پیمانه شکستم، پیمان نشکستم
پیش درآمد: سر دبیر ِ خیلی عزیز مجله ی دانشجویی مان، ایده ای مطرح کردند از جنس ِ معرفی « شُرت اَند تو دِ پوینت » ِ بخش های انترنی توی مجلدات مانده از امروز تا فارغ التحصیلی، بل دائرة المعارفی خودمانی فراهم آید تا هم راهنمایی باشد برای انتخاب لاین های باقی ِ انترنی ِ من و ما - و چه بسا آیندگان ِ من و ما ! - و هم در شرایطی که قلم ها در شلوغی های گذار بی گدار ِ روزهای انترنی از دم خشکیده، صفحات مجله عاجلانه تر سیاه گردند تا مباد پیمانه ی پیمان ِ چاپ ِ ماهیانه ی « هُبوط » بشکند، که کی بود سرود: « پیمانه شکستم، پیمان نشکستم ... »؟؟
به سنت « طلحه ابن عبیدالله » بیعت می کنم:
---
مرکز سوانح و سوختگی مطهری - مرداد ۸۷
« فسیلیتی ز اَند اَمِنیتی ز »:
پاویون ِ انترن های خانم در بیمارستان ِ سوختگی، اتاقی ست در بخش مردان ِ دو، در واقع یکی از اتاق های دو تخت ِ خوابی ِ مریض ها را کرده اند پاویون! ِ خانم ها. این اتاق مزین به دو عدد تخت نسبتن جدید است ( این که می گویم جدید یعنی اگر شمای نوعی نفس ِ مریض ات تنگ آمد و اُرد ِر کردی: « بد اِلِو ِیشن » به قَدْر ِ سی درجه، دیگر نباید زیر سر مریض دو تا بالش بگذاری، بلکه یک سوم فوقانی تخت جوری طراحی شده که از دو سوم تحتانی مجزاست و قابلیت بالا آمدن دارد و این برای بیمارستان های ما، ختم تکنولولوژی ست - تو این مقایسه کن با تخت های بیمارستان های فرنگی که در ساعات خاصی از روز شروع می کنند به رقصیدن در ناحیه ی شانه و ران و کمر ِ بیمار که مباد « بد سُر » بگیرد - ) ، یک یخچال ِ برفک زده ی جنرال الکتریک، یکی از این میزهای کارمندی ِ دهه ی شصت که فلزهای خاکستری رنگ اش کج و کوله شده و رویه اش پلاستیکی چرم گون است پاره پاره، که ابر زردرنگی از لا به لای پاره های چرمی ش رخ نموده، محفوظ به شیشه ای که از درونْ شکسته و زیر ِ شیشه ی شکسته هم تکه پاره های سوادْ آلوده ی فرمول « پارکلند » جلوه نمایی می کند، بَل انترن ِ سوختگی تا همیشه ی تاریخ یادش بماند چهار ضرب در درصد سوختگی ضرب در وزن بدن مریض ِ سوخته می شود مقدار سرم ِ رینگر لاکتات ِ بیست و چهار ساعت اول سوختگی که هشت ساعت اول باید توش بیکربنات سدیم ریخت و هشت ساعت سوم آلبومین، و آن یکی فرمول ِ « وارد ِن » برای « جِری اَتریکس » و آنالوگ اش فرمول ِ « گالو ِستون » برای « پدی اَتریکس » و بلا بلا بلا... یک تلویزیون دوازده اینچ تا انترن از پی گیری فریضه ی اخبار « اَنْجَزَ اَنْجَزَ اَنْجَزَ وعده ... نَصَرَ نَصَرَ نَصَرَ عبده ... وحده وحده لا شریک له » ِ کانال یک جا نماند و پرده های کرکره ای پلاستیکی سبزرنگ ِ پوشاننده ی پنجره ای با « ویو »ی کم نظیر ِ سقف بیمارستان خاتم الانبیا. از پاویون خانم ها می گذریم در حالی که پاویون آقایان به فاصله ی یک طبقه بالاتر، سوییتی ست با یک هال مرکزی که مقابل اش پنجره ای ست سرتاسری که به پشت بام ِ بیمارستان باز می شود و فی الواقع بام ِ بیمارستان در حکم حیاطش است و گونه ای « پنت هاوْس » مینیاتوری به حساب می آید. سمت راست هال ِ ورودی، سالنی ست مبله به یک میز و چهار صندلی، یخچال، تلویزیون پلاسما و یک میز اِل برای مطالعه، سمت چپ ِ هال ِ ورودی هم اتاق خواب ایشان قرار دارد. درست روبروی سوئیت هم توالتی که انترن خانم هم برای اجابت مزاج باید نیمه شبان، چادر چاقچور کند و به همان مکان مراجعت فرماید. - در شرایطی که انترن و رزیدنت کشیک آقا با زیرپوش در آن محل ریش می تراشند - ، البته برای جلوگیری از اختلاط ِ بیشتر، آن توالت مجهز به دو عدد کاسه ی توالت است که به مدد ِ یک دیوارْ کاشی از هم جدا شده اند و به منظور حفاظت هر چه بیشتر ِ « پرایوسی » ِ مسلمین، هر یک توسط ِ دری محصور گشته اند.. یکی از توالت ها عملن خراب است، یعنی که سوراخ اش خوب قورت نمی دهد - توی طبیب بخوان دیس فاژی ِ جامدات دارد -، لقمه ی تازه که قورت نمی دهد، هیچ، سیفون را هم اگر بزنی، مدفوع های از دیرباز در آن آشیان کرده، بالا می آیند و توی کاسه از نو ظهور می کنند و این تویی که باید به ضرب ِ زور ِ آب ِ شیلنگ و با ضربآهنگ ِ موزیک متن ِ صدای پیجر که هی می خواند: « انترن کشیک خیلی فوری به فلان مکان » مدفوع ها را گاواژ کنی و بچپانی در مدخل ِ لوله ی فاضلآب... بی شک این اتاقک، توالت زنانه است و آن یکی سالم ِ کناری ش توالت مردانه...۱
بیمارستان سوختگی بوفه ندارد و این یعنی تو باید برای خرید ِ هر آن خوردنی شال و کلاه کنی و یا در دسترس ترین مکان - بوفه ی بیمارستان خاتم الانبیا - را برگزینی، یا اگر خیلی دیلاته - گشاد - نباشی تا سر ِ خیابان رشید یاسمی پیاده بروی، باز عرض ِ خیابان ولیعصر را پیاده طی کنی و درست مقابلت، جغد ِ یکی از شعب زنجیره ای ِ بوف را بغل کنی...
عیب ِ می جمله بگفتی، هنرش نیز بگوی:
بیمارستان سوختگی کتابخانه ای دارد در یک فضای کم و بیش وسیع ِ مربعی شکل که قفسه های اش دور تا دور، دیوارها را فرش کرده اند. این کتابخانه جدیدترین تکست های طب داخلی، جراحی، جراحی پلاستیک!، پوست و اورژانس را دارد. فضای کتابخانه کاملن خانگی ست، میز و صندلی های چوبی ِ قهوه ای کم رنگ، دو تا پنجره ی پر نور و یک میز با یک رومیزی گل گلی که روی آن دو ستون لیوان یک بار مصرف، یک آب سرد کن، یک فلاسک آب جوش، یک بشقاب ِ یک بار مصرف ِ حاوی ِ بسته های کافی میکس، یک بسته « تی بَگ » ِ لیپتون و یک جعبه ی مقوایی بیسکویت گرجی همیشه چشمک می زند. سایت کامپیوتر هم در ساعات اداری - هشت صبح تا پنج و نیم عصر - دایر و هَماره خلوت است و این یعنی تو می توانی با خیال راحت و به دور از چشم های غرّه ی منتظرین، امور مجازی ت را با فراغ بال راه بیندازی. کتب تکست جدید، اطلس ها و دیکشِنِری ها در داخل قفسه های محفوظ به درب های شیشه ای ِ ایمن به قفل و کلید واقع اند، اما کتب ِ واجبات ( مفاتیح الجنان، نهج البلاغه، دعای کمیل، زیارت عاشورا، رساله ی توضیح المسائل ِ آقای خمینی )، کتب تکست قدیمی ( که هریسون ۲۰۰۵ را هم شامل می شود! ) روی قفسه های بی در و پیکرند و این یعنی در ساعات تاریکی شب هم که کتابخانه، کتابدار ندارد، قابل استفاده اند.
« جان ِ من است او، هی مزنیدش » :
رفیق ظریفی می گفت: کمر انترنی دو جا می شکند، یکی توی زنان اکبرآبادی که هر انترن کم ِ کم شبی هفت، هشت تا بچه را تا خود کانال می رساند و در بیرون کانال استقبال می کند - اصلن آن شنیدستم که زنان ِ اکبرآبادی، تاریخ هجرت ِ انترنی - « ایف نات آلسو لایف » - است، یعنی انترنی و حتا زندگی را قسمت کرده اند به قبل از زنان، بعد از زنان - ( به قول کمال تبریزی - کی بود صداش می زد: کمال مارمولک؟؟- : « همیشه پای یک زن در میان است » ۲ ) ، یکی هم مرکز سوختگی.
مرکز سوختگی چهار بخش دارد: زنان، مردان یک و دو و کودکان که توی انترن باید طیّ چهار هفته، به هر چهار تا بخش دخیل ببندی، صبح به صبح لباس دلّاک ها را تن کنی، کل مریض های بخش را، یک به یک ببری توی حمام، غرقه در بوی سودوموناس و باکتری های گرم منفی، پانسمان های چسبیده به فجیعُ الشَّمایل ترین زخم های تاریخ را در حالی که مریض لگدت می زند، جیغ می کشد، تو روت خَدو می اندازد، خون گریه می کند، از تن اش بکَنی، با تیغ بیستوری، با فشار آب قوی، زخم هاش را از نو دبریدمان کنی، اگر برای ترمیم آمده ست، گرَفت ِ پوستی ش را ناز و نواز کنی، مریض را باد بزنی تا در چشم بر هم زدنی خشک شود، تن اش را مجددن از سر تا پا بانداژ کنی و در انتها غرقه در هزار و یک چرای فلسفی، خداوندگار ذهن ات را بر سلامتی ت شکر کنی. یادمان باد در هر دوره یکی، دو انترن شهید می شوند: کونژنکتیویت سودومونایی و پنومونی سودومونایی - اتیولوژی ، فاکتورهای مستعد کننده ، سیر بالینی ، درمان و عوارض - را از نو بخوانیم...
نظر به تحریم های اقتصادی گسترده علیه دولت ِ وقت، نه فقط در مرکز سوختگی مطهری که در هیچ کدام از بیمارستان های خصوصی هم، پانسمان های سینتتیک و سِمی سینتتیک یافت می نشود، نتیجتن علی مانده و حوض اش که مشتمل است بر پانسمان های بیولوژیک شامل ِ پوست های آلو گرافت ( = پیوند بین ِ دو فرد از یک گونه که این جا می شود پیوند از یک انسان به انسان دیگر )، ایزوگرافت ( = پیوند بین دوقلوهای هم سان )، اتوگرافت ( = پیوند از یک آدم به خودش، مثلن برداشت از پوست کشاله ی ران به نیت پیوند به پوست ناحیه ی پیشانی در یک فرد )، ز ِنوگرافت ( = پیوند از حیوان به انسان، آن هم حیوانی که عمدتن خوک است و در مذهب و مسلک ِ ما حرام ). باز نظر به فقدان بانک پوست در این جای تاریخ و جغرافیای زیستگاه ِ من و ما، این پانسمان ها هم ارزش کاربردی ندارند، اما زندگی می گوید باز باید زیست، باید زیست. ما چه کرده ایم؟ پرده ی آمنیون ِ مادرانی که سزارین می کنند - نه زایمان واژینال ِ آغشته به مدفوع مادر و مکونیوم نوزاد و خون و خاک و خُل - را به جای سپردن به زباله های بیمارستانی، در مراکز سوختگی توزیع کرده ایم و سوختگی های نواحی حساس مانند صورت را به جای باند در پرده های آمنیوتیک می پیچانیم و قدرت خدا، نتیجه دیدنی از آب در می آید، انگار از نو رویانده باشیم... یادمان باد پیوند پوست، پیوند کلیه نیست، پیوند کبد نیست، پیوند قرنیه نیست که اساسن در هیچ کجای دنیا تا به حال پوست مادری به فرزندی، قُلی به قُل دیگر ( پوست من ِ نوعی به خودم از قاعده ی بازی مستثناست ) با موفقیت پیوند نخورده، چه، بیشینه ی عمرش چهار هفته است و از این رو فقط در نقش پانسمان موقت ( جلوگیری از عفونت محل زخم، جلوگیری از تبخیر آب و الکترولیت ها در محل زخم و آنژیوژنز به نیت رگ سازی و تامین خونرسانی ِ منطقه ی سوخته در راستای ترمیم ِ سریع تر ِ زخم ) به کار می روند...
مُهر انترنی در بیمارستان سوختگی، همه نوع « اُتوریته » دارد، جز تجویز مخدر. با همان مهر انترنی، می شود مستطیل ِ قسم نامه ی برگه ی احیای قلبی ، ریوی - که: من نبودم، دستم بود، تقصیر ِ آستینم بود، آستین مال ِ بابام بود ... - و برگه ی جواز دفن را هم حتّا امضا کرد و تو این مقایسه کن با بخش داخلی که انترن برای تجویز نیم لیتر سرم ِ « یک سوم، دو سوم » هم حتّا صلاحیت نداشت...
به علاوه، مریض سوختگی ِ بالای پنجاه درصد، یکی از همین روزها مردنی ست، مگر خلاف اش ثابت شود. پیشنهاد می کنم اگر تا به امروز سدیم، پتاسیم، اختلال اسید و باز اصلاح نکرده اید، آموزه های تان را قویّن و بی کوچک ترین عذاب وجدانی به روش « ترایال اَند اِرور » روی مریض سوختگی پیاده کنید...
مریض سوختگی، دقیق تر بگویم: بانداژ مریض سوختگی، هر روز تحلیل می رود. روز اول، یک آدم باندپیچی می بینید که برای آن که چسبندگی پیدا نکند و تن و بدن اش خشک نشود، به توصیه ی فیزیوتراپیست توی حیاط راه می رود. فردای اش، می بینید دو تا دست اش از آرنج به پایین غیب شده اند، نگو گانگرنه شده و چاره ای به جز آمپوتاسیون برای گروه درمانگر باقی نبوده، هفته ی بعدش، زیر یکی از بازوهای مانده، یک چوب دستی ست که جایگزین یکی از پاهای از زانو بریده اش شده و دو هفته بعد روی یک ویلچر، یک تکه تنه ی بانداژ شده افتاده ... بعد از یکی، دو هفته قدم زدن توی بیمارستان سوختگی، به یک نگاه حتا می توانی تاریخ عروج ِ مریض سوختگی را باهاش شرط بندی کنی، که تابلو، منظره ی « شاکینگ اَند شِیکینگ » ِ مریضی ست که هوشیار است، از من و ما « اُرینته »تر است، دست و پای هنوز مانده ی با طناب بسته به تخت را - تو گویی اسبی که در اسطبل ِ در بسته رم می کند - به میله های فلزی ِ تخت می کوبد، شکم اش بالا و پایین می رود و این یعنی که سوختگی ناحیه ی توراکس - حتّا در غیاب سوختگی استنشاقی - ، « اِکسپَنشِن » ِ قفسه ی سینه را محدود کرده و راهی به جز تنفس شکمی برای اش باقی نگذارده، جیغ می کشد: « دکتر! دارم مرگمو می بینم » و « نرسینگ » ی که برای آن که آرامش ِ بخش بر هم نریزد، سخاوتمندانه با هالوپریدول و مورفین خفه اش می کنند و این جیغ ها عادت نمی شود، چه که قصه ی سوختن هر مریض با دیگری، دو تاست، پس تکراری نمی شود.. هر بار شنیدم کسی فریاد زد: « دکتر! دارم می رم ... به خدا دارم می میرم ... نفسم گیر میکنه ... سوختم ... منو دارن می برن ... »، توی دل ام خواندم: « معذرت می خواهم . به خدا، روح ِ من از همهمه ی حادثه ها بی خبر است ... »
در ضمن، سردخانه ی بیمارستان سوختگی از مرده اشباع است - توی بعضی از کمدها دو تا مرده ی هم جنس را با هم چپانده اند - که من و ما هم اگر عزیز مرده مان در نتیجه ی چهل روز بستری در آی سی یو ی دولتی ِ شبی دویست هزار تومان ( نرخ رسمی ِ آی سی یوی بیمارستان مطهری )، اعمال جراحی متعدد ِ میلیونی، تجویز روزانه ی سه ویال ِ آلبومین ِ بیست و پنج هزار تومانی، تجویز QID ( چهار مرتبه در روز ) ِ آنتی بیوتیک مِروپنِم ِ دوازده هزار تومانی و الخ، چهل میلیون تومان خرج روی دست مان گذاشته بود، از خط خطی کردن ِ « چون در گذرم به باده شویید مرا ... تلقین ز شراب ناب گویید مرا ... » روی سنگ قبرش عاقلانه چشم پوشی می کردیم...
بی تا فخری - مرداد ۱۳۸۷
---
۱- این که مرتکب این سطور، سوئیت آقایان را از کجا دیده، بر می گردد به شبی از شب ها که رزیدنت مان ناخوش بود و از جای اش تکان نمی خورد و امر کرد کارها را جمع و جور کنم و بروم دم ِ در پاویون تا هم برگه ی مخدرها را مهر کند - برگ درخواست مواد مخدر با مهر انترنی فاقد اعتبار است - و هم اُردرهای من ِ انترن اش را چک کند .. این شد که دعوت ام کرد به اتاق سمت راستی ( اتاق نشیمن ) و بهم آب انبه ( شراب المانجو ) و بیسکوییت جُمانه خوراند و خودش کار و بارها را ردیف کرد...
۲- « همیشه پای یک زن در میان است » ، فیلمی از کمال تبریزی ، برنامه ی امشب سینماهای تهران و شهرستان ها