نامه ای به ایام
افتخار!
چه قدر گفتم ات دنیا اگر هفت رنگ داشته باشد، آدم هاش هفتاد رنگ اند... چه قدر گفتم ات آدم های هفتاد رنگ دنیا را بی خیال شو، راه بیفت تا دنیای هفت رنگ ِ خدا را گز کنیم که هفت رنگ را پیمودن کجا و هفتاد رنگ را کاویدن کجا؟؟ تو اما هی به خیال خام خودت بهانه پشت بهانه ردیف می کردی که آدم های هفتاد رنگ ِ خدا به زندگی، رَنگ ِ ر ِندگی می دهند و زندگی را ر ِندگی یک « بایست » ِ گریزناپذیر است، تو هی این التزامات ِ من درآوردی را هر روزه از نُه توی آن جعبه ی « پاندورا »ت بیرون می کشیدی، هی قصه را می پیچاندی و هی توی گلوی من دستمال می چپاندی و خودت را به جَرَیان ِ سیال ایام می سپردی ... لامصب آدم های هفتاد رنگ خدا این روزها شده اند « عباد الصالحین »، این عباد صالح فلوت می نوازند و توی نوعی را در هوهوی صدای سازشان گم می کنند، این عباد صالح کتیبه های ماندگار می نویسند و تو را در سطر سطر « چَپتِر »های قصه هاشان گم می کنند، این عباد صالح شعر می خوانند و تو را در صدای برامده از پیچاپیچ ِ حلقوم شان گم می کنند، این عباد صالح هزار و یک دغل می کنند و تو را در تو در توی قمار شکنج های مغزی شان جا می گذارند... خاک بر ان سرت کنند، تو هم که بند ناف ات را روی بندهای لباسی عهد عتیق خشکانده اند، با همه کول، با همه مهربان، خواهر دینی همه، اسپریچوالیستی برای تمام قرون، مادر ترزایی برای تمام فصول... نخیر افتخار، آدم های هفتاد رنگ خدا، آدمیت را نمی فهمند که این روزها آدمیت راه به جایی نمی برد دختر جان، که تاریخ مصرف این مفاهیم فانتزی سر آمده و تو اما کی می خواهی مُقام از آن ویترین شیشه ای را از سر به در کنی الله اعلم، هی دست پشت دست از طبقات آن ویترین شیشه ای پرت ات می کنند پایین و هی تو انگار نه انگار، باز بلند می شوی، خاک لباس هات را می تکانی، می روی روی تخم های طلایی ت در یک طبقه بالاتر از آن دکور آشنای همیشگی مُقام می کنی و تاریخ را یک پله بالاتر تکرار می کنی ... والله، خوب جان سختی افتخار ... بعد از این هوا سقوط آزاد، هنوز نفس کشیدن، جان ِ پیل می طلبد و تن ِ رویین و صد البته یک فروند مغز شیش و هشت هم... من این حرف ها نمی زنم اشک ات را خون کنم، که می زنم بلکه فرجی بشود و سر عقل بیایی که « نِو ِر ایز لِیت » افتخار، نِو ِر... تو فقط به مقدسات عالم بزرگ شو، یک بار برای همیشه از آن دنیای فانتزی استعفا بده، کمی رئال تر ایام را به سر کن، کمی خشن تر آدم ها را چال کن، کمی قوی تر نوستالژی ها را خاک کن، کمی دم ِ دستی تر روزها را شب کن، کمی دورتر فرداها را ببین، کمی خاکی تر آدم ها را دوست داشته باش، کمی بلندتر آرمان بباف و کمی حریص تر زندگی را زندگی کن...
افتخار، این بغض های بی صدا که در گلو قی لوله می شوند، این اشک های شور که پهنای صورت ات را صفا می دهند، این حس های نافرجام که خروشان بر دنده های قفسه ی سینه ت می کوبند و راه به جایی نمی برند، این چراهایی که نامردمی ها را جواب می جویند، این داستان هایی که بر تو می روند و ان قدر تلخ ات می کنند که اعتمادت از دنیا و ما فیه را برای همیشه به یغما می برند، همه و همه مبارک اند که ولو دردناک اما وَرزَت می دهند، پهن ات می کنند و در نهایت با یک وردنه وسعت ات می دهند... آدم های وسیع را هفتاد رنگ برای لباس کردن کم می آید و این می شود که از وصله به صد شعبده دوختن به خرقه های پشمینه کوتاه می آیند...
افتخار، مستند زندگی را هیچ دستی یارای توقف ندارد، که به عدد آدم های روی زمین راه برای رفتن هست، این راه ها را هیچ کرانه ای پایان نیست، اما خاطرت بماند این دنیا هر قدر بی صاحب، هر قدر بی صفت، هر قدر عروس ِ هزار داماد، هر قدر دجاله و هر قدر بی انتها هم که باشد باز گرد است و این می شود که کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم چرا... پس دختر جان به مکان آدمیت تا همیشه مومن باش، آدم های هفتاد رنگ خدا را بی خیال شو که من مدت هاست اعتقادم به ظهور مصلح آخر الزمان را از دست داده ام، اما هنوز می گویم جایی بر روی این کره ی گرد خاکی بهشت موعودی هست و حیف باشد اگر آدم زاد را راه به سیطره ی ساحت اش باشد و کوتاه بیاید، پس راهی شو رفیق، یک « یا نمی دانم لولویی » بگو و راهی شو... افتخار، رفتن پا می خواهد و پا، « نا »، پس تا دیر نشده یک سُرنا گیر بیاور، یک دور درش فوت کن تا هر آن بغض مانده خالی شود، بعد « نا » ش را از دنباله ی « سُر »ش قرض کن و راهی شو که سفرت به خیر دختر...
قربان تو
بی تا