شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر
« قافله ی شب
چه شنیدی
ز صبح ؟؟ »
سعدی
---
پانگاشت یکم:
پنج شنبه ۱۱/ ۷ / ۸۷
فردای عید فطر است، دیروزش کشیک ِ « پی آی سی یو » بوده ام، توی این کشیک ام، کیان با تومور ویلمز که از مرداد بستری بود و علیرضای مبتلا به « اِی اِل اِل » که از شهریور مهمان آی سی یو بود کد خوردند، مردند، پنج تا مریض هم بستری کردم، یکی سورنای سه و نیم ساله، مورد ِ شناخته شده ی اُستئوسارکوم با تب و نوتروپنی شدید، پارمیس ِ هشت ساله با دیابتیک کتواسیدوزیس، محمد ِ چهار ساله به علت ِ کاهش سطح هوشیاری به دنبال ِ آپاندِکتومی، فاطمه زهرای چهار ماهه با تشخیص « فِبرایل کانوالشِن » و بالاخره نرگس ِ هفت - هشت ماهه ی پنومونیایی. به علاوه انترن ِ نفرو سه تا دیالیز صفاقی داشت و مطیع ِ امر ِ چیف رزیدنت، هر کدام از بقیه ی انترن ها یکی، یک ساعت می بایست نوبتی به یاری اش می شتافتیم، یک جایی شب از نیمه گذشته، وسط ِ آی سی یو بغض ام، توی دل ام ترکید که من هم آدم ام والله، نصف شبی چند تا دست دارم مگر؟ زنگ زدم به چیف رزیدنت که شما را به مقدسات تان قسم دیگر پذیرش ندهید، چیف رزیدنت گفت: « تخت ها، مال ِ بابای ما نیست، مال ِ ملّت است، والسلام. »، گفتم: « اوکی، پس خواهشن از این ساعت به بعد هر آن کس که بستری شد برای مورنینگ معرفی نشود . »، گفتند: « تضمینی نیست، مورنینگ، مال ِ مریض ِ کمپلیکه است »، « گفتم: دل ِ رحیم ات کِی عزم ِ صلح دارد؟ »، « گفتا: مگوی با کس تا وقت ِ آن در آید »... فردای روز عید فطر - تو بخوان پُست کشیک - انترن ِ اِن آی سی یوی پنجاه تخت خوابی بودم، پنجاه تا آکواریوم که زیر هر کدام مارمولکی می لولید را سه بار راند کردیم، راند ِ هفت و نیم صبح: با رزیدنت، راند ِ ده صبح با فِلوهای نوزادان و راند یازده و نیم با اتندینگ نوزادان. آمدم خانه، همه نگاه، همه بهت، خواندنی حمیرا: « صبرم عطا کن ، دردم دوا کن »، وانگهی یادم افتاد هیهات که امشب جشن فارغ التحصیلی ِ بهمن ِ ۷۹ است، فی الفور گفتم: بی خیال، یاسین، لیلی، کمانه، نوشین و سحر را دورترها اگر دیدم، می گویم معذرت می خواهم، اکسپایر شده بودم، آمدم چشم هم بگذارم که پیامک آمد از جانب ِ یاسین: « دیر نکنی، منتظرم » ... « از کجا می آید این آوای دوست ؟؟ » که من مثل برق گرفته ها در ایکی ثانیه از جا پریدم، با یک موچین ترتیب ِ ابروهای تا به تام را دادم، دوش گرفتم، رنگی ترین شال ام را پوشیدم و ظرف ِ کمتر از یک ساعت خودم را دیدم که روی یکی از صندلی های سالن ِ همایش های رازی نشسته ام و از همه بلندتر دارم دست می زنم، خدا گَواه، عروسی ِ خودم هم بود، نمی رفتم.
چی بود توی آن کلیپ ها که آن قدر حالی به حالی م کرد؟ خرابه های آشنای فیروزگر بود؟ پاویون ِ آشنای علی اصغر بود؟ سِلف ِ هاشمی نژاد بود؟ حیاطْ خلوت پشت ِ سردخانه ی مرکز سوختگی مطهری بود؟ باغ ِ تیمارستان ِ نواب بود؟ اکبرآبادی ِ میدان محمدیه بود؟ اورژانس ِ رسول بود؟ قیافه های همه خواب ِ پست کشیک انترن ها بود؟ قد کشیدن های هشت ساله ی مستند و مصور ِ عزیزترین ِ دوست هام توی بهمن ۷۹ بود یا « میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... می مونه به جا » خواندن های روی چهره ی « نیکو »ی خدا آمرزیده بود که امشب می بایست یکی از این کلاه های فارغ التحصیلی سرش می رفت که سر و سوداش را امّا اجل امان نداد... قسم خوردند، کیک خوردند، عکس گرفتند، از روی سِن پایین آمدند، « که می روم به سوی سرنوشت » ... دیدی دختر؟ سال دیگر مثل امروز، حتا ۱۱ روز زودتر، که عید فطر ِ سال ِ دیگر به سنت ِ حساب ِ قمر، یازده روز جلوتر است... فردای اش، جمعه، باز کشیک ام، - اصولن همه ی روزهای تعطیل ِ رسمی تقویم توی پاچه ی من است - کشیک ِ اورژانس، با خودم می خوانم: « تا کربلا راهی نمانده » و خودم را خواب می کنم.
پانگاشت دوم: روز کشیک ِ غیرتعطیل، ساعت ِ یک و نیم ِ ظهر، همه ی انترن ها توی « پی آی سی یو » گرد ِ هم می آییم تا توسط رزیدنت ها قسمت شویم. رزیدنت های کم شعور ِ ما انگار « کاکا سیاه » قسمت می کنند:
رزیدنت ِ a به رزیدنت ِ b: « این دو تا رو تو ور دار »
رزیدنت ِ b به رزیدنت ِ c: « اون کارْ بلده، باشه مال ِ تو »
رزیدنت ِ c به رزیدنت ِ d: « این خوب می دوه، اگه کسی نمی خواد، روزی ِ من »
رزیدنت ِ d به رزیدنت ِ e: « نگران نباش، اون اگه حالشو بگیری، واست کار می کنه »
رزیدنت ِ e به رزیدنت ِ a: « این شام خوب می ده، جنرال هم که خلوته، بنویسش واسه من »
« ... تا پیش از ظهور ِ فاشیسم، در همه ی کشورهای اروپایی، سازمان کارگری چه از نظر نیرو و چه از نظر جهان بینی با سوسیالیسم منطبق بود و این دو جریان اغلب یکی می شد، هر چند که در بعضی کشورها کاتولیک ها موفق به ایجاد ِ یک جنبش سندیکایی خاصّ ِ خود شده بودند و از آن جا که سازمان ِ کارگری، امروزه عنصری اجتناب ناپذیر برای ایجاد نظم در بازار کار تلقّی می شود، در آن زمان تصور می شد که سوسیالیسم شکست ناپذیر است و به خاطر ِ نفعی که برای اقتصاد دارد هیچ چیز را نمی توان به جای آن نشاند. فاشیسم نشان داد که توده های عظیم ِ کارگری را می توان برای هدف های ضد سوسیالیستی سازمان دهی کرد و به این ترتیب ضربه ی سختی بر سوسیالیسم وارد آورد. فاشیسم نشان داد که جدا کردن سوسیالیسم از سازمان های کارگری ممکن است، و این ضربه سخت تر از ضربه ای بود که کشتار فعّالان مارکسیست و تعطیل کردن دفترهای حزب بر سوسیالیسم وارد می کرد. توده مجموعه ای از انسان هاست که ذاتن ضعیف و تنبل و پست است. توده ماده ای بی شکل است. فقط پیشوای سیاسی ست که می تواند توده را به صورت مردم، و مردم را به صورت ملت در آورد... »
مکتب دیکتاتورها - اینیاتسیو سیلونه - ترجمه ی مهدی سحابی
آنالوژی:
سوسیالیسم: میلیتاریسم ِ طبقاتی ِ اتند - فلو - رزیدنت - انترن - استاژر در لفافه ی « ان اکرمکم عندالله اتقکم » وگرنه که در محضر قانون ما همه برابریم، عده ای برابرتر...
توده / توده ی کارگری: انترن، کم و بیش رزیدنت ِ سال یک
فاشیسم: Man is gullible .. Man is fallible
« کانکلوژن بادی »: دل ام می سوزد و کاری ز دست ام بر نمی آید...
پانگاشت سوم: سالن ِ بازی ِ بخش خون ، مدرسه ی موش ها در حال پخش است : « سیز ِن » ِ کلاس ِ انشا با موضوع « شادی »
کپل ( نقل به مضمون ) : « به نظر من شادی همان گردو است، شاید هم فندق. اما خوب که فکر می کنم به این نتیجه می رسم شادی، گردو است و فندق، خوشحالی است و شادی از خوشحالی بالاتر است. مثلن من روزهایی که گردو دارم شادم و روزهایی که فندق و گردو دارم هم شادم، هم خوشحال. این بود انشای من ... »
نارنجی ( با همه ی حرصی که بزاق می شود و توی دهن اش جمع می شود ) : آقا اجاژه! به نظر ما انشای کپل خیلی شحطی ( سطحی ) بود...
آقا معلم: خوب خودت بیا بخون نارنجی ...
نارنجی: اجاژه آقا؟ « به نام خدا. من می خواهم اژ شادی شُخن بگویم. شادی یعنی تکلیف شَل ِ ( سر ِ ) وقت، شادی یعنی مشق ِ خوش خط، شادی یعنی املای بیست، شادی یعنی بودن دَل حُضول ِ ( در حضور ) آقا معلم، شادی یعنی پَلواژ ِ پَلوانه ( پرواز پروانه ) در آبی ِ آشِمان و اینک شعری را که خودم دیشب شلوده ام ( سروده ام ) برای تان می خوانم: « شاد بودن هُنل اَشت ... شاد کَلدَن هُنَلی والاتل » ...
همه دست می زنند.
نارنجی: اژ همه مُچَکِلَم ( مچکرم ). به خشوش ( خصوص ) عینکی که همیشه دَل انشا نوشتن به من کمک کرده ...
چطور نفهمیدیم نارنجی و عینکی آن هوا با هم سر کلاس تیک می زدند؟؟
به خدا شرف دارد به هزار و یک « وال - ئی » ، « بی مووی »، « راتاتوئی »، « شرک »، « سیمپسون ز » و الخ
بی تا - ۱۴ / ۷ / ۸۷