سْتِرلینگ مِدیکال سِنتر، شنبه ۱۰ جولای:

شنبه از جمعه های پایتخت «سِیف»تر است، چون یک شنبه ی تعطیل را هم هنوز پشت بندش دارد. ۴ روز بیشتر سر کلاس نرفته ام، دوشنبه یک امتحانی دارم که ۱۰ درصد نمره ی پایان ترم است، سه شنبه هم دِدلاین ِ «اَوت لاین» ِ یک مقاله است و من توی زندگی م «اوت لاین» ننوشته ام. احساس می کنم لقمه ی بزرگتر از دهانم پیچیده ام. هیچ کاری از دست ام بر نمی آید، جز این که به خودم دلداری بدهم به هر حال دو روز توی کتابخانه نشستن کار ِ آدم را از این جایی که هست پیش تر می برد.

توی این هیر و ویری، جِنا استاد حل تمرین کارگاه آمار زیستی ِ من -  biostatistics TA - (تقلای من برای فارسی ِ سَره نوشتن ستودنی ست) که شوهرش تاریخ دان است و به شدت به تاریخ ایران علاقمند است، گفته که الا و لله این آخر هفته یک قهوه باهاشان بخورم، تهران اگر بودم قطعن کنسل می کردم، این جا تنهایی آدم را به کارهای نکرده وا می دارد.. همسایه م هم که مادر روحانی ساختمان است و روزی که من آمدم از حیاط گلایل چید و گذاشت توی گلدان و روی یک کارت برای ام نوشت: «ولکام تو ۴۴۰ پروسپکت سْتریت» و بی که در بزند گذاشت پشت درم، فووه آی چشم اش را عمل کرده، مامان ام دستور داده پسته برای اش بریزم توی کاسه و با گلدان بی که در بزنم بگذارم پشت درش.  

سینوزیت ام بهتر است، خوشحال نیستم، از خودم ابدن راضی نیستم، با دنیا کلن آشتی نیستم، اما زنده ام، جور عجیبی زنده ام، اصلن هیچ وقت توی این سال ها، این همه زنده نبوده ام..

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی