شرر ریزد بی امان به دل ِ ساکنان ِ فلک ناله ی سازم
من جدیدن یک موتور خریده ام که مارک اش را بلد نیستم. هر هفت تای دخترهام را وعده کرده ام، یکی ربع ِ ساعت، تَرک اش بنشانم، بی کلاه ایمنی ( گور ِ بابای هِد تروما ) با موهای باز، تا وقتی سرعتی می رانم، باد تا ما تحت ِ زلفین شان را خنک کند. با هم گپ و گفتی بکنیم، بَل خیلی، از آمال و آلام و عوالم ِ هم پرت نیفتیم...
به پاک سیما می گویم سوار شود. پاک سیما یک پیراهن گشاد تا بالای زانوش پوشیده از برف سفیدتر، با پاهای برهنه. می گویم: « پاک سیما، مادر جان گفتم تان تَرک ِ موتور، لباسی بپوشید از جنس « فیل هُم »، نه این که دیگر « فیل بد روم ». پاک سیما می خندد. رکاب چاق می کنم و « جرنی » مان را شروع می کنیم. دل ِ پاک سیما به استارت ِ موشکی ِ من هُرّی می ریزد پایین و بلافاصله با کف دست هاش بازوهای لخت من را سفت می چسبد. زبری ِ کف ِ دست هاش نچسب است. چهار ماه و اَندی ست تفریح جدید پیدا کرده، سه روز در میان، روپوش سفیدش را توی طشت قرمز با پودر شوما و آب ولرم به نیت ِ چلاندن ِ شوخ (=چرک) از تار و پودش آن قدر چنگ می زند تا پوست ِ کف ِ دست اش هم با کثافات کنده شود، وانگهی رضایت داده و کفش هاش را دمر می کند و کف شان را آب می کشد. بارها گفتم اش خل نشو مادر، کف کفش باید چرک اندوده باشد، پاک سیما جواب می دهد که چرک با سودوموناس فرق می کند، کثافت با استاف اورئوس توفیر دارد، شوخ از جنس ِ اشرشیا کولی نیست و آن قدر پشت سر هم می خواند که حوصله ی من را سر می برد. دخترها یک روز به من ِ اُمّی گفتند پاک سیما « تیپیک » اُ. سی. دی ( Obsessive Compulsive Disorder ) است، یک بار برای همیشه زدم تو دهن ِ تک تک شان که خفه شوند و مارک ِ روانی روی خواهرشان نچسبانند، اما در خلوت خودم دیدم انگاری راست می گویند، این شد که از فردای اش، صبح ها توی شیر ِ پاک سیما اِس اِس آر آی ( Selective Serotonin Reuptake Inhibitor ) ، آن هم مَکسیمُم دوز حل کردم و به خوردش دادم، بَل کوتاه بیاید. غرق در عوالم ِ خودم می بینم ربع ِ ساعت سواری ِ پاک سیما دارد به سر می رسد. می گویم: « پاک سیما، مادر حرفی؟ حدیثی؟ روایتی؟ کرامتی؟ » پاک سیما می گوید: « شیشه ی پنجره را باران شست ... از دل ِ من امّا چه کسی نقش تو را خواهد شست؟! ». تشر می زنم: « خجالت بکش، بیست و پنج سالگی، ترانه ی دخترهای چهارده ساله ی دهه ی پنجاهی برای ننه ت سر می دهی؟ ».. ولی خوب می دانم، دلی که جایی گیر مانده، چهارده از بیست و پنج که سهل است، از چهل هم حتّا، همان قَدَر باز نمی شناسد که دهه ی پنجاه از دهه ی هشتاد. دم ِ پیاده شدن به پاک سیما می گویم: « نکند منظورت این بود بعدی باران را سوار کنم و من بد فهمیدم ؟ » پاک سیما بی کلام از تَرک ِ موتور پیاده می شود، دامن ِ پیرهن اش را می تکاند و جواب ام را نمی دهد. جیغ می زنم: « باران، بپر بالا مادر »
باران سوار می شود. دور می شویم، پاک سیما هنوز دارد دامن ِ پیرهن اش را می تکاند. باران یک شلوار ِ گل و گشاد ِ پارچه ای سورمه ای پوشیده با یک تی شرت پر از چهارخانه های یک در یک سانتی متری ِ سبز ِ چمنی، سبز فسفری، زرد ِ شبرنگ، نارنجی، صورتی، آبی ِ آسمانی، سورمه ای و سفید. به باران می گویم: « می دانی باران، از همه ی دخترها توی این مدّت با تو غریبه تر شده ام، آن قدر که کمی تا قسمتی .. نه اصلن دروغ چرا؟ تازگی ها خیلی خیلی زیاد ازت می ترسم. تو دیگر مهر نمی شناسی، خانمی از یادت رفته است، محبّت از جان ات رخت بربسته، عطوفت برات معنا ندارد. باران تو را چه شد مادر؟ آن همه احساس را توی کدام گور به گور درّه ای جا گذاشتی؟ آن همه لطف را توی کدام گورستان خشکاندی که حالا نه به گریه ی از سر درد ِ سوختگی ِ تمامْ تن ِ بچّه ای دل می سوزانی، نه بر « نداری » و مصیبت ِ آدم ها ماتم می گیری و نه حتّا بر مرگ ِ احدی مکث می کنی. باران، نکند این قدر آدم کشتی تا عادی شد؟ به روح بابات قسم، راضی نیستم اگر این یکی را هم زیر لب زمزمه کنی: « عادت می کنیم ». خبر ِ مرگ ات حرفی بزن باران.. نکند چاره نبود و نیست و من دارم یاسین می خوانم؟ » سکوت می کنم، به قدر کافی زهر توی فضا پاشیده ام، باران حوالی انتهای مسیر توی گوش من پچ پچه می کند: *« تو نمی دانی که اِرمیا از گوشه ای از خاک می آید که گنجشکان اش سرْ در ِ لانه هاشان می نویسند: « هذا مِن فضل ِ ربّی! » و هرگز به این نمی اندیشند که آیا چاره ای به جز گنجشک بودن داشته اند یا نه؟! »*
باران را پیاده می کنم، کلمات باران هنوز دارند توی سرم زنگ می زنند:
*« تو نمی دانی که اِرمیا از گوشه ای از خاک می آید که گنجشکان اش سرْ در ِ لانه هاشان می نویسند: « هذا مِن فضل ِ ربّی! » و هرگز به این نمی اندیشند که آیا چاره ای به جز گنجشک بودن داشته اند یا نه؟! »*
پاک سیما هنوز دارد دامن ِ پیرهن اش را می تکاند، افتخار را صدا می زنم.
افتخار سوار می شود. عُنُق و پر از غر، « اَز آلویز » ... یک شلوار جین به چه سفتی پوشیده با یک شومیز ِ آستین کوتاه سفید با خطوط عمودی ِ سورمه ای. موهاش را هم جمع کرده بالای سرش. می گویم: « افتخار لااقل موهات را باز کن کمی هوا بخورند ... »، افتخار جواب نمی دهد، سرش را یک وری می چسباند به کمر من. می گویم: « گوش کن افتخار، یک بار برای همیشه گوش کن: فاصله ی جهان اول با جهان سوم، به قدر ِ دو تا دنیاست، می فهمی مادر؟ واحد تفاوت « دنیا » ست، آن هم نه یکی، پس چند تا؟ دو تا. این فاصله هم پر نمی شود مگر به ماهی ده تا کشیک ایستادن، خون خوردن و خون بالا آوردن، فلور ِ نرمال ِ کتابخانه شدن و « لِکچر نُت » آواز کردن، به هر لطایف الحیلی که هست پیپر پابلیش کردن، توی سر و کله ت زدن و لغات کلیله و دمنه ای ِ « جی آر ای » از بر کردن. این ها را می فهمی یا نه؟ من به مولا خسته شده ام از این لب و دهن همیشه آویزان ِ تو. مادر جان، آن که حافظ اش بود، هفت صد سال پیش برای همین توی غرغرو سرود: « عمل ات چیست که فردوس برین می خواهی؟؟ »، اگر این همه که غر می زنی، به عالم و آدم گیر می دهی، اَخ و تف می کنی، ازلیّت و ابدیّت و چرایی ِ امور زیر سوال می بری، چسبیده بودی به کار و زندگی ت، والله تا حالا آپولو هوا کرده بودی. ببین افتخار، خودت انتخاب کردی که سخت زندگی کنی، پس سختی اگر پیش آمد، بدان راه را درست رفته ای. هیچ با خودت فکر کرده ای من چرا با نازان از این جنس حرف نمی زنم؟»، افتخار سکوت می کند. عذاب وجدان می گیرم، تصحیح می کنم: « الاهی بمیرم، اسم نازان بد در رفته، بچه م چهار ماه و اندی ست سر نازش را بریده اند! »، افتخار می خندد. یادآوری می کنم که حوالی خط پایانیم. حرفی؟ حدیثی؟ گپی؟ گفتی؟ افتخار می گوید: *« مِنَ الاِبتداء ِ العالَم ِ الی زماننا هذا، قَد یَکون ایالات المتحدة، حَقّاً مِلّةُ المِلَل، نِیشِن آو نِیشِن ز »*
تکرار می کنم: « نِیشِن آو نِیشِن ز » ... پاک سیما هنوز دارد دامن ِ پیرهن اش را می تکاند، رو بر می گردانم تا اعصاب ام خرد نشود، نازان را صدا می زنم...
نازان یک بلوز ِ دکلته ی سبز پوشیده، با یک شلوار سفید تا حولی زانوهاش. موهاش را هم صاف کرده. می گویم: « موهات را چرا صاف کردی نازان؟ » می گوید: « گفتم ترک ِ موتور باد می خورد، وز می کند، آخرش شادان می خواهد عکس بگیرد، شش تا بع بعی برای خوش منظره کردن عکس مان کافی ست. » گفتم: « نخیر، افتخار موهاش را جمع کرده »، گفت: « می دانم، منظور من هم، آن پنج تای دیگر به علاوه ی خود تو بود »، دم می گیرم، تازگی ها با نازان حرف زدن ام نمی آید. خودش هم خوب می فهمد، از پشت سفت بغل ام می کند. پدر سگ می داند من دیوانه ی ستّارم. غرق می شوم، در بوی عطر ِ « فِندی » ش و در سُکر ِ ناز ِ صداش که می خواند: « شراب ِ صد ساله تویی .. سرخی آلاله تویی .. اگه قماره زندگی .. امید تک خاله تویی »
نازان را پیاده می کنم، پاک سیما از تکاندن ِ دامن ِ پیرهن اش سیر شده و نمی دانم از کجا یک دستمال ِ مرطوب گیر آورده که دارد کف پاهای برهنه ش را می مالد حالا. شادان را صدا می زنم.
شادان هم شلوار جین پوشیده با یک تاپ قرمز. یک دوربین هم حواله ی گردن اش است. قسم اش می دهم یک ربع ساعت که همراه ِ من است، صدای « چیک چیک » ِ این دوربین را هوا نکند. شادان اعتراض می کند که من ِ مادرش، هیچ از زندگی نمی فهمم. می گویم: « نه والله شادان، این طورها هم نیست که به نمک قسم، من هنوز مومن ام که « نون والقلم و ما یسطرون .. »، من هنوز حرمت، بالاتر از کلمه نمی شناسم، من هنوز از خودم می پرسم که: خشک سیمی، خشک چوبی، خشک پوست... آقا جان، از کجا؟ بابام جان، از کجا؟ بالام جان، از کجا می آید این آوای دوست؟... تو بگو شادان، همین ها برای زنده گی کافی نیست؟ » شادان می گوید: « لازم هست، اما کافی نیست ننه، که کی بود سرود: مرده بدم . زنده شدم . گریه بدم . خنده شدم . دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم ... گفت که دیوانه نِه ای .. لایق ِ این خانه نِه ای .. رفتم و دیوانه شدم .. سلسله بندَنده شدم.. » . توی دل ام می گویم: « دل ات خوش است مادر، بزرگ اگر شدی، فرق شعر و شعور را می فهمی »..
شادان را پیاده می کنم، با یک صدای کشدار می گوید: « ماا..ماا..ن »، تا می آیم سر برگردانم، ببینم چه می خواهد، در چشم بر هم زدنی عکس ام را می گیرد.
نمی دانم پاک سیما از کجا یک دبه ی پلاستیکی آب زلال گیر آورده که این بار دارد دستمالی که یک ربع ِ پیش داشت پاهای برهنه ش را باهاش پاک می کرد، توی آب دبه می شوید. محل اش نمی دهم، مُزَوِّره را صدا می زنم.
مُزَوِّره سوار می شود، هنوز ننشسته دارد با موبایل صحبت می کند. عادت دارم، ازش می خواهم کمتر دروغ بگوید، گرچه ایمان دارم نرود میخ ِ آهنین در سنگ... مُزَوِّره اول پاویون را می گیرد و برای هم کشیکی های غریبه علت تاخیرش را توضیح می دهد: « سلام. خوبی تو؟ شرمنده. همین الان تو همت تصادف کردم. نشنیدی؟ رادیو پیام هزار بار گفت. نه خدا رو شکری خودم سالم ام. ببین فقط شانس که ندارم، مدارک همراه ام نیست، مامان ام داره واسم میاره، یه لطفی بکنین تا می آم منو کاور کنین، نهایت نیم ساعت دیگه خودم اونجام، قربونتون برم الاهی، جبران می کنم ایشاالله، قضا بلا بود، توکل به خدا، خداحافظ » می گویم: « مُزَوِّره خجالت بکش، تو کجا تصادف کرده ای؟ ترک موتور داری باد می خوری » یک هیس می گوید که یعنی خفه شوم و شماره ی استاد تزش را می گیرد: « سلام استاد! خوبین شما؟ ببخشین دیروز نیومدم، پسرخاله ی پدرم خیلی ناگهانی فوت کردن، درگیر مراسم شون بودیم. نه، سی و هشت سالش بیشتر نبود بنده خدا. چه می دونم والله. مرگ دیگه پیر و جوون نمی شناسه. حالا ایشالله تا آخر همین هفته نمونه هام رو کامل می کنم، می آم خدمتتون. مرسی، خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه. خداحافظ » می گویم: « مُزَوِّره خجالت بکش، پسرخاله ی سی و هشت ساله ی بابات کجا بود که کشتی ش؟ » می گوید: « خوب دروغ نگفتم، دَرَک بود، دَرَک هم موند، نگفتم که تو مردی » و باز یک هیس بلند می گوید که یعنی خفه شوم و ادامه می دهد: « سلام فلانی جون، خوبی؟ به جان تو من خیلی دلم می خواست امشب بیام، منتها مامان ام رو که می شناسی، حوصله ی بحث و جدل ندارم. خوش بگذره، جای منم خالی کنین »، می گویم: « مُزَوِّره، من که راضی بودم به رفتن ات، چرا بیخودی از من خرج کردی، چرا انزواطلبی ت را می نویسی به پای سگ اخلاق بودن من؟ »، می گوید: « این تنها « اِکسکیوز » ی ست که پاپی ام نمی شوند و هی از نو اصرار نمی کنند که بیا .. بیا، حوصله ی ریخت شان را ندارم »، به تلفن چهارم نرسیده، یک ربع ِ ساعت سواری ش ختم به خیر می شود، پیاده می شود.
بغض ام می گیرد، عقب را نگاه نمی کنم، خبری هم نیست، لابد یا مُزَوِّره است که دارد با تلفن سر ِ یک بنده خدایی را گول می مالد یا پاک سیماست و دارد با پنبه و پارچه و دستمال یک جایی ش را می مالد.
صنم را صدا می زنم.
صنم یک دامن اسکاتلندی ِ سورمه ای - زرشکی پوشیده، با یک بلوز سفید نخی. سر ِ آن دارم با صنم دو تایی آواز کنیم و خوبی ِ صنم اینست که هم نادیده می بیند و هم ننوشته می خواند. می پرسد: « چه سر دهیم مامان؟ »، می گویم: « صنم، این حوالی که می شود، ننه ت هوای صدای که را می کند؟ » صنم، بی که جواب بدهد، بلند می خواند: « شبانگاهان تا حریم ِ فلک، چون زبانه کشد سوز ِ آوازم... » همراه می شوم:
شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم
شرر ریزد بی امان به دل ِ ساکنان ِ فلک ناله ی سازم
دل شیدا حلقه را شکند تا برآید و راه سفر گیرد
مگر یک دم گرم و شعله فشان تا به بام جهان بال و پر گیرد...
بی تا - مرداد هشتاد و هفت
--
* بیوتن ( بی وطن ) ، به قلم ِ رضا امیرخانی