« با چشمان ِ گشوده ی پدران ِ مرده شان

   به دنیاهای دیگر چشم دوختند:

 

   کودکان، گشوده چشم

   خود، پریسکوپ های مردگان شدند.. »

آندری وُزنِسِنسکی

---

اولین تغییر مقطع زندگی من - مثل همه، مثل خیلی ها - از پنجم دبستان به اول راهنمایی رخ داد. آن روزها ورود به مدارس، شامل یکی امتحان ورودی بود و یکی مصاحبه؛ یعنی از فیلتر امتحان ورودی که رد می شدی، دعوت می شدی به مصاحبه. وانگهی، مامان و بابای من با همفکری هم، تمامی سوالاتی که ممکن بود از یک بچه ی یازده ساله در یک مصاحبه ی ورودی بپرسند را استخراج می کردند و جواب آن ها را به خورد من می دادند و من هم عین آن جواب ها را به مصاحبه گر پس می دادم، بل که قبول آیم و در نظر افتم... توی آن سلسله سوال و جواب ها، همه ی کس و کار من نماز می خواندند، همه ی کس و کار من روزه می گرفتند، مامان و بابام توی نوبت حج تمتع بودند، مامان ام رو می گرفت و خود ِ یازده ساله و خواهر ِ چهارده ساله ی وقتم کاملن محجبه بودیم. نمازهای جمعه شرکت نمی کردیم - این جا « فیلد آو کانفلیکت » ِ مامان و بابای من بود، چه که مامان ام می گفت بگو شرکت می کنیم و بابام می گفت بیشتر از این خودمان را مسخره نکنیم که گندش در بیاید -، اما نمازهای عید فطر و راهپیمایی های روز قدس شرکت می کردیم. دستگاه ویدئو داشتیم و باهاش کارتون و برنامه های آموزشی می دیدیم، اما ماهواره نداشتیم - و مگر من یازده ساله ی آن روزها از ماهواره چه می دیدم؟ فوق ِ فوق اش، « سیمپسون »ها را تماشا می کردم، یک مسابقه ی crystal maze را، یک the bold & the beautiful ِ سکسی را و یک Santa Barbara را که هیچ وقت هم تا ته اش حوصله ام قد نمی داد -، و جفنگیاتی از این دست...

به فاصله ی پانزده سال از آن روزگاران، من به شمار کثیری از آن مفروضات جامه ی عمل پوشانیده ام. چه که هم حالا در نماز جمعه شرکت کرده ام، هم در راهپیمایی روز قدس و هم اگر واجب کفایی باشد، نماز عید فطر را هم به جماعت خواهم خواند.

به نظر من لحظه ای ترین، بی دوام ترین و در عمق ِ معنا احمق ترین نوع ِ خوشبختی، بشکن بالا انداختن است و ما خوشبختیم که خوشبختی با خَطرات و خاطرات سوزاننده ی خنجری لزومن در تعارض نیست. اوکِی، شاد نیستیم اما خوشبختیم، خوشبختیم که داریم این روزهای تلخ تاریخ مان را زندگی می کنیم، خوشبختیم که داریم سنگینی ِ نفس کُش ِ این روزهای بی شرافت را نفس می کشیم، خوشبختیم که سیاهپوش ِ ظلم ِ رفته بر تن و روان ِ شجاع ترین و زیباترین ِ جوان های مان هستیم، خوشبختیم که هنوز آن قدر معرفت داریم که حافظه داشته باشیم... هشتاد سال عمر ما برای تاریخ به کسری از ثانیه می ماند و ما داریم تاریخ را می نویسیم، قبل از آن که این بار تاریخ ما را بنویسد. خوشبختیم که این قدر بیدار و بزرگ شده ایم که داریم - ولو با تاخیر از تاریخ های جهانی - «چَپتِر » ِ رنسانس ِ تاریخ مان را می نویسیم و مثل همه ی رنسانس ها، هزینه پرداخت می کنیم. ما داریم یکی از آگاه ترین، باشعورترین و درخشان ترین برهه های تاریخ مان را زندگی می کنیم. بله، ما سوگواریم، دلْ خونیم، هر روز مبهوت تر از دیروزیم اما باورمان بشود و می شود که به همان اندازه خوشبختیم...

بی تا - ۲۷ شهریور ماه ۸۸