این جا تهران، نیمه ی ماه مهر، آسمان، مَلَس ابرآلود و هوا اندک غبارآلود.

این جا تهران، نیمه ی ماه مهر، جاده ی قدیم کرج، گاراژ مانند ِ بی در و پیکر ِ پُر غل و زنجیر ِ دورافتاده ای که بر سر درش تابلوی « بیمارستان روانی ایران » خودنمایی می کند و مَنی که از امروز تا یک ماه استاژر روان ام.

این جا تهران، نیمه ی ماه مهر، نمایش نامه ی کوتاه « خرس های پاندا - به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد - »  به قلم « ماتِئی ویسنی یک » و مَنی که خواندن اش را توصیه می کنم بسیار. داستان ِ زن و مردی که طبق توافق طرفین، نُه شب بناست با هم باشند:

* « ( در سایه روشن، شاید پس از معاشقه، پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سرهای شان را به هم تکیه داده اند. زن انگور می خورد، مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست ...)

زن: بگو آ.

مرد: آ.

زن: مهربون تر، آ.

مرد: آ.

زن: آهسته تر، آ.

مرد: آ.

زن: من یه آی لطیف تر می خوام.

مرد: آ.

زن: با صدای بلند اما لطیف، آ.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی برام می میری.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی بمون.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای بهم بگی لباسات را در آر.

مرد: آ.

مرد: ...

زن: یه بار دیگه.

مرد: ...

زن: بگو آ ، یه جوری انگار می خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی سلام.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی خداحافظ.

مرد: آ.

زن: بگو آ ، مثل اینکه می خوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد: آ.

زن: نه، این جوری نه.

مرد: آ.

زن: ببین اگه به حرفم گوش ندی، دیگه بازی نمی کنم.

مرد: آ...

زن: پس بگو آ ، یه جوری که انگارمیخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد: آ. »*

* فرازهایی از شب دوم ما بین زن و مرد

 

القصه این که این جا تهران، مهر به نیمه رسیده، مستند ِ زندگی هم چنان ادامه دارد...

بی تا- ۱۵ / مهرماه ۱۳۸۶