نامه ای به ایام
هنوز خاطر ِ من هست که ما انترن جراحی بودیم و من و مریم توی یکی از کشیک ها انترن بخش بودیم. راند ِ آخر شب ما ۲ و خورده ای ِ بامداد به ته رسید و ما باید برای راند رزیدنتی ساعت شش و نیم صبح، همه ی پانسمان های بخش را تعویض می کردیم. آن هم چه پانسمان هایی، یک مشت پانسمان ِ تر، یک مشت گانگرن فورنیه و الخ و بخش جراحی رسول را که خاطرتان هست؟؟ تا توی ای.اِن.تی و چشم و ارتوپدی - و روی شان اگر می شد پاویون انترن ها هم - مریض می خواباندند. ما گقتیم ۵ صبح بلند می شویم، تا شش و نیم یا ما ترتیب همه ی پانسمان ها را داده ایم یا همه ی پانسمان ها ترتیب ما را داده اند. نشان به آن نشان که ما شش و ده دقیقه ی بامداد چشم گشودیم. مریم مضطرب، حالا ندو، کی بدو.. من هم مضطرب بودم، لیک دندان هام را شستم، صورت ام را شستم، موهام را شانه کردم و مریم دم نزد، همین که دید من دارم ملافه هام را تا می کنم، چونان نگاهی حواله ی من کرد که تا هنوز با من است... حالا این جا من دیدنی هستم. صبح در حالی که تن ام دارد خیس می خورد، همان زیر دوش مسواک می زنم، در حالی که کف شامپو دارد از سرم سرازیر می شود، تن را با همان کفْ چرک های سر لیف مالی می کنم، قهوه - صبحانه ی روزم - را توی راه می خورم و چون توی شاتل همگان در حال مطالعه هستند و من «مُشِن سیکنِس» دارم، ترجیح می دهم ایمیل هام را سوار بر شاتل تا قهوه خانه چک کنم.. این قدر که این سیستم آدم را از یاد خودش غافل می کند، تمام مدت داری می دوی، زنده زنده زندگی می کنی، امّا «بیگ پیکچر» گم شده است. فروغ بود یحتمل که می خواند: «می روم اما نمی پرسم ز خویش، ره کجا، منزل کجا، مقصود چیست؟؟...» و این قدر همه با تو مهربان اند، از استاد تا همکلاسی، این قدر توی نوعی برای شان مهمی و این قدر دیده می شوی که روی کم مایه گذاشتن برای ات نمی ماند. به قول استاد من که ریده است به اعتماد به نفس من و من عاشق اش هستم: «بی تا سْپیک فَکچوآل، سپیک اینگلیش..»، آن قدر ریده است به اعتماد به نفس زبان من که حتا دارم سفارش غذا هم می دهم می گویم لابد دارم شعر می بافم. یک قصه ی کوتاه بگویم - این جایی ها می گویند: فلَش سْتوری -: بحث ِ کلاس ما بحث ِ «آنکوسایکایتری» بود - یکی از فلوشیپ های روان پزشکی ست این جا -، «لِکچرِر» ِ درس من بودم، من هم قصه ی بتی فورد همسر جرالد فورد - رییس جمهور وقت ِامریکا - را گفتم که سرطان پستان می گیرد و مَستکتومی می کند و همان جا در حالی که از بیمارستان مرخص می شود، جرالد فورد عاشقانه بغل اش می کند و این انقلابی در زندگی زنان مبتلا به سرطان پستان ایجاد می کند که می شود به یک زن ِ بدون پستان هم عاشق ماند - و حتا به یک زن بدون پستان عاشق شد -، خلاصه آخر بحث گفت: بی تا به همان اندازه که بلد نیستی لکچر بدهی، قصه ی حماسی خوب می گویی. ته ِ همه ی بحث ها هم می گوید: «لِتس سی ایف بی تا نوز آو اِنی میث ریلِیتِد تو اَور سابجکت»... بگذریم و فکت بیاوریم. من می خواستم «ترَک»ام را عوض کنم، بروم طب پیشگیری به جای اپیدمیولوزی، منتها دو تا از کلاس های من در بهار تداخل داشت. استاد درس بهاری ما، هاییتی بود، یعنی استاد من و دفتردار ِ ما خودشان را تکه کردند از این جا با تلفن به هاییتی که ما یکی شاگرد داریم که شمای استاد اگر برنامه ی کلاسی ت را عوض کنی به مقصود می رسد، باور من که نمی شد، توی دل ام می گفتم بی خیال، کوتاه بیایید حالا و مشت نمونه ی خروار است، دل ام نمی خواهد حتا یک لحظه هم که شده مقایسه کنم، با آن چه در ۱۴ طبقه ی ساختمان ِ سنگی - فلزی ِ وزارت بهداشت ما و ساختمان مرکزی دانشگاه ما می گذشت که با شاگرد خودشان، مدل پهن گاو رفتار می کردند... من ۱۱ تا همکلاسی دارم، ۷ تا امریکایی، یک جاماییکایی ِ نسل دوم، یک کره ای نسل دوم، یک یونانی و یک نروزی. این ها یک از یک مهربان ترند، اولن من خوشحالم، من اولین ایرانی هستم که خیلی هاشان به زندگی هاشان دیده اند و برای شان از ایران مهم تر، خاورمیانه است، من هم تازگی ها یاد گرفته ام، یکی از مهم ترین هویت های من این است که من از شرق الاوسط آمده ام. و این ها به گفته ی خودشان دارند زنی می بینند بیست و هفت و خوردی ساله، که شوهر نکرده است، بچه نزاییده است، درس خوانده و دانشگاه رفته، شاید اندازه ی خود آن ها درس ها را می فهمد، از «بک گراندی » می آید که شنیدن اش برای این ها جالب است، روبنده ندارد، شلوار کوتاه می پوشد، مسلمان است و مشروب می خورد، با گِی بودن رفیق یونانی ش مشکلی ندارد و به قول این ها has shattered their illusion. و نه که من ِ بی تا، هزار هزار دختر ِ خیلی خیلی محق تر از من توی آن سرزمین بار آمده اند که دیده اگر بشوند، همه را متحیر می کنند.. و حالا می دانند مدل نوجوانی و پنجه ی - پنج سال اول ـ دهه ی سوم زندگی من با مال این ها خیلی متفاوت است، اما این تفاوت - خلاف روزهای اول - حتا دیگر خود من را هم اذیت نمی کند. من «هایکینگ» نکرده ام، چتر به کمرم نبسته ام و پرواز نکرده ام، «سِیلینگ» نکرده ام، «یَکتینگ» نکرده ام، من هیچ کدام این کارها را نکرده ام و از نظر این ها داهاتی نیستم، می خواستم دهه ی شصت نامجو را برای دیوید ترجمه کنم - که من دیوانه ی این ترانه هستم - که تلویزیون ما دو تا کانال داشت که از یک جنگ می آمد و از دو واتو واتو، که بسی رنج بردیم در این سال سی، که فقط رنج برده باشیم، مرسی... آپنه کردم، نتوانستم حرف بزنم. همه شان سعی می کنند تو را «اینوالو» کنند، کاری که ما با انجم السحر - همکلاس هندی دانشکده ی پزشکی - و آن یکی پسر لبنانی نکردیم. شاید هم حق مان بود آن مدلی رفتار کنیم، وقتی استریت ِ ما، حتا فرزند شهید ما از رزیدنسی لوکس چشم پزشکی محروم می ماند تا آن عزیز بی سواد لبنانی که «کات آف پوینت » ِ مرض قند را بلد نبود، بشود چشم پزشک مرزهای پرگهر ما.. حق مان بود شاید... گذشتنی نیست، لیک بگذریم و می گذریم. همکلاسی هام داشتند می رفتند «کیک بال»، قرارها توی نامه های برقی رد و بدل می شد، دیوید توی یکی از نامه ها نوشت:
Hey-- Be sure Bita is not at all understanding what we're talking about & she's not in the habit of asking. I am far behind my assignments, somebody explains it to her...
من ۷ تا ایمیل گرفتم که راجع به کیکبال برای من توضیح داده بودند، مرضیه بود می خواند: «باورم که نشد...»؟؟
و یکی از همین روزها با دیوید رفتیم کامیونیتی یهودی های ییل. خودش کلاه پوشید و می گفت این ها من را طرد می کنند، من با یک دختر مسلمان، از کشور ایران بلند شده ام رفته ام بین شان. و من از ابهت این ساختمان چه بنویسم؟؟ سقف اش کمی کوتاه تر از آسمان بود، و تا خود سقف دیوارها نقاشی داشت و از توی دیوارها صدای آواز می آمد. «والتس با بشیر » را دیدیم، یک انیمیشن مستند اسراییلی ست که می خواهد بگوید ملت اسراییل با دولت اش متفاوت اند... و غذای کوشر ِ یهودی خوردیم و خیلی از یهودی ها vegetarian هستند، هم استاد یهودی درس من و هم هر دو تا همکلاسی یهودی من «وجیترین» هستند. از دیوید پرسیدم: تو چه جوری وجیترین شدی؟ گفت من سال های کالج دوست مسیحی زیاد داشتم، از نظرشان - در عالم هجده، نوزده سالگی - من که گوشت خوک نمی خوردم اُمّل بودم، از آن طرف خانواده ام یهودی ِ «هارد کُر» بودند - این جا یهودی های بروکلین معروفند - که حس گناه به تو می دادند، من هم از نوزده سالگی vegetarian شدم. وجیترین ها هم هزار و یکی دسته دارند: Lactovegetarian ها شیر و لبنیات می خورند، منتها دیوید ovovegetarian است، چون معتقد است خیلی industry بی رحم است که یک گاو را همه ی سال های باروری ش حامله نگه می دارد. گفتم industry بی رحم نیست که از یک مرغ همه ی سال های باروری ش تخم می گیرد؟؟ گفت نه، مرغ از تخم گذاشتن حال می کند، مدل مدفوع کردن در انسان. آناتومی کلوآک که تخم و ادرار و مدفوع دست اندر دست عبور می کنند را در ذهن زنده کنید...
و ممه را لولو برد. من فکر می کردم این اصطلاح کرمانی ست. کرمانی ها وقتی می خواستند بچه را از شیر بگیرند - بچه ی دو-سه ساله که «کانشِِس» شده است، پستان مادر را می شناسد و چه بسا حق به گردن فروید باشد و خیلی خیلی تازه حوالی دو - سه سالگی عقده ی اُدیپ در بچه در حال شکل گیری باشد - نق که می زد، بهانه که می گرفت، شیر که می خواست، بهش می گفتند «ممه رو لولو برد»... ادبیات سیاسی معاصر ماست، رییس وزیر هلوی ماست.. به دُوَل ِ خارجی: شما کی ِ چی هستید، چی ِ کی هستید؟؟... و از همه چندش تر خنده ی مهربان ِ از ته دل ِ رییس ادبستان مملکت ما، موسس دبیرستان فرهنگ ما - غلام علی حداد عادل - به شیرین زبانی استاد است. فریاد ! فریاد ! و درس های روان ما می گویند: یکی از بالغ ترین مکانیسم های دفاعی ِ ایگوی آدم زاد، humor است: با مصیبت های تان شوخی کنید. ما هم که ملت بالغ. status های فیس بوک: «جمله ترجمه شد: The boob was taken by monster»، «اخبار ناشنوایان چه ساعتیه؟؟ می خوام ببینم چطوری می گه: ممه رو لولو برد؟؟»... کامیونیتی درست کرده ایم: «ما خواستار بازگشت ممه ی برده شده توسط لولو هستیم» با هزار و خوردی مشترک در بیست و چهار ساعت اول. شاهکار عکسی بود از تهران که پشت یک پراید به خط نسخ پارچه نویسی کرده بود: «لولو این چه کاری بود کردی؟؟»... این هم سهم ما از تاریخ...توی یکی از کلاس های ما بحث stigmaی امراض روانی بود که شغل نمی گیرند و بلا بلا بلا. بلند گفتم: ما ملت آن قدر از شما جلوتریم که اسکیزوفرن های مان را رییس جمهور می کنیم...
و خیلی حرف ها... خیلی خیلی حرف ها. دیروز مادرم قسم ام داد چند خط بنویسم...
بی تا - ۱۲ جولای ۲۰۱۰