shooting an elephant
من یک زن ِ بیست و هشت و نیم ساله، صاحب یک گذشتهی مشروطهزدهی کودتازدهی انقلابزدهی جنگزدهی سازندگیزدهی اصلاحاتزدهی جنبشزده:
- من چنینام. احمقام شاید!
که میداند
که من باید
سنگهای زندانام را به دوش کشم
و من سنگهای گران قوافی را به دوش میبرم
.
.
و آیندهام را چون گذشته میروم سنگ بردوش:
سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی،
تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم...-
نشستهام جلوی یک «آندِرگرَد» ِ هجده و نیمساله، از اهالیِ کلیمی ِ کرانهی شرقی ِ امریکا که شش ماهیست «کالج» میرود و دارد برای من از این شش ماه میگوید. از خواندنیهای این شش ماه. از اینکه اولین essayي که باید میخوانده و راجع بهش نظر میداده shooting an elephant ِ جورج اورول بوده.
- I am sure you've read that, Bita.
-- Not this one. I've read the "animal farm" and "1984", but not this one.
مثل سگ -یا به قول ِ اینجاییها مثل خوک- دروغ میگویم. من دست به این دو تا کتاب نزدهام. اما صحنه ویرانگر است. من یاد روز اول دانشگاه خودم میافتم. هجده و نیمسالگی ِ خودم که از پس ِ یک هفده سالهگی مچالهی از این کلاس ِ کنکور به آن کلاس ِ کنکور رفته، برای اولین بار نشسته بودم پشت ِ نیمکتهای دانشکدهی پزشکی، درس آناتومی ِ اندام. ابوالفضل فراهانی، استاد ِ درس آمد. سلام کرد، خودش را معرفی کرد: دکتر فراهانی هستم. بعد گفت جلسهی اول ما باید با یک سری اصطلاحات ِ آناتومیک آشنا بشویم. دفترهای ما نو بود. استاد شروع کرد به دیکته کردن:
-مقطع ِ ...
-- چی استاد؟
با گچ روی تخته نوشت: ساژیتال.
ادامه داد: هرگاه صفحهای عمودی از جلو به عقب عبور کرده و بدن را به دو نیمهی چپ و راست تقسیم کند، مقطع حاصله ساژیتال نامیده میشود.
بعدی: مقطع ِ ...
باز ما: چی استاد؟
استاد باز خوشحال از کف ِ بریدهی هفتاد دانشجو، خرامان میرود سمت تخته و با گچ مینویسد: هریزنتال.
...
این فاصلهی هجده و نیم سالهگی من است و هجده و نیم سالگی ِ رفیق ِ امریکایی ِ من. من با دو هزار سال قدمت ِ ملی، رفیق ِ من با دویست سال قدمت ِ ملی.
---
من یک صفت/خاصیت/رذالت (؟) ِ عجیبی دارم که عبور میکنم. attachment disorder دارم. متصل نمیمانم. آدمی به آلت ِتناسلی من، شعور من، صداقت من، آیین ِ من، زندگی ِ من توهین کند (everything is relative ؛ همهی ما کم یا زیاد درجاتی از آلت تناسلی، شعور، صداقت، آیین و زندگی داریم) رد میشوم. جیغ نمیزنم، «چرا؟ چرا؟» نمیکنم، ایستادهگی برای رتق و فتق مسيله نمیکنم، روزگار را به کام ِ طرف تلخ نمیکنم. در سکوت رد میشوم و برنمیگردم. حالا ایران ِ سرنگون برای من، حُکمن یکی «ex» است که به «جوانی»م توهین کردهست. علی بنوعزیزی در گفت و گو با شاهرخ مسکوب پرسیده بود: احساس شما به ایران چیست؟ گفت هیچ احساسی ندارم. باز پرسید احساس شما به زبان فارسی چیست؟ جواب داد: ما با هم قهریم. دکتر بنوعزیزی نتیجه میگیرد پس به هر دو بیاحساسید؟ آقای مسکوب صدایاش را بلند میکند: آنقدر به فارسی حس دارم که باهاش قهر کردهام، بیحس اگر بودم که قهر نمیکردم...
یک کتاب خواندم که خیلی خوب بود: Shantaram یعنی مرد صلح. قصهی یک قاچاقچی ِ از زندانْ متواری ِ استرالیاییست که با پاسپورت ِ زلاند ِ نویی (نیوزیلند) میرود بمبای هند و از خودش از نو فریدونی میسازد، روایت سلوک ِ ذات ِ یک آدم است:
It took me a long time and most of the world to learn what I know about love and fate and the choices we make, but the heart of it came to me in an instant , while I was chained to a wall and being tortured. I realized, somehow, through the screaming in my mind, that even in that shackled, bloody helplessness, I was still free: free to hate the men who were torturing me, or to forgive them. It doesn't sound like much, I know. But in the flinch and bite of the chain, when it's all you've got, that freedom is a universe of possibility. And the choice you make, between hating and forgiving, can become the story of your life.
حکایت ماست؛ تنها/همه(؟)ی آزادی که برای ما اهالی ِ شعبهی کرهی شمالی در موقعیت ژيوپلیتیک خاورمیانه مانده، انتخاب حس ماست نسبت به سرزمین سرنگونمان. من نمیبخشم، ولی «همیشه کم میآرمت ... نمیشه که نبارمت...»۱
بف
---
۱. http://www.4shared.com/video/rE5kWFz0/mehrnoosh-kam-miaramet.html
۲. http://www.online-literature.com/orwell/887/