ز همه خلق رمیدم ز همه باز رهیدم
کوچیدیم و چه کس باور می کند آدم از پاویونْ خرابه ی علی اصغر بکوچد و ابرهای همه عالَم در دل اش بگریند؟ کنج به کنج ِ آن اتاق دو در دو، آلبومی از یکّه ترین ِ خاطرات شب های انترنی من شد، توی همان اتاق دو در دو نزده رقصیدیم، کیک ِ جشن تولد مریم جان را بریدیم، توی آن تخت های تنگ و تاریک ِ طبقه ی پایین مریض های مان را برای مورنینگ فردا از بر کردیم و روی تخت های طبقه ی بالا عکس ِ بچه های بستری را ورق زدیم و برای سبک کردن بار تحمل ناپذیر هستی، جبر را و اختیار را، قضا را و قدر را، مرض را و نصیب را از نو خودمانی تعریف کردیم و به هیچ جا که نرسیدیم، پتوها را کشیدیم روی سرمان که از یک جایی به بعد دیگر نه ببینیم و نه بشنویم. من اگر روزی روزگاری، مجبور به انتخاب بین طب اطفال و طب داخلی شوم، قطعن اطفال را انتخاب می کنم، چه، یکم آن که مخاطب تو به فریادش اگر برسی، می تواند هشتاد سال زندگی پیش رو داشته باشد و تو بالندگی ش را شاهد و ناظر باشی. ( از آن جا که سیستم ایمنی بدن من به گوزی بند است، یکی از همان اولین روزهای انترنی ِ اطفال رخت بربستم به سمت و سوی مطب متخصص اطفال کودکی هام به نیت تزریق واکسن های آنفلوانزا و آبله مرغان و تسویه حساب با کارت واکسن کودکی هام، دکتر من مبهوت از قواره ی من، خوش و بشی کرد، از حال و کار من و نیکی پرس و جویی کرد و وقتی فهمید انترن اطفال ام، مرا بوسید و آرام اشک ریخت، بهش گفتم روزی که سر کلاس درس ارتوپدی ِ استاژری « سی دی اِچ » ( Congenital Dislocation of Hip ) را خواندیم، بسیار یادش کردم و دعای اش هم - من با دررفتگی مادرزادی لگن متولد شدم - ، باز هق زد. همه ی واکسن هام را راست و ریس کرد، قد و وزن سالیان ام را از توی پرونده نشان ام داد و بی ریالی حساب و کتاب خداحافظی کرد. گفتم الّا و لله حساب کند، گفت از بچه ی دکترها هم پول نمی گیرد، چه برسد به بچه ای که خودش دکتر باشد ) و تو این مقایسه کن با مریض صد و یک ساله ی یکی از شب های انترنی ِ داخلی ما که نیمه شبان به علت درد به وقت ِ بلع - اُدینوفاژی - آمده بود بیمارستان و موجبات شادمانی شیفت شب را فراهم آورده بود. جدای از مخاطب ِ کاشته ای که داشت و برداشت اش هنوز مانده، مریض اطفال از پایین ترین سطح بهداشت هم که باشد، کف پای اش چرک اندوده نیست، تن اش بو نمی دهد - اگرچه در سومین ماه انترنی اطفال از بوی بچه کمی تا قسمتی زده شده ام -، دو هفته هم اگر حمام نکرده باشد، سرش چرب نیست و الخ. سوم آن که شرح حال اطفال با بالغین زمین تا آسمان متفاوت است، از « پَسْت مِدیکال هیستوری » شان که خیلی زور بزنی هم از دو پاراگراف تجاوز نمی کند - ما توی اِن آی سی یو بچه ی ده ساعته بستری می کردیم و آن قدر پَست مِدیکال هیستوری ِ این ها خالی بود که گیر می دادیم به ریش و ریشه ی دیابت و فشارخون و مصرف کورتیکواسترویید و دراگ توسط مادرش در طی بارداری و خواسته یا ناخواسته بودن اش و الخ - تا « دراگ هیستوری » شان که یکی قطره ی آهن است و آن دیگری قطره ی مولتی ویتامین، آن وقت توی داخلی برای دراگ هیستوری مریض صفحه را چارت بندی می کردیم که : داروهای ضد فشار خون: یک. فلان دارو با بهمان دوز چند نوبت یومیه - دو ، سه ... ، داروهای ضد چربی، پروتکل تزریق انسولین، ادویه ی ضد دردهای روماتیسمی، ادعیه ی اَکسِسوری و الخ... القصّه این که با دلی آرام و قلبی مطمئن و با کوله ای از زیباترین خاطرات شب های انترنی از علی اصغر کوچیدیم. یک جمله ای توی کتاب های فارسی روزهای مدرسه ی من بود که من از همان ابتدا مریدش شدم، از آندره ژید متنی آورده بودند که مونولوگی بود دیالوگ وار بین شاعر و ابَر انسان درون اش - ناتانائیل -، می گفت: « ناتانائیل، ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد، نه در آن چیزی که به آن می نگری » و من شب آخر انترنی ِ علی اصغر که کشیک اِن آی سی یو بودم، توی دودکش ِ یک به یک آن آکواریوم هایی که بچه های زیرشان بیشتر به دل ام می نشستند عین جمله را زمزمه کردم که هم یاد خودم بماند و هم یاد ناخودآگاه ِ خفتگان درون دستگاه که اگر زنده بمانند در فاصله ی کمتر از یک ماه دست و پا در می آورند و شبیه بچه ی آدم می شوند که: ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که به آن می نگری ...
---
پیام های بازرگانی:
علی بلبلی ِ آهنگساز با همکاری گروه کُر ِ ری را، آلبومی منتشر کرده ست با عنوان: « ۶ جهت و برون ۶ »، که سَیَلان ِ سفری ست مجازی از دیده ی مولانا به هفت شهر عشق عطار: سفر در هفت ترَک از تبت آغاز می شود، به سمت و سوی ایران، چین، هند، دیار عرب و آذربایجان امتداد می یابد و با خود شاعر در قونیه خاک می شود. من دیوانه ی سفر به قونیه ش هستم:
آن دلبر من آمد بر ِ من زنده شد ازو بام و بر من
گفتم: " قنقی امشب تو مرا ای فتنه ی من، شور و شر من "
گفتا: " بروم، کاری ست مهم در شهر مرا، جان و سر من "
علی بلبلی، آلبوم را تقدیم کرده ست به مادر نقاش اش - مکرمه ی قنبری - که یکی از زیباترین نقاشی های داهاتی ش با همه ی رنگ های اش، روی یکی از صفحات ِ آلبوم پسرش نقش بسته است.
---
« بَک آن ترَک »:
از این یک ماه مانده، سه هفته، کارورز - تو بخوان کارْ راهْ انداز - ِ اطفال بیمارستان رسولیم و یک هفته ی باقی هم انترن ِ نوزادان بیمارستان اکبرآبادی. من شش روز اوّل رسول را مرخصی بودم، برگشتم، دیدم منشی بخش دارد بهم می گوید : « چه زود سر پا شدی ماشاالله »، بی که منظورش را بفهمم لبخندی زدم و دفتر حضور و غیاب را امضا کردم، بعد سرپرستار آمده می گوید: « خوش اومدی عزیزم، می دونم دلت این جا نیست » و بلافاصله غیب شد و رفت. من متحیر از این همه مهربانی، نشستم سر کلاس درس انترنی که ماژیک اش به عادت مالوف تخته را خط خطی نمی کرد، بلند شدم ماژیک بیاورم که مریم ِ دیر رسیده از ته کلاس پیامک می زند: « شما گشاد گشاد راه برو لطفن »، این را هم نمی فهمم که اندکی بعد کاشف به عمل می آید رعنا جان در وصف علت مرخصی من خیلی جدی سروده که مرخصی زایمان ام، این که چه گند و گهی بالا آمد بماند...
اتاق ما توی پاویون با اتاق انترن های زنان یکی ست و از ساعت دوی شب به بعد دعوا و مرافعه که کی تلفن را بردارد، ما اصرار که بچه ها شب ها می خوابند و زن ها شب ها می زایند و انترن ِ مقیم ِ اورژانس ما مریض اگر بستری کند به موبایل های ما زنگ می زند و تلفن های شب قطعن از بخش است و با شما کار دارد و شما باید گوشی را بردارید و آن ها هم انکار که شب ها طبق وعده، انترن شیفت شان مریض ها را فلایت می دهد و مریض های توی بخش هم با برنامه ریزی قبلی می زایند و تلفن های شب با ماست. گفتیم یک شب آمار می گیریم، زنگ ها برای هر سرویسی بیشتر به صدا در آمد، تا آخر ماه همه ی تلفن های شب با آن هاست. شانس ما، از دو و نیم شب تا خود شش بامداد، یک ریز پرستار بخش زنگ می زد: « خانم دکتر، رزیدنت گفتن لام مایع مفصلی مریض رو رنگ کن، زیر میکروسکوپ ببین ». اوکِی، می آیم. و این قدر نمی فهمد که من ِ همه خواب تا از این پاویون توی باقر خان خودم را برسانم به بیمارستان توی ستارخان، دست کم بیست دقیقه زمان می برد، عین بیست دقیقه را زنگ می زند و وردش را تکرار می کند و نمی فهمد این که بهش می گویند انترن راه افتاده یعنی چه... نیامده بالا، دوباره:
- خانم دکتر، شبت خوش، رنگ آمیزی لام ِ مایع نخاع داری...
-- من که ده دقیقه پیش تو بخش بودم، چرا نگفتین؟
- نه، این ریموت اُردره.
-- ریموت اردر یعنی چی؟
- اُردر از راه دور. رزیدنت از پاویون اردر داد.
-- باشه، اومدم.
حال این که رنگ آمیزی گرم و گیمسای نیمه شب چه هوا سیر درمانی را می تواند زیر و رو کند لابد، بماند...
نیم ساعت بعد:
- خانم دکتر جون؟
-- بله؟
- مریضت مننژیت در اومد، یه ریموت اردر دیگه هم داری.
-- چی؟
- « سیپروفلوکساسین، ده عدد برای کلیه پرسنلی که با بیمار در ارتباط بوده اند »
-- حالا شما از الان که ۴:۴۰ دقیقه ست تا شش سیپرو نخوری، مننژیت نمی گیری.
- نه خانم دکتر، تا الانشم دیر شده، بدو خانمم، بدو بیا نسخه کن.
شش صبح:
- خانم دکتر کد خوردین.
-- کی؟
- اِن آی سی یو.
رفته ام « ان آی سی یو »، یک نوزاد ِ تریزومی ۱۳ / ۱۸ (؟) را دارند می ریزند دور. بالاش هم به چه بزرگی نوشته: No Code ، پرستار بخش را صدا می زنم که « نو کد »، یعنی آپنه اگر کرد، اَرست اگر کرد یا هر مرگ دیگرش شد، « طریق ما سَر ِ عجزست و آستان رضا »، می فهمی؟ بگذار بی صدا بمیرد...
یادم رفته بود، نرسینگ بیمارستان رسول را، از تیرماه ندیده بودم شان، « گود اُلد د ِی ز » ...
بی تا - هفتم و هشتم آذر ماه هشتاد و هفت