« جمله ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می شود: ما از همان ابتدا نیز علاقه ای به دنیا آمدن نداشتیم .. »

کورت ونه گات

---

پانگاشت یکم: کشیک سی سی یو بودم. « سی سی یو » ی ما تبدیل به یک « اینتِرمیتِنت آی سی یو » شده، مریض ِ شکم حاد با اندک تغییرات ایسکمیک در « ای کِی جی » ش در سی سی یو بستری می شود، مریض ِ اعصاب با سکته ی هموراژیک ِ وسیع و سابقه ی فشار خون مزمن و نتیجتن تغییرات مبیّن ِ  اِل وی اِچ ( Left Ventricular Hypertrophy ) در « ای کی جی » ش در سی سی یو بستری می شود، مریض ترومایی با یافته ی « اینسیدِنتال » ِ ریتم ِ « اِی اِف » ( Atrial Fibrillation ) در سی سی یو بستری می شود... مریض جدیدمان هم کِیس ِ آبسه ی ریوی ِ مزمن بود، مقاوم به درمان های آنتی بیوتیکی ِ مرسوم که آمده بود برای « وورک آپ » های ایمونولوژیک و روماتولوژیک ( واسکولیت ها ) با یک یافته ی « سِر ِندیپیتِس » ( serendipitous ) ِ « کیو » ی پاتولوژیک توی « ای کی جی »ش بدون سابقه ی اِم آی ( Myocardial Infarction ) ِ قبلی و نتیجتن چپاندندش روی یک تخت ِ خالی ِ سی سی یو ی کشیک من. بنده هم سنگ تمام گذاشتم و برای مورنینگ ریپورت ِ فردا سیر تا پیاز ِ جرم های شایع و ناشایع ِ آبسه ی ریوی، عوامل و زمینه ها و درمان و « فالو آپ » را در سکوت ِ شب ِ سی سی یو خواندم، برای خالی نبودن ِ عریضه اوضاع ِ قلبی ش را هم با رزیدنت، سرپایی طیّ ِ یک گپ و گفت حلّ و فصل کردیم و برای اول بار در تاریخ زندگی م امیدوار بودم مریض ام در مورنینگ معرفی شود که شد، پنج دقیقه ای شرح حال خواندم، از میان ِ سیل ِ آزمایشات ِ بیمار به یک نوبت کراتینین و پتاسیم ِ بالای بیمار اشاره کردم و آمدم تشخیص افتراقی مطرح کنم که صدای اتند کلیه مان بلند شد : « خانوم دکتر، فهمیدیم مریض چی بود، حالا بگو آیا مریض « اِی آر اِف » ( Acute Renal Failure ) هست یا نه و « اَپروچ تو اِی آر اِف » ؟ » من برای اول بار در زندگی م در آستانه ی حرف زدن احساس خفگی می کردم ..

صدام را شنیدم که بعد از یک وقفه ی قابل توجه گفت : « ببخشین من بیشتر رو مسایل قلبی - ریوی ش کار کردم، وقت نشد به کلیه ش فکر کنم » .

استادمان گفت: « به کلیه ش که رسید گفتی برم بخوابم ؟ »

و من در خنگ ترین پوزیشن ِ زندگی م، پنجاه دقیقه ی تمام روی سکّوی تالاری که از همیشه شلوغ تر بود، طیّ ِ یک محاکمه ی تاریخی از الف تا یای « رینال فِیلیر » را آن چنان سین جیم شدم که در لوکس ترین دانشکده ی پزشکی ِ تاریخ ِ علم، پوزیشن ِ نفرو با « فَسیلیتی ز » اگر در اختیارم بگذارند هم، می گویم : « نَع »... جای مادرم خالی که بخواند: قنبر پس رو ( یعنی یک قنبر نامی هست که اصلن از من ِ نوعی خواستگاری نکرده و چه بسا ته ذهن اش هم این نباشد، آن وقت همین من ِ نوعی نشسته ام به سر تا پای قنبر عیب می بندم و به این نتیجه می رسم که « من زن ِ قنبر نمیشم (۲) ، کاری که قنبر میکنه ، همه رو دیوونه میکنه » ، « قنبر پس رو » هم یعنی قنبر، از همان راهی که نیامدی برگرد. متلکی ست در مقام مبارزه با گرندیوزیتی آدم ها )

استادمان نیش شان را هم به وقت پایین آمدن ام از سکو فرو کردند: « انترن ماه چندی خانم دکتر؟ ( که اینقدر پرتی )»

-- ماه ِ سه ( تو دل ام گفتم به روشنی چشم شما از دو روز دیگر ماه چهار ) ...

پانگاشت دوم: یکی از عزیزترین مریض های مان مرد، دنیای پانزده ساله، نفریت لوپوسی، ای اِس آر دی ( End Stage Renal Disease ).. رعنا و مریم به دیدن ِ دسته موی کنده شده ی مادرش و اشک های بی صدای باباش هنوز می توانند تا ته ِ حلق شان بغض کنند، من اما قلبن از مرگ اش شادمان ام. مریض ِ همه مان بود، از ما اما قهر بود، حق هم داشت، من ِ دختر ِ بی موی سی کیلویی ِ افتاده روی تختی که از یمین و یسارش توی هر سوراخ بدن ام لوله ای داخل کرده اند و در کم تر از نه ماه مسیر فلاکت را پُرسان پُرسان مملو از چراهای حل نشده تا به اینجا رسانده ام، مسلمن چشم ِ دیدن فکل ِ فندقی ِ استاژر و بزک و دوزک انترن و رزیدنت ِ خوش قیافه ای که چند صباح دیرتر می توانستم از راه به درش کنم، آن هم در راندهای طولانی ِ هر روزه ی بالای سرم را نداشتم، که چرا من نه؟ .. دو بار خودکشی کرده بود، هر دو بار نجات اش داده بودند تا بالاخره زیر فشار همه ی آن لوله ها، تهْ جان ِ مانده را دو دستی تقدیم کرد. من می گویم کسی اگر اول بار خودکشی کرد، نجات اش دهیم، شاید غفلت کرده باشد، شاید عجله کرده باشد، شاید موجی تصمیم گرفته باشد و شاید هنوز جا برای چشیدن ِ « آپ س اَند دَون ز » ِ روزگار داشته باشد، اما بار دوم و بارهای بعدی به شعور آدم ها احترام بگذاریم، انتخاب آدم ها را پذیرا باشیم، به مریم و رعنا می گویم: باید می مرد، به همین واضحی، « دِ سونِر، دِ بتِر »، نه کاری از دست کسی بر می آمد، نه معجزه ای امکان وقوع داشت.. آن وقت شما می خواهید توی گوش آدمی که دارد برزخ ِ تاریک را زنده زنده نفس می کشد، بی که - به اعتراف ِ دو بار خودکشی ش - از این تجربه لذت ببرد ( چون هستند آدم هایی که بسته به اعتقادشان بیماری را به هزار و یک دلیل ِ مادی و معنوی، عین ِ فرصت می دانند ) کُس ِ پرت بخوانید که : « زندگی زیباست ای زیبا پسند ... زنده اندیشان به زیبایی رسند ... »؟؟.. خودخواه نباشیم، فرزند ِ علیل مان را برای غلبه بر ترس های بی کسی ِ « خود »مان جاودانه نخواهیم، بابا و مامان ِ مریض مان را به خاطر حضوری که صِرف ِ نام اش بزرگ ترین پناه ِ دنیای « من و ما » ست، زجرکش نخواهیم، خواهر ِ مبتلا به درد ِ بی درمان مان را برای ذهنی نشدن ِ آن همه کودکی ِ مشترک - که هیچ کجای تاریخ و جغرافی گم نمی شود - در ذهن و زبان ِ « خود » مان، ذلیل نخواهیم، که یادمان باد : « آدم ها آمده اند، که بروند .. »

پانگاشت سوم: روز پره کشیک ما، همان روز پُست کشیک ماست، یعنی امروز کشیکی، فردا، پُست کشیک ِ کشیک ِ دیروزی و پره کشیک ِ کشیک ِ فردایی. « این آدِر ووردز »، ما یا کشیک ایم یا اینتر کشیک و مستند ِ زندگی ادامه دارد ...

بی تا - ۲۸و ۲۹ / خرداد ِ هشتاد و هفت