افتخار تو فقط گوش بشو این بار...

یادش به خیر! روزی روزگاری، سریال ِ « هانیکو » اتّفاق ِ هفتگی ِ شنبه های خانه ی ما بود. شعرواره ی روی نقاشی های رنگین ِ تیراژ ِ اوّل ِ سریال، یکی از آن صداهای ابدی ِ سیّال ِ ذهن ِ من است:

« زندگی منشوری ست در حرکت ِ دوّار، منشوری که پرتو ِ پرشکوه ِ خلقت با رنگ های بدیع و دلفریب اش، آن را دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است.

این مجموعه دریچه ای ست به سوی داستان ِ زندگی ... » 

اُریجینال اش را بشنو

بله افتخار، زندگی منشوری ست در حرکت ِ دوّار روزگار، یک روزهایی آن قدر تنگ اند، آن قدر ظالمانه بی مکث و آن قدر بی چشم اندازْ تاریک که همه آرزویت می شود « اتاقی از آن ِ خود »ت، یکی از همان اتاق ها که ویرجینیا وولف در شاهکار ادبی ش تصویر می کند، یک جایی که بروی دور از قیل و قال مدرسه، دنیا و آدم های اش، فردا و دغدغه های اش لم بدهی شده برای یک ساعت بی سر ِ خر و سایه ی آقا بالا سر، بل ببینی « به کجا چنین شتابان؟؟»، ببینی این تویی که داری روزها را رقم می زنی یا روزهایند که دارند تو را رقم می زنند، ببینی یک سری راه ها از کجا آمدند کج شدند صاف جلوی پای تو، تا صراط ِ مستقیم وار به خیال خودشان تو را به سرمنزل مقصود دنیوی برسانند، ببینی تمنای یک سری آدم ها کِی چال شد توی ذهن ات و قلنبه شد توی گلوی ات؟ ببینی چه قدر با شکل آرزوهای بیست و پنج سالگی ت فاصله داری و دردا و دریغا که افتخار جواب این سوال ها توی آن اتاق ِ از آن ِ خودت هم یافت می نشود، گشته ایم ما. جهالت ِ به این سلسله گه گیجه ها، از جنس ِ جهالت ِ نا آموختنی ست، یعنی تا ته دنیا ردیف ردیف نیمکت ِ چوبی سوار کنی، هی تخته ی سیاه علم کنی و هی گچ بر تخته بگریانی و هی بشوی فلور ِ نرمال ِ کتابخانه و هی بخوانی و هی به مدد تکنیک های نوین ِ صوتی - تصویری گره از گره بگشایی، به این جنس جهالت ها فائق نمی آیی که نمی آیی، این می شود که « پناه بر خدا » می شوی. ( افتخار یک مریضی داشتیم، طفل ِ دو ماهه با تشخیص ِ Ambiguous Genitalia - یعنی از روی دَم و دستگاه ِ بیرونی ش نمی شد فهمید دختر است یا پسر - که از کنگان به نیت شفا آمده بود تهران. اسم ِ بچه ی دو ماهه چه باشد حال می کنی؟ « پناه بر خدا - رضوانی »، از مادرش پرسیدم این چه اسم است؟ گفت توی شهرمان بعد از تولدش، هر که از ما پرسید بچه دختر است یا پسر، گفتیم نمی دانیم، هنوز معلوم نیست، همه در واکنش به جواب ِ ما گفتند: « پناه بر خدا »، ما هم اسم بچه را گذاشتیم پناه بر خدا! ). می بینی دختر، این جهالت ِ ناآموخته است که پناه بر خدا به ارمغان می آورد. من می گویم آدم زاد باید کم تر چرایی ِ امور را دنبال کند، کم تر هویت ِ ماورایی ِ حوادث ِ ایام را کنکاش کند و کم تر مختصات ِ عددی سناریوهای روزگار را ترسیم کند. افتخار جان، شاعر حتمن یک چیزی می دانست روزی که سرود: « تو پای به راه در نِه و هیچ مپرس ..... خود ِ راه بگویدت که چون باید رفت » و لامصّب خود ِ راه بگویدت که چون باید رفت. ولی اعتراف می کنم افتخار، ممکن است در بحبوحه ی آن تنگی ها به عدد ِ موهای سرم کم آورده باشم و زاییده باشم ولی رتروگرید که نگاه می کنم می بینم، تنگ ترین روزهای تقویم، دورتر ها می شوند پُرترین روزهای تقویم و آدم زاد از پری غنی می شود. این را وقتی توی متن ِ هنگامه ها گیر افتاده ای نمی فهمی، بعد که لم دادی توی اتاقی از آن ِ خودت و شروع کردی به پاورقی نوشتن بر متن ِ حادثه ها می فهمی که چه هوا سرشاری از حسّ زندگی و چه هوا هنوز هوس داری بر تکرار ِ هنگامه ها. سرت را درد نیاورم، شریعتی یک جمله ای دارد که من بهش عاشق ام، آن جا که می گوید: « همیشه رفتن رسیدن نیست، ولی برای رسیدن باید رفت »، دو بار بخوان دختر: همیشه  رفتن  رسیدن  نیست  ولی  برای  رسیدن  باید  رفت...  

افتخار حواس ات هست شش ماهه ی دوم انترنی م را دارم می گذرانم؟ چه قدر راست می گفت رفیقی بزرگ تر از ما که : شش ماهه ی اول انترنی شور است و جوزدگی و ذوق مرگی و شب های بی خوابی ِ داوطلبانه به نیت تبادل مریض و خوراکی و ادب و هنر و فرهنگ، رقصیدن های بی وقت ِ نیمه شبان با جدیت ِ هر چه تمام تر، بالش بازی و دست رشته با ملحفه ی مریم جان حوالی ِ چهار بامداد و کوکوی تره پختن توی پاویون، نصف شب بامزه بازی در آوردن و خمیردندان ِ رعنا جان را قایم کردن و اشک اش را خشکاندن، باحال شدن و تلفن را از پریز کشیدن و لج پرستار را در آوردن و الخ، راست اش را بگویم، تا شش ماه بیش تر دوام نمی آوری، شش ماهه ی دوم انترنی همان و counting down کردن و مثل زندانی ها روی در و دیوارهای چرک آلوده ی پاویون ِ علی اصغر به تعداد کشیک های رفته چوب خط کشیدن همان و شش ماهه ی سوم ملغمه ای از نوستالژی ِ خورنده مزین به ترس از فردای بی سرنوشت ِ نیامده. شش ماهه ی دوم که موضوع قصه ی ماست انگار کن که بریده ای بالکل، شروع می کنی از خودت پرسیدن: من ز کجا؟ وین پر و بال از کجا؟ هی از خودت می پرسی چرا من همه کار می کنم الّا طبابت؟ هی از خودت می پرسی انترن کیست؟

الف) انترن یعنی نوت، یعنی کتابت شرح حال به سنت ِ طبابت حسنه ی سیّد اسماعیل جرجانی، یعنی Progress Note ِ روزانه، یعنی یک پرونده به قطر ِ پتوی هشت لا بگذارند جلوش و در شرایطی که روز دوم حضورش در بخش است از او بخواهند در یک برگه به اسم خلاصه ی پرونده « کی پوینت » های مریضی که دو ماهی می شود بستری ست را رسا و خوانا بی کم و کاست بنگارد. به درک که مریض میس می شود. انترنی یعنی بلااستثنا، دو روز در میان خرید یک روان نویس ِ یونیبال از نو . انترنی یعنی نون والقلم و ما یسطرون.

ب) انترن یعنی ثبت علایم حیاتی، انترن یعنی آمبوبگ در شرایطی که مریض های نیازمند ونتیلاسیون از شمار دستگاه های ونتیلاتور بیمارستان پیشی می گیرند، انترن یعنی سوند فولی، سوند معدی، یعنی گرفتن ِ یورین سَمپل از یورین بگ ِ بیمار و ترابری ِ آن تا خود آزمایشگاه. انترن یعنی توش رکتال - توی بچه ها با انگشت پنجم -، انترن یعنی گاواژ، یعنی لاواژ، یعنی نمونه ی خون ِ شریانی - در شرایطی که تفسیر ِ ABG سر راندها با استاژر است! - ، یعنی تروپونین خون ِ وریدی، یعنی قطره شمار ِ پروستاگلاندین در جهنم ِ اتاق زایمان، انترن یعنی بخیه از تهران تا بندرعباس، انترن یعنی گچ، یعنی آتل...

ج) انترن یعنی آن کسی که باید برود رادیولوژی، گرافی های مریض را بیاورد که اگر نیاورد محکوم می شود به بی علاقه بودن به سرنوشت محتوم بیمارش، انترن یعنی بیماربر در بیمارستان علی اصغر که چون مخاطبان اش مینیاتوری اند، ویلچر و برانکارد و این قرتی بازی ها موقوف است که بغل انترن هست، که هم گرم است، هم یک چیزی در اعماق اش ضربان دارد و هم همیشه گشوده است.

د) انترن یعنی علامه ی دهر روی سکوی مورنینگ ریپورت، یعنی اگر یک مریض دی. کِی. اِی ( Diabetic Ketoacidosis ) چهار صبح به تورش خورد، تا فردا باید هم بداند ریسپتور ِ انسولین چند دور در غشای سلول می لولد، هم جنین شناسی سلول های بتای پانکراس را از بر کرده باشد، هم کرایتریای تشخیصی ِ دی. کِی. اِی را بلد باشد، هم اندیکاسیون های بستری در آی.سی.یوی DKA را بداند، هم اصلاح اسیدوز و الکترولیت بتواند تا باز هم یکی از صندلی اساتید صدای اش را بلند کند که:

- چند درصد از دیابتی های تیپ یک، اولین تظاهرشان به صورت DKA است؟

-- ببخشین استاد، منظورتون رو نمی فهمم.

- یعنی طرف راست راست داره می چرخه، یک هو با دی کی ای می آد پیش تو، به مادرش می گی این بچه دیابت داشته؟ می گه اصلن، این بچه هیچ مشکلی تا حالا نداشته، دیشب جایی بودیم، اینقدر لپ بچه رو کشیدن، چشم خورد به این روز افتاد.

-- بله، من تکست رو خوندم، جایی اشاره نکرده بود.

- تکست دیگه به درد نمی خوره، اگه مریضت رو دوست داشتی باید مقالات رو ریویو می کردی خانم دکتر.

حالا یکی نیست به حضرت استاد حالی کند من از ساعت چهار صبح تا الان که هشت و نیم ِ صبح است توی این دخمه خرابه از کجام مقاله در می آوردم. اصلن می دانی افتخار، بخش هایی که مورنینگ ریپورت شان خیلی جدی ست من را حامله می کنند، یعنی آن قدر ریفلاکس ِ من عود می کند که چه مریض برای معرفی داشته باشم، چه نداشته باشم، از صبح ِ علی الطلوع دارم اُق می زنم تا خود ظهر... دهان ام تلخ است، اشتهام کور است و سر ساعت یازده و نیم، هر جای دنیا که باشم، باید خودم را برسانم به دستشویی پاویون تا - گلاب به روی تو - بزاق بالا بیاورم و این عین ِ معنای morning sickness ِ خانم های باردار است.

افتخار، من هی خودم را دلداری می دهم که بی خیال، به درک که انترن حرمت ندارد، به درک که آدمیّت اش را نمی بینند، به درک که رفیق ِ من از طبقه ی دوم تخت های پاویون علی اصغر در خواب سقوط ِ آزاد می کند، سر استخوان ِ رادیوس اش خورد می شود و فردا احدی نمی پرسد بر سر آن انترن چه آمد؟ به درک که شام ما نه عدد لوبیای کنسروی ست توی ربّ ِ گوجه و چهار - پنج قاشق ِمربا خوری ماست، به درک دختر جان، که انترنی، نوعی توریسم است و انترن همان توریست است، آمده است که ببیند، عکس بگیرد، توی عکس ها لبخند بزند، با لایف استایل ِ اقوام و ایلات مختلف برای دمی چند دمخور باشد، تفاوت ها را ببیند، لمس کند، یک جاهایی خون بگرید، یک جاهایی از خنده روده بر شود، یک جاهایی از این همه « چرا »ی بی جواب خل بشود - چرا من ِ بی تا؟ چرا مای ایرانی ِ فرسنگ ها عقب از تاریخ علم و تکنولوژی؟ چرا علی ِ نوروبلاستومی ِ چهارساله؟ چرا نوزادْ محمدی، ابَر پسر ِ هفت روزه ی هفت پنیسه با اکستروفی ِ مثانه؟ - ، به نشانه ی یادگاری از دکه ی یک به یک ِ این منظره ها سوغات بخرد، خاطره درو کند و در نهایت اعتراف کند به خَس بودن اش در میقات در یکی چند جلد سفرنامه.

ولی افتخار، نگرانی من از بابت خودم تنها نیست، ما آدمیت ِ مریض های مان را هم فراموش کرده ایم. تو نمی دانی سر من تا کجاش داغ شد روزی که در درمانگاه غدد جلوی کم ِ کم بیست جفت چشم ِ مشتاق - از فلو و رزیدنت و انترن و استاژر تا بقیه ی مریض ها و همراهان شان - بی هیچ آمادگی قبلی شلوار پسر هفده ساله را زورکی پایین کشیدیم تا سایز بیضه های اش را با این دسته گلوله ی توی دست مان متر کنیم، بل خبر مرگ مان ببینیم در کدام فاز پیوبرتی خواب اش برده؟ آیا فکر کردیم چون شمایل پسر هفده ساله در حد نه ساله ها باقی مانده، مخ اش هم نه کار می کند؟ بعد هم در پاسخ به اشک های اش استاد ِ غول ِ من فریاد بزند: « تابلوی بیمارستان را نخوندی؟ این جا « آموزشی »ه، ناراحتی، می رفتی خصوصی »، انگار که راهکار ارائه کرده باشد، گیریم دست شان به دهان شان نمی رسد، عقل شان که می رسد. ما - ما عقل ِ کل ها - عادت کرده ایم به معامله ی جنس ِ انسان نرخ حیوان. مادری که با هزار و یک امید و آرزو بچه زاییده تا تجلی ِ همه ی فریادهای فروخورده ی بچگی و جوانی ش باشد و حالا آمده با شیرخوار سه ماهه ای که یک نیمه ی بدن اش کپل تر از نیمه ی دیگر است را برای چه هنوز پای اش را داخل درمانگاه نگذاشته، استاد من شوکه می کند به گفتن این کلمات که « این نمونه ی اعلای « تومور » آدرنال ه. بچه ای که واضحن اختلاف سایز دو طرفه داره . زبون اش تو دهن اش جا می ره؟ ( رو به مادرش ) » . مادر: « نه آقای دکتر » . استاد : « همین دیگه. اینا تومور آدرنال دارن، خوب هم نمی شن، سه چهار ماهی می مومن، بعد می رن، هر قدر هم دوا درمون کنی دیگه بچه بشو نیستن واسه آدم» . مادر با گریه به حالت خون: « توموره دکتر؟ » . استاد : « نه حالا باید بررسی بشه، اگرم می خوای آبغوره بگیری برو بیرون، حوصله ت رو نداریم » . آن مادر، من، من نه، مادر ِ من، مادر من نه، یک مادر، به همین سادگی افتخار. آن وقت رفیق من طرح تحقیقاتی برداشته با اساتید بیمارستان روان نواب و مقاله ی بومی پابلیش می کند با عنوان:

the onerous task of telling the patient the truth

کلمات کلیدی ِ مقاله چه باشند، خوش ترت می آید؟

methods & technics, sociocultural texture of the society, strictness of religious beliefs, ethics edcational level of medical staff

توی ترمینولوژی ش هم برداشته موکدن های لایت کرده:  onerous = burdensome      

بله افتخار جان، این است، کمدی ِ تراژیک ِ آدم های سرزمین ِ من.

بگذریم، دل ام خیلی پر است، به خصوص که چندی ست خط خطی ش نکرده ام، افتخار جان حال و هوات را کمی عوض کنم. عمری بود شماره ی عینک ام بالا رفته بود و نمی رفتم، عینک شیشه کنم، آن قدر معطل کردم که قاب و شیشه را با هم جا انداختم و تو نمی فهمی چه لذتی دارد صندلی های عقب سینما فرهنگ بنشینی و آدم های پرده را بی که چشم ات را تنگ کنی، بی که شمایل شان را حدس بزنی، شبیه خودشان ببینی. نمی دانی چه دردی ست بروی توی تنگی های تالار سایه ی تئاتر شهر لابلای جمعیت گم بشوی و آن قدر تار ببینی که سر آخر به شنیدن صداها رضایت بدهی و باز نمی دانی چه قدر خوشمزه است رانندگی کردن در شرایطی که همه ی تابلوهای سبز بزرگراه را زنده زنده می بینی. البته مادر من دارند از غصه دق می کنند، چه ایشان بر این اعتقادند دختر ِ عینکی به درد جرز لای دیوار می خورد و دختر که عینکی شد باید ریخت اش دور. می گویم مامان جان « ایتس اِ سیمبُل آو اینتِلِکچوآلیزم » ، مامان ام بر می آشوبد که مرده شور ِ من را ببرند که از تاجری، « جر »م مانده...

راستی افتخار، زمانی کنسرت آقای شجریان، یک « ایونت » ِ فرهنگی بود، نه مثل حالا که یک هفته در میان در تالار وزارت کشور یا شجریان ِ پدر صدا را پر داده، یا شجریان ِ پسر صوت را قر داده. گفتنی یکی از رفقا، کامران و هومن خویشتن دارترند در شمار کنسرت های سالیانه از حد نگذراندن تا شجریان ِ این روزها. خواندنی خودش در عزیزترین ترانه اش:

لعبت ِ شیرین تُرُش اگر که ننشیند ... مدعیان اش .. جان ام .. گمان برند که حلواست ( با صدای خودش )

خلاصه که افتخار، دل ِ ما تنگ بود، گوش ِ شما تنگ بود، این شد که تنگاتنگ نشستم به نوشتن این نامه و خیلی حرف های دیگر بمان تا بعد به سبک ِ اخوان. ولی تنبلی نکن، آن صدای تیراژ ِ هانیکو را حتمن گوش کن. یکّه است دختر، همه چیز را گفته:

زندگی منشوری ست در حرکت ِ دوّار، منشوری که پرتو پرشکوه  ِ خلقت با رنگ های بدیع و دلفریب اش، آن را دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است.

همین، یادت بماند...

قربان ِ قدّت،

بی تا - مهر ماه ِ هشتاد و هفت