شما فرض کنید من میتوز کرده ام - فرض محال که محال نیست - و از من ِ سلول ِ مادری هفت تا سلول ِ دختری ِ هم شکل، هم قد، هم وزن، هم مرام و هم مسلک ِ جده شان حاصل آمده تا دست در دست هم زندگی ِ در استانه ی فروپاشی مرا سامان دهندبچه هام تا یک ماه، میهمان زندگی من اند...

اسم دختر اولی م، پاک سیماست، وظیفه ی پاک سیما برق انداختن در و دیوار اتاق من و « ما یَتَعَلَّقُ به » است، اتاق را جارو برقی بکشد، با تِی ِ مرطوب کف اتاق را بسابد، با شامپو فرش ِ گلرنگ قالی را بشوید، با صفحات نیازمندی های روزنامه های کثیرالانتشار شیشه های پنجره را بروبد، طبقات کتابخانه را بر حسب فهرست موضوعی از نو بچیند، مجلات را به ترتیب تاریخ نشر توی سبد بچپاند، رو تختی، روبالشی و ملحفه ها را عوض کند، آت و آشغال های ماهرانه تعبیه شده در کمدها را به زباله دانی تاریخ بسپرد، کاکتوس ها را آب بدهد و برگ های بامبو را با یک دستمال نم بنوازد. ماموریت اش که انجام شد بیاید با مادر یک لیوان ِ پر شیرقهوه با طعم کارامل و دو تا کیک یزدی کنجدی بخورد، گل بگوید و گل بشنفد...

اسم دختر دومی م افتخار است، حالا که اتاق سامان گرفته، افتخار را می نشانم پشت میز تحریر، انبوه جزوات، کتاب ها، تحریریات به تعویق افتاده و مشق های از سر باز شده ی تاریخی را جلوش می گذارم، سه رنگ ماژیک فسفری برای « های لایت » کردن مطالب مهم دست اش می دهم، یک بسته کاغذ « پُست ایت » تا اگر حاشیه ها کم امدند راهی برای پیوستن مطالب جدید به متن حوادث هنوز باقی مانده باشد، چراغ رومیزی را برای اش روشن می کنم و یک آب میوه گیری هم می گذارم بغل دست اش و شش تا لیمو شیرین و دوازده تا پرتقال را از وسط دو نیم می کنم و بهش می گویم هر جا فشردگی کلمات امان ات را برید، یکی از نیم کره های لیمویی را با دو تا از نیم کره های پرتقالی اب بگیر و سر بکش، یک کاسه پسته ی خام بو نداده ی اکبری ِ پوست گرفته هم می گذارم روی میز، باشد که فسفرها بر خنگی ها فائق آیند، به قدر کافی که شیرفهم شد، می گویم اش: « بخوان مادر، اِقرَا باسْم ِ رَبِّکَ اَلَّذی خَلق... »، هر از گاهی هم صدای اش می زنم: افتخار! افتخار بابا! بلکه پشت اش گرم شود...

اسم دختر سومی م، شادان است، شادان مامور است تا کتاب های نخوانده و نیمه خوانده ام را با حضور قلب به اتمام برساند و همواره صفحات تازه های بازار نشر را پی گیر باشد، تا سر حدّ ِ مرگ « و ِب سِرفینگ » کند و از الف تا یای عالم ِ مجاز را گز کند، تلفن های عقب مانده را با هزار و یک زبان بازی جواب دهد و ای میل های معوقه را از ته دل خط خطی کند، با یک جعبه پیتزای مخلوط و یک قوطی کوکای لایت جلوی تلویزیون ولو شود و برنامه های خانم اپرا را با دقت پی گیری کند: « وات تو و ِر اَند وات نات تو و ِر »، « و ِد ِر اُر نات تو مَکسیمایز یور بر ِستس »، « و ِد ِر اُر نات تو مینیمایز یور بر ِستس »، « ویچ وان دو یو پریفِر تو بی؟ اَلکُهالیک، وُرکُهالیک اُر چاکُهالیک »، « وات تو دو تو آلو ِیز کَچ دی آیز آو اَور پارتنر »...، در مسابقات تلفنی رادیو جوان شرکت کند و الخ...

اسم دختر چهارمی م، نازان است، نازان همیشه کوپ موهاش جدیدترین مدل است، ابروهاش پر اما مرتب است، ناخن هاش کوتاه اما براق است، پایه ی طراز اول خرید است، عاشق پلیورهای نازک بافتنی ِسبز، سفید و نارنجی یا بنفش ِ کم رنک، سفید و طوسی ِ موشی یا طوسی ِ فیلی، سفید و سورمه ای ست، کفش های تخت چرمی می پوشد و قوت غالب اش به وقت ویندو شاپینگ ها دونات های شکلاتی اند...

اسم دختر پنجمی م، باران است، با باران هفته ای دو بار تا موزه ی سینما پیاده می رویم، توی آن آکواریوم شیشه ای ش در سکوت ِ محض پای سیب داغ ِ مزین به بستنی ِ یخ ِ وانیلی می خوریم، باز در سکوت محض روی صندلی های پلاستیکی ِ رنگی ِ بیرون ِ نوارفروشی، گوش جان می سپاریم به تلاوت آیاتی چند از سانگ ِ انتخابی ِ آقای فروشنده و به گوش موسیقیایی ش درود می فرستیم، فیلمی می بینیم... خارج از موزه هم اگر برنامه ی فرهنگی ِ قابلی در جریان بود و بلیطش مهیا و حوصله اش پابرجا راهی می شویم...

اسم دختر ششمی م، صنم است. من با صنم حرف می زنم، از دغدغه هام، فکرهام، خیال هام، ارزوهای بر باد رفته م، ارمان هام، تصمیم هام و الخ. لُخت ِ لُخت... بی رو در بایستی... صنم گوش می کند، اِمپاتی می کند، گاهن هم سمپاتی می کند، جاج اما نمی کند، کامنت ساطع نمی کند، ساجِست اما می کند. نگاه صنم مهربان است، من با صنم حرف می زنم...

اسم دختر هفتمی م، مُزَوِّره است، مزوره را تا حلق آداب معاشرت خورانده ام، با دوست هام می رود، می اید، می گوید، می خندد، می رقصد. برای خویشان ام قومی می کند، برای ملت خانمی می کند و الخ...

---

یک ماه بعد:

من، پاک سیما، افتخار، شادان، نازان، باران، صنم و مزوره در اوج رفاقت راهی یک رودخانه حوالی ابادی ِ زیستگاه مان می شویم، بچه ها الحق در این یک ماه تاخیرهای زندگی م را سر و سامان دادند، من در راه رفت برای شان شعر می خوانم: بچه ها را چه کنیم؟ بچه ها می خندند، بچه ها می رقصند، این طریقی ست که در خاطرشان می ماند... می رسیم دم رودخانه، ازشان عکس می گیرم، برای شان گل گاوزبان دم می کنم، چیزخورشان می کنم و یکی یکی در رودخانه غرق شان می کنم... توی راه برگشت تک و تنها با خودم می خوانم: بچه ام وقتی مرد، آسمان آبی بود...