عمر ِ صايب سپری شد به تمنای بهشت

او ندانست که در ترک تمناست، بهشت

---

رابطه‌ی من با این پنجره حالا به رابطه‌ی دو تا دوست می‌ماند که زمانی معاشر هم بوده‌ایم توی دردها، توی رابطه‌ها، توی پیچیدگی‌ها، توی خشم‌ها و لج‌ها، توی غربت ِ فهمیده نشدن‌ها، توی غیبت کردن‌ها و قضاوت کردن‌ها، توی روایت روزمره‌ها، توی حس ِ روشن‌فکرنمایی ِ بلغور کردن ِ فیلم‌ها و کتاب‌ها و کافه‌ها؛ «دُنت گِت می رانگ»، رفیق گرمابه و گلستان هم هرگز نبوده‌ایم که من بالذات، مختصات رفیق گرمابه و گلستان شدن برای احَدی در زندگی‌م نداشته‌ام، اما با تقریب ِ خوبی از لایه‌های هم پرده‌برداری کرده‌ایم. بعد بی‌حادثه، بی‌دل‌خوری، بی که روی هم «کراش» داشته باشیم و جدایی دوای‌مان باشد، جدا شده‌ایم. یک جنس جدایی از جنس جدایی جغرافیایی. وانگهی با علم به این که در سن و سال ما رفیق یابی به سادگی سال‌های دبستان نیست، دوطرفه زور زده‌ایم که این رابطه‌ی نصفه و نیمه را حفظ کنیم، با نامه‌های هر از گاه، تکست‌ها و تلفن‌های هر از گاه؛ خسته که شدیم و ارضا نشدیم، از این جنس رابطه خالی شدیم و فاصله گرفتیم و فاصله گرفتیم و بریدیم و «وقتی بریدی و دیدی بریدنی‌ست» و دیدیم بریدنی‌ست، درد دارد اما، و شکستیم، و «وقتی شکستی و دیدی شکستنی‌ست » و دیدیم شکستنی‌ست، درد دارد اما، و اصالت آن رابطه‌ی دوطرفه‌ زیر سوال رفت و در خلوت‌های گاه ِ پیاده‌روی روی سنگفرش‌های خیابان‌هایی که آشنای زندگی‌ مشترک گذشته‌مان نبود، ایمان آوردیم که «تخت‌های یک نفره یعنی تنهایی ، تخت‌های دو نفره یعنی دو بار تنهایی» و روابط مثلثی یعنی سه بار تنهایی و خانواده‌های خوش‌بخت چهار نفری - از جنس خانواده‌ی کودکی‌ و نوجوانی و اوان ِ جوانی ِ من - یعنی چهار بار تنهایی...

و حالا مشق شب: چرا نمی‌نویسم؟ چرا نمی‌توانم بنویسم؟ نوشتن چرا سخت شد؟ نوشتن کی سخت شد؟ به زبان خودمانی مرا چه مرگ‌ام شد؟ از این‌جا به بعد نوشته به هر جان کندنی که هست با خودم لخت ِ مادرزاد رو به رو می‌شوم:

صفر- من یک نویسنده‌‌ی -در معنای صفت فاعلی: کسی که می‌نویسد- روایتگر بوده‌ام. در همه‌ی زمینه‌ها کم سوادتر از نظر دادن و نقد کردن بوده‌ام -بی‌تعارف و عین حقیقت-، اما بلد بوده‌ام حادثه‌ای حادث بشود و من به روایت حادثه با جزییات‌اش بنشینم. جایی هم اگر به وقت ِ روایت، حکم داده‌ام، از جهالت ِ وقت‌ام ناشی می‌شده و بس. وقتی کوچ کردم، زبان حادثه عوض شد. زبان پشت نیمکت نشستن، زبان کار، زبان رفاقت، زبان چای قندْپهلو خوردن، زبان سیاست، زبان دغدغه‌های روزمره و فاش می‌کنم زبان رابطه دیگر فارسی نبود. روایت ِ ما وَقَع به ترجمان واقعیت می‌مانست و ترجمه‌ی اثر، حس ِ اثر را شهید می‌کند و چوب لای چرخ ِ قلم می‌گذارد. آیا دارم کس شعر می‌بافم؟ اجازه بدهید ادامه بدهم... مثال: یکی از کشیک‌های بیمارستان اکبرآبادی را به زبان انگلیسی توصیف کنید. چه‌قدر ممکن است آیا؟ ... این دوگانه‌گی زبان واقعیت و روایت، ذهن راوی را منگ می‌کند. آیا گه شده‌ام؟ آیا گه نشده‌ام و گه‌بازی درمی‌آورم؟ آیا گه نشده‌ام و گه‌بازی در نمی‌آورم و گه‌نمایی می‌کنم؟؟ 

یک- زندگی من یک‌باره شیک شد، باز «دُنت گِت می رانگ»، من به اندازه‌ی همه‌ی بیست و هفت سال ِ گذشته، توی این پانزده ماه درد کشیده‌ام:

درد ِ خارجی بودن، درد ِ خارجی بودن، درد ِ خارجی بودن، درد ِ تبعیض، درد ِ حقارت، درد ِ متولد ِ عجیب‌ترین جای جهان بودن، دردهای خانگی، درد توضیح دادن ِ آن گذشته‌ی مریض و محدود و ممنوع، درد ِ استیضاح شدن. یک پاراگراف سرود بخوانم:

این انقلاب بی نام خمینی در هیچ کجای جهان شناخته شده نیست. ایرانی بودن یعنی خمینی، یعنی احمدی‌نژاد. یعنی سالی یک بار احمدی‌نژاد بیاید نیویورک و کف همه را ببراند و موجبات عیش رسانه‌های بیگانه را فراهم آورد. یعنی حجاب. یعنی سنگسار سکینه. یعنی اعدام ساعت پنج ِ بامداد و پانزده هزار جمعیت غیور و تخمه‌خور که با دیدن اعدام یک آدم ِ آدم‌ْکُش ِ هفده ساله سوت و کف می‌زنند و به ارگاسم بصری می‌رسند. یعنی مملکتی که با گروگان‌گیری باج می‌گیرد، یعنی مملکتی که شرب، قمار، میهمانی و اردوی مختلط، موسیقی و طرب، رپ و سگ و همه‌ی حقوق بدیهی که شما خارجی‌ها چشم باز کردید و دورتان بود، درش حرام است، ممنوع است، مجازات دارد، هزینه دارد. گور بابای سال‌های شاهنشاهی و دستاوردهای‌شان که داشتم داشتم حساب نیست. که ما پدیده‌ای بالاتر از کباب کوبیده و سالاد الویه در این سی سال به جهان عرضه نکرده‌ایم. «دانشمند» هم تعریف دارد، استاد دانشگاه که دکترا می‌گیرد و یکی دو تا پسا دکترا از سر می‌گذراند، دانشمند نیست؛ از آن چندش‌تر «رزیدنت»ی که دو سال ِ زندگی‌ش را تعطیل امتحانات می‌کند و متخصص می‌شود و فوق متخصص می‌شود و بزرگ‌ترین سدیم الکترولیست ِ جهان می‌شود هم دانشمند نیست. ما ملت هیچ گهی نیستیم. فعال‌ترین ملت در عرصه‌ی مصرف فن‌آوری ِ شبکه‌های اجتماعی از فیس بوک تا گوگل پلاس و چه و چه -دل ِ من برای این غربت می‌سوزد-، صاحب کثافت‌ترین ادبیات استادیومی، مجهز به مکانیسم دفاعی «سِنس آو هیومِر» (دنیا روده‌بُر از فصاحت ِ زبان انگلیسی سرپرست وزارت نفت ِ دومین دارنده‌ی منابع نفتی جهان، وانگهی ما خودمان روده‌بُرتر از دنیا، ادبیات حضرت‌اش را با ادبیات بع‌بعی در کلاه‌قرمزی مقایسه می‌کنیم و وال به وال شر می‌کنیم و باز هم راضی نمی‌شویم تا لایک هم بکنیم و به دنیا اصرار داریم که این‌ها که مایه‌ی آبروریزی‌اند که ایرانی نیستند، که تخم و ترکه‌شان عراقی و عرب است، ایرانی ماییم، ما خوشگلا، ما صاحبان ادعا)، ما مفرحان به گاه اعدام یک مجرم در گرگ و میش ِ بامدادان، ما جان بر کفان در کف خیابان، «پایونیر» در تمام انقلاب‌ها... ایرانی ماییم، ببخشید ایرانی نه: «پرشین» -صورت مسيله عوض می‌شود، با این یک کلمه صاحب غرور می‌شود-، ما «پرشین»های خوشگل، ما صاحبان ادعا. نوبل جهان اسلام را هم  پاکستانی‌ها بردند. ما که زبان من لال مسلمان نبودیم، ما زرتشتی زاده شدیم، پیغمبر اسلام حمله کرد، انقلاب کرد، کتاب‌خانه‌های ما در آتش سوخت و هنوز هم می‌سوزد. از عبدالسلام - برنده‌ی نوبل فیزیک - پرسیدند: توصیه‌ی شما به جوانان خاور نزدیک چیست؟ با تمام صداقت توی صورت بور و سفید خبرنگار زل زد و گفت: «هر چه سریع‌تر از کشورهای‌تان در بروید...»... من حالا از همیشه بیشتر می‌فهمم وقتی مرجان ِ فیلم ِ «پرسپولیس» توی وین ِ روزگار نوجوانی‌ش به پسری که باهاش می‌رقصد، می‌گوید فرانسوی‌ست. این‌قدر می‌فهمم که حد ندارد و باز بیش‌تر می‌فهمم وقتی برای بار دوم از ایران می‌رود بیرون، راننده‌ی تاکسی(؟) ازش می‌پرسد کجایی‌ست و با یک صدای مغموم ِ شرمنده می‌گوید: «ایران» و فیلم تمام می‌شود.

خلاصه زندگی من در اوج درد شیک شد و نوشتن از شیکی برای من همیشه سخت بود. من عادت داشتم به گزارش از پشت سنگرهای مستضعفان. نوشتن از پاویون ِ مخروبه‌ی بیمارستان علی‌اصغر و سوسک ِ توی غذای بیمارستان فیروزگر در من شوق می‌آفرید، چونان شوقی که «آی کودِنت هِلپ رایتینگ»... این‌جا همه‌چیز به طرز مایوس‌کننده‌ای شیک بود. ترسیدم... ترسیدم روایت شیکی‌ها پز تلقی بشود. همیشه از پز دادن حذر کرده‌ام. بچه بودم، تابستان رفتم خارج، مهر آمد با آن موضوع انشای معروف که تابستان گور ِ که را کندید؟ من از خاطرات خارج نوشتم. مادرم انشا را خواند، دو دستی کوبید توی سر خودش -شاید هم سر من، یادم نیست - که تو با کسانی هم‌کلاس هستی که باباهای‌شان در جنگ شهید شده، آن وقت خبرت تابستان خارج بوده‌ای؟ خون به دل ِ که بکنی؟؟ بچه بنشیند با خودش بگوید پدر من برای این ملت، برای حراست از مرزهای خانه‌ی این ملت جنگید تا تو تابستان بروی خارج؟ جنگ ایران و عراق باگ ذهنی مادر من بود، هنوز هم هست... مادرم خارج‌های انشای مرا به کرمان تغییر -تو بخوان تقلیل- داد و حمام گنجعلی خان و چای‌خانه‌ی سنتی و ماهان کرمان را جای‌گزین آثار باستانی خارج کرد. احساس گناه از روایت کردن ِ خارج برای شنونده و خواننده‌ی فارسی زبان هنوز با من است، این احتیاط هنوز در من هست.

خیلی ادامه دارد -یعنی همه‌ی زورم را می‌زنم که ادامه داشته باشد-، این‌قدر ادامه دارد تا به این نتیجه برسیم که:

عمر ِ صايب سپری شد به تمنای بهشت

او ندانست که در ترک تمناست، بهشت

---

«کی‌وورد» ها برای نوشته‌ی بعد تا یادم بماند: فضول‌ها - گودر - مهشید امیرشاهی (کم حافظه شده‌ام)

بی‌تا- یکم اکتبر ۱۱