« این طور نباشد که بیماری به بیمارستان برود و او را نپذیرند، این ها باید اصلاح شود ... »

امام خمینی - ۱۶ آذر ۱۳۶۲

---

من دیروز ِ جمعه را کشیک بودم، من را سپردند که چهارشنبه و پنج شنبه آن قدَری مریض خوابیده که مورنینگ ِ شنبه حاصلخیز باشد، هر مریضی که آمد مشمول ِ طرح ِ F بشود ( = طرح فلایت، پراندن بیمار از بیمارستانی به بیمارستان دیگر )، این طرح ِ F همان قدر مافیایی ست که ویزای F. یعنی تو یک نگاه به سرتاپای ِ مریض می اندازی، سطح ِ « سوشیو اِکونومیک » اش که دست ات آمد، متناسب با آن، بهانه می تراشی و از بستری بیمار سر باز می زنی: ما تخت خالی نداریم، ما دستگاه سونوگرافی نداریم، ما متخصص ِ به درد بخور نداریم و الخ. از گفته ی آقای خمینی به عدد سال های سن من می گذرد، خودم را که نگاه می کنم، می بینم شوخی نیست. گفتنی یکی از ظریف ترین رفقای ما: « طبق قانون چهارم نیوتن مشکلات در ایران از بین نمی روند، بلکه از دولتی به دولت دیگر منتقل می شوند ... » .. این بود که من به کِشداری ِ یک جمعه ی خونین، بیکار بودم و نشستم به کتاب خواندن.

یکی چند وقت بود دچار رخوتی شدید در کتاب و کتاب خوانی شده بودم، که حالا علت اش یا از بی مودی ِ من بود یا از بی مودی ِ کتاب ها. مدتی شروع کردم به تورق ِ « سپیده دم، عصر یا شب » به قلم ِ « یاسْمینا رضا » ( یاسْمینای نویسنده، نمایش نامه نویس و بازیگر از یک مادر مجارستانی و یک پدر دو رگه ی ایرانی - روس متولد شده )، در کَمپ ِ انتخاباتی ِ سارکوزی از ژوئن ۲۰۰۶ سایه به سایه ی او حرکت می کند و حوادث ما قبل ریاست جمهوری او را می نگارد. کتاب به جان من ننشست، نوشته ها زیاده پراکنده بودند، ضمن آن که سارکوزی به هیچ وجه « فِیوریت » ِ من نبوده و نیست، اگرچه بندهایی که مربوط به دیدار سارکوزی و اوباما می بود، درخشان بودند، علی اَیّ حال، چون کتاب ِ نیمه خوانده تا ابد الآباد ِ ایام ذهن ام را می خاراند، تا پایان سال هشتاد و هفت روخوانی ش خواهم کرد.

بعد پریدم به « دو قدم این ور ِ خط » احمد پوری. ( احمد پوری از محبوب ترین مترجم های ذهن و زبان من است )، کتاب می خواهد فلسفه ی خطی بودن مفهوم زمان را در قالب داستانی روایی به خورد ِ من و مای خواننده بدهد، ضمن ِ آن که از شرف مبارزات سیاسی ِ ملت آذربایجان در همه ی برهه های حساس تاریخ ایران دفاع کند. القصّه این که شمار هندوانه ها از دست های نویسنده اندکی فراتر رفته و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. این یکی کتاب ِ نیمه را هم، هم به دلیلی که در بند بالا آمد و هم به دلیل ارادت ام به نام ِ خیابان ِ « ستارخان » ِ تهران تا پایان سال هشتاد و هفت روخوانی خواهم کرد.

برسیم به « خانواده ی پاسکوال دوآرته »، نوشته ی « کامیلو خوسه سِلا » به پیش نهاد گروه ِ روانْ پزشکی ِ انستیتو روان بیمارستان ِ رسول، که هر از وهله ای فیلم و کتاب معرفی می کند:

کتاب برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات ۱۹۸۹ است و یکی از موفق ترین نمونه های داستانی سایکوآنالیز. داستان، دست نوشته های ِ در دواخانه پیدا شده ی یک جانی ست، پاسکوآل نام، که فصل به فصل از تاثیر گذارترین صحنه های زندگی ش - از کودکی تا بزرگسالی - که او را به سرنوشت ِ محتوم اش رهنمون شده است، پرده بر می دارد، و من و مای خواننده ردّ ِ پای یک به یک ِ این پرده ها را در یک به یک ِ قتل ها به روشنی شاهدیم، از روابط زناشویی ِ مریض ِ پدر فحّاش و مادر می خواره اش، تا تولد « روساریو »ی خواهر که ذکاوت و زیبایی ش را به کار می اندازد، از کثافت ِ خانه می گریزد و شرافت ِ « سِکس وورکر » بودن را بر بی شرافتی ِ اصل و نسب برمی گزیند، تا تولد « ماریو » ی برادر از یکی از ارباب های شُرب ِ مادرش، مرگ پدر بر اثر ابتلا به هاری، صحنه ی دلخراش ِ خوردن گوش های ماریو توسط خوک، دلدادگی ِ پاسکوآل بر « لولا » در مراسم خاکسپاری ماریو، سقط فرزند اولش بر اثر سقوط لولا از مادیان، مرگ شیرخوار یازده ماهه اش بر اثر ابتلا به یکی از عفونت های لاعلاج زمانه، سر به کوه و بیابان گذاشتن اش، بازگشت به زندگی و ازدواج مجدد با « اِسپانسِرا » و قتل ِ مادرش به دلیل کینه ای ازلی - ابدی در سال ۱۹۲۲. دست نوشته های پاسکوآل در زندان باداخوس به تاریخ ۱۵ فوریه ی ۱۹۳۷ پایان می یابد، اما این گونه که از جمله ی تقدیمی ِ نوشته ها بر می آید، در بین سال های ۱۹۲۲ - سال ِ قتل ِ مادرش - و ۱۹۳۷ - یکی چند روز مانده به اعدام اش - شریف ترین آدم ِ دهکده ی کودکی ها و جوانی هاش را هم کشته، چه در جمله ی تقدیمی می نویسد: « تقدیم به خاطره ی « دون خسوس گونسالس دلا ریبا »، ارباب ِ « توره مخیا »، انسان شریفی که هنگامی که نگارنده ی این خاطرات کمر به قتل اش بست، او را پاسکوآل کوچولو صدا زد و لبخند به لب داشت » ...

کتاب ترجمه ی فرهاد غبرایی ست، همراه با یادداشتی از مهدی غبرایی در ثنای فرهاد و معرفی « کامیلو خوسه سِلا »ی نویسنده.

این داستان ِ یک نفسْ نفس بُر، از انتشارات نشر ماهی ست. نشر ماهی هم از من اگر می پرسید خبره ترین است در طراحی جلد. عکس ِ روی جلد کتاب، نقاشی ِ  « تراژدی -۱۹۰۳ »  ِ پابلو پیکاسو است، که طرحی ست همه سیاه، قهوه ای و سورمه ای از مرد و زن و بچه ای که سر در گریبان، سوگوارانه در ساحل دریا ایستاده اند...

روی تابلوی اعلانات ِ انستیتو روان در معرفی کتاب، آمده بود: « خانواده ی پاسکوآل دوآرته، بررسی ِ روانکاوانه ی ترس است، خشونت ِ ترس و احساس ِ گناه نسبت به آن »..

بی تا - پانزدهم و شانزدهم آذرماه ۸۷