حنجره ای پرخنجر در خاطره ی من است

 

از هر نقل و قصّه و داستانی خالی شده ام که زندگی به یک راهْ باریکه هایی می رسد که گریزی ازشان نیست، مثل ِ حالای زندگی ِ من، مثل ِ اینجای زندگی من که اگر بخواهم آرزوهام را زندگی کنم می طلبد بنشینم تا خود فروردین تراکتوروار درس بخوانم و وقتی بزرگ ترین « گِین » ِ روزت آنزیم های « هگزوز مونوفسفات شانت » و Gi ، Gs ، Gq کاپل بودن ِ گیرنده های کولینرژیک و آدرنرژیک و آنتی بیوتیک های هر روز بیشتر از دیروز ِ نسل های سفالوسپورین ها باشد، لاشک خالی می شوی، از همه شور و شعر و آوازی خالی می شوی.. به هر حال با سوادی حوالی ِ صفر ِ مطلق ِ کِلوین، امّا امیدوار، این فصل های حرام را سر می کنم. دل ام به این خوشست که پیش هر فالگیر(!)ی که رفتم، قرآن را که باز کرد سوره ی نوح آمد، ته ِ فنجان ِ قهوه ام را که نگاه کرد یک لایه ی قطور ماسیده دید، کف دست ام را که با ذره بین بالا پایین کرد، به یک خط مورب سرتاسری ِ بی برش برخورد، فال ورق ام را که گرفت، دَه ِ خشت آمد و این همه یعنی من یکی از معمّرین ِ ایّام ام و عین همه ی مقامات ِ تقوا و پرهیز ِ این سالیان را روزی، روزگاری جبران خواهم کرد... یکی از همین روزها، به نوشتن بر می گردم که برای من، نوشتن به قول شاملو:

« چاه ِ شغاد را ماننده

  حنجره ای پر خنجر در خاطره ی من است:

  چون اندیشه به گوراب ِ تلخ ِ یادی در افتد

  فریاد

  شرحه شرحه بر می آید. »

--

بی تا - مهر ماه ۸۸

 

بوطیقا

 

دست یاری به علف دادیم و

ذرّت شد

دست یاری به آتش دادیم و

موشک شد

 

مردّد و

محتاط

دست یاری می دهیم

به آدم ها

بعضی آدم ها.

---

میروسلاو هولوب

 

you are the reason I'll stay in the fight

 

"I must study politics and war that my sons may have liberty to study mathematics and philosophy. My sons ought to study mathematics and philosophy, geography, natural history, naval architecture, navigation, commerce and agriculture in order to give their children a right to study painting, poetry, music, architecture, statuary, tapestry, and porcelain."

 

John Adams

 

---

 

این جمله ی تاریخی را « جان اَدِمز »، که در لباس دومین رییس جمهور ایالات متحده در سال های ۱۸۰۱-۱۷۹۷ بر آن کشور ریاست می کرد، می گوید. می گوید: من - من ِ نسل ِ اولی - باید سیاست و جنگ بخوانم تا فرزندان ِ نسل ِ دومی ِ من، آزادی ِ خواندن ریاضیات و فلسفه - تو بگو رشته های کلاسیک ِ « یونیورسال » - را داشته باشند، تا نوادگان نسل ِ سومی ِ من، « حقّ » ِ خواندن هنر - بومی یا جهانی - را داشته باشند. با علم به این که « حق » همانا پذیرش حقانیت است و پذیرش حقانیت از بلوغ شعور ِ آدم زاد نشات می گیرد.

 

یعنی سیر طبیعی تاریخ علم از جنگ و سیاست به فلسفه و ریاضیات قد می کشد و در هنر و علوم انسانی ِ « بومی » ( جامعه شناختی ِ قومی - ایران شناسی و صفت شناسی ِ محلی ) متبلور می شود. یعنی ذهن ِ آدمی در امنیتی که جنگ ها و سیاست ها با خودشان می آورند، به علومی پناه می برد که رفاه اش را تامین و هنجارهای کرداری ش را تعریف می کنند ( درست مثل فلسفه و ریاضیات ) و در اوج سیری ِ امنیتی - اقتصادی - بهداشتی، « روح » پنهان اش را پیدا می کند.

 

حالا من دارم فکر می کنم، ما کجای این تناوب جا خوش کرده ایم؟ ما، ما ملت کورش والا که از پس ساختن تخت جمشید به جنگ با اعراب رفته ایم و جنگْ زده، علم ِ سوخته مان را از نو توی طبقات کتابخانه ها چیده ایم و این بار با رسوخ اسلام، روح اسلامی را در مسجدهای فیروزه ای ِ شاهکار میدان نقش جهان اصفهان از خودمان متبلور کرده ایم و کمی بعدتر به جنگ با روس ها از شمال و انگلیسی ها از جنوب رفته ایم و به اسم دستاورد ِ جنگی، در مقام مدرنیزاسیون، آدم های مان را برای یادگیری فن و صنعت به اروپا فرستاده ایم و آن آدم ها، آمده اند و آباد کرده اند و ما باز در اوج سیری ِ اقتصادی، به دلیل نارضایتی اعتقادی، قیام کرده ایم و انقلاب کرده ایم و باز هشت سال جنگیده ایم و در حالی که می جنگیدیم، به اسم انقلاب فرهنگی، علم مان را معلق کرده ایم و خسته اما با لبخند در دوران سازندگی، باز به آبادانی روی آورده ایم و در برهه ای کوتاه مکاتب ِ فکری نوین رو کرده ایم و باز هنوز داریم می جنگیم... ما ملت، کجای این تناوب جا خوش کرده ایم؟ بله، ملتی که سیاست اش، عین دیانت اش باشد، جنگ اش هم لابد، عین هنرش است، علم ِ هسته ای ش، عین جنگ اش، هنرش عین علم اش، جنگ اش عین سیاست اش و سیاست اش، عین دیانت اش. جدن می پرسم، ما ملت کجای این تناوب جا خوش کرده ایم؟؟

 

 

 

پدرت آن بالا خوابیده ست*

 

از مصوبات امروز مجلسیان مرتبط با وضع قوانین حضانت کودکان ِ بی سرپرست ِ متعلقه ی بهزیستی:

« دختران و زنان بدون شوهر در صورتی که حداقل سی سال سن داشته باشند، منحصراً حق سرپرستی اناث را خواهند داشت. » ( منوط و مشروط به اثبات تمکّن مالی از جانب دختر و زن بدون شوهر )

---

در جامعه ای که محور ِ مدنیّت اش اسلام ِ نازل شده از آسمان است، در جامعه ای که زنان نماینده ی پارلمان اش - صورتن و سیرتن - مردتر از مردان ِ نماینده اش هستند، تصویب مصوّبه ی فوق، هویّت قائل شدن است برای آدمیّت ِ یک زن منهای سایه ی یک مرد، هویت قائل شدن است برای آدمیّت ِ یک زن زیر آفتاب ِ عالمْ تاب، حق قائل شدن است - به معنای پذیرش حقانیت - ِ استقلال حقیقی و حقوقی یک زن، حق قائل شدن است برای بی شوهر بودن اش - از سر جبر یا اختیار -، بدون زیر سوال بردن عفت اش و بی که نگران ِ به هرز رفتن ِ نهاد خانواده باشیم، حق قائل شدن است برای درآمدزایی ِ یک زن و همه ی لازمه های اش از جمله تحصیل و اشتغال، حق قائل شدن است برای آزادی ِ انتخاب یک زن، و از همه بالاتر حق قائل شدن است برای زنانگی ِ یک زن... در جامعه ای که محور ِ مدنیت اش اسلام ِ نازل شده از آسمان است، در جامعه ای که زنان نماینده ی پارلمان اش - صورتن و سیرتن - مردتر از مردان ِ نماینده اش هستند، تصویب مصوبه ی فوق - ولو در صورت رجعت از جانب شورای نگهبان هم - یک ترقی ِ خجسته است به معنای کلمه، حتّا اگر آن « منحصراً » ِ میانه ی مصوّبه، با متنیّت ِ لیبرال ِ مصوّبه در تضاد باشد..

* اخوان

 

نمی دانم، ولی این ابر بارانی ست، می دانم

 

« و بسیار دارها بفرمود زدن و بزرگان دیلم را بر درخت کشید و بهری را در پوست ِ گاو دوخت و به غزنین فرستاد و پنجاه خروار دفتر باطنیان و فلاسفه از سراهای ایشان بیرون آورد و زیر ِ درخت های آویختگان بفرمود سوختن .... »

مجمع التواریخ و القصص

---

وزارت ِ بی صاحب ِ آموزش و پرورش مرحمت فرموده، طی یک اقدام انقلابی، فصل تاریخ پادشاهان را بالکل، عنایت بفرمایید « بالکل » از کتب تاریخ حذف کرده و جاش تاریخ دانشمندان و اندیشمندان و شعرا را لابلای صفحات چپانیده است و در مقام چراجویی، استدلال کرده که همان قدر که سیاست فصلی از تاریخ است، فرهنگ نیز هم، علم نیز هم و هنر نیز هم.. مصلحتن، غافل از این که سیاست، مادر ِ مادرسگ ِ تاریخ است، سیاست، مادر ِ مادرفلان ِ تاریخ است...

من نمی گویم اگر کسی اولجایتو و بقایای ایلخانان را نخوانَد، از زندگی عقب می ماند، اما صفویه تا سر تاریخ انقلاب را باید بخوانند، باید شه به شه، واقعه به واقعه، مو به مو را از بر کنند.. هیچ اش هم توی حافظه ی « اَکتیو »شان نمانَد، باید این نقالی ها را حداقل یک بار برای همیشه بشنوند، باید اقدامات شاه عباس صفوی را توی پلی کپی های امتحانی شان خط خطی کنند، باید بی عرضگی شاه سلطان حسین صفوی را حس کنند، باید کشورگشایی های نادر را بخوانند، باید « جِنتیلیتی » ِ کریم خان زند را لمس کنند، باید روزی که به سلسله ی قاجاریه ی کتاب شان رسیدند، به قیافه ی چروک ِ آقامحمدخان قاجار خنده کنند و سر آقا یا آغا بودن اش، مدل ِ دخترْ مدرسه ای ها غش و ضعف کنند. ( تشخیص ِ آقا محمدخان قاجار، panhypopituitarism است، کاملن جدی می گویم و تا هفتاد - هشتاد درصد هم مطمئنم، فقدان ِ FSH و LH ریش ِ تُنُک و نارسایی اندام های زایا و رویا را در او توجیه کرده و فقدان هورمون رشد، چین و چروک های دور لب و پیشانی را. مریض اش را داشته ایم، تو گویی آقا محمد خان میتوز کرده باشد. آمده بود درصد جانبازی بگیرد، اصرار داشت علّت العلل ِ نامردی ش از جنگ است و استاد ما زیر بار نمی رفت، همه ی اهالی ِ راند، مامور خواندن ِ cause های مرض شدند که یکی از استاژرهای مان vocal trauma را از « آپ تو دِیت » به عنوان یکی از دلایل نادر استخراج نمود و همه گفتند: خودش است و مریض هم راضی با گواهی ِ نود و هفت درصد جانبازی - از مردی افتادن معادل نود و پنج درصد جانبازی ست - خوش و خرم بیمارستان را ترک کرد و برای دریافت وام مسکن بعد از همه ی این سال ها، راهی ِ کمیته ی امداد شد... « گود اُلد دِیز ... » )

یاد باد، آن جا که خسروی شکیبایی ِ هامون، اطلس تاریخی - جغرافیایی علی عابدینی را ورق می زد و  از ایران ِ سایز ِ ببر و پلنگ به گربه نزدیک و نزدیک تر می شد، وانگهی با صدایی که فقط از خودش بر می آمد، سوگوارانه پرْ سوال خواند: « این گربه هه چرا هی داره کوچیک می شه؟؟ » ( نقل به مضمون که عین عبارت خاطرم نیست )

رودکی و ناصرخسرو و سعدی و حافظ را می شد همان ده - دوازده خط بالای شعرهای شان توی کتاب ادبیات خواند، لزومی نداشت هر کدام از نو یک درس بشوند، بیایند وسط کتاب تاریخ. این بچه ها دارند یک تجربه ی خواندنی و از بر کردنی مهم را این وسط میس می کنند، ولو این که بزرگ ترین عبرت تاریخ این باشد که هیچ کس از آن عبرت نمی گیرد... حکومت پر واضح ترسیده، پس از مکاشفات بسیار، به این نتیجه رسیده که نسلی که از کودکی ش با خشونت ِ بیست هزار جفت چشم ِ از حدقه در آمده ی اهالی کرمان به ید بیضای ایادی ِ آقامحمدخان قاجار آشنا شد، ماحصل اش شد یک مشت آشوبگر و اغتشاشگر. حالا می خواهد این نسل ِ نوین از اساس خشونت را نشنود و نخواند بل به لطافت نزدیک تر شود که این آرزوی من هم هست، اما نه از صراط ِ ترکستان.

حالا، وسط هزار و یک بدبختی و گرفتاری رنگارنگ، باید برای نسل های مدرسه ای هم غصه بخورم.. مهم نبود، هر چه قدر هم موقع خواندن و از بر کردن ِ آن صفحات به روح پدر شاهان صلوات می فرستادند، فردای روزگار وجدان شان راضی می بود که حداقل یک بار تاریخ آبا و اجدادشان را روخوانی کرده اند، توفیق اجباری بود الحق، که قرار نیست همه ی زندگی به آدم خوش بگذرد... چه می دانم، چه بدانم، عاقبت شان به خیر باشد..