دارم از تهران می روم، هی همه گفتند برو تهران را قدر ِ کم ِ کم ده سال دوری زیر و رو کن و من نرفتم و نمی روم، چه که هیچ کوچه ای، پس کوچه ای، پیچی، بزرگراهی، مدرسه ای، دانشگاهی، بیمارستانی، کافه ای و فرهنگسرایی هیچ حسّی را غلغلک نمی دهد. این « هیچ »ها که می نویسم، هیچ ِ هنری ِ پرویز تناولی ِ مجسمه ساز نیستند، که عین ِ هیچ ِ معنایی اند. منْ تازه به دوران رسیده، باکی نیست که من اصلن هنوز به دورانْ نرسیده، لیک هرگز حس های ام را به دروغ ننوشته ام. من از تهران ِ زندگی م عبور کرده ام، هیچ جای ام، هیچ جای اش جا نمانده است. ما هر دو تمام شده از هم می گذریم و این بی دردترین نوع ِ رابطه است. می روم که « آی نید اِ برَندْ نیو چَپتِر »... آدم های آشنای من مهربان اند، همیشه مهربان بودند امّا من حتّا چیزی برای « میس » کردن هم نخواهم داشت، جز رویای مادر و بهرام ِ پدر، آن هم نه آن جنس « میس » کردنی که دختر ِ گلخانه ای ِ خانه شان باشم و صبح تا شب بشنوم: « قوز نکن، صاف بشین، چاق بشو، سبزیجات و میوه جات مصرف کن، به پوستت برس و .. » بل پدر و مادری را « میس » می کنم که امنیت ِ بی برو برگرد ِ همه ی سال های زندگی من بودند.. به مادرم گفتم من هم که بروم شما دو تا بی بچه می شوید، برای شما که بچه تان شغل تان است، پروژه ی در دست ِ احداث تان است، بی شغل می شوید، بازنشسته می شوید، مامان ام گفت: تو فقط بیا برو، من و بابات می خوایم « از نو فریدونی بسازیم » و دل ام یک لحظه غنج رفت برای فریدون ِ برادر که پَت و پهن و سرخابی ست و آن قدر از مامان و باباش گذشته که بکن و نکن ِ تربیتی بالای سرش سنگینی نکند. ما در Behavioral Sciences ِ استپ ِ یک می خوانیم که رضایت از ازدواج در سال های « چایلد برینگ » رو به افول می گذارد و آخرین بچه که از خانه رفت از نو اوج می گیرد. من می روم به امید ِ « مَریتال سَتیسفَکشِن » ِ بیشتر ِ شما. صادق ِ زیباکلام یک بار در طول ِ تاریخ پرسید: « ما چگونه ما شدیم؟ »، من خوشبختانه یا متاسفانه هفتاد درصد ِ من ِ حالام را از خانه ی شما گرفتم، بیست درصدش را از مدرسه هایی که شما برای من انتخاب کردید و ده درصدش را از روزهای انترنی م که بزرگ ترین، unbiased ترین، تکان دهنده ترین و واقعی ترین تجربه ی زندگی ِ همه ی این سال های من بود و هیچ درصدم را از دانشگاه و باز هیچ ام را از جامعه. همه ی این سال ها دوست تان داشتم و حسّ ِ من به شما دو تا مطمئن ام کرد که بلدم آدم های دیگر را نه برای یک روز و دو روز، نه برای یک ماه و دو ماه و نه برای یک سال و دو سال، که برای یک عمر عمیقن دوست داشته باشم و همین و نمی خواهم بیشتر بنویسم که « کَرَک جان! راست گفتی، خوب خواندی، ناز ِ آوازت، من این آواز ِ تلخ ات را ... »

و ۲۷ ساله می شوم و خیلی خیلی جدید حسّ ِ زن بودن در من روییدن گرفته ست. این حس هشتم ِ مارس ِ ۸۸ هم با من بود و برای اول بار بعد آن که روز زن را به من تبریک گفتند، به زن بودن ِ خودم شک نکردم. من کاری به بحث ِ شرف ِ اسلامی ِ قضیه ندارم که مرزهای اش الیاف ِ لیفی ِ دهانه ی واژن را می پوشاند، کاری به درس های خودمان هم ندارم که جنسیت را در چهار سطح ِ کاریوتایپ، گنادال، داکتال و دم و دستگاه ِ خارجی بررسی می کند، که دارم از یک حسّ ِ نورُسته در همه جای خودم خبر می دهم که تو را از دخترانه هات عبور می دهد و نگاه ات به همه چیز، به همه چیز ِ همه چیز عوض می شود. دخترانه های من با من اند همان قدر که کودکانه های من هنوز که هنوز است زنده زنده با من اند. من دارم از اضافه شدن می نویسم: فصل روی فصل، سال روی سال، نگاه روی نگاه، شک روی ایمان، شک روی شک و مضحک ِ قصّه این جاست که از متن این شک ها به باور می رسی.. توی این چندراهی ها، فاینالی به یک راهی می روی و شوخی شوخی نوشته می شوی. یعنی « یو نِیم ایت » که من توی این ۲۷ سال به همه چیز شک کردم: به خدا و دار و دسته، به قول ِ نامجو به حامله ی باکره، به شهید ِ زنده، به خودم، راه ام، زندگی م، به غیر شرطی بودن مهر پدر و مادر به فرزند که من تخم ِ چشم های مامان و بابام بودم مادام که دختر ِ مدل ِ مطلوب شان بودم، همین که کمی از استانداردهای شان فاصله می گرفتم تلخ می شدند و تلخ می شدند، نوشتم که من به همه چیز شک کردم ولی هرگز ِ زندگی به باشکوه بودن ِ حادثه ی زندگی - جنِرالی سپیکینگ - شک نکردم. به قول کتاب ِ معارف دبیرستان، نه شکّ ِ جَلی و نه شک ِ خَفی. مطمئن بودم که این زندگی به زنده بودن می ارزد.. اگر یک جا، یک جا و بس به خودم افتخار بکنم، به خود ِ بلاستوسیست ِ جنینی م است، به خود ِ روزگار ِ بیست سلولی م است که در حضور ِ یک IUD ِ مسی لانه گزینی کرد..

 

می روم، کمی که جا افتادم، این استپ ِ گوزپیچ ِ یک ِ یو اِس عمله را که از سر گذراندم، برمی گردم به زندگی از سر سطر..

بی تا - ۲۱ فروردین ۸۹