اجابت یک دعوت

دارم از منتهای تصویرها و بوها و صداها می نویسم، از منتهای اصالت انکار ناپذیر یک حس بی نام ِ پر نشان، از منتهای خاطرات و خطرات.

دارم از منتهای تصویرها می نویسم، از تصویر تابلوی ابی کوچه ی لیدا، از تصویر تابلوی سبز رنگ دبستان رازی، از تصویر تابلوی « پیتزا شهرام» مقابل مدرسه در روزهای پنجم دبستان که ایام اوج باحالی م بود، از تصویر سربالایی توانیر به سمت حیاط دوطبقه ی مدرسه ی مهدوی، از تصویر ان همه یونولیت، فوم، کاغذرنگی، پولک، کاموا، اب رنگ و گواش نرسیده به نمایش گاه های سیزده ابان مدرسه روی ایوان جلوی دفتر مدرسه، از تصویر ِ بن بست حسینی ِ مختوم به دبیرستان ابوریحان و ان یک درخت ِ انجیری که تمام حیاط مدرسه را اشغال کرده بود، از تصویر تردد ِ همیشه انبوه ِ صبح گاه و عصرگاه خودروهای مسیر غرب به شرق بزرگ راه همت به قول رادیو پیام در فواصل پل شهرک قدس و دانش کده ی علوم پزشکی، از تصویر حیاط پر توت بیمارستان رسول، از تصویر خرابه های کوچه باغ های منتهی به بیمارستان فیروزگر، از تصویر نان داغ، کباب داغ ِ درست مقابل بیمارستان علی اصغر، از تصویر شوشی های حوالی بیمارستان اکبرابادی که در یک گذر سه دقیقه ای از این سوی خیابان به ان یکی سو، همیشه در صدد بودند جایی ت را بخورند یا بلیسند و عجیب خسته هم نمی شدند، از تصویر چنارهای همیشه ایستاده ی خیابان ولی عصر از تجریش تا ونک، از تصویر تئاتر شهر تهران و تالار سنگلج و تالار مولوی و تالار وحدت هم، از تصویر سینما قیام نزدیک فیروزگر تا سینما گلریز و سینما بولینگ و سینما عصر جدید و فیلم « گبه » ی سینمای شهید، - ازادی - تا تصویر سینما فرهنگ، از تصویر نشر چشمه ی میدان هفت تیر تا کتاب فروشی ِ « باغ » نرسیده به تجریش و تا تصویر کم نظیر شهر کتاب نیاوران، از تصویر نایب وزرا و دایی ِ پشت باغ سپهسالار و چلوخورشتی پردیس تا فست فود های این اواخر روییده، از تصویر کافه هایی که به جای بوی قهوه بوی هورمون می دهند، از تصویر فرودگاه بی روح کرمان، از تصویر بازار مس کرمان، از تصویر چادر رنگی م در کوچه های خلوت حول و حوش خانه ی خاله م که سرخوش از استیل داهاتی ت، خیال ات هم تخت است که اشنای ژیگولی از این حوالی گذر نخواهد کرد، از تصویر پابرهنه ی خودم بین خاک و خُل های پسته و بالاخره این که از تصویر تکثیر خودم در واحد زمان.

دارم از منتهای بوها می نویسم، از بوی کلم پلوهای مادرم، البالوپلوهای خاله م و کتلت های عمه م، از بوی مسکر نانوایی سحر، از بوی سمبوسه های قنادی بی نام و نشان ِ مقدس اردبیلی، از بوی به نظر من نه خیلی خوشایند ِ سمنوی معروف عمه لیلا، از بوی عید تجریش، از بوی اسکناس نوی عیدی، از بوی باروت چهارشنبه سوری های اتمی، از بوی بنزین پمپ بنزین ولنجک، از بوی نارنگی له شده ی ته کیف روزهای مدرسه که با خرده پاک کن های فَکتیس در هم می امیختند و هنوز که هنوز است این « اُلفَکتوری نوستالژیا » من را دیوانه می کند، از بوی تراشه ی چوب مدادهای سوسماری ِ اغلب نوک تیز جامیزی های فلزی نیمکت های مدرسه، از بوی دریای شمال، از بوی شب ِ مریم های سالگردهای عروسی مامان و بابام، از بوی نرگس های بی مناسبت ِ چهارراهی پاییزهای تهران، از بوی چادرهای امام زاده صالح، از بوی پای نمازخانه های مدرسه که تو بالغ ِ همین بو اغشته به گلاب را بگیر تا برسی به روز تاریخی بازدید ما از حرم مطهر امام فقید که به جای زیارت و عبادت، تمام به بازی « بالا بلندی » روی سکوهای فراوان مرمر بارگاه اش گذشت، از بوی اوره و امونیاک بخش نفروی بیمارستان رسول، از  بوی باد شب های توچال، از بوی کیک زرد هسته ای و بالاخره این که از خنکای بوی تکثیر خودم در واحد زمان.

دارم از منتهای صداها می نویسم که این صداست که می ماند، از صدای اذان مغرب موذن زاده از رادیوی چوبی کافه ی ایستگاه چشمه ی توچال، باز از صدای اذان کولی کوبی در شب های افطاری دانش گاه، از صدای ربنای دمادم افطارهای رمضان که از هر ان گناه غسل ات می دهد، از صدای « پیمانه شکستم، پیمان نشکستم » ِ مرضیه، از « گندم، گندم ناز و کرشمه از سر کوچه می اید » ِ قمرالملوک وزیری،  از « مرگ غرورم رو تماشا بکن » هایده، از « من این عالم عشقو به عالم نفروشم » ِ حمیرا، از « زن زیبا بود در این زمانه بلا » ی ویگن، از « امشب دل ام می خواد تا فردا می بنوشم من » ِ عقیلی، از « ما دو بال پرواز مرغ عشقیم » ِ گروه ارین منتها با اجرای ان هم کلاسی یزدی م در مراسم افطاری دانش گاه، از صدای « فریاد » ِ شجریان بعد از زلزله ی بم، از « مستان سلام ات می کنند » ِ ناظری از چمران جنوب تا خود بابایی، از هزار و یک صدای مجاز و غیر مجاز در جشن های دوست هام، از صدای همیشه دل خور مادرم، از صدای بابام که « تو خوبی، ملت ولی گرگ اند »، از صدای هر ان کنسرتی که در تالار وزات کشور و کاخ نیاوران و سعداباد شنیدم، از صدای صبح رادیو پیام تا صدای شب رادیو فرهنگ که کاش یک روز شیرفهم شوم که « خشک چوبی، خشک سیمی، خشک پوست .... از کجا می اید این اوای دوست؟؟»

حیف و صد حیف اما که یکی از رفقای ظریف می گفت : « از نظر جغرافیایی در مقعد جهان و از نظر تاریخی در برهه ای که اسهال داشته است به دنیا امده ایم » که من یکی هم جهان وطنی را یکی از گشادترین کلاه های روزگار، منتها برازنده ی قواره ی سر ایرانی می دانم، که اگر روزی مرزها را با پاک کن ها و تئوری های شیک امروزی پاک کردند و نقشه ای عاری از حدود و تقسیمات دست من دادند، شک ندارم چشم ام نرسیده به منتها الیه شرقی ش، ان قطعه ای را می کاود که از بالا و پایین محصور در اب است و ناخوداگاه گربه ای را می بیند که این تصویرها، بوها و صداها را به خورد من داد. بله، که وطن بستر هست، ریشه اما نیست که همه زمینی خاک خداست و ریشه را در هر خاکی می توان دواند و شاخ و برگی بر هم زد با فوتوتروپیسم مثبت. خیالی هم نیست اگر ادم ها بر اثر جبر جغرافیایی نتوانند در بستر خودشان ریشه بدوانند که اگر شدنی باشد برای من یکی بقچه ای که این تصویرها و بوها و صداها را درش جای دهم و راهی شوم، بس باشد که به قول اقای شفیعی کدکنی با صدای خوب فرهاد: « ای کاش ادمی وطن اش را هم چون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست، در روشنای باران، در افتاب پاک...»