همپای حسن که از خبره ترین ِ بادبادک باز ( بادبادک پران؟ ) های محلی ست در مسابقه ی سالانه ی بادبادک بازی ِ کابل شرکت می کند.

کایت ِ تیم دونفره شان یک به یک ِ کایت های شرکت کننده در مسابقه را نخ می بُرد، آواره ی زمین می کند و یکّه در آسمان ِ کابل ِ سال های قبل از جنگ می رقصد، در پایان ِ همان مسابقه حسن به جست و جوی آخرین کایت ِ رقیب شان در کوچه پسکوچه های کابل می رود تا آن را به عنوان غنیمت جنگی، دو دستی تقدیم ِ امیر کند که در یکی از همان خلوتکده ها، مورد تجاوز ِ آنال ِ آصف - پسری که به دلیل پَشوتن بودن، هَزاره ای های افغان را که حسن هم یکی از آن هاست کوچک می شمرد - قرار می گیرد. امیر که نگران تاخیر حسن می شود، دنبال اش می رود، دورادور صحنه ی تجاوز به حسن ِ هفت - هشت ساله را می بیند، از ترس امّا جنب نمی خورد و تا همیشه وانمود می کند که هیچ از ماجرا نمی داند. حسن هم با همه ی معصومیت کودکانه اش تا همیشه قضیه را خاک می کند. بار ِ وجدانی ِ امیر او را از تمرین رفاقت با حسن باز می دارد و رابطه ی بین آن دو کدر می شود، تاریخ امّا کش می آید...

شعله های جنگ بالا می گیرند، امیر و پدرش با خفّت و خواری ابتدا به پیشاور ِ پاکستان می گریزند و سپس سر از فر ِمُنت ِ کالیفرنیا در می آورند. پدر در پمپ بنزین مشغول به کار می شود و پسر به کالج می رود، قد می کشد، با ثریا دختر یکی از جنرال های معزول ِ افغان ازدواج می کند، نویسنده ای بنام می شود، وانگهی در سال ۲۰۰۰ در سانفرانسیسکو - مقارن با حکومت طالبان بر افغانستان - به شنیدن صدای تلفنی ِ دوست باباش که تازگی ها از افغانستان به پاکستان کوچیده حالی به حالی می شود و به پاکستان سفر می کند. دوست پدر برای امیر فاش می کند که حسن محصول ِ شیطنت  ِ بابای امیر با همسر ِ غلام خانه زادشان بوده و حسن برادر ِ همه ی این سال های امیر بوده که این اواخر خودش و فرزانه - همسرش - در راه ِ دفاع از خانه ی پدری - خانه ی بابای امیر که طالبان نیت غصب اش را داشته اند - کشته شده، اما یادگارش - سهراب - بی پناه در افغانستان جا مانده است . امیر به افغانستان می رود تا برادرزاده را که در دست نیروهای طالبان در حال تربیت ِ جسمی و روحی برای آرمان ها و اعتقادات اسلامی ایشان است با خود به امریکا ببرد. از قضای روزگار، آصف - متجاوز به جسم و روح ِ کودکی های بابای سهراب - رییس ِ اردوگاهی ست که سهراب در آن بند است. آصف در مقام مربی، سهراب را هم لباس زنانه می پوشانیده، وادار به رقص زنانه می کرده و به همْ بستری وا می داشته ست. امیر در جدالی باورپذیر با آصف، انتقام تاریخی برادر ناتنی ش را از او می گیرد، سهراب را با خود به ایالات متحده می برد، به فرزندخواندگی می پذیرد، اصول مدنی می آموزد و به حرمت تمام گذشته ی مشترک شان با بابای سهراب، کایت بازی یاد می دهد...

کتاب از درخشان ترین آثار ِ ادبیات مهاجرت به شمار می رود. این کتاب را « مارک فارستر » با ظرافت هر چه تمام تر رنگی کرده است. صحنه هایی از فیلم بی شک، واگوینده تر از فصل های کتاب اند: صحنه ی بی نظیر ِمسابقه ی بادبادک بازی کودکان افغان روی پشت بام های خانه های کاه گلی ِ کابل ِ ۱۹۷۸، رقص آن همه رنگ با باد توی آسمان کابل ۱۹۷۸، حقارت مشمئز کننده ی مهاجرت ِ مرزی ِ افغان هایی صاحب آبرو توی یکی از تانک ها بلافاصله بعد از حمله ی شوروی، مختصات ِ پدر مشرقی که خوشحال ترین ِ باباهاست توی « گرجواِیشِن سِر ِمُنی » ِ دانشگاه پسرش و پسری که منطبق بر خواسته ی بابای مشرقی ش باید دکتر شود امّا نویسنده می شود، شرم مشرقی امیر به وقت خواستگاری از ثریایی که از نسل دوم مهاجرین است و توی امریکا بزرگ شده، زیبایی ِ بوسیدن قرآن توسط عروس و داماد سر سفره ی عقدشان، رقص سنّتی مدعوین افغان در مراسم عروسی، زیبایی ِ زنان افغان ِ دکلته پوشیده، همه و همه، فقط و فقط شکوه و جلال ِ به غارت رفته ی یک قوم را به ذهن بیننده القا می کنند و بس.

همایون ارشادی یکی از به یادماندنی ترین بازی های اش را در نقش بابا - بابای امیر - در این فیلم به نمایش گذاشته است.

موسیقی فیلم هم، همه آواهای بی خانمان ِ کولی وار است که در برخی مناسبات ِ بزمی و رقصی در صداهای شورانگیز ِ افغانی حل می شوند. 

یادمان باد، گاهن body language گویاترین ِ زبان هاست، فهمیدن این شرم و شعور های مشرقی، این نگاه های دردکشیده ی شرقی از من و مای فارس و افغان و حتا هندی ِ همْ تاریخ بر می آید و بس.

راجع به ادبیّات مهاجرت خیلی حرف دارم. از بین آثار معاصر، « عطر سنبل، عطر ِ کاج » فیروزه ی جزایری را در حد و حدود « هم نام » ِ جومپای لاهیری و « بادبادک باز » ِ خالد حسینی نمی دانم، به هیچ وجه نمی دانم. این هر سه تجربه ای شخصی اند و واگوینده ی ظلمی تاریخی، امّا ادبیّات ِ خانم جزایری بسیار لوده تر از آثار ِ دوست و برادر هندی و افغانی ست. علی اَیُّ حال به ادبیّات مهاجرت کشورم بسیار امیدوارم.

دیدن فیلم و خواندن کتاب را توصیه می کنم اکید ...

پی نوشت: لورا بوش در مقام هم دردی با من و مای شرقی، به خواندن این کتاب به گفته ی اِکونومیست: « had shed into tears ». مرسی لورا جان! به خاطر همه ی خانمی ت ... کجای آدم بسوزد؟؟

 

گ مثل گردو

 

یکی از همان اولین روزهای ارتوپدی، پسربچّه ی پنج ساله ای توی سرویس ِ اَتِندی که من انترن اش بودم، بستری شد که به علت سقوط از بالای درخت، نیمه ی راست ِ تن اش، کُلُّهم خرد و خاکه شده بود.

بابای بچّه، سَرایْ دار ِ یکی از باغ های منطقه ی نظرآباد ( حوالی تهران ) بود.

بچّه از بچّگی « فَن » ِ دو آتشه ی مزه های ترش می بوده،

و گفتنی خودش: « گردو، همین که پوست اش را کندند، از ترشی می افتد. »

پس گردوی روی درخت خوردنی تر از گردوی توی سفره است.

هی بهش می گفتم: داری چرت می سُرایی،

و هی اصرار داشت پاش که خوب شد، بهم ثابت می کند.

من در نقش ِ انترن ِ بیمار، صبح به صبح با بچه سلام و علیکی می کردم، آتِل های دست و پاش را باز می کردم، زخم هاش را با سرم شست و شو و بتادین دوش می گرفتم، با گاز استریل می پوشاندم و از نو آتل می بستم. یکی، دو بار هم حوالی ِ عمل جراحی، ازش « اِی بی جی » گرفتم. همین و والسّلام . آن وقت باباش، دمادم ِ مرخصی ِ بچه، یک کارتون به چه بزرگی برام گردوی ترش ِ درختی آورد و تا خود ِ صندوق عقب ماشین هم حمل کرد. من و گردوهام آمدیم خانه و از آن روز هر یک آدمی که پاش به خانه ی ما باز شده، هنوز جا خوش نکرده، با یک ظرف گردوی تازه مواجه می شود و هنوز از گلوش پایین نرفته از بابام می شنود که : « این گردوها رو مریض ِ بی تا، « اِسپشیال » از باغ شون چیده برامون اورده... » .. فریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد ... بس کنید بابا جان، « ویل یو » ؟؟

 

بر کدام جنازه زار می زند این ساز؟

 

 « کجایی تو؟

    که ام من؟

    و جغرافیای ما

    کجاست؟ »

 احمد شاملو

---

پانگاشت یکم:

رزیدنت ارتوپدی ِ سال یک ِ بعضی شب های کشیک من، هر یک مریضی را که گچ می گیریم، آتل می بندیم، بخیه می زنیم، پیچ و مهره می کنیم، پشتْ بندش می گوید : « که چی؟ » و من نمی فهمم این « که چی؟ » یعنی: « ما این همه جان کندیم، حالا که چی؟ » یا « مریض به خیال خودش سلامت اش را از نو صاحب شد، حالا که چی؟ » یا همه یا هیچ؟

رزیدنت ِ ارتوپدی ِ سال ِ یک ِ بعضی شب های کشیک من، تا به امروز دو بار با « فنوباربیتال » خودکشی کرده و گفتنی فصل مسمومیت های « هریسون » ِ ۲۰۰۸، آدمی که با « فنوبارب » خودکشی می کند، « must be truly erudite » ..

آدم از زندگی چه می خواهد؟ « لاو لایف »؟ که ایشان همسر زیباترین رزیدنت سال یک پوست ما هستند و توی مایه های « اَند دِی لیوْدْ هَپیلی اِو ِر اَفتِر » ... « پروفِشنال لایف »؟ که من رزیدنتی جان فرساینده تر و مردتر - « نات نِسِسِریلی » مردانه تر - از ارتوپدی نمی شناسم .

پرانتز: بارها گفته ام و بار دگر می گویم: « مردی »، power است و این، همه ی اعتراف است. این می شود که بی شکل ترین ِ رزیدنت های ارتوپدی هم، هنوز به نیمه ی سال یک نرسیده، از دور ایتالیایی به نظر می آیند. من در مقام انترن ارتوپدی خجالت می کشم غر بزنم، در حالی که کشیکی نبوده که پام به پاویون باز شود که کم ِ کم روزی پنجاه تا مریض درب و داغان و شکسته و از هم گسیخته را فقط توی اورژانس « مَنِج » می کنیم، از این تعداد، شمار کثیری مشمول طرح ِ « فلایت » ( = پراندن به بیمارستان های دیگر به هزار و یک دلیل ِ موجه و غیر موجه ) می شوند، شمار کثیری بستری می شوند و مابقی سرپایی دوا و درمان می شوند. این که درمانگاه چه خبر است و بخش چه خبر و گاهن شبی، شبانگاهی انترن ارتوپدی احضار می شود اتاق عمل تا در نقش پایه، پای مریض را دو ساعت بی حرکت بالا نگاه دارد و این عمل ِخطیرْ علمی، فقط از knowledge ِ یک انترن بر می آید و نه صد البته هیچ کس دیگر، بماند. القصه این که کشیک ارتوپدی، مرگ هست، امّا فردای پُست کشیک، از رزیدنت ِ سال یک تا رزیدنت ِ سال سه به احترام ِ مریض داری ِ شبانه روز ِ گذشته ی تو، جلوی پات بلند می شوند و تو آف می شوی، در حالی که رزیدنت های هم کشیک ِ تو می مانند، گرداننده ی « مورنینگ ریپورت » می شوند، مریض های بستری ِ دیروز را با اساتید « راند » می کنند و دست ِ آخر، دست می شویند و می روند یک به یک ِ دویست و شش استخوان ِ شکسته ی مریض ِ خرد شده زیر تریلی ِ شش چرخ را طیّ ِ یک عمل یازده ساعته جا می اندازند... 

آره، داشتیم چی می گفتیم؟ بنویس... شبی از شب ها، من و رزیدنت ِ ارتوپدی ِ سال ِ یک ِ بعضی شب های کشیک ام تنها شدیم و برای من قصه ها خواند. از آدمی که شش سالگی به مدرسه می رود، همه ساله شاگرد اوّل می شود، با یک رتبه ی دو رقمی، مهمان ِ مدرسه ی طبّ ِ دانشگاه ِ مادر می شود، هفت سال و نیم جان می کَنَد، دو سال در محروم ترین ِ مناطق مرزهای پرگهر، بی کوچک ترین چشمداشتی با سی و خورده ای هزار تومان حقوق ِ ماهیانه، در لباس ِ سرباز ِ وظیفه، طبابت می کند، کون اش را یک سری ِ دیگر تنگ می کند و با همه ی ایمانی که به حرمت ِ هنوزْ مانده ی طب برای اش باقی ست برای امتحان رزیدنتی از نو می خواند، دستیار ِ پرطمطراق ِ « جراحی ِ استخوان و مفاصل » می شود، یک جایی این میانه، با دختری صاحب ِ گذشته ای بیش و کم مشابه ِ خودش، هم سودا می شود و حالا، این جای تاریخ، هر کدام با حقوق ماهیانه ی سی صد هزار تومان، رفته اند برای اجاره ی خانه ای ۸۴ متری - دو خوابه در محله ی سردار جنگل ( اتوبان همت )، با پول ِ پیش ِ بیست میلیون تومان و اجاره ی ماهیانه ی شش صد هزار تومان. اوکی، بیست میلیون ِ پیش را از خانواده ها می گیرند، هر دوتای حقوق را هم می دهند پای اجاره ی خانه. وانگهی در طول ماه چه باید بکنند؟ پر واضح: هوا بخورند، کف برینند، که آیا برای رزیدنت ارتوپدی فرصتی برای شغل دوم می مانَد؟ موتوری ِ « پیک ِ خوان رنگین » بشود؟ مسافر بزند؟ خانم اش سبزی ِ کوکو پاک کند، سر گذر، توی پاکت فریزری پنگوئن، اتیکت زده بفروشد؟ « IQ »ی آدم شاید همه عمر جواب بدهد، امّا « EQ » ت یک جایی می رسی که بی بر و برگرد، می بُرد...  بگذریم، آقای خمینی حتمن یک چیزی می دانستند روزی که آن قصیده ی جاودانه تر از غزل ِ « من به خال لب ات ای دوست گرفتار شدم » را سرودند: که « اقتصاد، مالَ خَرَه ... » کُر بخوانیم: « اقتصاد، مالَ خَرَه » .. 

مملکت به درد ریدن می خورد و بس .. جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها .. « دِ سونِر ، دِ بتِر » .. « اَت اِنی پرایس » ..

پانگاشت دوم: پسر سیزده ساله آمده با شکستگی ِ متاکارپ ِ دوم ( = استخوان ِ حد فاصل ِ انتهای مچ و آغازینْ بند ِ انگشت اشاره ). باید برای اش آتل ِ « وُلار » ببندم. وسایل مورد نیاز: شش عدد گچ کوتاه ده سانتی متری، دو عدد ویبریل ِ ده سانتی متری و یک عدد باند کشی ده سانتی متری ( ده سانتی متری: به عرض ِ ده سانتی متر ). به مریض می گویم: شما تا بروی داروخانه، برگردی، من هم برگشته ام و می روم بوفه. برگشتنی، بابای مریض هنوز ایستاده.

- دِ، نرفتی که آقا هنوز؟

-- خانم دکتر، میگن گچ و پانسمان رو با دفترچه حساب نمی کنن.

- آره خوب، آزاد بخر.

-- شرمنده ی شما، نمی تونیم. بی زحمت امضا بزنین، می گم یه ماهی بچه دستشو کم تکون بده.

- نه، این طوری خوب نیست. چه قدر می شه هزینه ش؟

-- ۳۱۰۰ تومان.

یک نگاه به پاکت خودم می اندازم، پنج هزار تومان چی توز طلایی و چی توز حلقوی و آب انبه و کیت کت خریده ام.

بلافاصله سه هزار تومان در می آورم و می دهم دست اش.

-- نه، گدا نیستیم.

- خاک بر سرم، منظورم کِی این بود، بعدن با هم حساب می کنیم. پیش می آد واسه همه، واسه خود منم پیش اومده .. بچه سن رشدشه، خدای ناکرده، کج و کوله می شه ..

خودم را کشتم، قبول نکرد. این قدر که خرم، به جای آن که اسکناس بیرون می کشیدم، می بایست می رفتم از داروخانه وسایل را می گرفتم، می گفتم هزینه اش بیخ ِ ریش ِ بیمه ی تامین اجتماعی ست. چرا یادم رفت آدم ها هنوز صاحب عزت نفس اند؟ چرا یک بابا را جلوی بچه ش شکستم؟ چرا .. چرا .. چرا ؟؟

در را می بندم، ابرهای همه عالم در دل ام می گریند. آب انبه را نگه می دارم، چیپس و پفک ها اما از گلوم پایین نمی روند، می شوند پاداش ِ سکوت ِ هر آن بچه ای که آن شب آمد و زنده زنده بخیه شد...

پانگاشت سوم: ملت درد ِ دین دارند، شک نکنیم. از هر پنج مریضی که دست و پای شان را گچ می گیریم، به جرات می گویم: سه تای شان چه گونگی ِ انجام « ریچوآل » های مذهبی ( وضو، غسل و غیره ) را جویا می شوند و پزشک باید درس خارج فقه و اصول خوانده باشد، اجتهاد بلد باشد، آخوندی بداند، فتوای مُفتی صانعی را شنیده باشد، رساله ی توضیح المسائل آقای خمینی را از بر باشد و این شد که رزیدنت مان گفت که یک فتوا از خودم سنتز کنم بَل دیگر ملت سوال نکنند. من هم دست به کار شدم و روی یک مقوای بزرگ با ماژیک وایت بُرد چنین خط خطی کردم:

« روزه دار گرامی:

در رساله ی توضیح المسائل امام خمینی ( ره ) چنین آمده:

« چنان چه حَسَب ِ بلا و قدَر، صدمه ای به عضوی از اعضا وارد آید که موجبات ِ مستوری ِ عضو ِ رنجور را در ادوات ِ دوا فراهم آورد، اجابت ِ مناسک ِ واجبه ( از آن جمله وضو، تیمّم، غسل و ... ) از روی ابزار ِ دوا - به نیت ِ حفظ ِ صحّت ِ ادوات ِ طبّی ، تامین سلامت ِ عاجل ِ فرد ِ انسانی و مراعات واجب حقّ النّفس - کفایت می کند ... »

ترجمان: تیمم از روی گچ صحیح است. لکن چون گچ ِ اندام مصدوم شما نباید آب بخورد، از وضو گرفتن موقتن بپرهیزید. »

شمار کثیری از آدم ها، از این چند خط « نوت » برداشتند. عدّه ای هم آن را پای موبایل در گوش قوم و خویش زمزمه کردند. معامله می کنیم: برای خودمان آرامش ِ دنیا می خریم، برای ملّت، آسایش ِ آخرت... مخاطب عام ایرانی را از نو بشناسیم. کی بود سرود: « غیرت سیب زمینی، توسعه سبک ِ چینی، دموکراسی ِ دینی، پیتزای قورمه سبزی » ؟؟

بی تا - حساب ِ روزها از دست ام در رفته..

تو خود حدیث ِ مفصّل بخوان از این مُجمَل

 

آگهی ِ مندرج بر روی تابلوی اِعلانات ِ پاویون - بی کم، بی زیاد - :

« ( هر یک ) کشیک ِ ارتوپدی شما را به بهای نیم چه رایگان ِ « یک میلیون ریال پول ِ نقد + سی لیتر بنزین » خریداریم »...

یک دنیا حرف، گلوم را می خاراند، حیف که خوابم می آید ..

بی تا - یکی از همین روزها

 

مَمّد نبودی ببینی

 

انترن ارتوپدی ام. یک کشیک ایستادم از هشت صبح ِ دیروز تا هشت صبح ِ امروز. نان استاپ، اِن. پی. اُ ( Non Per Os = تغذیه ی دهانی ممنوع ). حوالی ِ نیمه ی شب و در حالی که دست ِ مریض ِ « borderline personality disorder » را می دوختم، مریم جان آمد، ده، دوازده تا پسته پوست کند و توی دهان ام گذاشت. مریض که خودش را با تیغ تکه تکه کرده، بهم می گوید: « آبجی، لیزری بدوز » . مریم بهش می گوید: « دارم آبجیت و قوی می کنم، لیزری بدوزه » و یارو از مریم می خواهد خارج از فضای بیمارستان با هم بیشتر آشنا شوند. مریم جان رفتنی به من می گوید: « شما دست دوستمونو لیزری تر بدوز، کار خدا رو چی دیدی ... »

انترن ارتوپدی ام. یک کشیک ایستادم از هشت صبح ِ دیروز تا هشت صبح ِ امروز. ما توی اورژانس، بخیه ها را قسمت کرده ایم، سر و گردن را انترن ای. اِن. تی می دوزد و خدا لاله ی گوش، لب و غضروف بینی ِ بریده نصیب نکند.. توراکس و اَبدامِن را انترن جراحی و اندام های فوقانی و تحتانی را هم انترن ارتوپدی. آن وقت لگن، ما بین انترن جراحی و انترن ارتوپدی « اِری آ  آو کانفلیکت » است. من می گویم ما که انترن جراحی بودیم، باتِکس ِ پاره پوره با ما بود و انترن جراحی می گوید: « لگن اگر دوخت و دوز می خواست، باید دید انترن ارتوپدی ماه چند است، انترن جراحی ماه چند، لگن بیخ ِ ریش ِ انترنی ست که جونیورتر است، شما چون در لباس ِ انترن جراحی، ماه یکی بودید، لگن ها را دوختید ... »، دارم لگن سوچر می کنم و یاد لگن های عیدانه می افتم، جدّن شش ماه شد؟؟ چشم هام را می بندم، شش ماه دیگر کجام؟؟ بله، انترن ِ ای.اِن.تی ام و اگر من ام که لابد از اسفند ماه، سوچر لگن به « شرح وظایف ِ انترن ای.اِن.تی » خواهد پیوست... بگذریم، مریض بخیه کردم به چه ظرافت با بریدگی ِ نیمه ی تحتانی ِ ناحیه ی وُلار ِ ساعد. همانطور که سوزن را توی سوزنْ گیر، فیکس می کردم، گفتم: « انگشتات رو تکون بده »، تکان داد، بعد یک چُسه تست حسی با ته سوزن گیر، از وی به عمل آوردم و نتیجه اش شد آن یک کلیشه ی معروف توی « فیزیکال اِگزَم » که: « زخم به دقت اِکسپلور گردید، معاینه ی حسی و حرکتی « اینتَکت »، two-point discrimination test: normal ... »، وانگهی رزیدنت سرزده آمد، از سر سیری به مریض گفت: « انگشت چهارم و پنجمت رو قیچی کن ( شبیه قیچی تکان بده ) » و مریض هی دومی و سومی را قیچی می کرد. رزیدنت عین پنج تا بخیه را شکافت، انگشت اش را تا ته توی زخم کرد، تاندون بریده ای را کشید بیرون، با لبخند بهم گفت : « خانم دکتر به این می گن تاندون ... می فهمی؟ تان .. دون، دیه ش خیلی نشه، ده تا می شه، این ده تا رو مرحمت می کنی یک کشیک اضافه وای می ستی ... ».  مریض برای ترمیم شاخه ی حرکتی ِ عصب اولنار به بیمارستان حضرت فاطمه ( مرکز جراحی های ترمیمی و پلاستیک ) اعزام شد و یک کشیک اضافه هم برای من رقم خورد. چند تا شد؟ دوازده تا؟ سیزده تا؟ که کی بود سرود: « شَهرُ الرّمَضان ِ الّذی اُنزل فیه القرآن »

انترن ارتوپدی ام. یک کشیک ایستادم از هشت صبح ِ دیروز تا هشت صبح ِ امروز. به اندازه ی موهای سرم آتل بستم. آتل بستن یک چیزی توی مایه های خمیر شیرینی ورز دادن، گِل ِ سفال مشتْ مال دادن و امثالهم است و من از بچگی دیوانه ی این امورم. برای اندام فوقانی چهارده تا شانزده لایه و برای اندام تحتانی بیست و چهار لایه ورقه ی گچ را متناسب با سایز ِ اندام ِ مصدوم ِ بیمار تا می کنی، بعد، این تمام ِ لایه ها را فرو می کنی توی طشت ِ آب و آن قدری صبر می کنی که دیگر حباب از آب بالا نیاید، وانگهی لایه ها را از آب بیرون می کشی و مثل آکاردئون کش و قوس می دهی تا مازاد آب شان چکه چکه ریخت ات را گچی کند، دست ِ آخر، گچ را توی ویبریل ( باند ِ پنبه مانند ) می پیچی و قالب ِ اندام ِ مصدوم ِ بیمار، شکل می دهی و همین که مطابق ِ پوزیشن درخواستی ت، خشک شد، با باند ِ کِشی سر و ته قضیه را هم می آوری. این می شود که انترن ارتوپدی کثیف ترین، گچی ترین و ژولیده ترین انترن تاریخ است، البته بوی سودوموناس نمی دهد کَانّه انترن سوانح، خونی نیست کَانّه انترن زنان، ژیگول هم اما نیست کَانّه انترن پوست...

صبح که آمدم خانه و مقنعه را کندم، موهام هنوز از حمام ِ شش صبح دیروز خیس بود. واقعن بیست و چهار ساعت گذشت؟ جدّن می پرسم، این آدرنالین با تن ِ آدم چه می کند؟ می گویند: آدرنالین هورمون و نوروترانسمیتر  ِ « فایت اَند فلایت » است، یعنی سیستمی در بدن فراهم می آورد که تو به گاه جنگیدن یا پرواز کردن به عین ِ آن فیزیولوژی محتاجی. آدرنالین همان هورمون و نوروترانسمیتری ست که در خون ِ آن رزمنده ای جاری ست که یک پای اش را خمپاره در آنی، فرسخ ها دورتر پرتاب می کند و بی آن که لحظه ای بر مصیبت مکث کند با یک پای مانده، از من ِ دو پا به سمت و سوی جبهه ی عراقی ها سریع تر می دود و مرتضای آوینی روی صحنه اش می خواند: « این جا، هویزه قلب تاریخ است ... ». آدرنالین واسطه ی آن صحنه ی آشنایی ست - که سیما هر ساله سوم خرمشهر هزارباره تکرارش می کند - که: رزمنده ای هر دو دست اش را دقایقی پیش به خاک سپرده، خونْ چکان با سینه روی خاک ها می خزد و کویتی پور برای اش می خواند: « ممّد نبودی ببینی ... شهر آزاد گشته ... خون یاران ات ... پر ثمر گشته »... پرت نیفتم، اعمال آدرنالین را مرور کنیم:

  • Acceleration of heart and lung action
  • Inhibition of stomach and intestinal action
  • General effect on the sphincters of the body
  • Constriction of blood vessels in many parts of the body
  • Liberation of nutrients for muscular action
  • Dilation of blood vessels for muscles
  • Inhibition of lacrimal gland (responsible for tear production) and salivation
  • Dilation of pupil 
  • Relaxation of bladder
  • Inhibition of erection
  • Auditory Exclusion (loss of hearing)
  • Tunnel Vision (loss of peripheral vision)

    و این همه، منطقی ست چه میانه ی هنگامه ها، فضایی برای دفع ادرار و مدفوع، گریه و زاری و ایرکت شدن مردان خدا نیست. میدان جنگ را در ذهن زنده کنیم بل به زیبایی دو مورد آخر ( آدیتوری اِکسکلوژن و تانِل ویژن ) پی ببریم که نه صدای تیر و تشر و گلوله و خمپاره می شنوی و نه جز رو به روت منظره ای می بینی. خانم فالاچی قطعن یک چیزی می دانست وقتی « زندگی، جنگ و دیگر هیچ » را قلم زد. مقابل مان را ببینیم و بس، بی خیال ِ دور و بر، به همین خودخواهی ...

  • بی تا - چهارم و پنجم شهریور ماه هشتاد و هفت