آسمان ِ صبح ِ واپسین روزهای آبان ماه تهران، خاکستری ِ مایل به سفید ِ آفتابی ست و این یعنی حال و هوای حالا کمی از من دور ِ امتحانات ثلث اول روزهای سه ساله ی راهنمایی م که به قول روح انگیز شریفیان: « چه کسی باور می کند رُستم؟؟ »

خلاصه که من، آبان، آخرین روزهای استاژری م در بخش رادیولوژی. هی تکرار هزار باره ی « پرامینِنت فیچر »های کلیشه های رادیوگرافیک قفسه ی سینه، هی تکرار هزار باره ی نکات برتر باریوم اِنمای انواع امراض مروی، هی تکرار هزار باره ی نابسامانی های عکس ساده ی شکم در بیماری هایی که « اَکیوت اَبدومن » می آفرینند و هی تکرار هزارباره ی انواع کلیشه های وابسته به اورولوژی و تو هی هر بار انگار که قصه به لحاظ ما هوی به گوش ات آشنا باشد و صحنه ها و تکیه کلام ها هم در پسْ زمینه ای سیاه و سفید در گذشته ای نه خیلی دور از رخ ذهن ات گذشته باشند باز به سنت ِ تاریخی ِ « روز از نو، روزی از نو » گیج و مبهوت در اقیانوس علم غرقه می شوی ... با خودم می گویم: نرود میخ آهنین در سنگ... علی اَیُّ حال « نو پرابلِم اَت آل » که این سه ماهه ی تعطیلی ِ پیش رو را برای امثال من پی ریخته اند تا بحر در کوزه بریزیم و با قلبی آرام و دلی مطمئن بر آزمون گوزاب ِ پره انترنی فایق آییم که « آی ویل شُرلی فایند اِ و ِی تو مِیک ایت ... »

بی خیال که من یکی از همین روزها یک نامه ی مفصل به دوره استاژری ِ مشق ِ طب ام خواهم نوشت، فعلن این صدای بند تنبانی قدیمی را خوش است که از توی مانیتور دارد می خواند: ای طوطی سخن گوی من ... بیا سوی من ... بیا سوی من ..