در رؤیای خود بود...

به من گفت او: «لرزشی باشیم در پرچم،
                     پرچمِ نظامی‌های ارومیه!»
بدو گفتم من: «نه!
                      خنجری باشیم
                      بر حنجره‌شان!»
به من گفت او: «باید
                        به دارِشان آویزیم!»
بدو گفتم من: «بگذار
                         از دار
                              به زیرِمان آرند!»

 

به من گفت او: « لبی باید بوسید.»
بدو گفتم من: « لبِ مارِ شکست را، رسوایی را!»...

 

لرزید و از رؤیایش به درآمد.
من خندیدم
او رنجید
و پُشتش را به من کرد...

 

فرانکو را نشانش دادم
و تابوتِ لورکا را
و خونِ تنتورِ او را بر زخمِ میدانِ گاوبازی.
و او به رؤیای خود شده بود
و به آهنگی می‌خواند که دیگر هیچ‌گاه
به خاطره‌ام بازنیامد.
آن وقت، ناگهان خاموش ماند
چرا که از بیگانگی‌ِ صدای خود
که طنینش به صدای زنجیرِ بردگان می‌مانِست
به شک افتاده بود.
و من در سکوت
او را کُشتم.
آبش نداده، دعایی نخوانده
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کُشتم
            ــ خودم را ــ
و در آهنگِ فراموش شده‌اش
کفنش کردم،
در زیرزمینِ خاطره‌ام
دفنش کردم.

 

 او مُرد
      مُرد
         مُرد...