یکی از همان اولین روزهای ارتوپدی، پسربچّه ی پنج ساله ای توی سرویس ِ اَتِندی که من انترن اش بودم، بستری شد که به علت سقوط از بالای درخت، نیمه ی راست ِ تن اش، کُلُّهم خرد و خاکه شده بود.

بابای بچّه، سَرایْ دار ِ یکی از باغ های منطقه ی نظرآباد ( حوالی تهران ) بود.

بچّه از بچّگی « فَن » ِ دو آتشه ی مزه های ترش می بوده،

و گفتنی خودش: « گردو، همین که پوست اش را کندند، از ترشی می افتد. »

پس گردوی روی درخت خوردنی تر از گردوی توی سفره است.

هی بهش می گفتم: داری چرت می سُرایی،

و هی اصرار داشت پاش که خوب شد، بهم ثابت می کند.

من در نقش ِ انترن ِ بیمار، صبح به صبح با بچه سلام و علیکی می کردم، آتِل های دست و پاش را باز می کردم، زخم هاش را با سرم شست و شو و بتادین دوش می گرفتم، با گاز استریل می پوشاندم و از نو آتل می بستم. یکی، دو بار هم حوالی ِ عمل جراحی، ازش « اِی بی جی » گرفتم. همین و والسّلام . آن وقت باباش، دمادم ِ مرخصی ِ بچه، یک کارتون به چه بزرگی برام گردوی ترش ِ درختی آورد و تا خود ِ صندوق عقب ماشین هم حمل کرد. من و گردوهام آمدیم خانه و از آن روز هر یک آدمی که پاش به خانه ی ما باز شده، هنوز جا خوش نکرده، با یک ظرف گردوی تازه مواجه می شود و هنوز از گلوش پایین نرفته از بابام می شنود که : « این گردوها رو مریض ِ بی تا، « اِسپشیال » از باغ شون چیده برامون اورده... » .. فریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد ... بس کنید بابا جان، « ویل یو » ؟؟