« و بسیار دارها بفرمود زدن و بزرگان دیلم را بر درخت کشید و بهری را در پوست ِ گاو دوخت و به غزنین فرستاد و پنجاه خروار دفتر باطنیان و فلاسفه از سراهای ایشان بیرون آورد و زیر ِ درخت های آویختگان بفرمود سوختن .... »
مجمع التواریخ و القصص
---
وزارت ِ بی صاحب ِ آموزش و پرورش مرحمت فرموده، طی یک اقدام انقلابی، فصل تاریخ پادشاهان را بالکل، عنایت بفرمایید « بالکل » از کتب تاریخ حذف کرده و جاش تاریخ دانشمندان و اندیشمندان و شعرا را لابلای صفحات چپانیده است و در مقام چراجویی، استدلال کرده که همان قدر که سیاست فصلی از تاریخ است، فرهنگ نیز هم، علم نیز هم و هنر نیز هم.. مصلحتن، غافل از این که سیاست، مادر ِ مادرسگ ِ تاریخ است، سیاست، مادر ِ مادرفلان ِ تاریخ است...
من نمی گویم اگر کسی اولجایتو و بقایای ایلخانان را نخوانَد، از زندگی عقب می ماند، اما صفویه تا سر تاریخ انقلاب را باید بخوانند، باید شه به شه، واقعه به واقعه، مو به مو را از بر کنند.. هیچ اش هم توی حافظه ی « اَکتیو »شان نمانَد، باید این نقالی ها را حداقل یک بار برای همیشه بشنوند، باید اقدامات شاه عباس صفوی را توی پلی کپی های امتحانی شان خط خطی کنند، باید بی عرضگی شاه سلطان حسین صفوی را حس کنند، باید کشورگشایی های نادر را بخوانند، باید « جِنتیلیتی » ِ کریم خان زند را لمس کنند، باید روزی که به سلسله ی قاجاریه ی کتاب شان رسیدند، به قیافه ی چروک ِ آقامحمدخان قاجار خنده کنند و سر آقا یا آغا بودن اش، مدل ِ دخترْ مدرسه ای ها غش و ضعف کنند. ( تشخیص ِ آقا محمدخان قاجار، panhypopituitarism است، کاملن جدی می گویم و تا هفتاد - هشتاد درصد هم مطمئنم، فقدان ِ FSH و LH ریش ِ تُنُک و نارسایی اندام های زایا و رویا را در او توجیه کرده و فقدان هورمون رشد، چین و چروک های دور لب و پیشانی را. مریض اش را داشته ایم، تو گویی آقا محمد خان میتوز کرده باشد. آمده بود درصد جانبازی بگیرد، اصرار داشت علّت العلل ِ نامردی ش از جنگ است و استاد ما زیر بار نمی رفت، همه ی اهالی ِ راند، مامور خواندن ِ cause های مرض شدند که یکی از استاژرهای مان vocal trauma را از « آپ تو دِیت » به عنوان یکی از دلایل نادر استخراج نمود و همه گفتند: خودش است و مریض هم راضی با گواهی ِ نود و هفت درصد جانبازی - از مردی افتادن معادل نود و پنج درصد جانبازی ست - خوش و خرم بیمارستان را ترک کرد و برای دریافت وام مسکن بعد از همه ی این سال ها، راهی ِ کمیته ی امداد شد... « گود اُلد دِیز ... » )
یاد باد، آن جا که خسروی شکیبایی ِ هامون، اطلس تاریخی - جغرافیایی علی عابدینی را ورق می زد و از ایران ِ سایز ِ ببر و پلنگ به گربه نزدیک و نزدیک تر می شد، وانگهی با صدایی که فقط از خودش بر می آمد، سوگوارانه پرْ سوال خواند: « این گربه هه چرا هی داره کوچیک می شه؟؟ » ( نقل به مضمون که عین عبارت خاطرم نیست )
رودکی و ناصرخسرو و سعدی و حافظ را می شد همان ده - دوازده خط بالای شعرهای شان توی کتاب ادبیات خواند، لزومی نداشت هر کدام از نو یک درس بشوند، بیایند وسط کتاب تاریخ. این بچه ها دارند یک تجربه ی خواندنی و از بر کردنی مهم را این وسط میس می کنند، ولو این که بزرگ ترین عبرت تاریخ این باشد که هیچ کس از آن عبرت نمی گیرد... حکومت پر واضح ترسیده، پس از مکاشفات بسیار، به این نتیجه رسیده که نسلی که از کودکی ش با خشونت ِ بیست هزار جفت چشم ِ از حدقه در آمده ی اهالی کرمان به ید بیضای ایادی ِ آقامحمدخان قاجار آشنا شد، ماحصل اش شد یک مشت آشوبگر و اغتشاشگر. حالا می خواهد این نسل ِ نوین از اساس خشونت را نشنود و نخواند بل به لطافت نزدیک تر شود که این آرزوی من هم هست، اما نه از صراط ِ ترکستان.
حالا، وسط هزار و یک بدبختی و گرفتاری رنگارنگ، باید برای نسل های مدرسه ای هم غصه بخورم.. مهم نبود، هر چه قدر هم موقع خواندن و از بر کردن ِ آن صفحات به روح پدر شاهان صلوات می فرستادند، فردای روزگار وجدان شان راضی می بود که حداقل یک بار تاریخ آبا و اجدادشان را روخوانی کرده اند، توفیق اجباری بود الحق، که قرار نیست همه ی زندگی به آدم خوش بگذرد... چه می دانم، چه بدانم، عاقبت شان به خیر باشد..