مَمّد نبودی ببینی
انترن ارتوپدی ام. یک کشیک ایستادم از هشت صبح ِ دیروز تا هشت صبح ِ امروز. نان استاپ، اِن. پی. اُ ( Non Per Os = تغذیه ی دهانی ممنوع ). حوالی ِ نیمه ی شب و در حالی که دست ِ مریض ِ « borderline personality disorder » را می دوختم، مریم جان آمد، ده، دوازده تا پسته پوست کند و توی دهان ام گذاشت. مریض که خودش را با تیغ تکه تکه کرده، بهم می گوید: « آبجی، لیزری بدوز » . مریم بهش می گوید: « دارم آبجیت و قوی می کنم، لیزری بدوزه » و یارو از مریم می خواهد خارج از فضای بیمارستان با هم بیشتر آشنا شوند. مریم جان رفتنی به من می گوید: « شما دست دوستمونو لیزری تر بدوز، کار خدا رو چی دیدی ... »
انترن ارتوپدی ام. یک کشیک ایستادم از هشت صبح ِ دیروز تا هشت صبح ِ امروز. ما توی اورژانس، بخیه ها را قسمت کرده ایم، سر و گردن را انترن ای. اِن. تی می دوزد و خدا لاله ی گوش، لب و غضروف بینی ِ بریده نصیب نکند.. توراکس و اَبدامِن را انترن جراحی و اندام های فوقانی و تحتانی را هم انترن ارتوپدی. آن وقت لگن، ما بین انترن جراحی و انترن ارتوپدی « اِری آ آو کانفلیکت » است. من می گویم ما که انترن جراحی بودیم، باتِکس ِ پاره پوره با ما بود و انترن جراحی می گوید: « لگن اگر دوخت و دوز می خواست، باید دید انترن ارتوپدی ماه چند است، انترن جراحی ماه چند، لگن بیخ ِ ریش ِ انترنی ست که جونیورتر است، شما چون در لباس ِ انترن جراحی، ماه یکی بودید، لگن ها را دوختید ... »، دارم لگن سوچر می کنم و یاد لگن های عیدانه می افتم، جدّن شش ماه شد؟؟ چشم هام را می بندم، شش ماه دیگر کجام؟؟ بله، انترن ِ ای.اِن.تی ام و اگر من ام که لابد از اسفند ماه، سوچر لگن به « شرح وظایف ِ انترن ای.اِن.تی » خواهد پیوست... بگذریم، مریض بخیه کردم به چه ظرافت با بریدگی ِ نیمه ی تحتانی ِ ناحیه ی وُلار ِ ساعد. همانطور که سوزن را توی سوزنْ گیر، فیکس می کردم، گفتم: « انگشتات رو تکون بده »، تکان داد، بعد یک چُسه تست حسی با ته سوزن گیر، از وی به عمل آوردم و نتیجه اش شد آن یک کلیشه ی معروف توی « فیزیکال اِگزَم » که: « زخم به دقت اِکسپلور گردید، معاینه ی حسی و حرکتی « اینتَکت »، two-point discrimination test: normal ... »، وانگهی رزیدنت سرزده آمد، از سر سیری به مریض گفت: « انگشت چهارم و پنجمت رو قیچی کن ( شبیه قیچی تکان بده ) » و مریض هی دومی و سومی را قیچی می کرد. رزیدنت عین پنج تا بخیه را شکافت، انگشت اش را تا ته توی زخم کرد، تاندون بریده ای را کشید بیرون، با لبخند بهم گفت : « خانم دکتر به این می گن تاندون ... می فهمی؟ تان .. دون، دیه ش خیلی نشه، ده تا می شه، این ده تا رو مرحمت می کنی یک کشیک اضافه وای می ستی ... ». مریض برای ترمیم شاخه ی حرکتی ِ عصب اولنار به بیمارستان حضرت فاطمه ( مرکز جراحی های ترمیمی و پلاستیک ) اعزام شد و یک کشیک اضافه هم برای من رقم خورد. چند تا شد؟ دوازده تا؟ سیزده تا؟ که کی بود سرود: « شَهرُ الرّمَضان ِ الّذی اُنزل فیه القرآن »
انترن ارتوپدی ام. یک کشیک ایستادم از هشت صبح ِ دیروز تا هشت صبح ِ امروز. به اندازه ی موهای سرم آتل بستم. آتل بستن یک چیزی توی مایه های خمیر شیرینی ورز دادن، گِل ِ سفال مشتْ مال دادن و امثالهم است و من از بچگی دیوانه ی این امورم. برای اندام فوقانی چهارده تا شانزده لایه و برای اندام تحتانی بیست و چهار لایه ورقه ی گچ را متناسب با سایز ِ اندام ِ مصدوم ِ بیمار تا می کنی، بعد، این تمام ِ لایه ها را فرو می کنی توی طشت ِ آب و آن قدری صبر می کنی که دیگر حباب از آب بالا نیاید، وانگهی لایه ها را از آب بیرون می کشی و مثل آکاردئون کش و قوس می دهی تا مازاد آب شان چکه چکه ریخت ات را گچی کند، دست ِ آخر، گچ را توی ویبریل ( باند ِ پنبه مانند ) می پیچی و قالب ِ اندام ِ مصدوم ِ بیمار، شکل می دهی و همین که مطابق ِ پوزیشن درخواستی ت، خشک شد، با باند ِ کِشی سر و ته قضیه را هم می آوری. این می شود که انترن ارتوپدی کثیف ترین، گچی ترین و ژولیده ترین انترن تاریخ است، البته بوی سودوموناس نمی دهد کَانّه انترن سوانح، خونی نیست کَانّه انترن زنان، ژیگول هم اما نیست کَانّه انترن پوست...
صبح که آمدم خانه و مقنعه را کندم، موهام هنوز از حمام ِ شش صبح دیروز خیس بود. واقعن بیست و چهار ساعت گذشت؟ جدّن می پرسم، این آدرنالین با تن ِ آدم چه می کند؟ می گویند: آدرنالین هورمون و نوروترانسمیتر ِ « فایت اَند فلایت » است، یعنی سیستمی در بدن فراهم می آورد که تو به گاه جنگیدن یا پرواز کردن به عین ِ آن فیزیولوژی محتاجی. آدرنالین همان هورمون و نوروترانسمیتری ست که در خون ِ آن رزمنده ای جاری ست که یک پای اش را خمپاره در آنی، فرسخ ها دورتر پرتاب می کند و بی آن که لحظه ای بر مصیبت مکث کند با یک پای مانده، از من ِ دو پا به سمت و سوی جبهه ی عراقی ها سریع تر می دود و مرتضای آوینی روی صحنه اش می خواند: « این جا، هویزه قلب تاریخ است ... ». آدرنالین واسطه ی آن صحنه ی آشنایی ست - که سیما هر ساله سوم خرمشهر هزارباره تکرارش می کند - که: رزمنده ای هر دو دست اش را دقایقی پیش به خاک سپرده، خونْ چکان با سینه روی خاک ها می خزد و کویتی پور برای اش می خواند: « ممّد نبودی ببینی ... شهر آزاد گشته ... خون یاران ات ... پر ثمر گشته »... پرت نیفتم، اعمال آدرنالین را مرور کنیم:
و این همه، منطقی ست چه میانه ی هنگامه ها، فضایی برای دفع ادرار و مدفوع، گریه و زاری و ایرکت شدن مردان خدا نیست. میدان جنگ را در ذهن زنده کنیم بل به زیبایی دو مورد آخر ( آدیتوری اِکسکلوژن و تانِل ویژن ) پی ببریم که نه صدای تیر و تشر و گلوله و خمپاره می شنوی و نه جز رو به روت منظره ای می بینی. خانم فالاچی قطعن یک چیزی می دانست وقتی « زندگی، جنگ و دیگر هیچ » را قلم زد. مقابل مان را ببینیم و بس، بی خیال ِ دور و بر، به همین خودخواهی ...
بی تا - چهارم و پنجم شهریور ماه هشتاد و هفت