« کجایی تو؟
که ام من؟
و جغرافیای ما
کجاست؟ »
احمد شاملو
---
پانگاشت یکم:
رزیدنت ارتوپدی ِ سال یک ِ بعضی شب های کشیک من، هر یک مریضی را که گچ می گیریم، آتل می بندیم، بخیه می زنیم، پیچ و مهره می کنیم، پشتْ بندش می گوید : « که چی؟ » و من نمی فهمم این « که چی؟ » یعنی: « ما این همه جان کندیم، حالا که چی؟ » یا « مریض به خیال خودش سلامت اش را از نو صاحب شد، حالا که چی؟ » یا همه یا هیچ؟
رزیدنت ِ ارتوپدی ِ سال ِ یک ِ بعضی شب های کشیک من، تا به امروز دو بار با « فنوباربیتال » خودکشی کرده و گفتنی فصل مسمومیت های « هریسون » ِ ۲۰۰۸، آدمی که با « فنوبارب » خودکشی می کند، « must be truly erudite » ..
آدم از زندگی چه می خواهد؟ « لاو لایف »؟ که ایشان همسر زیباترین رزیدنت سال یک پوست ما هستند و توی مایه های « اَند دِی لیوْدْ هَپیلی اِو ِر اَفتِر » ... « پروفِشنال لایف »؟ که من رزیدنتی جان فرساینده تر و مردتر - « نات نِسِسِریلی » مردانه تر - از ارتوپدی نمی شناسم .
پرانتز: بارها گفته ام و بار دگر می گویم: « مردی »، power است و این، همه ی اعتراف است. این می شود که بی شکل ترین ِ رزیدنت های ارتوپدی هم، هنوز به نیمه ی سال یک نرسیده، از دور ایتالیایی به نظر می آیند. من در مقام انترن ارتوپدی خجالت می کشم غر بزنم، در حالی که کشیکی نبوده که پام به پاویون باز شود که کم ِ کم روزی پنجاه تا مریض درب و داغان و شکسته و از هم گسیخته را فقط توی اورژانس « مَنِج » می کنیم، از این تعداد، شمار کثیری مشمول طرح ِ « فلایت » ( = پراندن به بیمارستان های دیگر به هزار و یک دلیل ِ موجه و غیر موجه ) می شوند، شمار کثیری بستری می شوند و مابقی سرپایی دوا و درمان می شوند. این که درمانگاه چه خبر است و بخش چه خبر و گاهن شبی، شبانگاهی انترن ارتوپدی احضار می شود اتاق عمل تا در نقش پایه، پای مریض را دو ساعت بی حرکت بالا نگاه دارد و این عمل ِخطیرْ علمی، فقط از knowledge ِ یک انترن بر می آید و نه صد البته هیچ کس دیگر، بماند. القصه این که کشیک ارتوپدی، مرگ هست، امّا فردای پُست کشیک، از رزیدنت ِ سال یک تا رزیدنت ِ سال سه به احترام ِ مریض داری ِ شبانه روز ِ گذشته ی تو، جلوی پات بلند می شوند و تو آف می شوی، در حالی که رزیدنت های هم کشیک ِ تو می مانند، گرداننده ی « مورنینگ ریپورت » می شوند، مریض های بستری ِ دیروز را با اساتید « راند » می کنند و دست ِ آخر، دست می شویند و می روند یک به یک ِ دویست و شش استخوان ِ شکسته ی مریض ِ خرد شده زیر تریلی ِ شش چرخ را طیّ ِ یک عمل یازده ساعته جا می اندازند...
آره، داشتیم چی می گفتیم؟ بنویس... شبی از شب ها، من و رزیدنت ِ ارتوپدی ِ سال ِ یک ِ بعضی شب های کشیک ام تنها شدیم و برای من قصه ها خواند. از آدمی که شش سالگی به مدرسه می رود، همه ساله شاگرد اوّل می شود، با یک رتبه ی دو رقمی، مهمان ِ مدرسه ی طبّ ِ دانشگاه ِ مادر می شود، هفت سال و نیم جان می کَنَد، دو سال در محروم ترین ِ مناطق مرزهای پرگهر، بی کوچک ترین چشمداشتی با سی و خورده ای هزار تومان حقوق ِ ماهیانه، در لباس ِ سرباز ِ وظیفه، طبابت می کند، کون اش را یک سری ِ دیگر تنگ می کند و با همه ی ایمانی که به حرمت ِ هنوزْ مانده ی طب برای اش باقی ست برای امتحان رزیدنتی از نو می خواند، دستیار ِ پرطمطراق ِ « جراحی ِ استخوان و مفاصل » می شود، یک جایی این میانه، با دختری صاحب ِ گذشته ای بیش و کم مشابه ِ خودش، هم سودا می شود و حالا، این جای تاریخ، هر کدام با حقوق ماهیانه ی سی صد هزار تومان، رفته اند برای اجاره ی خانه ای ۸۴ متری - دو خوابه در محله ی سردار جنگل ( اتوبان همت )، با پول ِ پیش ِ بیست میلیون تومان و اجاره ی ماهیانه ی شش صد هزار تومان. اوکی، بیست میلیون ِ پیش را از خانواده ها می گیرند، هر دوتای حقوق را هم می دهند پای اجاره ی خانه. وانگهی در طول ماه چه باید بکنند؟ پر واضح: هوا بخورند، کف برینند، که آیا برای رزیدنت ارتوپدی فرصتی برای شغل دوم می مانَد؟ موتوری ِ « پیک ِ خوان رنگین » بشود؟ مسافر بزند؟ خانم اش سبزی ِ کوکو پاک کند، سر گذر، توی پاکت فریزری پنگوئن، اتیکت زده بفروشد؟ « IQ »ی آدم شاید همه عمر جواب بدهد، امّا « EQ » ت یک جایی می رسی که بی بر و برگرد، می بُرد... بگذریم، آقای خمینی حتمن یک چیزی می دانستند روزی که آن قصیده ی جاودانه تر از غزل ِ « من به خال لب ات ای دوست گرفتار شدم » را سرودند: که « اقتصاد، مالَ خَرَه ... » کُر بخوانیم: « اقتصاد، مالَ خَرَه » ..
مملکت به درد ریدن می خورد و بس .. جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها .. « دِ سونِر ، دِ بتِر » .. « اَت اِنی پرایس » ..
پانگاشت دوم: پسر سیزده ساله آمده با شکستگی ِ متاکارپ ِ دوم ( = استخوان ِ حد فاصل ِ انتهای مچ و آغازینْ بند ِ انگشت اشاره ). باید برای اش آتل ِ « وُلار » ببندم. وسایل مورد نیاز: شش عدد گچ کوتاه ده سانتی متری، دو عدد ویبریل ِ ده سانتی متری و یک عدد باند کشی ده سانتی متری ( ده سانتی متری: به عرض ِ ده سانتی متر ). به مریض می گویم: شما تا بروی داروخانه، برگردی، من هم برگشته ام و می روم بوفه. برگشتنی، بابای مریض هنوز ایستاده.
- دِ، نرفتی که آقا هنوز؟
-- خانم دکتر، میگن گچ و پانسمان رو با دفترچه حساب نمی کنن.
- آره خوب، آزاد بخر.
-- شرمنده ی شما، نمی تونیم. بی زحمت امضا بزنین، می گم یه ماهی بچه دستشو کم تکون بده.
- نه، این طوری خوب نیست. چه قدر می شه هزینه ش؟
-- ۳۱۰۰ تومان.
یک نگاه به پاکت خودم می اندازم، پنج هزار تومان چی توز طلایی و چی توز حلقوی و آب انبه و کیت کت خریده ام.
بلافاصله سه هزار تومان در می آورم و می دهم دست اش.
-- نه، گدا نیستیم.
- خاک بر سرم، منظورم کِی این بود، بعدن با هم حساب می کنیم. پیش می آد واسه همه، واسه خود منم پیش اومده .. بچه سن رشدشه، خدای ناکرده، کج و کوله می شه ..
خودم را کشتم، قبول نکرد. این قدر که خرم، به جای آن که اسکناس بیرون می کشیدم، می بایست می رفتم از داروخانه وسایل را می گرفتم، می گفتم هزینه اش بیخ ِ ریش ِ بیمه ی تامین اجتماعی ست. چرا یادم رفت آدم ها هنوز صاحب عزت نفس اند؟ چرا یک بابا را جلوی بچه ش شکستم؟ چرا .. چرا .. چرا ؟؟
در را می بندم، ابرهای همه عالم در دل ام می گریند. آب انبه را نگه می دارم، چیپس و پفک ها اما از گلوم پایین نمی روند، می شوند پاداش ِ سکوت ِ هر آن بچه ای که آن شب آمد و زنده زنده بخیه شد...
پانگاشت سوم: ملت درد ِ دین دارند، شک نکنیم. از هر پنج مریضی که دست و پای شان را گچ می گیریم، به جرات می گویم: سه تای شان چه گونگی ِ انجام « ریچوآل » های مذهبی ( وضو، غسل و غیره ) را جویا می شوند و پزشک باید درس خارج فقه و اصول خوانده باشد، اجتهاد بلد باشد، آخوندی بداند، فتوای مُفتی صانعی را شنیده باشد، رساله ی توضیح المسائل آقای خمینی را از بر باشد و این شد که رزیدنت مان گفت که یک فتوا از خودم سنتز کنم بَل دیگر ملت سوال نکنند. من هم دست به کار شدم و روی یک مقوای بزرگ با ماژیک وایت بُرد چنین خط خطی کردم:
« روزه دار گرامی:
در رساله ی توضیح المسائل امام خمینی ( ره ) چنین آمده:
« چنان چه حَسَب ِ بلا و قدَر، صدمه ای به عضوی از اعضا وارد آید که موجبات ِ مستوری ِ عضو ِ رنجور را در ادوات ِ دوا فراهم آورد، اجابت ِ مناسک ِ واجبه ( از آن جمله وضو، تیمّم، غسل و ... ) از روی ابزار ِ دوا - به نیت ِ حفظ ِ صحّت ِ ادوات ِ طبّی ، تامین سلامت ِ عاجل ِ فرد ِ انسانی و مراعات واجب حقّ النّفس - کفایت می کند ... »
ترجمان: تیمم از روی گچ صحیح است. لکن چون گچ ِ اندام مصدوم شما نباید آب بخورد، از وضو گرفتن موقتن بپرهیزید. »
شمار کثیری از آدم ها، از این چند خط « نوت » برداشتند. عدّه ای هم آن را پای موبایل در گوش قوم و خویش زمزمه کردند. معامله می کنیم: برای خودمان آرامش ِ دنیا می خریم، برای ملّت، آسایش ِ آخرت... مخاطب عام ایرانی را از نو بشناسیم. کی بود سرود: « غیرت سیب زمینی، توسعه سبک ِ چینی، دموکراسی ِ دینی، پیتزای قورمه سبزی » ؟؟
بی تا - حساب ِ روزها از دست ام در رفته..