در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
امریکا از یک لحاظ جای خیلی عجیبی است: ترس ِ آدم را از سوال میریزاند، دِهشَت ِ تشکیک را از رخت ِ ذهن ِ آدم برمیبندد، چه که جواب پیدا کردن اینجا خیلی سادهتر است؛ فضای ایمان مهیاتر است. می توانی بیتعارف، بیترس شک کنی به همهچیز و باز بیتعارف، بیترس به جواب برسی. از این بالاتر که من یکی از همین فصول ِ مهاجرت شک کردم که نکند من گِی بودم همهی این سالها و نمیدانستم... جامعهای که «اَنگ» (=stigma) برایاش تعریف نشده است، برای امتاش ایمان به ارمغان میآورد.
این روزها خیلی دارم سعی میکنم به خودم وفادار باشم، من آن تصویر ِ روپوش سفید و گوشی دور گردن، چکش رفلکس و «پاکِتْ پی سی» ِ قلنبه شده در یکی از جیبهای روپوش ِ سفید را برای باقی ِ روزهای زندگیم نمیپسندم، خیلی معمولیست، برای من خیلی معمولیست، نه که آسان باشد، ابدن. دهان ِ آدم صاف میشود تا آن تصویر را زندگی کند. امّا حالا که اینجا را میبینم، آن تصویر برای من عین ِ مصرفکنندگی است. دنیا، دنیای تولید است، دنیای اینجا، دنیای lab است، دنیای اینجا، دنیای آدمهایی است که تا بوق ِ سگ توی «لَب» در مسیر تولیدند. من به این تصویر نزدیکترم، من با این تصویر شادترم. خیلی دارم فکر میکنم، من آن آدم رادیو، داخلی، راند و مورنینگ و فلو را دیگر نمیپسندم، نه که دستام به گوشت نرسد، پیف پیفام بلند شده باشد، که اینجا دست ِ همه به گوشت میرسد. من جرات کردهام کولهپشتی ِ وطنیم را سبک کنم، من جرات کردهام قالب سالهای خانه را بشکنم، من یاد گرفتهام شعر خانه را وارونه بخوانم: شاد کردن هنر است، شاد «بودن» هنری بالاتر... فرنگیها میگویند: courage، به لحاظ معنایی از «جرات» ِ ما عمیقتر است... امتحانها را میدهم، عین ِ هر ۴ تا استپ را، نمیخواهم تنبلی ِ امتحان دادنها تصمیم من را جهت بدهد، ولی با دلام تعارف نخواهم کرد. بعدش سر ِ فرصت یا به سمت ِ آزمایشگاه پیاده میشوم، یا اگر سوار ماندم پاتو خواهم خواند یا ژنتیک بالینی -تازه این رزیدنسی را پیدا کردهام -. من آدم کلینیک نیستم. کلینیک، مهربانی میخواهد، آشتی بودن با تن و روان ِ آدمها را میخواهد، نظامْمداری میخواهد، ذات ِ مصرفکنندگی میطلبد، التزام عملی به قسم بقراط را میطلبد... من هیچ کدام ِ این آدمها نیستم.
آرای ملت را یک شبه میشود دستی شمرد، دانشگاه را یک شبه میشود منحل کرد، شغل را یک شبه میشود خاک کرد، دوست پسر را، شوهر را، دوست دختر را و زن را یک شبه میشود برای یک تاریخ به تخم چپ حضرت عباس حواله داد. آسان نیست، مسلم آسان نیست ولی شدنیست؛ لیک با دو تا اصل ِ طلاقناپذیر، محتاطانه شوخی کنیم: یکی تحصیلات، آن دیگری زاد و ولد. ثمرهشان وبال ِ گردن ِ آدم میماند. این حرفها را آدمی دارد مینویسد که آدم فسخ و طلاق است، که یکی سنجر کاشی، یکی من: «دی طلاق رستگاری خوردهایم...».. با همه چیز ِ زندگی اما شوخی نکنیم...
از امروز تا نیمهی ژانویه، خودم را ممنوعالقلم میکنم، شش تا امتحان دارم و یک فقره استپ «مهارتهای بالینی»؛ وانگهی تمرگیدهام وبلاگ مینویسم.
والسلام-- بیتا، سیام نوامبر ۲۰۱۰